با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

کاش...

يكشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۰، ۱۰:۲۰ ق.ظ

در توانم نیست... به خدا در توانم نیست...
اگر بود دریغ نمی کردم...
تقصیر من نیست که نمی توانم...
می ترسم ... می ترسم از فردا روزی که کم خواهم آورد...
کاش بفهمید از من چه چیزی می خواهید...
کاش بدانید، می خواهید چه بار سنگینی را بر روی قلبم بگذارید...
کاش زبانم را بفهمید...

کاش ها را کاشتند چیزی از آن ها سبز نشد...
من دیگر نباید وقتم را با این کاشتن ها هدر دهم...

خدایا دروغ نمی گویم... لاف نمی زنم که به تو توکل می کنم، وقتی معنای توکل را نمی دانم...
اما ازت می خواهم تنهایم نگذاری...
ازت می خواهم دلم را رو به هر چه صلاح است بگردانی...
به من قدرت بده ...
دل من باید خیلی بزرگ تر از این حرف ها باشد ...
دل من باید این گلایه های بچه گانه را کنار بگذارد...
کمکم کن که فقط تو می توانی...

رب اشرح لی صدری...
و یسر لی امری...
وحلل عقده من لسانی...
یفقهوا قولی...

  • مداد رنگی

ثانیه شماری

شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۵۵ ب.ظ

حرف هایم در گلو مانده...
دلم می خواهد حرف بزنم و حرف بزنم...
از امتحاناتم... از اساتید... از یزد... از مغازه ها ... از بی بی ... از سید و دارکوب...
از این شهر آلوده و آدم هایش...
از کوه ...
از بهشت زهرا... از پدر بزرگم ... از قطعه های شهدا...
از مراسم امروز تازه شهید در مسجد دانشگاه...
از دلم، که برای رفتن پر میزد... تمام روز...
اما نشد... هر چه کردم نشد که بروم...
از پدر و مادرم که دلشان به من خوش است....
از خودم که جز خود را به نشنیدن زدن و سکوت کار دیگری بلد نیستم...
از سخنان نغز خاله خانم و شعر ها و حدیث هایش...
از اشاره هایش به اتاق و چشمک زدن هایش...
از دل دل گفتن هایش...
از مادرم که آخر شب دلم را می شکند ... بدون اینکه صدایش را بشنود
از خودخواهی هایم...
از اینکه نمی توانم خود خواه نباشم...
از تمام کار هایی که این هفته روی سرم ریخته و حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم...
من حتی حوصله ی خودم را هم ندارم..

غریب افتاده ام...
نه زبان کسی را می فهمم و نه کسی زبانم را
هر ثانیه برایم سنگین است...
من اینجا ... برای برگشت، ثانیه شماری میکنم...

  • مداد رنگی

هدیه

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۳۷ ق.ظ
یک روزی از روز های چهارشنبه استاد پرسید: اگر بخواهید برای کسی هدیه ببرید، چه چیزی می برید؟
ماهم غرق در فکر که: یعنی چه چیزی می بریم؟ بعضی ها جواب دادند: بستگی دارد استاد!!! که برای چه شخصی بخواهیم ببریم...
اما استاد یک جواب کلی می خواست که شامل همه موارد بشود.
کمی گذشت و خودش به سوال جواب داد. گفت: پرس و جو می کنید ببینید چه چیزی ندارد همان را برایش می خرید. به عبارت دیگر چیز تکراری نمی خرید! چیزی برایش می برید که مطمئن هستید خودش ندارد...

بعد این گونه ادامه داد: به دیدار خلق خدا که می روی با خودت غم و غصه و ناله نبر!!! آدم ها چیزی که زیاد دارند غم و غصه است... باید برایشان شادی و روی خوش ببری که خودشان ندارند...
به دیدار خالق که می روی هر چه غم و غصه و نقص داری با خودت ببر... زیرا که خداوند بزرگ نقص ندارد. غم و غصه ندارد.... و گلایه های تو برایش عزیز است...

...

دلم برای استادم خیلی تنگ شده است... و روز شماری می کنم که کلاس ها دوباره شروع شود...
خدایا به استاد عزیزمان توفیق ثانیه افزون! عنایت بفرما!!! آمین...

 

  • مداد رنگی

خداحافظی با طعم انار

يكشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۰، ۰۴:۰۶ ب.ظ

رفت...
زود رفت...
دلش نمی خواست فرو ریختن اشک هایش را نظاره گر باشیم...
دلم بی تابی می کند...
می دانم الان که در تاکسی نشسته دارد زار زار گریه می کند...
و من هم...
عزیز دلم... هیچ چیزی برایت ندارم جز اینکه بگویم...
تو را به خدا می سپارم، که خوب مراقبت باشد...
فقط این طوری است که دلم آرام میگیرد... خیالم راحت می شود...
چون میدانم خدا، خیلی بیشتر از من، تو را دوست دارد...
و همیشه با توست...
تو را به دل پر مهر و دستان قدرتمند او می سپارم...

  • مداد رنگی

اضطراری

سه شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۳۱ ب.ظ

زود زنگ بزنید آمبولانس...
اهالی اتاق ما به دلیل خوردن همزمان چند غذای بی ربط، رو به موت هستند...
گزارش ها حاکی از آن است که سید جان سالم به در برده ...

*شب امتحانی همینو کم داشتیم... دارم میمیرم
**برای پرستو دعا کنید کارش به بیمارستان نکشه...حالش از همه بدتره

  • مداد رنگی

آب قند

دوشنبه, ۵ دی ۱۳۹۰، ۰۲:۵۵ ب.ظ

حالم بده..... حالم بده

به خاطر گفتنش تمام بدنم یخ کرده...

برام آب قند بیار..... وگرنه به زودی میرم زیر سروم!



** همین اتفاق از زبان دارکوب...

  • مداد رنگی

حکم

شنبه, ۳ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۰۴ ق.ظ

خیلی تلخ و تأسف آور است که انسان از یکی از لذت بخش ترین چیزهایی که در دنیا وجود دارد لذت نبرد و خود را محکوم بدان بداند....

آخر ترم است و من محکوم هستم به نقاشی کردن!!!!

برای نقاشی و تمام نقاشان که هیچ، برای تمام هنرمندان همه ی اعصار و قرون تاریخ متأسفم که زمانه نام مرا نیز هنرمند و نقاش قرار داده است!

اما خود را نیز سرزنش نمی کنم چرا که پی برده ام ایراد از هیچ کداممان نیست! نه من و نه نقاشی....

فقط زبان هم را نمی فهمیم...

پس بهتر است با خیالی راحت و فکری آسوده سال آخر این تبعیدگاه عزیزم را سپری کنم ... مثل این چند سالی که گذشت!

  • مداد رنگی