با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

خداحافظی با طعم انار

يكشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۰، ۰۴:۰۶ ب.ظ

رفت...
زود رفت...
دلش نمی خواست فرو ریختن اشک هایش را نظاره گر باشیم...
دلم بی تابی می کند...
می دانم الان که در تاکسی نشسته دارد زار زار گریه می کند...
و من هم...
عزیز دلم... هیچ چیزی برایت ندارم جز اینکه بگویم...
تو را به خدا می سپارم، که خوب مراقبت باشد...
فقط این طوری است که دلم آرام میگیرد... خیالم راحت می شود...
چون میدانم خدا، خیلی بیشتر از من، تو را دوست دارد...
و همیشه با توست...
تو را به دل پر مهر و دستان قدرتمند او می سپارم...

  • مداد رنگی

اضطراری

سه شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۳۱ ب.ظ

زود زنگ بزنید آمبولانس...
اهالی اتاق ما به دلیل خوردن همزمان چند غذای بی ربط، رو به موت هستند...
گزارش ها حاکی از آن است که سید جان سالم به در برده ...

*شب امتحانی همینو کم داشتیم... دارم میمیرم
**برای پرستو دعا کنید کارش به بیمارستان نکشه...حالش از همه بدتره

  • مداد رنگی

آب قند

دوشنبه, ۵ دی ۱۳۹۰، ۰۲:۵۵ ب.ظ

حالم بده..... حالم بده

به خاطر گفتنش تمام بدنم یخ کرده...

برام آب قند بیار..... وگرنه به زودی میرم زیر سروم!



** همین اتفاق از زبان دارکوب...

  • مداد رنگی

حکم

شنبه, ۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۰۴ ق.ظ

خیلی تلخ و تأسف آور است که انسان از یکی از لذت بخش ترین چیزهایی که در دنیا وجود دارد لذت نبرد و خود را محکوم بدان بداند....

آخر ترم است و من محکوم هستم به نقاشی کردن!!!!

برای نقاشی و تمام نقاشان که هیچ، برای تمام هنرمندان همه ی اعصار و قرون تاریخ متأسفم که زمانه نام مرا نیز هنرمند و نقاش قرار داده است!

اما خود را نیز سرزنش نمی کنم چرا که پی برده ام ایراد از هیچ کداممان نیست! نه من و نه نقاشی....

فقط زبان هم را نمی فهمیم...

پس بهتر است با خیالی راحت و فکری آسوده سال آخر این تبعیدگاه عزیزم را سپری کنم ... مثل این چند سالی که گذشت!

  • مداد رنگی