با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش بینی..

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۱، ۰۶:۲۸ ب.ظ

امام جواد علیه ‏السلام : سه چیز است که هرکس آن ها را داشته باشد پشیمان نمیشود : پرهیز از عجله و شتاب، مشورت در کارها، توکل بر خدا وقتى تصمیم به انجام کارى گرفت.

انسان اغلب عجول است. دوست دارد زودتر تکلیف کارهایش معلوم شود و شرایط زندگی اش از حالت بحران در آمده و به ثبات برسد. این یکی از دلایلی است که در کار ها عجله می کند.
گاهی انسان خودش هم نمیداند که دارد عجله می کند و این کار را کاملا به صورت ناخودآگاه انجام می دهد...
این بحث هنگام مشاوره هم صادق است. یعنی گاهی انسان ناخودآگاه روند مشاوره را طوری طی می کند که به تصمیم دلخواهش برسد. در واقع مشورت نمی کند که بعد از آن تصمیم بگیرد، مشورت می کند تا تاییدی برای تصمیم از قبل گرفته اش پیدا کند و اگر مشاور چیزی مخالف تصمیم او بگوید، نمی شنود و نمی بیند.
از عواملی که موجب می شود شخص حرف خلاف تصمیم خودش را نپذیرد این است که هنوز از نظر روحی و فکری آماده ی پذیرش آن نیست. گاهی هم نمی تواند نسبت به گزینه های موجود بی طرف باشد، احساسات را کنار گذاشته و  به صورت کاملا منطقی به موضوع مورد نظر نگاه کند. و البته عوامل دیگری نیز ممکن است دخیل باشد که احتمالا در اشخاص مختلف متفاوت است. موقع تصمیم گیری خیلی نمیتوان چرتکه انداخت و دو دو تا چهار تا کرد که اینگونه می شود یا نمیشود. نمیشود حدس زد که فلانی چه تصمیمی خواهد گرفت. زیرا کاملا بستگی به خودش دارد. که در چه شرایطی قرار گرفته. تا چه اندازه تحت فشار عوامل مختلف است؟ آیا می تواند حرفی خلاف نظر خودش ببیند، بشنود یا قبول کند؟ یا با ترس فراوان، صحبت های خلاف میلش را نادیده می گیرد؟


این است که من در حال حاضر هیچ پیش بینی نسبت به آینده ندارم.

  • مداد رنگی

جا مانده ام

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۳۷ ق.ظ

دو نفر کربلا و یکی مشهد... از اتاقمان فقط من جا مانده ام.

 

  • مداد رنگی

الهی العفو...

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۰۹ ق.ظ

صدای عطیه می آید. با اولین کلمه از خواب می پرم:
"ریحانه جان... ریحانه... عزیزم... دختر گلم... بلند شو می خواهیم به مسجد برویم."
ریحانه تکان نمی خورد. به موبایلم نگاه می کنم...ساعت 1:30 نیمه شب است.
ماشالله به عطیه!! این همه انرژی را از کجا می آورد؟ تا ظهر که محل کارش بوده.از وقتی هم به خانه بر گشته مشغول مرتب کردن خانه بوده است. آخر تازه کاغذ دیواری های خانه و تخت و کمد ها را عوض کرده و خانه حسابی به هم ریخته است. من هم آمدم که کمکش کنم! بعد از ظهر آقایان باز آمدند تا جک تخت ها را درست بکنند. این ریحانه و مهدیار وروجک هم که راحتش نمی گذارند... یا دعوا میکنند یا خودشان را لوس میکنند که مادر بغلشان کند.عطیه بنده خدا تا همین 12 شب که به اجبار ریحانه را به حمام فرستاده  یک جا ننشسته.من واقعا نمیدانم با این همه کار و خستگی با چه ترفندی از خواب بیدار شده که به مسجد برویم!!!!! واقعا خدا قوت خواهر!

سوار ماشین می شویم. مهدیار در آغوش من خوابیده. من به خیابان ها نگاه می کنم. نمی دانم چرا انقدر مسیر طولانی شده! مگر قرار نیست به مسجد محل برویم؟ شاید هم مسجد داخل اشرفی؟ نه اصلا  از اشرفی در آمد! تابلو ها رو نگاه میکنم. هنوز غرب هستیم و داریم به سمت جنوب میرویم...
بله! رسیدیم. مسجد دانشگاه! واقعا خنگ هستم که تابه حال متوجه نشدم. اصلا از این ها انتظار نمی رفت جای دیگری بروند! میخواهیم وارد قسمت خانم ها بشویم . دو دانشجوی دختر خیلی زیبا مقابل در نشسته اند و میگویند:"نمیشود بروید، اعتکاف است"

این را که میگویند دلم می ریزد. قلبم تند می زند. مات و مبهوت پشت عطیه راه می روم که به سمت حیاط میرود. آخرین شب جمعه ی ماه رمضان و دعای کمیل! آن هم کجا! کنار شهدای گمنام مظلومی که مراسم تدفینشان پر از  بی احترامی بود. کنار این همه معتکف!...... کاش من هم با آن ها بودم.
دلم گرفته... زار زار گریه می کنم و دعای کمیل می خوانم و همزمان تمام اتفاقات روز مقابل چشمانم زنده می شود. از خدا می پرسم: این برای چیست؟ این شروع یک آزمایش طولانی است یا ...
یا...
یا...

زبانم بند می آید.
چیزی برای گفتن ندارم. جز اینکه بگویم: خدایا شکرت... خدایا چیزی را نصیبم کن که قرب به تو در آن باشد. من فقط تو را می خواهم .مرا امتحانی نکن که در توانم نباشد و خسته شوم و کم بیاورم...
و من را ببخش....

الهی العفو...

 

  • مداد رنگی

اون بالاها...

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۱، ۰۲:۱۱ ب.ظ
آقاجان همیشه می‌گفت: "نگاهت به اون بالاها باشه." من هم همیشه سقف را نگاه می‌کردم!
از چند لحظه پیش که سقف ریخت روی سر من، آن بالاها چسبیده به نگاه من؛ یعنی به چشمم! فقط نمی‌دانم چرا آقاجان اینقدر بی‌تاب است و گریه می‌کند و هی پایین و لابلای این خاک‌ها را نگاه می‌کند؟!
یکی نیست به آقاجان من بگوید، خب خودت هم نگاهت به آن بالاها باشد تا مریم کوچولویت را ببینی!
"آهای آقاجان، من اینجام! این بالا! صدامو میشنوی؟ فکرشم نمی‌کردی که توی پنج سالگی بتونم پرواز کنم! هان؟ وای «ال‌گلی» چقدر از این بالا خشگل است آقاجان" ...

نقل از: رضا احسان پور
  • مداد رنگی

شکستنی

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۲۵ ق.ظ

سحر پدر داشت ظرف می شست. در جابه جایی ظرف ها، لیوانی از دستش بر روی سرامیک آشپزخانه افتاد. سه بار به شدت و با صدای باورنکردنی بلند! به زمین خورد و نشکست. اما بار چهارم که آهسته تر از دفعات قبل به زمین خورد، هزار تکه شد و تا فاصله ی چند متری پر شد از شیشه خورده های لیوان! صدای خیلی وحشتناکی هم داشت... پدر گفت: وقتی دیدم در سه ضربه ی اول نشکست. گفتم دیگر نمی شکند. اگر می دانستم قرار است با ضربه ی کوچک چهارمی متلاشی شود با پا نگهش می داشتم.
گاهی ما آدم ها چیزی را تحمل می کنیم و تحمل می کنیم و از فشاری که بهمان وارد شده، تحملمان تمام میشود و یکباره می شکنیم.

نمی دانم شکستی؟ یا می خواهی بشکنی... من را ببخش. نفهمیدم زمین خوردی... از بس که درگیر خودم بودم. آنقدر درگیر آزمون و خطای خودم بودم که نفهمیدم تحمل تو هم حدی دارد و روزی تمام می شود! شاید هم فهمیدم و آنقدر چیزهای مهم تر برای فکر کردن داشتم که تو را از یاد بردم. آخر تقصیر من هم نیست...
من تنها بودم... تنهای تنها... هیچ کس کنارم نبود که کمکم کند. تا چشم هایم آماده ی دیدن شد چندین سال از عمرمان گذشت و رفت...
من هم مثل تو خسته ام. خیلی خسته.
دلم میگیرد از اینکه وقتی کنار هم می نشینیم جز خستگی چیزی بینمان نیست.
نمی دانم چه در سر داری! نمی دانم خدا چه نقشه ای برایم کشیده...
خدایا در بین همه ی نقشه هایت، خستگی های ما را هم ببین. لطف هایت را دیدم و می بینم. که چگونه از بار سنگینی که روی قلبم است کم کردی... اما بعد از این همه خستگی امید دارم که آرامش را به ما هدیه دهی.
کنارمان بمان و آرامش زندگیمان باش...


 

  • مداد رنگی

چه شود...

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۱، ۱۲:۵۳ ب.ظ

چه شود اگر ظهر یک روز تابستانی اشتباهی رادیاتور ها رو روشن کنی... اونم تا آخرین درجه!
و تا افطار از گرما عرق بریزی...

  • مداد رنگی

فقط قبولش کن... فقط دوستش داشته باش...

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۰۳ ب.ظ

نمی دانم چرا الان دارم می نویسم اما می خوام بنویسم. از خودم ... از سیده...
از ترم دو می شناختمش.از همان اول در نظرم آدم عجیبی می آمد. شخصیتش خیلی با من فرق داشت. نوع نگاهش خیلی با من تفاوت داشت. چیز هایی که برای من مهم بود برای او مهم نبود و یا بر عکس. مثلا ماجرایی را تعریف می کردم که منظوری را برسانم اما سیده به همه چیز توجه می کرد به جز منظور من. و مسلما عکس این جریان هم خیلی اتفاق افتاده. به خاطر همین تفاوت ها رابطه ی ما از همان اول یک رابطه ی ایده آل نبود.
گذشت و رفته رفته رابطه ما بیشتر شد. من و سمانه هفته ای حد اقل یک بار به خانه ی سیده می رفتیم. او کمتر خانه ی ما می آمد. مهمان نوازی را برای خودش بیشتر می پسندید . در همین رفت و آمد ها باز هم بی مسئله نبودیم.
وقتی سمانه فارغ التحصیل شد. من هم تصمیم گرفتم به خوابگاه بر گردم. سیده هم خانه شان را تحویل داد و به خوابگاه آمد. از همان اول نگران بودم که نکند حالا که به هم نزدیک تر می شویم کارمان به جاهای باریک بکشد. خدای نکرده بحثی، دعوایی پیش بیاید...
خوب همان طور که حدس می زدم رابطه چندان هم دل انگیز نبود و اغلب هم مشکل از من بود که سیده با متانت تحمل می کرد. دغدغه ی ذهنی ام شده بود که چگونه با سیده کنار بیایم؟ چگونه رابطه را بهتر کنم؟
هدهد گاهی می گفت: "تو دیگر خیلی مسئله را بزرگ می کنی. نباید انقدر به خودت تلقین کنی که رابطه خوب نیست." و من می گفتم:"تلقین نمی کنم. فقط به دنبال راه حل هستم که بهتر شود"
بعد از عید چند باری پرستو و هدهد به خانه رفتند و من و سیده با هم تنها شدیم. بار اول سخت بود. اما دفعه های بعد بهتر شد. هر دفعه بهتر از قبل... و این اواخر بهتر از همیشه... روز آخر هم با هم بودیم. با هم اتاق را جمع کردیم. با هم وسایل را در انباری گذاشتیم. ما همان آدم ها بودیم... حتی در نحوه ی بستن کارتون ها اختلاف داشتیم اما با هم خوب بودیم ... خیلی خوب...
حالا یاد حرف آقایان روانشناس می افتم که می گفتند: "تفاهم یعنی پذیرش و قبول تفاوت ها"
سیده من را همان جور که بودم قبول کرد. به عنوان دختری ساکت که سرش در کار خودش است و من هم او را پذیرفتم. همانگونه که هست...

البته شناخت هم مهم بود چون شناخت بر تفاهم مقدم است. شما تا چیزی یا کسی را نشناخته اید نمی توانید قبولش کنید. بعد از 9 ماه زندگی در کنار هم، ما شناخت نسبتا زیادی به هم پیدا کرده بودیم...

و یک نکته ی دیگر اینکه خصلت هایی در سیده وجود داشت که پروسه ی تفاهم را کوتاه تر کرد.
عشق و محبت عمیق... گذشت و فداکاری های بی نظیر...
محبت او خیلی تاثیر گذار بود... خیلی بیشتر از فکر های منطقی من...

فقط حیف که کنار هم بودنمان تمام شد. اگر کمی بیشتر با هم بودیم خواسته هایی که از من داشت را به مرور بهتر و بهتر انجام میدادم...
خوب اشکال ندارد. تا همین جا که خوب پیش رفته ... باید خدا را شکر کرد.

خدایا شکر... برای تمام نعمت هایت ... برای اینکه طعم این دوستی های شیرین را به ما چشاندی.

  • مداد رنگی

جنگ جنگ تا پیروزی!!!

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۱، ۰۱:۰۷ ب.ظ

دیشب به طور اتفاقی برنامه ی دیروز امروز فردا را دیدم.مهمان برنامه آقای محسن رضایی بود. در قسمتی از بحث که آقای رضایی، تحریم های دوران جنگ و تحریم های امروز را با هم مقایسه می کردند صحبت جالبی مطرح شد.
اسباب نوشتن فراهم نبود لذا من نقل به مضمون می کنم. شما ببخشید
او گفت:
"جنگ ایران، اولین جنگ موفق در 200 سال گذشته در جهان بوده است. تنها جنگی که رزمنده ها توانستند تمام مناطق اشغال شده را پس بگیرند. دلیلش این بود که رزمنده های ما از نظر ایمان و توکل قوی بودند. اما نه به گونه ای که به همان اکتفا کنند.  این طور نبود که بگویند ایمان و توکل کافی است. آن ها در عین اینکه به خدا توکل داشتند و پشتشان به قدرت خدا گرم بود، دشمن را دست کم نمی گرفتند. سعی می کردند که ذهن دشمن را بخوانند. اقدامات او را پیش بینی کنند اینکه از چه راهی می خواهد وارد شود و چه کار می خواهد بکند، که خودشان را آماده ی مقابله با دشمن بکنند. به همین خاطر یک قدم جلوتر بودند"
این را که گفت برق از سر من پرید!!! حیف که مهمانی بود و مجبور بودم آرام سر جایم بنشینم و به روی خود نیاورم!!!
به نظر خیلی ساده می آید . چرا من دقت نکرده بودم؟ نمی دانم!!!
در جبهه جنگ بزرگ تر (جهاد اکبر) دشمن ما شیطان است. ایمان و توکل خوب است اما نباید دشمن را دست کم گرفت. هر وقت او را دست کم گرفتم با سر به زمین آمدم... باید حرکات او را پیش بینی کنم. باید ببینم از کجا می خواهد نفوذ کند... باید یک قدم جلوتر باشم... این جنگ است یک جنگ واقعی...
حتی اگر شکست خوردم، بلند میشوم... خود را نمی بازم... با توکل به خدا من پیروز این میدانم...


این فایل سخنرانی از حاج آقا جاودان  رو چند وقت پیش یکی از دوستان برای من میل کردند که خیلی به بحث مربوطه .
و دیگه اینکه!

ماه رمضان بالاخره اومد.... خیلی خیلی خوشحالم...
به همه ی دوستان تبریک میگم و از همه التماس دعا دارم

یا علی
 

 

  • مداد رنگی
(... شما جوانید، دلهاى شما پاک است، ناآلوده است. به عمق این حرف هم شما حالا نمیرسید، که این ناآلودگى معنایش چیست، گرفتارى دلهاى آلوده کجاست؛ این را شما که جوانید، حالا حالاها به آن نمیرسید؛ به حدود سنى ما که رسیدید، آن وقت گرفتارى را میفهمید، مى‌بینید که چقدر این زلالى دل در دوره‌ى جوانى قیمت و ارزش دارد، که دیگر قابل برگشت هم نیست.
 امروز این سرمایه در اختیار شماست. من حرفم این است: این دل پاک و زلال را هرچه میتوانید، با منبع عظمت، با منبع حقیقت، با منبع زیبائى - یعنى ذات مقدس بارى‌تعالى - پیوند دهید و نزدیک کنید. اگر موفق شدید، تا آخر عمر زندگى سعادتمندانه خواهید داشت اگر حالا موفق نشوید، بیست سال دیگر سخت‌تر است؛ اگر بیست سال بعد هم که شماها چهل سال، چهل و پنج سال سنتان هست - موفق نشوید، بیست سال بعدش بسیار بسیار مشکل‌تر است؛ یعنى در سنینِ کمتر از سنِ حالاى من  خیلى سخت خواهد شد. نه اینکه محال باشد، اما مشکل است. حالا دل را به خدا پیوند بزنید. راهش هم در شرع مقدس باز است؛ یک کار رمزآلود پیچیده‌اى نیست. شما قله‌ى کوه را از پائین نگاه میکنید، مى‌بینید کسانى آنجا هستند؛ اینجور نیست که تصور کنید اینها بال زدند رفتند آنجا؛ نه، اینها از همین مسیرى که جلوى پاى شماست، جلو رفتند و به آنجا رسیدند. دچار توهم نشویم، خیال نکنیم که با یک نوع حرکت غیرعادى و غیرمعمولى میتوان به آن قله‌ها رسید؛ نه، آنهائى که در آن قله‌ها مشاهده میکنید، از همین راهها عبور کردند. این راهها چیست؟ در درجه‌ى اول، ترک گناه. گفتنش آسان است، عملش سخت است؛ اما ناگزیر است. دروغ نگفتن، خیانت نکردن، از لغزشهاى گوناگون جنسى و شهوانى پرهیز کردن، از گناهان پرهیز کردن؛ قدمِ مهمترینش این است. بعد از ترک گناه، انجام واجبات، و از همه‌ى واجبات مهمتر، نماز است. «و اعلم انّ کلّ شى‌ء من عملک تبع لصلاتک» همه‌ى کار انسان تابع نماز است. نماز را به وقت بخوانید، با توجه و با حضور قلب بخوانید. حضور قلب یعنى بدانید که دارید با یکى حرف میزنید؛ بدانید یک مخاطبى دارید که دارید با او حرف میزنید. این حالت را اگر در خودتان تمرین کردید، اگر توانستید این تمرکز را ایجاد کنید، تا آخر عمر این براى شما میماند. اگر حالا نتوانستید - همان طور که گفتم - بیست سال بعد سخت است، بیست سال بعدش سخت‌تر است؛ بعد از آن، کسى اگر از قبل نکرده باشد، خیلى خیلى سخت است. از حالا عادت کنید این تمرکز را در حال نماز در خودتان ایجاد کنید و به وجود بیاورید. آن وقت این آن صلاتى است که: «تنهى عن الفحشاء و المنکر». تنهى یعنى شما را نهى میکند؛ معنایش این نیست که مانعى جلوى شما میگذارد که شما دیگر نمیتوانید گناه کنید نه، یعنى دائم به شما میگوید گناه نکن. خوب روزى چند نوبت از درون دلِ انسان به او بگویند گناه نکن گناه نکن، انسان گناه نمیکند...
 روزه‌ى ماه رمضان خیلى مغتنم است؛ مبارزه‌ى با گرسنگى، تشنگى، گرما و سختى‌هائى که انسان دارد. انس با قرآن و انس با نهج‌البلاغه و انس با صحیفه‌ى سجادیه و دعا و نافله و نماز شب و هر کار که توانستید بعد از آن بکنید.
 این دل نورانى و پاکیزه را که در شما هست، قدر بدانید ... جوان خاصیتش این است. دلتان پاکیزه است... در روایت دارد که وقتى گناهى میکنید، یک نقطه‌ى سیاهى در قلب شما به وجود مى‌آید - البته اینها زبان نمادین است، زبان سمبلیک است - گناه دوم را که میکنید، این نقطه‌ى سیاه دو برابر میشود. هرچه گناه بکنید، این نقطه‌ها هى اضافه میشود، تا اینکه همه‌ى قلب را سیاهى میگیرد. ترجمه‌ى مفهوم عرفى‌اش همین است که من گفتم؛ یعنى شما الان دل و جان و روح آماده‌اى دارید، بمرور گناهان، گرفتارى‌ها و مشکلات فراوانى که در مسیر مبارزات زندگى انسان به وجود مى‌آید ... چنانچه انسان از حالا تمرین نکرده باشد، اینها گرفتارى‌ها را زیاد میکند، دل را تاریک میکند. پس عرض اول ما و حرف اصلى ما این است. شما مثل فرزندان من هستید. من اگر بخواهم به بچه‌هاى صلبى و نسبىِ خودم بهترین سفارشها را بکنم، همینى که به شما عرض کردم، به آنها خواهم گفت...)
  • مداد رنگی

کویر تشنه ی باران است...

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۹:۱۱ ق.ظ

امروز هرچه می خواهم از خود عصبانی باشم نمیشود...
باران میبارد... از دیشب بدون وقفه می بارد...
شهر و آدمهایش شادند... هوا پاک است...
همه ی درخت ها، دیوار ها، شیشه ها و هر چه هست پاک شده اند...
من هم زیر باران خیس شدم... خیس خیس...
به امید اینکه از این پاکی سهمی هم نصیب من شود...

  • مداد رنگی