با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

آن بالا عزیز است

دوشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۰، ۰۹:۵۰ ب.ظ

چند روزی حالم بد بود ندیدمش...
نفهمیدم چه موقع رفت؟... چگونه رفت؟
خودش افتاد یا ضربه ی دمپایی مجبور به جدا شدنش کرد؟
شاید هم بوسه ی باد زمستانی!!!
 نمی دانم ... فقط می دانم که رفت...
 الان جایش خیلی خالی است...
به پرستو می گفتم: نارنجمان دیگر رسیده، ببین چقدر نارنجی شده!برویم هر طور شده می چینمش!
پرستو می گفت: به خاطر اینکه هنوز آن بالاست عزیز است... اگر پایین بیاید دیگر عزیز نیست...
سکوت کردم و به نارنجی دلنشینش نگاه کردم...
من هم می خواستم عزیزم عزیز بماند...
اما یادم رفته بود که دیر یا زود، بالاخره باید پایین بیاید...
یا با خواست خودش ...  یا به زور دمپایی!



پ.ن. انقدر حرص می خورم که گول پرستو رو خوردم ...
با این حرفای شاعرانه اش آدم رو دیوانه می کنه...
الان دلم می خواد پرستو رو خفه کنم...
آخرش که باید خورده می شد ...
چرا من نباید می خوردمش که ۲۴ ساعته چشمم بهش بود؟ هان؟

 

  • مداد رنگی

کیف گلیمی

چهارشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۰، ۰۴:۵۳ ب.ظ
تنهایی به بازار می روم ...وارد مغازه ی منظور می شوم. همان که در کوچه ی نانوایی کپلک* قرار دارد! دنبال کیف می گردم، کیف کوچکی می خواهم قدر جا شدن دوربین و کیف پولم! اما اول سراغ کیف های بزرگ می روم که قیمت همه 35 هزار تومان به با بالاست... به فروشنده می گویم:" آقا! برای این کیف خمره ای دسته دار چقدر تخفیف می دهید؟"... می گوید: "دو هزار تومان!" کیف را سر جایش می گزارم... همان کیفی که از اول مد نظرم بود را بر می دارم... کوچک است... می گویم:"چند؟" می گوید:"  18هزار تومان!"من هم می گویم:"چقدر گران است؟ من هنوز بعد از چهار سال تحصیل در یزد نتوانسته ام کیف گلیمی بخرم! می خواهید بدون کیف گلیمی از یزد بروم؟"..... از این باب چانه زدن را شروع می کنم... آقای فروشنده خیلی دلش به حال من می سوزد به گونه ای که می خواهد کیف را به من هدیه بدهد، تا با خاطره ای خوش از یزد بروم ... از چشمانش معلوم است که دروغ نمی گوید...
اما من کیف رامی خرم... با تخفیف 5 هزار تومنی ،.... 13 هزار تومان...
کارتم را به او می دهم و او پول را از حسابم بر می دارد!

وارد اتاق می شوم و فریاد می زنم: "دونگ هایتان را بیایید بالا!!! زود..... زود.....!!!!!"
پرستو با تعجب نگاه می کند! همین طور سید! پرستو باورش نمی شود واقعا به حرفش گوش دادم...
این کیف گلیمی کادوی تولدم است از طرف دوستان هم اتاقی : پرستو، دارکوب و سید!
قضیه از این قرار است که پرستو گفت:" حالا که داری تا مسجد جامع می روی، خودت هدیه تولدت را بخر!از تولدت خیلی وقت است که گذشته، اگر همین طور پیش برود تا چهلم تولدت هم برایت کادو نمی خریم!!!!" منم، از خدا خواسته خریدم و قرار است بچه ها دونگ هایشان را بدهند!!!!!!!!!!!!!

این هم یک نوع کادوی تولد است که شخص متولد شده خودش می گردد و می پسندد و کارت می کشد. سپس دونگ دوستان را از حلقوم مبارکشان بیرون می آورد!!!!!!!

کلی به هم خندیدیم.... مطمئنم تا عمر داریم این کادو را فراموش نمی کنیم.... هیچ کداممان...




*به این صورت بخوانید kopolok!

نتیجه گیری شخصی:
تولد روز خیلی خوبی است، به شرطی که کسانی که تو را دوست دارند، به دوست داشتن هایت اهمیت بدهند! تولد چندین روز گذشته ام مبارک!!!!!!

  • مداد رنگی

مراتب علم آموزی

شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۰، ۱۱:۲۰ ق.ظ

مام صادق علیه السلام:
مردى‏ خدمت رسول‏ خدا صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم آمد.

و عرض کرد :اى رسول خدا ! علم چیست ؟ فرمود : خاموشى .
عرض کرد : سپس چه ؟ فرمود : گوش سپردن .
عرض کرد : دیگر چه ؟ فرمود : حفظ و مراقبت .
عرض کرد : آن گاه چه ؟ فرمود : به کار بستن آن .
عرض کرد : سپس چه اى رسول خدا ؟ فرمود : انتشار دادن آن.
  • مداد رنگی

دل لیوان پافیلی شکسته...

جمعه, ۷ بهمن ۱۳۹۰، ۰۹:۵۷ ق.ظ

امروز داشتم ظرف می شستم....
یک لیوان پافیلی لیز خورد و شکست....
مامانم اینا از توی اتاق فریاد زدند: چی شکست؟
من گفتم : هیچی ...یک لیوان پافیلی شکست...

همان لحظه یک صدایی آمد!
صدای دل شکسته ی لیوان پافیلی بود!
ناراحت شد... نه از این که شکست... از اینکه از شکسته شدنش کسی ناراحت نشد!
از اینکه کسی دوستش نداشت...

از خودم خجالت کشیدم! و پرسیدم : این انصاف است؟ فقط به جرم اینکه لیوان پافیلی ده سال است که از مد افتاده! به خاطر شکسته شدنش ناراحت نشوی؟
مگر چه گناهی کرده؟ او که هر موقع لازمش داشتی آماده بوده!
هر کاری داشتی برایت انجام داده!
ظرفش را از نوشیدنی پر و تو رو سیراب کرده...
مگر تو نبودی که از نگاه کردن به تلالو نور در همین لیوان لذت می بردی؟
مگر از رویش نقاشی نکشیدی؟ مگر نقاشی ات عالی نشد؟
مگر استادت تحسینت نکرد؟ فقط به خاطر او....
مگر با او زندگی نکردی؟
چه طور توانستی دلش را بشکنی؟
خیلی بی انصاف و نامرد و سنگ دل هستی...
این دل سخت را از کجا آوردی؟

زدم زیر گریه... اما آرام...
زیرا می دانم اگه دیگران بفهمند برای دل شکسته ی یک لیوان گریه می کنم کلی بد و بیراه به من  میگویند! به من برچسب دیوانگی می زنند.... در صورتی که من الان از همه عاقل ترم!

همان طور که گریه می کردم... لیوان را برداشتم... نوازشش کردم...معذرت خواهی کردم و به او گفتم:
ببخش که قلبت را شکستم...
من در غرور غوطه ور بودم....
تو خیلی از من بهتر هستی! چون به عنوان یک لیوان تمام کارهایی که از تو خواسته شده بود،به درستی انجام دادی! بدون اینکه مکث کنی، بهانه بتراشی و من و من کنی کارت را انجام می دادی!
من به تو افتخار می کنم!
چون تمام ظرفی که خالق بی همتا برایت در نظر گرفته بود را پر کردی! 
الان هم به اقتضای طبیعت شکسته ای!
چون فقط از شکستنی باید انتظار شکسته شدن را داشت...

اما من چی؟
من به تمام وظایفم عمل کردم؟
تمام ظرف وجودم را پر کردم....؟
نه...
من خیلی کم کارم...هنوز خیلی کار برای انجام دادن دارم...
این را از صمیم قلب می گویم: تو از من بهتری....
پس مرا ببخش
ببخش که دل بزرگت را شکستم!

  • مداد رنگی

برف آفتابی

دوشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۰، ۱۰:۱۹ ب.ظ

منم امروز دلم می خواهد قید همه چیز را بزنم...
دلم می خواهد قدم بزنم... فقط با تو....
در پارکی که آفتاب تیز، زورش به برف های چند روز مانده نمی رسد!
وقتی با منی، آرامم.
قلبم را ازحضورت پر می کنم... تا ذخیره ای باشد برای روزهای دوری!
اما حس عجیبی دارم... فکر کنم یک بلایی بر سر دلم آمده!
بی تاب است!
دل من نازک شده است... بیش از این طاقت دوری ندارد!
کاش می شد بیشتر بمانم!
دلم می خواهد بیشتر بمانم...

  • مداد رنگی

یقین

يكشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۰، ۱۰:۴۸ ق.ظ

دوستی می گفت: "وقتی به همه چیز شک کردی، باید یک امر یقینی را، به عنوان پایه ی فکری ات قرار دهی. از آن شروع کنی تا بتوانی بقیه چیز ها را بررسی کنی...
مثلا دکارت گفت: من یقین دارم که هستم، به وجود خودم، یقین دارم. و بعد بقیه چیزها را با همین پایه بررسی کرد. این راه دکارت بود و در نهایت هم او به یک "دکارت" تبدیل شد!
تو باید بگردی راه خودت را پیدا کنی."
البته در نهایت یادم رفت از همان دوست بپرسم که خودش چه چیزی را اساس، قرار داده!؟

بگذریم ... همه ی این ها را نوشتم که بعدا یادم نرود!

صحبت از امر یقینی به میان آمد... یاد حرف حاج آقا نصر افتادم. که خوب حرفی بود!
فکر می کنم توی کاظمین مثل همیشه حلقه ای داشتیم که آخر آن، حاج آقا شروع کرد به دعاکردن. برای کسانی که خانه ندارند دعا کرد... برای مجرد ها هم همسر خوب و ... غیره و ذلک...
بعد گفت: حاجت های دنیایی اگر در راستای دین هم باشد،خوب است اما کافی نیست! (نقل به مضمون می کنم البته!) گفت: مثلا همسر و فرزند صالح داشتن خوب است! خانه ی بزرگ خوب است... همین طور پول کافی داشتن و سفر زیارتی رفتن! همه ی این ها انسان را در دینداری یاری می کنند.
اما هیچ چیزی مثل  "یقین" نمی شود. یاد بگیریم که از خدا یقین بخواهیم.
من می دانستم چه چیزی می گوید. با تمام وجودم...
دیروز هم که با لاکی حرف می زدیم، باز به همین نتیجه رسیدیم، منتها با الفاظی دیگر...
لاکی گفت: همه چیز می گذرد... فقط تو می مانی و خدا! توی می مانی و ایمانی که به خدا داری!

خدایا!می دانم یقین چیزی نیست که صرفا با خواندن کتاب و فکر کردن حاصل شود، بلکه چیزی است که علاوه بر تلاش خودمان، توفیق تو را می طلبد، که به ما منت نهی و یقینت را در دلهایمان جای دهی.
خدایا به همه ی ما یقین و اطمینان قلب، عطا بفرما! و همین طور تقوا!
الهی آمین...

  • مداد رنگی

زمستون

شنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۰، ۰۹:۲۵ ق.ظ

قدم زدن در برف
یخ زدن بینی و انگشتان!
اشتباهی افتادن در جوی آب...
کرخت شدن پاها از خیسی و سوز سرما!!!
حس خیلی خوبی بهم میده!
حس خوب اینکه، اینجا زمستونه!

  • مداد رنگی