با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

هدیه

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۳۷ ق.ظ
یک روزی از روز های چهارشنبه استاد پرسید: اگر بخواهید برای کسی هدیه ببرید، چه چیزی می برید؟
ماهم غرق در فکر که: یعنی چه چیزی می بریم؟ بعضی ها جواب دادند: بستگی دارد استاد!!! که برای چه شخصی بخواهیم ببریم...
اما استاد یک جواب کلی می خواست که شامل همه موارد بشود.
کمی گذشت و خودش به سوال جواب داد. گفت: پرس و جو می کنید ببینید چه چیزی ندارد همان را برایش می خرید. به عبارت دیگر چیز تکراری نمی خرید! چیزی برایش می برید که مطمئن هستید خودش ندارد...

بعد این گونه ادامه داد: به دیدار خلق خدا که می روی با خودت غم و غصه و ناله نبر!!! آدم ها چیزی که زیاد دارند غم و غصه است... باید برایشان شادی و روی خوش ببری که خودشان ندارند...
به دیدار خالق که می روی هر چه غم و غصه و نقص داری با خودت ببر... زیرا که خداوند بزرگ نقص ندارد. غم و غصه ندارد.... و گلایه های تو برایش عزیز است...

...

دلم برای استادم خیلی تنگ شده است... و روز شماری می کنم که کلاس ها دوباره شروع شود...
خدایا به استاد عزیزمان توفیق ثانیه افزون! عنایت بفرما!!! آمین...

 

  • مداد رنگی

خداحافظی با طعم انار

يكشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۰، ۰۴:۰۶ ب.ظ

رفت...
زود رفت...
دلش نمی خواست فرو ریختن اشک هایش را نظاره گر باشیم...
دلم بی تابی می کند...
می دانم الان که در تاکسی نشسته دارد زار زار گریه می کند...
و من هم...
عزیز دلم... هیچ چیزی برایت ندارم جز اینکه بگویم...
تو را به خدا می سپارم، که خوب مراقبت باشد...
فقط این طوری است که دلم آرام میگیرد... خیالم راحت می شود...
چون میدانم خدا، خیلی بیشتر از من، تو را دوست دارد...
و همیشه با توست...
تو را به دل پر مهر و دستان قدرتمند او می سپارم...

  • مداد رنگی

اضطراری

سه شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۳۱ ب.ظ

زود زنگ بزنید آمبولانس...
اهالی اتاق ما به دلیل خوردن همزمان چند غذای بی ربط، رو به موت هستند...
گزارش ها حاکی از آن است که سید جان سالم به در برده ...

*شب امتحانی همینو کم داشتیم... دارم میمیرم
**برای پرستو دعا کنید کارش به بیمارستان نکشه...حالش از همه بدتره

  • مداد رنگی

آب قند

دوشنبه, ۵ دی ۱۳۹۰، ۰۲:۵۵ ب.ظ

حالم بده..... حالم بده

به خاطر گفتنش تمام بدنم یخ کرده...

برام آب قند بیار..... وگرنه به زودی میرم زیر سروم!



** همین اتفاق از زبان دارکوب...

  • مداد رنگی

حکم

شنبه, ۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۰۴ ق.ظ

خیلی تلخ و تأسف آور است که انسان از یکی از لذت بخش ترین چیزهایی که در دنیا وجود دارد لذت نبرد و خود را محکوم بدان بداند....

آخر ترم است و من محکوم هستم به نقاشی کردن!!!!

برای نقاشی و تمام نقاشان که هیچ، برای تمام هنرمندان همه ی اعصار و قرون تاریخ متأسفم که زمانه نام مرا نیز هنرمند و نقاش قرار داده است!

اما خود را نیز سرزنش نمی کنم چرا که پی برده ام ایراد از هیچ کداممان نیست! نه من و نه نقاشی....

فقط زبان هم را نمی فهمیم...

پس بهتر است با خیالی راحت و فکری آسوده سال آخر این تبعیدگاه عزیزم را سپری کنم ... مثل این چند سالی که گذشت!

  • مداد رنگی