با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

فرار

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۳ ب.ظ

فرار کردم به آدرس جدید... آدرسی غریب

کسی اینجا رو نمیشناسه

اومدم اینجا که خیالم راحت باشه بعضی ها نمیخوننش

اما میدونم اون ها هم بایه سرچ میتونن پیدا کنن و هیچ کاری نداره براشون. به هر حال که بعیده او به فکر سرچ بیفته!

حالا که اینجام و هر چی بخوام میتونم بنویسم

خوبه که بشه دفتر خاطرات... برای سال های پیری

الان باید مهر رو آپ کنم... روزنامه ها رو... بعد میام دوباره 

فعلا

  • مداد رنگی

آدم های افسانه ای

سه شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ

یادم هست پیش از ازدواجم، مدتی با همسرم همکار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

 .
ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهر های دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهایم شده: 
-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
.
امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبا همه‌ی ما در طولِ زندگی، به لحظه‌ ای می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌یی‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ وحشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌ ای هستند. حتا آن‌هایی که ما ابرانسان می‌پنداریم هم وقتی دستشویی می‌روند، وقتی می‌خوابند، آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد...
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی.

"دالتون ترومبو"
فیلم‌نامه‌نویس و نویسنده‌ امریکایی

 

پ.ن. تو تلگرام برام اومد... دیدم تقریبا همونیه که می خوام بگم. با اینکه خیلی چیزا تو فکرمه، نمیتونم بنویسم... شاید ترجیح میدم کسی بنویسه، من اینجا کوپی کنم که احوالاتم یادم نره...

 

  • مداد رنگی

الکی مثلا سفرنامه

سه شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۲۵ ق.ظ

نشسته ام پشت لپ تاپ آیه، اینترنت همراه ایرانسل در حد لالیگا صفجه باز می کنه جوری که نمی تونم به هوس نشستنم غلبه کنم. تا 5 صبح با آیه و فاطمه حرم بودیم. وقتی هم برگشتیم بهار خانم شاد و شنگول از خواب نیمه شب، تازه بازی اش گرفته بود و عملا تا 7 صبح اجازه نداد فاطمه بخوابه، منم 8 بیدار شدم که کارام رو اینترنتی بفرستم. وقتی بیدار شدم دیدم زهرا و نعیمه و مهتاب رفتن حرم...

الان سهند بی تابی می کنه و مریم رو بیدار نگه داشته، فاطمه و آیه و بهار خوابن و من خیلی خواب آلود دارم کار میکنم و تو گوشم آهنگ گذاشتم... (مردم از این رهایی... در کوچه های بن بست...) دارم فکر میکنم شاید باید برگردم به تحریم موسیقی ... مثل چند سالی که هم شعر توقیف بود هم تئاتر و هم موسیقی... نمیدونم فقط احساساتم همیشه باعث دردسر بوده و من دقیقا نمیدونم از چه راهی میشه کنترلش کرد...

 

فکر کنم برم بهتره. نه تمرکز درست و حسابی دارم برای نوشتن نه حاااال

در کل سفر جالبی است. گوهرشاد و حسنی و سهند و بهار همیشه در حال جیغ زدن هستند توی آپارتمان 50 متری. یه لحظه ازشون غافل بشی یکیشون اون یکی رو خورده تا آخر... و صدای جیغی که به هوا میره! الانه که میگم بچه از دور خوش است :) گرچه خنده هاشون همه چی رو جبران می کنه... و منی که یک دل سییییییییییییییییییر میتونم با بهارم باشم :*

 

  • مداد رنگی

یا امام رئوف

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۱ ب.ظ

تمام، گریه می شوم. شرمنده ام ... هم شرمنده هم عصبانی... برای همین فقط گریه می کنم. دلم میخواهد فرار کنم به جایی دور که کسی را نبینم. کسی حرفی نزند. فقط دلم می خواهد کسی من را بغل کند و بگوید اشکال ندارد مهدیه! اشکال ندارد! تقصیر تو نیست. حتی اگر دروغ باشد حتی اگر خودم، خودم را مقصر بدانم!

 ساعت 9 صبح به سرم می زند که بلیط بگیرم برای مشهد و به کاروان فاطمه و مهتاب بپیوندم . همین دو هفته پیش مشهد بودم اما الان بیشتر دلم امام می خواهد. اجازه را طبق معمول خود امام رضا گرفتند! و من توانستم آخرین نفری باشم که بلیط قطار 8:45 دقیقه شب را می خرد. همین شادی رفتن کلی از غصه های دلم را برد. اما باز هم با دل گرفته و پر درد می روم...
می روم که این بار درمان شوم! دیگر مسکن نمیخواهم... فقط شفا! فقط شفا!

 

برایم دعا کنید. برایتان دعا میکنم...

 

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 

  • مداد رنگی

آبی

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۹ ق.ظ

اول از همه این را بگویم که تا این بک گراند را دیدم به یاد خدیجه افتادم. مطمئنم پرستو هم ببیند متوجه تشابه سبک و رنگ های تصویر زمینه با نقاشی های خدیجه خواهد شد. و اینکه این روزا همه چی آبی است. آبی، سبز آبی، بنفش و صورتی... این ها تنها رنگ هایی هستند که میتوانم استفاده کنم. اتاقم، وسایلم، کمک لباس هایم تمام پر شده از این رنگ ها! دیگر سردی شان اذیتم نمی کند که حتی به خنکی شان احتیاج دارم.

حالم چندان خوب نیست. باز افتاده ام به جان خودم و سرزنش و سرزنش!

اصلا من همینم که هستم! ساده ... صاف و ساده ... گاهی تند و تیز ... از بیرون دوست نداشتنی! ترسناک و غیر قابل تحمل به نظر می رسم. اما نیستم. فرق من با بقیه انسان های کره زمین این است که از چشم هایم، حرف هایم، واکنشم صداقت می بارد! دروغ گفتن، کتمان کردن، بازیگری کردن و ادا در آوردن بلد نیستم. هر چه قدر هم تمرین کنم یاد نمیگیرم که نمی گیرم! اصلا من همینم که هستم! حتی اگر تلخ! حتی اگر دوست نداشتنی...

  • مداد رنگی

زندگی بی مزه!

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ق.ظ

زندگی دقیقا همون جوری پیش میره که من نمی خوام. یا بهتر بگم همونجوری که من 3 سال پیش میخواستم. 18 سالم بود. یه زندگی برای خودم متصور بودم. از همه جنبه ها، خانوادگی، کاری. اینکه با چه جور آدمی زندگی کنم و چه سبک زندگی داشته باشم. درست وقتی از اون سبک زندگی پشیمون شدم و روی برگردوندم، برام مهیا شد.

کلا نمیدونم چه حکمتی داره که دقیقا وقتی از یه چیز دل میکنی نصیبت میشه. حالا این دل کندن ممکنه با تنفر همراه باشه یا با بی خیالی و توکل در هر حال فرق نمیکنه. فقط نمیدونم چرا اتفاق ها دقیقا همون موقع که باید نمی افتن! که آدم از اومدنشون بی نهایت خوشحال بشه. مثلا اتفاق امروز باید سه سال پیش می افتاد ولی الان افتاده. امان از این زندگی مسخره که هیچ وقت مطابق خواسته آدم پیش نمیره.

 

پ.ن. آرزو داشتم برمیگشتم به سه سال پیش! و از اتفاقی که امروز افتاده نهایت لذت رو میبردم! اما واقعا امکان داره؟!

پ.ن.2 فکر میکنم آرزوهای امروزم سه سال دیگه محقق بشن. درست زمانی که دیگه نمیخوامشون! گرچه دل زدگی ها از همین الان شروع شده...

پ.ن.3 مشابه اینو قبلا نوشته بودم . کجا؟ نمیدونم...

  • مداد رنگی

وقتی نفس کشیدن سخت می‌شود

شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۹ ب.ظ

«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» را می خواندم و به تمام دل بستگی هایم فکر میکردم. تمام عشق و محبتی که دوستان و اطرافیانم دارم. به این فکر می کردم که چقدر دل کندن درد! دارد...  اینکه نزدیک چیزی باشی که دوست داری مال تو باشد اما نیست! این که آن را دوست نداشته باشی و بودن و نبودنش برایت تفاوتی نداشته باشد. اینکه بتوانی دل بکنی
بار ها و بار ها خواستم دل بکنم از دوست داشتن بعضی ها، دل بکنم از خواستنشان و بودن کنارشان اما هر بار نشد. هر بار اتفاقی افتاد که من را بیشتر غرق آن ها کرد. نمیدانم امتحان خداست که می خواهد من را قوی تر کند یا خباثت شیطان که همیشه در مقابل چیزی که انسان اراده می کند می ایستد!  شاید کار او است که هر بار که قصد دوری میکنم من را بیشتر نزدیک می کند! یک باره پیامی، تماسی از راه می رسد از نوع اشتباهی یا غیر اشتباهی و دل تو با آن منفجر می شود! انگار از قبل مینی در آن کار گذاشته باشند که با اشاره ای قلبت را متلاشی کند.

 

 

این وقت ها شاید فرار کردن آسان ترین راه باشد! فرار کنی و نبینی... فرار کنی و نشنوی... فرار کنی و بی خبر باشی و آسوده! این ها ساده است!  وقتی تو جواب ندهی و بی تفاوت شوی، آن ها هم به مرور فراموش ترت! می کنند و روزی می رسد که می‌بینی نامرئی شدی و دیگر کسی تو را نمی بیند که بخواهد صدایت کند! و با صدایش دل تو را بلرزاند ... که بخواهد با نگاهش اشک تو را در بیاورد! برای همین ساده ترین راه ممکن فرار کردن است.
ولی وقتی تصمیم بگیری باشی، ببینی، بشنوی و تا حد مرگ بخواهی آن را داشته باشی ولی از نداشتنش نسوزی و سعی کنی بی تفاوت باشی!!! این هاست که هنر می خواهد. برای همین بود که از اتفاق ها فرار نکردم. گیرم که با هر اتفاق به نظر ساده، دو روز تپش قلب گرفتم و سینه ام تنگ و نفس کشیدن سخت شد و به مرز خفگی رسیدم، اشکال ندارد... کم کم یاد می گیرم همان چیزی را بخواهم که خدا برایم می خواهد... و زیاده از خواست خدا چیزی نخواهم...

 

 

 

 

پ.ن. باز زده به سرم! خودم نمیدونم چیزی که نوشتم قابل فهمه یا نه! همین که کسی بفهمه خوبه... درک کردنش اما از هر کسی بر نمیاد. این روزا من یه چیزایی و یه کسایی رو  تا حد مرگ میخوام ولی ندارم. یه دنیای زیبا توی یه آکواریوم شیشه ای که من توش راهی ندارم. حس میکنم کسی نفرینم کرده. کسی که من و یا چیزی از من رو تا حد مرگ میخواسته و من دریغ کردم. این روزا یاد اون آدما می افتم و احساس پشت گریه هاشون رو درک میکنم و از اینکه دلاشون رو نادیده گرفتم ناراحتم.

  • مداد رنگی

روز نوشت، الکی نوشت

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ب.ظ

صفحه ریدرم رو بعد از مدت ها باز می کنم که سری به دنیای منجمد وبلاگی زده باشم. حوصله هر مطلبی را ندارم. برای همین فقط فولدر دوستان رو باز میکنم.

اول از همه عطیه نوشته : زن ها بیشتر از مردها به ساعت نگاه می کنند! امروز ازم پرسید: درسته؟ گفتم: آره واقعا درسته

دوم آقای اسدی خبر از تولد پسر دومش داده و عکس نوزادی به شدت خندان (با اینکه چشم هایم از درد دارد از حدقه بیرون میزند اما به پهنای صورت می خندم، اصلا یک دفعه سر حال آمدم)

مینا همچنان می نویسد. چقدر خوب که اسیر شبکه های اجتماعی نشده...

وتر برای حسین سخا طرح جدید زده که دوستش دارم

آقای محمدی از مهمانشان نوشته اند! و من تازه بعد از یک ماه خوانده ام!

مهدیا هم نوشته... روی لینک کلیک میکنم که به وبلاگش بروم اما بلاگفا بالا نمی آید! مشکلش از قبل بیشتر شده! بمب چند هفته اخیر کافی بود تا با سر به زمین بخورد! بعید است دیگر کسی آنجا بماند!

چند وبلاگ دیگر را سرسری چک می کنم ...

....

سرم را از لپ تاپ بیرون می آورم به اطرافم نگاه می‌کنم. روی زمین نشسته ام، کنارم دو طبقه فلزی کتاب با حدود چهل کتاب که دم دست گذاشته ام که بخوانم مثلا! 

جا نمازم وسط اتاق باز مانده! سمت چپم هم آویز لباس های خیس است. بابا می آید برای شام صدایم می کند

دلم ضعف میرود از گرسنگی، این روز ها هر چه که می خورم فقط کفاف انرژی مورد نیاز روزانه ام را می دهد! و وقتی که ته مانده های کالری اش تمام شد بدنم هشدار (low battery) می دهد که "شارژم کن وگرنه الانه که خاموش بشم" الان هم از همان وقت هاست! بروم سراغ شام!

  • مداد رنگی

سال نوشت

جمعه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۱۸ ب.ظ

احساس می کنم به یک تغییر اساسی در سبک زندگی م نیاز دارم. یک تغییر بزرگ! فراموش کردن یک عادت سی ساله. تغییری سخت! واقعا به آن نیاز دارم. این روز ها به تمام کسانی که چیزی که من می‌خواهم را ذاتا دارند حسودی ام می شود. چیزی که باید براش دست و پا بزنم و آن ها راحت و بدون زحمتی آن را دارند! احتمالا دیگر فرصتی برای پست آخر سال پیدا نشود پس همین حالا می گویم: امسال سال خوبی بود...

با تمام گریه ها و ضجه های پنهانی اش در کل سال خوبی بود... و من خدا را شاکرم که توانستم چیز های جدید یاد بگیرم و حتی با قیمت کلان به یک ترس جزئی غلبه کنم. این غلبه کردن به ترس و خاتمه دادن به فرار حتی در موردی کوچک روزنه ای بزرگ بود. برای ما که در باید و نباید ها غرق شده ایم و واقعا به معنای واقعی خفه شده ایم، رسیدن به ذره ای اکسیژن یعنی امید... گرچه هنوز پرنده ی ذهن من آماده پرواز نیست

امسال دو نفر در زندگی من تاثیر گذار بودند. اسم نمی برم اما خوشحالم که بودند یا حتی نبودند. نمی دانم سال دیگر هم هستند یا نه... فقط می دانم از نیاز یک طرفه بدم می آید! حالا که او از من چیزی نمیخواهد، من می روم! به نظرم همه چیز باید دو طرفه باشد! حداقل الان این طور فکر می کنم. سخت شده ام؟ شاید... هفته ی سختی بود و من سخت شده ام! از اوایل سال بود ک فهمیدم برای رسیدن به دوستی هیچ کس نباید پر پر زد... نباید خودم را خسته کنم برای کسی، باید کمی حال خوش بزارم برای وقتی که به او رسیدم. که زمان با او بودن، به خاطر تمام سختی های یک طرفه به حس بی تفاوتی نرسیده باشم.

الان من به بی تفاوتی رسیدم نسبت به تمام آدم های دنیا

دیگر کسی را نمی‌خواهم.

دیگر حرف نمی زنم.

وقتی انقدر مصرانه از این حرف ها می زنم معنایش عکس می شود! "دیگر برایم مهم نیست!" در واقع یعنی بی نهایت برایم مهم است. "دیگر کسی را نمی خواهم" را وقتی میگویم که همه را می خواهم... این را دوستان از حرف زدن هایم کشف کرده اند!  اما من واقعا دلم می خواهد قید همه را بزنم و در تنهایی های خودم غرق شوم. نباید بترسم... نباید بترسم... اما از این تصمیم انقدر می ترسم که مدام عملی کردنش را عقب می اندازم.

سال آینده سال خوب تری است! حتما هست! و من می توانم به این احساس تنهایی غلبه کنم. وقتی دلم را زدم به دریای تنهایی... درست همان موقع از این احساس مسخره خلاص می شوم! سال آینده من به سبک زندگی جدید عادت کرده ام... سال آینده نشدنی ها به شدنی ها تبدیل می شوند! سال آینده سال خوبی خواهد بود.

 

 

پ.ن. با این کلی گویی های مسخره نمیدانم 20 سال دیگر بر فرض زنده بودن چیزی سر در می آورم یا نه؟ مخاطبین حقیقی روز به روز بیشتر می شوند و من نمی توانم خودم باشم. با اینکه اینجا نسبت به شبکه های مجازی دور افتاده و غیر قابل دسترس است اما حسی در درونم مرا به رفتن تشویق می کند. به هر حال که نوشته هایم به درد کسی نمیخورد...

پ.ن.2 من خیلی وقت است که میدانم این احساس تنهایی با بودن آدم ها خوب نمی شود. کسانی به من طعنه می زنند که دلم ازدواج میخواهد و من فقط می دانم با تمام توانم فرار می کنم از این اتفاقی که می دانم بعدش اوضاع خراب تر است از حالا... میترسم از روزی که بخواهم با مسائلی حل نشده پا به یک زندگی جدید بگذارم.

  • مداد رنگی

که تو رفتی و ...

چهارشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۶:۰۴ ب.ظ

گریه میکنم
خوشحالم از آمدنت در تمام اوقاتی که نیامدی
از بودنت در تمام لحظاتی که نبودی
خوشحالم از زنده شدن 
از معجزه اسمت

خوشحالم از خوش یمنی حضور تو
خوشحالم به خاطر قدم های پر برکت تو
و این همه خوشحالی، دلیل اشک های من است
حتی اگر چیزی نبوده نباشد
این هیچ برای من بزرگترین چیز دنیا بود

 

 

گریه می‌کنم 
دستمال های خیس پخش شده روی میز کارم را می شمارم
"مهم نیست" را تکرار میکنم
تا شاید این دروغ باورم شود

کاش قلب بی تفاوتم را زنده نمیکردی
چرا در این خانه را کوبیدی؟
چرا منی که بی خیال بودم به هر در زدنی با تقه ای کوچک از طرف تو از جا پریدم؟

چرا در را باز کردم؟
چرا تو سرت را پایین انداختی و بی اجازه به خانه ی دلم آمدی؟
چرا این متروکِ خاک گرفته را با قدم هایت متر کردی و رفتی؟

چرا رفتی؟
چرا من دیگر دست و دلم به پاک کردن خاکروبه ها نمی رود؟
چرا شب و روزم را به تماشای جای پای تو روی خاکروبه ها می گذارنم؟
چقدر بد شانس بودم من 
که تو هم بهار این خانه شدی و هم خزانش...
چقدر ساده است دل من که تمام این چیز و هیچ های کوچک را انقدر بزرگ می بیند...
چه دل نازکم من که به پای نبودن تو زار زار می گریم...

 

میخواهم خانه دلم را آب و جارو کنم 
رد پایت را برای همیشه و همیشه پاک کنم
می خواهم به بازار بروم و یک عالمه پارچه گل گلی و توپ توپی بخرم
در و پنجره ها را تا آخر بازکنم که نور خورشید همه جا را پر کند
میخواهم پرده و رومیزی ها را عوض کنم و لباس های رنگی رنگی بدوزم
من شاد خواهم بود

در خانه ای که به یمن حضور کوتاه تو، دیگر زندان نیست
در خانه ای که معجزه تو، درونش جاری است

حالا من
 دیگر منتظرت نیستم
برای همه خوبی هایت سپاس گزار خواهم بود
و برای همه رنجی که در نبودن‌ هایت کشیدم تو را از یاد خواهم برد
از یاد خواهم برد

 

 

  • مداد رنگی