با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

خوش آمدی بهار!

جمعه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۵۸ ب.ظ

این روزهایی که بهار به همه جا سرک کشیده را دوست دارم. آنقدر باران آمده که سبزه ها برای بیرون آمدن نیازی به اجازه ی کسی نداشته باشند و از هر کجا که عشقشان کشید بیرون بزنند. حتی از بین آسفالت ها... همه جا سبز است! در مسیر متروی تهران کرج چشم میدوزم به درختان چیتگر.. به باغ و ویلا های سمت کرج (که آرزو داشتم یکی از آن ها مال من بود) ... به مزرعه هایی که فرق چندانی با دشت بزرگ و سرسبز ندارد. نگاه میکنم و بو میکنم بهار را... باران را... و دلم تازه میشود!


 

خوش آمدی بهار!... کم کم داشتم در سرمای زمستان منجمد می شدم. دلم برای رنگ سبزت تنگ شده بود. برای همین تمام زمستان را سبز پوشیدم و به یاد سبزه هایت روح خسته ام را تازه کردم. حالا دیگر نیازی به این کار ها نیست. چون تو سبزی! از همیشه سبز تر.... از همیشه دوست داشتنی تر!

 

 

قبل تر ها با وجودی که زندگی به همین منوال می گذشت و گاهی سخت تر از این بود شاد تر می نوشتم. شاید از پرستو یاد گرفته بودم که زیبایی ها را ببینم و در وجودم بپرورانم. دوست دارم برگردم به همان روز ها... همان روزهای شاد...
ببینم می شود پدر را راضی کرد که امروز به آن مزرعه ی "دشت مانند" برویم؟ برای یک دختر تنها جای جالبی نیست! (از این حرف من، خودتان به عمق فاجعه پی ببرید! :دی)

 

  • مداد رنگی

مراقب گل هایتان باشید

شنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۱۳ ب.ظ

 

سال 92 سال سخت یا بهتر بگم تلخی برای من بود...

من شاهد خشک شدن گلدان هایی بودم که بعضا چند سالی ازشون مراقبت کرده بودم (بودیم).

"مهم نیست چند سال گذشته... مهم مراقبت همیشگیه! باید همیشه مراقب بود"

این جمله ثمره ی زندگی من در سال 92 بود.

دوباره دانه کاشتن و جوانه زدن و صبر کردن و صبر کردن...

دوباره درد دیدن و درد کشیدن.... دوباره رفتن تا سر حد مرگ و برگشتن

دوباره بی خوابی های شبانه و ضعف و درمانگاه و گریه کردن...

اگر بخواهم جوانه ای از نو شروع کنم باید همه را به جان بخرم... نه فقط من تنها.......

چقدر بعضی غفلت ها درد آور است. چقدر کشنده است این فراموشی ها...

 

خدای خوبم. راستش یادم نمی آید چند سالم بود 17 سال؟ 18 سال؟

فقط یک چیزش یادم است بسم اللهی که گفتم و توکلی که به قدرت تو کردم

توان دوباره بسم الله گفتن را به من بده که فقط تو می توانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی به امید تو...

که تو می توانی و من نمی توانم...

  • مداد رنگی

گم شده

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۰۸ ب.ظ

مطالب چند سال اخیر را از روی وبلاگ برداشتم. چند سالی که با ناامیدی گذشت، حتی اگر به چشم دیگران من آدم شادی باشم، حتی اگر به بعضی چیزهایی که دارم غبطه بخورند، ته ته تهش من نا امیدم... خیلی زیاد.. هر چه بخواهم بنویسم آخرش به همین می رسد...

تنهایی هایی که هیچ کس خبری از آن ندارد... نه راهی بلدم برای بیرون آمدن نه لایقِ این راهِ گمشده هستم

گم شده ی من بیست سال است که گم شده... بلکم بیشتر...

من تا به حال فقط دست و پا زدم که دیگر توان همین را هم ندارم...

همین حالا هم معلوم است آخرش چه می شود... من در این تنهایی خاکستر می شوم و از همه کسانی که دوستشان دارم جدا

اینجا کسی هست؟ آهاااااااااااااااااااااای!کسی اینجا هست؟ کسی هست که صدای من را بشنود؟

بازم نیست

باز هم کسی نیست...

 و من از اساس در اشتباهم که هنوز هم منتظر یک ناجی هستم... 

  • مداد رنگی

روز نوشت

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ق.ظ

یه چیزی که این روزا خسته م می کنه اینکه تا حرفی میزنم بهم حمله می کنن! با حرفاشون... اینه که تصمیم گرفتم ساکت باشم. حداقل توی جمع ساکت باشم... یه دیالوگی بود توی یک فیلمی که می گفت آدما وقتی از خودشون حرف میزنن برای خودشون نقطه ضعف درست میکنن! برای همینه که همیشه زیاد حرف زدن من برام دردسر میشه... من سریع خودمو لو میدم. اخلاقام رو ... حساسیت هام رو... و همین باعث دردسر شده... نمیتونم واکنش آدمای اطرافم رو تحمل کنم. برای همین باز گوشه گیر شدم... از همه آدما دل زده شدم!

 دلم تنگ شده برای هدهد... هیچ وقت از حرفام آتو نمی گرفت. هیچ وقت بهم حمله نمیکرد. هیچ وقت فاز من از تو بهترم بر نمیداشت و ساعت ها بالای منبر نمیرفت... فقط گوش میداد... با یه لبخند آروم کنار لبش... شاید یه جمله میگفت... اونم گاهی... تمام حرفش تو همون یه جمله خلاصه میشد...

دلم کسی رو میخواد که منو همین جور که هستم دوست داشته باشه حتی اگه خودم این من رو دوست نداشته باشم... توقع زیادیه؟

برم دیگه...

کلی کار دارم باید انجام بدم! تا دو ساعت دیگه باید همشون رو برسونم.... چون باید برم تهران برای کلاسی که خیلی وقت بود منتظرش بودم ... موفق باشم ! :))

  • مداد رنگی

غزل خوان

شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۰۸ ق.ظ

...

  • مداد رنگی

مرگ احساسات

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۲۸ ق.ظ

یک عالم نوشتم و نوشتم... یک عالم که همش غر بود و نا امیدی و یاس ... نا امیدی یعنی همان بی خدایی... آخرش قبل از انتشار سری زدم به وبلاگستان و وبلاگ سه الف !!! یادم افتاد با چه اسمی لینک شدم! مدادرنگی رنگ خدای... یادم افتاد زندگی همیشه همین بوده! زندگی همیشه سخت و کسل کننده بوده... زندگی همیشه مثل آوار سرم خراب شده اما من آن سال ها انقدر ناامید نبودم. آن سال ها خدایی بود که حالا نیست... مطلب سر تا پا گلایه ام را منتشر نکردم شاید بتوانم پلی بزنم به گذشته... به وقتی که مهدیه صبور بود و آرام! حتی شاید بازگردم به گذشته های خیلی دورتر... مهدیه ای که شاد بود. مهدیه ای که رویا داشت... مهدیه ای که بی ترس دل می سپرد به تجربه های تازه و هیچ چیز و هیچ کس برایش مهم نبود. دلم میخواد این سِرّی و کرختی احساسات تمام شود و چیزی پیدا شود که مرا از ته دل خوشحال کند! اینکه من دیگر با هیچ چیز خوشحال نمی شوم، ذوق نمی کنم، حتی از چیزی ناراحت نمیشوم، درد ناخوشایندی است که راهی برای درمانش ندارم... خدایا اصلا من هیچ چیز بلد نیستم! این همه چرخ زدم و زدم که درست کنم ... بر عکس خراب و خراب تر کردم... خودت درمانم کن... درمان کن این بیماریِ لا علاج دل مردگی را...

  • مداد رنگی

چشم های غمگین من

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ب.ظ

+ یکی بهش گفته یه غمی تو چشم های منه... بگرد ببین چیه...

_ فهمید که اون غم از کجاست؟ فهمیدی؟

+ اوهوم... غم من تنهایی بود...

_ فکر کنم چشم های منم غمگینه

+ تو خیلی از من بدتری

  • مداد رنگی

پیری زودرس

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۲۱ ب.ظ

این روزها درد زانو، کمر، گردن و تمام استخوان های بدنم امانم را بریده... در هر حالتی درد میکند. چند سال پیش که دکتر فعالیت زیاد و کوهنوردی را قدغن کرد امیدم این بود چند سالی بگذرد حالم بهتر میشود اما حالا حس پیرزنی را دارم که از بیست و پنج سالگی به شصت سالگی جهیده...

کتاب کوهنوردی ام را نگاه میکنم و حسرت میخورم از این که هیچ وقت بیشترین چیزی که دوست داشتم را حتی شروع هم نکردم. تپه نوردی های بیست سالگی که کوهنوردی به حساب نمی آید... دوباره رفتم دکتر... اوضاع وخیم تر از آن است که فکر میکردم... احتمالا تا ابد امکان ندارد به آرزویم برسم.با خودم می گویم: دختر! فلج که نشدی! فقط زانوهایت درد میکند! فقط کوه نباید بروی ...

اما حس می کنم این آرزو تمام زندگی م بود... آدم هایی که ضعف جسمانی دارند نمیتوانند آرزو داشته باشند؟ اگر اینطور است چرا آرزو ها بر اساس توانایی ها نیست... تمام انرژی کودکی ام که به انزوا گذشت و این هم از مثلا جوانی... حس می کنم همه چیزم را همان کودکی از دست دادم... وقتی ظریف و نحیف بودم و علی رغم خواسته هایم که دوست داشتم با بقیه بدوم، بپرم، حتی دعوا کنم، گوشه اتاقم نشستم و با اسباب بازی های پلاستیکی ام سرگرم شدم. نهایت سهم من از این دنیا نشستن روی لبه دیوار ها و پشت بام ها بود و تماشای غروب آفتاب... کودکی و جوانی م توی تنهایی و انزوا تلف شد. حالا حس میکنم چیزی از من باقی نمانده... پیر زن شصت ساله ای که تنها بدون همسر و فرزند کنار اتاقش نشسته و انتظار مرگ می کشد!

همه این حس ها دقیقا بعد از دکتر رفتن شروع شد. فقط به این فکر میکنم مردمی که خبر سرطان می شنوند یا ایدز، چه طور با زندگیشان کنار می آیند. این فکر ها کمی تسکینم میدهد. اما حسم را عوض نمیکند... حس پیرزن شصت ساله لب مرگ را...

  • مداد رنگی

روزهای عزا

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۳۲ ب.ظ

باید چمدان ببندم... کیف دستی یا ساک کافی نیست، باید چمدان ببندم...

دلم همین را می خواست اما نه اینگونه!

دنیا اهل معامله است! همین طور خشک و خالی چیزی نمی دهد... حتما باید چیزی بگیرد!

دارم فکر میکنم دیگر چیزی نخواهم ... نمی ارزد!! اصلا نمی ارزد... وقتی قرار باشد چیزی یا کسی را به جایش از دست بدهم.

قرار بود جوری بیایم که خودش هم باشد اما دیگر نیست که باشد...

دیگر نیست.

  • مداد رنگی

هزیان های نیمه شب

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۵ ق.ظ

هر از چند گاهی می روم به آدرسی جدید اما از فضای یخ زده ی متروکش حالم به هم می خورد و به اینجا باز می‌گردم. اینجا هم البته متروک است اما امیدی هست کسی اشتباهی گذرش به سر کوچه بخورد و دلش بخواهد از دور سلامی بکند. به هر حال که زمانه وبلاگ و وبلاگ نویسی گذشت و تمام شد.

دو ماهی است که در فضای مجازی تغییر رویه داده ام. حقیقتش میخواستم اکانت پلاسم را دی اکتیو کنم اما مهدیا نگذاشت. او هم یکبار به خاطر از دی اکتیو شدن منصرف شده و این بار نوبت من بود به حرفش گوش کنم. این بود تصمیم گرفتم کامنتهایم را برایش یادگاری بگذارم و دانه دانه پست های پلاسم را پاک کردم. حالا دیگر انگیزه ای برای نوشتن در آنجا ندارم. جالب است که این بار که تراوشات ذهنی بعد از مدت ها بازگشته بود دلم برای وبلاگ تنگ شد. نه پلاس... باز آمدم اینجا ...

البته حالادیگر چشم های خواب آلودم توان بیدار ماندن ندارد مجبورم خودم را بزنم به نشنیدن و بدون اینکه چیزی بنویسم بیهوش شوم.


شب خوش...

  • مداد رنگی

روزمرگی ها

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۸ ب.ظ

نشسته ام پشت میز جزیره ای آشپزخانه میترا... دستم هنوز بوی صابون لوکس می دهد. تشنه ی نوشتنم اما چیز درخوری برای نوشتن وجود ندارد. جز احوالات شخصی! این روزها من بی وقفه کار میکنم. دو شغل دارم که یکی از آن ها روز و شب نمی شناسد. خیلی از شب ها تا صبح بیدار می مانم و کار و کار و کار...

خسته ام...

بعد از کلی تفکر و چه کنم چه کنم فعلا به این رسیده ام که تا می توانم پولدار شوم! آرزوهایم را زیر سایه پول می بینم. چیزی که باید باشد! 

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته است!

از کربلایی که نمی روم... از مشهدی که کنسل شد... از احساس تنهایی... از نوشته ای که برای من بود و نبود... از خودم ... از خیلی چیز ها... از خیلی چیز ها...

مخصوصا اینجا که هستم همه چیز دلگیرتر است... امید های من اینجا تماما نا امید می شود! و من فقط سعی می کنم زنده نگه دارم امید های تازه ام را...

فردا تحویل پروژه داریم. پروژه ای که قرار بود جمعه تحویل داده شود و من به علت بدقولی و بی کفایتی نیرو ها مجبور شدم همه را تنها اجرا کنم. هنوز دو طرح مانده ... ادیت های نهایی و خورده فرمایشات مشتری جدا! فقط منتظرم این کار تمام شود! شاید بتوانم یک عصر برای دیدن فرزانه به خانه اش بروم. چند ماهی از ازدواجش گذشته و من هنوز نرسیده ام به خانه اش بروم. و بعد احتمالا می روم اصفهان

باید برای پروژه بعدی عکاسی کنم. شاید با پرستو و الناز نشستیم و کمی کار کردیم... مثل سابق... شاید آن ها دوست داشتند که به من کمک کنند. بچه های تهرانی یا کارشان ضعیف است یا تنبل و بد قول هستند و یا سر شلوغ ! شاید الناز و پرستو بتوانند کمکم کنند... شاید...

 

  • مداد رنگی

........

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۳ ب.ظ

............

  • مداد رنگی