با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

شکرانه

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۲۹ ب.ظ

اشک شوق امانم نمیدهد!
خدای خوبم... خدای مهربانم....
همیشه در آرزویش بودم و هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت فکر نمیکردم چنین روزی را ببینم!

بالاخره توانستم... بالاخره توانستم!


 

این توان هم از توست! همه چیز از توست...
این بار هم در توانم نیست سپاس مهربانی هایت! باز هم ناتوانی ام را ببخش. مثل همیشه...
سپاس و هزاران سپاس!

  • مداد رنگی

تبرئه

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۱، ۰۹:۵۳ ب.ظ

پرستو خانم امر فرمودن پست جدید بزارم.نمیدونم شاید بعضی ها با پست قبلی حالشون گرفته شد! ولی من واسه هر کی با لحن خودم خوندم* از خنده روده بر شده بود! لحن خوندن هم فرق میکنه! حتی!


 

بگذریم... پست قبلی گرچه واقعیت زندگیه خیلی از دختر هاست و خیلی ها هم شرایطشون وخیم میشه اما خب! مثل بقیه ی سختی هایی که همیشه پیش میاد باید تحملش کرد دیگه... زندگی همینه... همیشه یه جای کار می لنگه!

اصولا هیچ دختری به خاطر نبود این چیزا موجود بی مصرفی نمیشه. اون عنوان صرفا یه شوخی بود. مهم اینه آدم خودش بفهمه داره چه کار می کنه. حتی اگه کارش دهن پر کن نیست و تو فلان جای باکلاس استخدام نیست و فلان در آمد رو نداره و فلان مدرک رو از فلان دانشگاه خفن ناک خارجه نگرفته! و هنوزم شوهر فلان منصبی پیدا!!!** نکرده!!!! و غیره  (خودم دارم میخندم... خواهشا گریه ناک نخونید!!!! :))) ) ولی در عوض پیش خدای خودش سرش بالاست و میفهمه داره چه کار میکنه. اگه روزی بخواد درس بخونه و بره سرکار میدونه دنبال چه هدفیه و برای این هدف چه چیزی لازمه!؟ و همون کار رو انجام میده.


تبرئه شدم آیا؟

بله؟ وکیلم؟ :))))

گویا بله!

خدا رو شکر... پس تا بعد...


 


 

* از تفریحاتم اینه مطالب طنزم رو برای بقیه بخونم و خودم بخندم!!!!!!!! احیانا اگر اون شخص هم مثل من خندید، باز هم از خندیدنش بخندم!!!!!! همین طور بخندم و بخندم...

** جریان داره! :))))))))

*** این روزها وبلاگ چیپی می خونم پر از درس های زندگی... از همون های که نمونه ی بارز این ضرب المثله "ادب از که آموختی ... از بی ادبان!" (با این غیبتی که کردم عمرا آدرسش رو به کسی بدم!!! :)) )
اینو گفتم که بگم اگه بد نوشتم و می نویسم. تحت تاثیر سبک نوشتن نویسنده اون وبلاگه! راست گفت اون نویسنده ای که میگفت: "من اصلا وبلاگ نمی خونم! فقط کتاب!" خداییش خیلی تاثیر داره.
خلاصه ببخشید و تحمل کنید این نوشته های ضعیف رو که بیشتر شبیه درد و دله تا نوشته!

  • مداد رنگی

منِ بی مصرف!

يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۱، ۰۹:۱۸ ب.ظ

ضزب المثل مدرنی رایج شده است در این زمانه که می فرماید: "دختر یا باید درس بخواند یا باید شوهر کند یا باید کار کند و لا غیر! و اگر حداقل یکی از این سه مورد را انجام ندهد دختر بی مصرفی است!!!!" نقطه..


 

از وقتی فارغ التحصیل شدم. مردم سه دسته شدند.  دسته ی اول طبقه ی روشنفکران و تحصیلکردگان! آنهایی که انتظار مورد اول را داشتند و من فوری آب پاکی را می ریختم روی دست هایشان که من اصلا فوق شرکت نکرده ام! خیالتان راحت! اصلا حرفش را هم نزنید!

دسته ی دوم که در اصل دغدغه ی اصل دوم را دارند اما رویشان نمیشود چیزی بپرسند و خودشان را میزنند به کوچه ی علی چپ! یعنی همان مورد سوم! که انشالله یک کار خوب پیدا کنی... در خانه حوصله ات سر می رود ... بالاخره باید این همه خرجی که برایت شده است را پس بدهی! جواب آن ها هم روشن است! "فعلا قصد کار کردن ندارم که بخوهم بگردم و پیدا کنم!"

دسته ی سوم که خانواده ی خودم را شامل میشود. فقط دنبال اصل دوم است! تا جایی که گاهی به من بر می خورد که موجودی اضافی در این خانه تبدیل شده ام!

بی خیال این ها همه! من درگیر چیز دیگرم.
انشالله می رسد روزی که به صورت همزمان به سه مورد یاد شده برگردم و دختر با مصرفی شوم برای همگان!


 

* از همه ی دوستانی که از پیدا نکردن من گله دارند عذر خواهی می کنم. باشد که آدم شوم! دعا بفرمایید.

  • مداد رنگی

تولد پاکی...

پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۱، ۰۶:۰۵ ب.ظ

وای که چقدر این چند روز خوب بود! یادم نمیاد سالی شده باشه انقدر برای تولدم خوشحال شدم باشم! شب قبلش رفتم بیرون برای جشن عطیه خرید کنم... وقتی برگشتم با صحنه ای بس عجیب رو برو شدم! بابا اینا کیک و شام گرفته بودن! اصلا انتظارشو نداشتم! واقعا غافلگیر شدم. همه کلی خوشحال جشن گرفتیم. منم مثل بچه ها مدام دست میزدمو ذوق می کردم! مستنداتش موجوده... بابام این فیلمو میبینن کلی میخندن!  من مثل بچه های کیک ندیده شده بودم که بعد از فوت کردن شمع خودشون از همه بیشتر دست میزنن!!!!! اصلا یه اوضاعی!
اولین کسایی هم که تو همون شب اسمس تبریک دادن پرستو و سیده و هدهد بودن.

روز تولدم اصلا انگار من نبودم! واقعا تو آسمونا بودم... رو ابرا بالا پاببن می پریدم! مصادف شدن تولدم با میلاد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) و تولد عطیه و یه جشن بی نظیر شادیم رو چند برابر کرده بود! از همه مهم تر اون جشنه بود! من انگار از نو متولد شده باشم... حس نوزادی رو داشتم که تازه به دنیا اومده! این احساس وقتی بیشتر شد که یکی از دوستای مجازی عکس یه پستونک!!! رو برام کادو فرستاد!!!!!!
تمام روز صدای اسمس و نوتیف گوشیم می اومد که خبر می داد دوستای حقیقی و  اهالی مجازستانی یادشونه امروز روز تولد منه! خلاصه خیلی خیلی خوب بود. یه روز به یاد ماندنی که هیچ وقت هیچ وقت فراموش نمی کنم.
خداییشم بعد از چندین سال چسبید! حسابی ام چسبید!آخرین تولدی که خوشحال بودم بر می گرده به سال ۸۶ که دقیقا تو روز تولدم خبر قبولی کنکورم هم اومد.

خدا رو شکر...
خدایا نزار نعمت هایی که بهمون می بخشی رو از دست بدیم! مراقبمون باش... همیشه!


*از بین هدایای مجازی بهترین نمره رو به اردیبهشت میدم که واقعا غافلگیر شدم!
** از مینا جون و همه دوستانی که اینجا و جاهای دیگه تبریک گفتن تشکر می کنم! ایشالا عروسیتون جبران کنم!
*** از دیشب که اومدم خونه همین جور دارم تایپ میکنم! دیگه داداشم داره ادای تایپ کردنمو در میاره!!! برم تا کار دست خودم ندادم....

  • مداد رنگی

ختم صلوات

دوشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۰۳ ب.ظ

دعوتید به ختم صلوات در وبلاگ سرای من

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  • مداد رنگی

روز های مهتابی!

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۱۳ ق.ظ

سه شنبه 20 روز می شود...البته اگر به 20 روز برسد. آن  وقت است که کمی به موفقیت های بزرگ تر نزدیک می شوم. نمیدانم چند سال دیگر که به این زمستان فکر می کنم، چه چیزی را به یاد می آورم؟ انشالله که موفقیت باشد!
چند روز پیش که داشتم با روانشناسی مشورت می کردم. چند سوال اساسی پرسید و من مجبور شدم سیر تا پیاز زندگی و شخصیت خودم و اطرافیان، و نتایج تمام خود روانکاوی ها بریزم روی دایره! دیدن همه ی این ها با هم واقعا وحشتناک بود. به خودم گفتم: "این خانه از پایبست ویران است. شاید باید این آلونک چند ساله را هم دوباره خراب کنم و از نو بسازم" که همان شد! و من باز همه چیز را خراب کردم. و باز معلقم... منتها در فضایی که این بار دیگر تاریک نیست.... نور خدا هست!
شاید صحبت های استاد راهنما در حال حاضر بیشترین نمود را داشته باشد. "مهدیه بیشتر فکر می کند..."
من حتی فراموش می کنم غذا بخورم! انقدر که در افکار خود غرقم... فکر به خیلی چیز ها...
نمیدانم تا چه وقت می خواهم با خودم کلنجار بروم. شاید تا آخر عمر... شاید تا همیشه... نمیدانم! فقط می دانم این خود درگیری، چیز خوبی باید باشد! و من اینجا هستم که خودم را بسازم و بروم همانجایی که باید! کاش همیشه مثل حالا از خراب کردن چیز هایی که باید خراب شود نترسم. کاش به این خراب شدنی ها دل نبندم... کاش خدا کمکم کند این زمستان به خوبی تمام شود...

  • مداد رنگی

...

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ

پاک کنم تمام شده است... برایم پاک کن نو هدیه بیاورید!

*لا إله إلّا أنت سبحانَک إنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین



 

  • مداد رنگی

حال من خوب است!

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۴۵ ب.ظ

مدتی فرصت نداشتم اینجا بیایم و به دوستان سر بزنم. امروز آمدم که وبلاگ را از حالت حالگیری خارج کنم و بگویم حال من خوب است...
چند روزی از شهرستان مهمان داشتم... وقتی مادر نباشد خب مهمان من می شوند دیگر! منم به صورت غافلگیرانه در آزمون آشپری و خانه داری و مهمان داری قرار گرفتم. سخت بود خیلی... و سخت ترین قسمت ماجرا بحث تعارف کردن بود برای منی که اصلا تعارفی نیستم! مهمانمان یک وروجک دو سال و نیمه داشت که تمام خانه مان را به هم ریخت اما آنقدر شیرین بود که اصلا خسته نشدم. نمیدانم چه قرابتی بین من و کودکان است که با آن ها بیشتر خوش و بش می کنم تا مادرهایشان! مهمان در تعجب مانده بود از حوصله ی من در رسیدگی به خرده فرمایشات بانو کوچولو!
ولی جدا حسودیم می شود به پرستو! برای خواهر زاده و برادر زاده اش! جرات می خواهد بگویم حسودی ام می شود به فهیمه و زهرا و سمیه ها برای نی نی های کوچکشان؟
من این جرات را دارم که بگویم حسودی ام می شود به تمام زنانی که مادر شده اند!
تا به حال چند شبانه روز پشت سر هم کنار کودکی نبودم... روز اول با خودم گفتم:"بچه که می گویند این است؟ کجایش خوب است؟ این که چیزی جز گریه و جیغ و بهانه و غر ندارد..." اما روز آخر به خاطر رفتن این وروجک به سختی جلوی گریه کردنم را می گرفتم! خیلی خوش گذشت! حتی وقتی کنار گوشم با تمام وجود جیغ میزد و داشتم کر می شدم، خوش می گذشت!
خلاصه این بچه آمد و ما را از پیله ای که دور خود تنیده بودیم در آورد...



*هر سال اول ربیع حنابندان داشتیم. امسال عقب افتاد و امشب قرار است حنا بگیریم!
** برادر که مثل من شب امتحانی درس می خواند از قضا فردا امتحان ادبیات دارد و  در حال درس خواندن است. با خود مثل دیوانه ها می خندد! گویا از کتاب ادبیاتشان خوشش آمده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 


 

  • مداد رنگی