با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

پرستو شدن...

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۴۷ ب.ظ

صفایی ندارد ارسطو شدن                خوشا پرگشودن پرستو شدن
تو که پر نداری پرستو شوی               برو درس بخون تا ارسطو شوی


*چند ماهی با بیت اولش صفا می کردیم...اخیرا بیت دومش را در فیس بوک مشاهده کردیم! 
من نمیدونم چرا میگن فیس بوک بده! ببین چه کمک هایی به بشریت می کنه! 

  • مداد رنگی

الکی نوشت!!!

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۱، ۱۰:۰۱ ق.ظ

وقتی دلت گرفت بیا اینجا و یه کم چرت و پرت بنویس و مثل دیوونه ها با خودت بخند.... همه چی حل میشه!
 

 

*تو یاهو مسنجر یه شکلک هست که داره از کلافگی موهای خودش رو دونه دونه می کنه! دیدین؟
استاد راهنمای من الان اون شکلیه! از دست من! هر وقت بهش اس ام اس میدم اولش می نویسم:
سلام استاد صبورم! استاد مهربانم! که یه کم آتیشش بخوابه بنده خدا

 

  • مداد رنگی

اوایل* که شب می شد و م. فیروزآبادی می خواست زودتر از بقیه بخوابه... ما خیلی آروم حرف می زدیم که مبادا بیدار بشه. سعی می کردیم هیچ سر و صدایی نکنیم. خوب اتاق هم خیلی ساکت میشد....
یه شب از همون شب های اول، دیدیم یه صدای تق تقی از یه جایی میاد. نمیدونستیم صدای چیه!؟ مدام به این طرف و اون طرف نگاه می کردیم. ولی نمی فهمیدیم چیه. یه کم که دقت کردیم دیدیم. صدا از سمت خانم فیروز آبادی میاد!
آروم رفتیم طرفش... دیدیم بله!!! ایشون خواب نرفتن!!!! و دارن با گوشیشون اسمس میدن یا چیزی رو اون تو یادداشت می کنن... و این صدای تق تقه دکمه های گوشیه! چهار تایی رفتیم بالا سرش و گفتیم "تویی صدا در میاری؟ مگه نخوابیدی؟" اونم از چهره ی متعجب ماها خنده اش گرفته بود و از خنده نمیتونست حرف بزنه!
آخه حداقل به ما هم نمی گفت خواب نیست، که ما انقدر خودمون رو برای ساکت موندن اذیت نکنیم!
شب های بعد با این صدای تق تق می فهمیدیم بیداره و دیگه بلند بلند حرف میزدیم!
اوایل خیلی می خندیدیم سر این قضیه و بهش می گفتیم مثل دارکوب می مونی... اونم از خاطره های دارکوبی که توی حیاطشون بود تعریف می کرد و شکل باز و بسته شدن شونه های روی سرش رو با دستش بهمون نشون میداد!
خلاصه این شد که م. فیروز آبادی شد دارکوب اتاق!
خودش از این اسم مستعار خیلی خوشش نمی اومد. تو وبلاگ قبلیه من گاهی با اسم شانه به سر (اسم دیگه ی دارکوب) کامنت میذاشت. از خدا و دارکوب که پنهون نیست از شما چه پنهون ... من اسم دارکوب رو خیلی دوست داشتم . چون منو یاد اون می انداخت... به خاطر همین مدام اونو استفاده کردم. در این حین خیلی به این فکر می کردیم که به جای دارکوب چی صداش کنیم که هم به شخصیتش بخوره و هم دوستش داشته باشه . اما به نتیجه نمی رسیدیم!
گذشت و گذشت تا این دفعه ای که از خونه اومده بود یه ماجرایی رو تعریف کرد....
قضیه از این قرار بوده که آبجی کوچیکه صبح از خواب بیدارشده و با ناراحتی فراوان به دارکوب گفته که :"صبحی مامان منو بیدار نکرد که هدهد رو ببینم!!!"
دارکوب هم یادش افتاده که اصلا مادرش اون پرنده رو هدهد صدا میکنه ! نه دارکوب.
باهم توی گوگل سرچ کردیم و فهمیدیم که "هدهد دارکوب هست ولی هر دارکوبی الزاما هدهد نیست!!!"
به عبارت دیگه هدهد نوعی از دارکوبه...و اسم دقیق این پرنده ای که م.فیروز آبادی ازش تعریف میکرد هدهده! نه دارکوب!
تا اینو فهمید.ماژیک رو برداشت و اسم دارکوب رو که روی یخچال نوشته بودیم پاک کرد و به جاش نوشت هدهد!!!
 

بله! اینگونه شد که دارکوب به "هدهد"  تغییر نام داد!


*اوایل هم اتاق شدنمون : مهر90
** اولین غزل حافظی که می خوایم حفظ کنیم تصویب شد: ای هدهد صبا به سبا می​فرستمت....

 

  • مداد رنگی

دوست خوب...

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۴۷ ب.ظ

دوست خوب... دوست خوب... دوست خوب...
واقعا بزرگ ترین نعمت دنیاست!

خدایا شکر خوبی هایت در توانم نیست. ناتوانی ام را ببخش و این کم را از من بپذیر!

  • مداد رنگی

هر کس به بهانه ای...

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۴۴ ب.ظ

می رود... هر کس به بهانه ای ...
بهانه ی رفتن من چیست؟
موعدش چه زمانیست؟
به خودم نهیب میزنم... " زودتر بجنب! دیر شده است. دیر..."


*لطفا  برای شادی روح استاد رسول چمانی صلوات بفرستید

 

  • مداد رنگی

ضعیفه!

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۳۶ ب.ظ

عجب بابا! سید دست منو گرفته. ول هم نمی کنه.منو می کشونه اون طرف اتاقمون و می خواد دستام رو به تخت ببنده! هر کاری می کنم نمیتونم از دستش فرار کنم. محکم دستام رو گرفته نمی تونم تکون بخورم. به سختی خودمو می رسونم به در. که هر جور شده فرار کنم نمیشه. فقط تونستم ۱۰ سانتی متر در رو باز کنم و یه جیغ ضعیف بزنم شاید دارکوب صدام رو بشنوه...
فایده نداره.. مدام بهش میگم:"بابا نمی خوام جارو کنم. فقط می خوام برم بیرون." گوش نمیده.
دیگه جون توی تنم نمونده. نمی فهمم می خواد چه کار کنه. انگار باید حتما به حرف پرستو گوش بده. منم تسلیم می شم و با ضعف نگاه میکنم ببینم میخواد چه کار کنه. دستام رو میزاره روی هم و با شالی که توی دستشه محکم می بنده منم از ناتوانی می افتم روی تخت...
همه ی این کارا رو کرد که مثلا چون حالم خوب نیست نرم اتاق رو جارو کنم!
ای بابا من که گفتم دیگه جارو نمی کنم. به خدا "غلط کردم" رو گذاشتن برای همچین وقتایی!
همش تقصیر پرستوئه که بهش گفت: "این می خواد اتاقو جارو کنه! دستاشو ببند به تخت! نزار تکون بخوره"
البته اونم نمی دونست سید انقدر حرفشو جدی می گیره. حالا که این همه تقلا کردم که حالم بهتر نشد!
سید خودش میره و جارو برقی رو می آره و همه ی اتاق رو جارو می کنه.  البته چی از این بهتر!! :دی
منم با دست بسته نگاه می کنم! سفتم بسته ها... درد میکنه!
دارکوب اومده... میگم بیا دستمو باز کن... با خونسردی نگاهم می کنه و میگه: دستام روغنیه!و میره.
گرچه بعدش اومد و دستام رو باز کرد...
یکی نیست به اینا بگه "بابا ! من خیلی گنا دارم... انقدر اذیتم نکنید"

  • مداد رنگی

این روزها...

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۳۲ ب.ظ

دپم اساسی... از قدیم گفتن: "وقتی می خوای به یه چیزی دل بدی اول چشاتو باز کن ببین اون چیه؟!"
باور کن خود قدیمی ها گفتن!!!
دیروز یه کم! خیلی کم! جیغ زدم و بعدم برای اینکه هم اتاقی هام بیشتر اذیت نشن رفتم بیرون، مثلا خرید، ولی رفتم هوا بخورم. یه کم خالی شدم.دیروز به خیر گذشت. امروز رو چه کار کنم؟ ۱۰ روز دیگه رو چه کار کنم؟
الان می خوام کلمو (سرمو) بکوبم به دیوار! اه! چرا این چند روز تعطیله؟
ای خداااااااااااااااااا... آخه من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که لایق این شدم؟
حالا بهتره بگم همه چی آرومه... من خیلی خوشحالم تا این ۱۰ یا ۱۲ روز هم بگذره!...
(هر کی ندونه فکر می کنه چه مصیبت عظیمی بر من نازل شده. هیچی نیست فقط استخر دانشگاه تعطیله)

دیروز که رفتم خرید فقط نزدیک ۱۰ هزار تومن!!! کلمپه(نون خرمایی) خریدم!!! یه مشمای بزرگ شد. با کلی خرید دیگه! آخه میدونین که فصل امتحانات شروع شده . تجربه ثابت کرده ما تو امتحانا خیلی به خودمون میرسیم. حتی غذاهای خیلی بهتری میپزیم. هر وعده هم حتما غذا درست می کنیم!
 بگذریم...از کلمپه می گفتم. قرار شد این کلمپه ها رو تقسیم کنیم. سید زحمتشو کشید. توی ۴ تا مشما به تعداد مساوی تقسیم کرد و اسم هر کسی رو روش نوشت. وقتی در یخچال رو باز کردیم دیدیم روی یکیش به جای اسم نوشته شده:"قابل شما رو نداره"
عاشق سخاوت سیدم. من یکی که عمرا از این کارا بکنم. حالا می تونیم همه ی سهم سید رو هم بخوریم خودش اجازه داده خوب. به ما چه؟


*اگه از خوابگاه نوشت ما حوصلتون سر میره ببخشید. روزای آخره. اگه به من باشه که لحظه به لحظه شو ثبت می کنم
**یکی بهم گفت یه جوری شدی! به م.فیروزآبادی گفتم. گفت آره یه جور خوبی شدی! (قابل توجه همون یکی!)
*** از روز پدر هیچی نمیگم... ولی... عیدتون مبارک!

 

  • مداد رنگی

من چقدر خوشحالم...

جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۲۰ ق.ظ

بعد از امتحان قالب های مختلف و نتیجه نگرفتن. آخرش قالب خودم رو تغییر دادم و به پرستو هدیه دادم.
کلی چیز جدید یاد گرفتم... حرفه ای ها بر من ببخشند! خداییش خیلی خیلی... کیف داد!
خدا رو شکر.


*اصلا و ابدا به روی خودتون نیارید که من پایان نامه دارم مثلا !!!!! این تهدید را جدی بگیرید!!! وگرنه....

 

  • مداد رنگی

کلم نوشته ...

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۴۲ ب.ظ

وقتی بچه ها یخچال را باز می کنند بوی بدی از داخلش می آید.چند باری نگاه کرده بودم چیزی به نظر خراب نمی آمد. اینبار که بویش بیشتر شد، بدون فکر کردن، نایلکس کلم را برداشتم و خواستم آن رادرسطل بیندازم.
یک لحظه، انگار کسی، چیزی در گوشم گفت. ایستادم. او گفت:"خوشت می آید کسی با تو این کار را بکند؟ دوست داری بدون مطمئن شدن از خرابی تو، تو را دور بیندازند؟"
نمی شود کاریش کرد!!! این حق کلم است که مورد قضاوت قرار نگیرد!!!!!!
چراغ ها را روشن کردم که ببینم خراب شده یا نه. آخر خرابی آن را نمی شود با بو کردن تشخیص داد. دیدم بله. واقعا کلم خراب شده و آن را دور انداختم.
خرابی کلم هم در نوع خودش عجیب است. کلم وقتی خراب شود خیلی نمیتوان متوجه اش شد. بویش طوری است که از نزدیک به مشام نمی رسد، فقط از فاصله ی چند متری میتوان فهمید که بوی خرابی می آید. به طوری که وقتی در یخچال باز می شود کسانی که دورتر  هستند متوجه اش می شوند و با وجودی که از فاصله ی چند سانتی متری بویی به مشام نمی رسد، بویش تمام اتاق را پر می کند.

نمیدانم چرا کلم شباهت زیادی به دل زنگار گرفته ام دارد! دلم از نزدیک بو نمی دهد اما خراب است. خراب!
خدا نکند به جایی برسد که فقط لایق سطل آشغال بشود.
خدایا...................................

 



*دلم تنگ است.تنگ زیارت امام رضا!
**دوست جدیدی پیدا کرده ام.دوست داشتنی، آن هم از نوع مشهدی!!!! به قول زهره و پرستو: آخجون هی!

 

  • مداد رنگی

الهی و ربی من لی غیرک

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۱، ۰۸:۱۷ ب.ظ

نگو که گنه کاران نمیتوانند به تو توکل کنند!
من جز تو هیچ کسی را ندارم.

  • مداد رنگی