با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

پرم از حرف های دلتنگی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

تازگی ها انگار تخم کفتر خورده باشم، حسابی پر حرف شدم. به دوستای مجازی از دنیای حقیقی میگم.  به دوستای حقیقی از دنیای مجازی میگم. واسه خونه از محل کارم تعریف میکنم. تو محل کار از خونه میگم. تو مترو پایه گیر بیارم کلی باهاش حرف میزنم. سیرمونی هم ندارم. فقط کافیه یکی رو آنلاین ببینم. سرشو میبرم. یه وقتایی هم تلفنی با پرستو و سیده پر حرفی هام رو خالی میکنم. طیبه و مرضیه بیان خونمون یه بند حرف میزنم.

اما بازم تمومی نداره. یعنی احساس خالی شدن بهم دست نمیده اصلا!!! به زهرا میگم ببخشید انقدر حرف میزنم. میگه: "اشکال نداره. فکر میکنم دارم به رادیو گوش میدم" منم میخندم. میگم دستت درد نکنه که منو به چشم رادیو نگاه میکنی!

اومدم یه کم از پر حرفی هام رو اینجا بگم.
مخاطبین خاص: بچه های 206... برید پستو

 

  • مداد رنگی

چک آپ

سه شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۳۴ ب.ظ

وقتی میخوام از خونه یا شرکت بیام بیرون کیفمو چک میکنم که خدای نکرده چیزی جا نزارم و کارم لنگ بمونه.
کیف پول، گوشی، دوربین، هارد، فلش، ظرف غذا (خالی یا پر) و... چیزایی هستن که همیشه تو کیفم دارم.وقتی تو تاکسی میشینم یا وقتی میخوام ازش پیاده شم باز کیفمو چک میکنم که گوشی یا کیف پول یا دوربینم که در طول مسیر بیشتر از بقیه از کیفم بیرون میارم حتما سر جاش باشه. اگه تو ایستگاه اتوبوس نشسته باشم که اتوبوس بیاد وقتی میخوام از صندلی بلند شم بازم یه دور وسایلم رو چک میکنم. همین طور ایستگاه مترو...این کار رو تو خود مترو و اتوبوس و هرجای دیگه انجام میدم. هر چند وقت یه بار وسایل با ارزشم رو چک میکنم. اونی که اگه گم بشه خسارت زیادی بهم وارد میشه. اونی که اگه گم بشه کارم حسابی لنگ میمونه... همین باعث شده من حواسِ پرت کمتر چیزی رو گم کنم (شکر خدا)

 

دارم فکر میکنم بد نیست چند وقت یه بار خودمونو چک کنیم. مبادا چیز با ارزشی رو جایی جا گذاشته باشیم.

چیزایی مثل صداقت، ادب، حیا، پاکی، نجابت، طهارت، ...

چک کنیم ببینیم سر جاشون هستن؟ اگه خدای نکرده یکیشون گم شده، ببینیم کجا جاش گذاشتیم... برگردیم و پیداش کنیم. همون طور که دنبال چیزای گرون قیمتمون میگردیم. همون طور که برای چیزای با ارزش دنیایی خودمون رو به آب و آتیش میزنیم. اگه بی مبالاتی کنیم و به گم کردن و از دست دادن عادت کنیم یه وقتی میاد که دیگه هیچ چیز خوبی برامون نمیمونه...

 

  • مداد رنگی

زن بودن یا مرد بودن مسئله این است.

جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۶ ق.ظ

"تا هجده سالگی راحت ترم. تمام سختی ها به خرید ملزومات خانه و کمی محدودیت ختم می شه. گرچه از همون اول وظیفه دارم خوب درس بخونم و درگیری این رو داشتم که کار خوبی پیدا کنم. من مجبورم خوب درس بخونم بهترین دانشگاه قبول بشم و از سن کم کار کنم و پس انداز کنم چون این منم که قراره یه زندگی رو بچرخونم. علاوه بر خودم باید مسئولیت زن و بچه ها رو به عهده بگیرم. اگه این کارو نکنم هیچ کس به من زن نمیده. تمام جوونیم با همین استرس همراهه منی که نه پدر پولداری دارم و نه پشتوانه ای. باید خودم از صفر شروع کنم و تا خونه و ماشین نداشته باشم حتی نمیتونم حرفی از ازدواج بزنم.

 

دولت و حکومت هم که همه ی وقت و استعداد آدم رو هدر میدن. با این سیستم آموزشی مزخرفشون من رو چندین سال عقب می اندازن و سربازی دو سال از اوج جوونی ام رو هدر میده برای هیچ. با این اوضاع شاید تا 28 سالگی توانایی ازدواج رو پیدا کنم. تازه میرسم به اصل مطلب بیشترین سختی همین ازدواجه. به خدا قسم که اگه برای خدا نبود هیچ وقت ازدواج نمیکردم. که چی! این همه خرج کنی که یه موجود غرغرو و نازک نارنجی و پرخرج و حساس رو کنار خودت داشته باشی! با اون همه مسئولیت سنگین. از هر نظر نگاه میکنم نمی ارزه!
تو دوره ی نامزدی و عقد که هی باید ببریش خرید! تکرار یک روند تکراری، مدام خانم بپسنده تو بخری... خانم بپسنده تو بخری... مدام بخری و بخری... خرج کنی و خرج کنی... آخرشم که مثلا با عروسی نجات پیدا میکنی بازم باید خرج کنی. اصلا من نمیدونم خانما چرا انقدر خرجشون زیاده؟ 5 برابر ما خرج دارن... واسه چی واقعا؟میدونی چقدر برای پس انداز این پول زحمت کشیدم؟ میدونی من با این همه پول چه کارا میتونستم بکنم؟ میدونی آرزو داشتم کجاها خرجش کنم اما باید دو دستی تقدیم خانم بکنم!؟

اندازه ی حقوقم قسط و اجاره خونه دارم و خرجای ضروری خانم هم که تمومی نداره. قرض های فامیل هم به کنار! اصلا من در تعجب موندم که از کجا خرج خورد و خوراکمون میاد و ما هنوز زنده ایم!

حالا مجبورم بیشتر و بیشتر کار کنم. باید بیشتر تلاش کنم که از پس این زندگی بر بیام . اما آخرش چی؟ آخرشم این خانم قدر نشناس ما دیگران رو به رخمون میکشه. هنوزم سر اینکه سالگرد ازدواج رو یادم رفته قهر میکنه. و ناراحته چرا من بهش نمیگم دوسش دارم؟ چرا بهش توجه نمیکنم؟ چرا نمیبرمش گردش؟ و.............واقعا که این زن عجب موجود عجیبیه! یعنی نمی فهمه اینکه من دارم خودمو به آب و آتیش میزنم فقط واسه اونه؟

مثلا اسم من "مرده" اما همه ی  زندگی و وقتم صرف این میشه که وسایل آسایش یه زن رو فراهم کنم و ازش حمایت کنم. من در ظاهر از زن قوی ترم اما در نهایت همه ی این قدرت برای داشتن یه زندگیه خوب استفاده میشه! و شاید عملا این زنه که از من قوی تره. چون راحت میتونه منو قانع کنه و کار خودش رو بکنه!"

 

اگه بخوام ادامه بدم...  این قصه سر دراز دارد.... 

 

این هفته به خاطر محدودیت هایی که یه دختر داره زیادی غر زدم. . یه اتفاقی افتاد که تمام عقده های دخترانه ی زندگیم رو با هم زنده کرد و من 24 ساعت به کمای "عقلی" رفتم. و دور از چشم بقیه حسابی گریه کردم

 دیشب تو راه تمامِ تصورم این بود که اگه پسر به دنیا اومده بودم به خاطر چه چیزایی غرغر میکردم. لیست نا رضایتی ها کم نبود. من اغلبش رو ننوشتم. "حقیقت اینه که مردا کم تر غر میزنن" برای وظیفه هایی که زندگی روی دوششون گذاشته برای سختی هایی که تو زندگیشون هست. اونا یاد گرفتن چه جوری از همین وظایف لذت ببرن.

اینایی که نوشتم _و ننوشتم_ لزوما نمیتونه مصداقی برای تمام مردها باشه. اینه که از همه ی آقایون معذرت خواهی میکنم اگه جسارتی کردم.

دوستای خوبم. دختر خانمای خوب هم ببخشن. خودتون که دخترای این زمونه رو بهتر میشناسید! همه که مثل شما گل نیستن :* 

 

بعد نوشت: این مطلب با هدف هم دردی با آقا پسر ها نوشته نشده بود. هدف، تذکر به خودی بود که زیادی نا شکر بود و زیادی از دختر بودنش گلایه میکرد.... اما یکی دو تا کامنت خصوصی حسابی دلمو سوزوند. انشالله خدا کمک کنه و مشکلات آقایون حل بشه. آمین

  • مداد رنگی

ان الانسان لفی خسر

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۲، ۰۶:۴۱ ب.ظ

حالی که دارم، هیچ وقت نداشتم!

سرمایه ام را از دست رفته می بینم.چند صد هزار تومان دنیایی! خریدی کردم و وقتی حاصلش را دیدم مثل آب وا رفتم! این پول برای حالای آس و پاسم نه تنها پول کمی نیست بلکه معجزه به حساب می آید!

خود کرده را تدبیر نیست. نه می توانم یقه ی فروشنده را بگیرم و نه کسی را مقصر بدانم. چرا مقصر بدانم؟ چون با من نیامدند. چون خودشان نخریدند و فقط در اینترنت چک کردند و تلفنی مشورت دادند؟

واقعا "ضرر کردن" بدترین حس دنیاست! و از این بدتر نیست! اینکه سرمایه ای که داشتی را صرف چیزی کنی که به نفعت نباشد که هیچ، حتی به ضررت تمام شود. حال می خواهد این سرمایه مال دنیا باشد، سرمایه ی عاطفی باشد، معنوی باشد، یا عمری باشد که لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه پای "هیچ" می رود!

 

استغرالله ربی و اتوب الیه

استغرالله ربی و اتوب الیه

استغرالله ربی و اتوب الیه

استغرالله ربی و اتوب الیه

یا رب یا رب یا رب

 

*بعد نوشت: ممنون از همدردی دوستان. از وخامت اوضاع کاسته شد. التماس دعا

  • مداد رنگی

وزنه

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۱:۵۸ ب.ظ

وزنه به چی میگن؟ به جسم سنگینی که نمیزاره جسم سبک بالا بره...

 

مثل کیسه های شنی که به بالون وصل هستن. باید بازشون کرد تا بالون بتونه بالا بره ... 

هر چی وزنه کم تر باشه بالا تر میره... بالا و بالا تر...

وزنه هایی که نمیزارن ما پرواز کنیم... واجبات و محرماته... 

دقت کردی گاهی چقدر سنگین میشی؟

اینجور وقتا یا واجبی رو ترک کردی و جبران نکردی! یا حرامی رو انجام دادی و توبه نکردی!

بعضی وقتا آدمیزاد انقدر به این سنگینی عادت کرده که متوجهش نیست.

باید دونه دونه و کم کم این وزنه ها رو باز کنه تا بفهمه سبک بودن یعنی چی...

تا با اعماق وجودش لذت پرواز رو درک کنه..

  • مداد رنگی

این روزها...

شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۴۷ ق.ظ

چه احساسات متفاوت و متناقضی دارم این روزها... گاهی سرمستم از خوشی و گاهی غرق در غم ها... گاهی ذوق میکنم و گاهی از استرس ناخن های دستم را خورد میکنم. وقتی شادم مهم نیست هر چقدر می خواهند از کارم ایراد بگیرند. نقد ها را با جان و دل می پذیرم و شنیدنشان چیزی از خوشحالی من کم نمیکند و وقتی از کارم ناراضی هستم فقط با دوباره کار کردن از ناراحتی خارج میشوم. این جمله را مدام برای خودم تکرار میکنم:
"اگر وقتی برای ناراحتی و حسرت خوردن داری، از آن وقت برای تمرین استفاده کن"

 

بچه های آنجا همه خوبند شاید از تصور من دور باشند اما همه مهربانند.

گاهی که با یکی از همکاران از نگرانی هایم میگویم او هم با من نگران می شود و بعدش سعی میکند هر دویمان را آرام کند. گاهی وقتی می خواهد ستاره را صدا کند اشتباهی اسم من را می گوید و این اشتباه خیلی من را خوشحال میکند. نمیدانم چرا. شاید فکر میکنم در دلش جا باز کرده ام...
زیباست و مهربان... من را به یاد زهرا می اندازد و پرستو... دو دوستی که به داد من می رسیدند. یکی در هنرستان و یکی در دانشگاه...

اهالی منزل هم خیلی هوایم را دارند. سهم کارهای خانه ی من بین اعضا تقسیم شده و من را به شدت لوس کرده اند :). راستش وقتی خسته ام خیلی خوشحال میشوم که هر چه اصرار میکنم پدر نمیگذارد ظرف ها را بشویم و با این کار میخواهد به من بفهماند چقدر دوستم دارد. با این حال بهتر است کم کم کارهای روزانه خانه را خودم انجام بدهم. گرچه واقعا به بعضی کارها نمیرسم. راه دور است و رسیدن من به خانه، دیر...

 

این روزها احساسم به خودم، به زندگی، متفاوت شده است. لبخندی بیشتر ساعات مرا همراهی میکند. خودم را بیشتر دوست دارم، گرچه همچنان اعتماد به نفسم کم است... خیلی کم... ولی تنها پناهم خداست.

خیلی خوشحالم که خدا این فرصت را به من داد. چیزی که فکرش را نمیکردم و از جایی که به ذهنم خطور نمیکرد. البته این هدیه امام رضا (ع) بود به پدر و مادرم، در زیارتی که اخیرا داشتند. دعای پدر و مادر چیز دیگریست!
و به من ثابت شد که دعای دیگران در حق انسان چقدر میتواند موثر باشد. منی که مورد لطف بسیاری از دوستان هم بودم.

از همه شما ممنونم. زمان دعا کردن من را فراموش نکنید که بسیار محتاجم :)

 

 

  • مداد رنگی

پاییز... گرم و بی نظیر

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۴۰ ب.ظ

دیدی وقتایی که میخوای اسباب کشی کنی؟ شاید منطقی نباشه خیلی برای خونه وقت بزاری... هزینه کنی. دیوار ها رو رنگ کنی. پرده بخری... تعمیرات انجام بدی. حتی وقتی نزدیک اسباب کشی میشی دیگه مثل سابق خونه رو مرتب نمیکنی. چون به هر حال قراره همه چیز جابه جا بشه و در یک خونه ی جدید جا بگیره.

 

این احساسیه که من به وبلاگم دارم.

یه هفته است که به امداد الهی اینترنت نا محدود یک ساله به من رسیده و من کاری برای خونه ی قدیمی که اینجا باشه نکردم. نه انگیزه ای دارم نوشته ها رو بیشتر کنم. نه حوصله ای که خونه ی جدید را زودتر آماده کنم برای اسباب کشی. و نوعی بلا تکلیفی... بی مکانی... آوارگی ذهنی!

کاش کسی بود خانه رو آماده ی رفتن میکرد.دیوار هاشو رنگ میکرد. رنگ های پاییزی... گرم و بی نظیر! مبل رو سبز می کرد و دیوار رو گلبهی... پرده هایی با زمینه ی فیروزه ای پخته با گل رز های صورتی آبرنگی... و خانه رو پر میکرد از لوازم چوبی با رنگ طبیعی... پنجره ها چهار چوب ها و در و مبل و میز و نرده ...

 

دلم برای پاییز یه ذره شده... برای باران...

 

* تولد حضرت معصومه مبارک. دخترا تبریک میگم :)

 

  • مداد رنگی

به حکم رابطه رفتیم...

يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۲۷ ق.ظ

به حکم رابطه رفتیم... خدا کند به حکم ضابطه و با اوردنگی خارج نشویم!

 

دیروز از روزهایی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم. مثل روزی که آقای معصومی را دیدم. مثل روزی که با آقای کایدان قرار داشتم. مثل روزی که با آقای دارایی بحث کردم... روز هایی که شاید قبل و بعدش فراموش شوند اما خودشان فراموش نخواهند شد!

خیلی می ترسم.اگر دیگران مرا هول نداده بودند و به صورت خود جوش مرا معرفی نکرده بودند و در منگنه نگذاشته بودند که پیگیری کنم، هیچ وقت جرات نمی کردم همچین کاری را شروع کنم.

حال من ماندم و یک فرصتی طلایی، فرد آشنایی که به واسطه ی معرف گردن کلفت، تمام تلاشش را برای من خواهد کرد و... می ماند تلاش من و کنار آمدن من... منی که تا 30 سالگی، چهار سال و نیم بیشتر فرصت ندارم. تازه اگر خدا عمری دهد.

کاش بتوانم به حال سابقم برگردم و خودم را از این پیله ای که به دور تنیده ام خلاص کنم. کاش بشکنم این دیوار های آجری را که خشت به خشت به دور خود چیده ام.

می ترسم...

خیلی می ترسم...

 

  • مداد رنگی

بی اینترنتی

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۰۱ ق.ظ

همیشه روزای بی اینترنتی اولش سخته. تا چند روز اذیت میشم و کم کم عادت میکنم. حالا غیر از من خیلی ها باید به این قضیه عادت کنن که من نیستم.

 

این مدت خیلی حرف داشتم برای نوشتن. اما نتونستم. شاید باید مثل قبل تر ها مخلوط بنویسم:

* عروسی پسر عمو گذشت. تو سالن وقتی عروس و داماد داخل بودن من رو لبم لبخند بود از نوع زورکی! تو چشمم اشک و تو گلوم بغض... اگه کسی منو نمیشناخت و تو این حالت منو می دید فکر می کرد من عاشق دامادم و برای عشق از دست رفته گریه می کنم اما فکر میکنم احساس من رو مادر و خواهر داماد هم داشتن و البته پدر داماد... احساس از دست دادن... من و همه براشون کلی آرزوی خوب داریم و بالاتر از همه عاقبت بخیریشون انشالله!
(یک اعتراف! از نامزدی تا عروسی برای اولین بار من فهمیدم یه خواهر شوهر برای چه مواردی می تونه خواهر شوهر بازی در بیاره. من که پسر عمو برام مثل برادر بوده. به این نتیجه رسیدم شاید روزی برسه از اون خواهر شوهر بدا بشم. کی میدونه! از الان باید هوشیار بود)

* همون دوست ویلاگی که گفتم دیگه دارو برای بیماریه مزمنش جواب نمیده. چند روز پیش اسمس داد که میتونه نمازش رو ایستاده بخونه و خیلییی خوشحال بود. البته من نتونستم جواب اسمسش رو بدم اما بی نهایت خوشحال شدم که منو شریک خوشحالیش کرد. یه شب خواب دیدم بدنش رو به من قرض داد که باهاش نماز بخونم و کلی ذوق می کرد که ببین حالا می تونم ایستاده نماز بخونم. من نماز خوندم... یه نماز دلچسب و اون راضی و خوشحال خیلی زود بدنش رو پس گرفت. انقدر از همه چی راضی بود که دوست نداشت یه لحظه از بدن بیمارش دور بشه. بله... دغدغه ی بعضی ها نماز خوندنه... بعد از نماز خوندن رفتیم روضه ی امام حسین ع
چه خوابی بود... چه حظی بردیم :)

بعدتر نوشت: خبر رسید دوباره نشسته نماز میخونه. انشالله خدا شفا بده. التماس دعای فراوان.

  • مداد رنگی

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی