با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

نباید نوشت

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۳۱ ب.ظ

چند وقتی، کلمه ای روی زبانم بود... بدون ادامه.... آن کلمه این بود: "گاهی..." و بعد از آن سکوت ...
امروز ادامه اش آمد....

"گاهی....
             نباید نوشت!"



 

  • مداد رنگی

...

پنجشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۱، ۰۷:۳۸ ق.ظ

مرحبا بر تو! خوب وفاداری کردی!
آب، بدون عباس، از گلوی هیچ کس پایین نمی رفت.
خوب شد تو هم تیر خوردی...
بچه ها مشک بی عمو نمی خواستند!
.....
...

امان از لحظه ی نا امیدی عباس... امان... امان....
امان از لحظه ی از قفا بریدن امام معصوم... امان... امان...
امان از دل زینب... امان... امان...
امان از دل حجت...  امان از دل حجت... امان از دل حجت...

اللهم عجل لولیک الفرج


 

  • مداد رنگی

گاهی پر از حرفی و لبریز از سکوت!

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۲۹ ق.ظ

از در و دیوار به تو حمله می شود تا شاید این دفعه دیگر کارد به استخوانت برسد!
حتی فیلم ها هم دیگر، فقط داستان زندگی تو را می گویند که برای یک لحظه هم فراموش نکنی چه اتفاقی افتاده! 
نمی دانم تو چاق شده ای یا کارد ها دیگر به تیزی سابق نیستندکه نمی بُرند و خلاص نمی کنند آدم را ...که نمی رسند به این استخوان لعنتی...
که شاید وقتی برسند به استخوان، توان ضجه و فریاد هم برسد و با تمام وجود فریاد بزنی:

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........................................


 


 

*شبیه دیالوگ های سعید نعمت الله شد از لحاظ استفاده از "که"

  • مداد رنگی

اینگونه رفتنم آرزوست...

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۱۵ ق.ظ

بعضی رفتن ها سعادت می خواهد... مثل همین خانمی که به تازگی از دنیا رفتند... بعد از 8 سال انتظار، صاحب فرزندی شدند. یک روز بعد از به دنیا آوردن این کوچولوی نازنین و بودن با او... دقیقا موقع اذان صبح در حالی که زیر لب اذان می گفتند، رفتند...
گریه های من فقط برای او نیست. برای خودم هم هست. دلم به حال خودم می سوزد! به او غبطه می خورم که تا این اندازه پاک، تا این اندازه خوب از دنیا رفت. حتما او برای این سعادت تلاش کرده و لایق این رفتن شده...
بچه های گوگل پلاس هیئت امروز را به جلسه ی قرآنخوانی برای او تبدیل کردند. می روم تا به او متوسل شوم. که به عنوان شاگرد اول کلاس بندگی به من کمک کند من هم مثل او بروم... پاکِ پاک...

  • مداد رنگی

غم یک روز برفی...

چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۳۶ ق.ظ

اولین روزایی که وارد این دنیا شدم رو خوب یادمه... همین دنیای مجازی رو میگم... من با این دنیا بزرگ شدم...
من به این دنیا انس گرفتم. برای شادی هاتون خوشحال می شم و ذوق می کنم و برای غم هاتون گریه...
انشالله هیچ وقت غمتون رو نبینم اهالی خوب مجازستان!

*فاتحه و صلوات برای شادی روح عموی اردیبهشت و همسر یک آشنای مجازی که به تازگی فوت شدند.



 

  • مداد رنگی

رودروایسی

يكشنبه, ۳ دی ۱۳۹۱، ۰۳:۵۳ ب.ظ

به مبل تکیه داده ام... تلفن را برمیدارد و شماره می گیرد...

- (بدون سلام) کجایی؟
- (با فریاد) میگم کجایی؟
-پس کی میای؟
-زود بیا برا شام گوجه می خوام. (قطع بدون خداحافظی)

یلافاصله شماره ی دیگری می گیرد...

- سلام علیکم. احوال شما؟ خوب هستید؟ بنده فلانی هستم. فلان چیز رو دادم خدمتتون برای تعمیر. می خواستم بدونم آماده شده؟ کی آماده میشه؟
- بله درسته....
- بله...
- بله...
- باشه پس من این تیکه رو هم خدمتتون میارم تا ببینید درست شده یا نه!
- چشم...
- بله حتما ممنون از لطف شما. خدانگهدارتون....

من با این قیافه () گفتم: یه لحظه به صحبت کردنت فکر کن. چرا اونجوری که با غریبه صحبت می کنی با خانواده ات صحبت نمی کنی؟
سرش رو انداخت پایین، خنده ی ریز و قشنگی کرد و با خجالت و طنازی گفت: خوب با غریبه رودروایسی دارم. آشنا که لازم نیست آدم اینجوری حرف بزنه...

بله!

این چند روزه به صحبت کردن خودم و اطرافیان دقیق شدم همه تا حدودی اینجوری هستن. با غریبه ها بسیار مهربان و با خانواده در بهترین حالت بگیم معمولی صحبت میکنن. بعضی ها که واقعا با خانواده ی خودشون بی ادب برخورد می کنن...
کاش اول از همه با خانواده ی خودمون رو دروایسی داشته باشیم. کسایی که بیشتر از بقیه با ما هستن. این تکراری شدن آدم ها تو زندگی واقعا گاهی کسالت آور میشه. می تونیم با همون رودروایسی، خودمون رو از حالت کسالت بار بودن خارج کنیم.



 


 

پ.ن: سخته همه ی زندگیه کسی بودن! خیلی سخته!

  • مداد رنگی

سپاس

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۱، ۰۴:۵۶ ق.ظ

به زمین و آسمان قسم که هنوز می بیند چشم هایم اشاره های کوچکت را...
به ماه و ستاره ها قسم که هنوز هم می شنوم صدای مهربانت را...
مهربان پروردگارم... سپاس...


 

  • مداد رنگی