با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۱ ثبت شده است

جنگ جنگ تا پیروزی!!!

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۱، ۰۱:۰۷ ب.ظ

دیشب به طور اتفاقی برنامه ی دیروز امروز فردا را دیدم.مهمان برنامه آقای محسن رضایی بود. در قسمتی از بحث که آقای رضایی، تحریم های دوران جنگ و تحریم های امروز را با هم مقایسه می کردند صحبت جالبی مطرح شد.
اسباب نوشتن فراهم نبود لذا من نقل به مضمون می کنم. شما ببخشید
او گفت:
"جنگ ایران، اولین جنگ موفق در 200 سال گذشته در جهان بوده است. تنها جنگی که رزمنده ها توانستند تمام مناطق اشغال شده را پس بگیرند. دلیلش این بود که رزمنده های ما از نظر ایمان و توکل قوی بودند. اما نه به گونه ای که به همان اکتفا کنند.  این طور نبود که بگویند ایمان و توکل کافی است. آن ها در عین اینکه به خدا توکل داشتند و پشتشان به قدرت خدا گرم بود، دشمن را دست کم نمی گرفتند. سعی می کردند که ذهن دشمن را بخوانند. اقدامات او را پیش بینی کنند اینکه از چه راهی می خواهد وارد شود و چه کار می خواهد بکند، که خودشان را آماده ی مقابله با دشمن بکنند. به همین خاطر یک قدم جلوتر بودند"
این را که گفت برق از سر من پرید!!! حیف که مهمانی بود و مجبور بودم آرام سر جایم بنشینم و به روی خود نیاورم!!!
به نظر خیلی ساده می آید . چرا من دقت نکرده بودم؟ نمی دانم!!!
در جبهه جنگ بزرگ تر (جهاد اکبر) دشمن ما شیطان است. ایمان و توکل خوب است اما نباید دشمن را دست کم گرفت. هر وقت او را دست کم گرفتم با سر به زمین آمدم... باید حرکات او را پیش بینی کنم. باید ببینم از کجا می خواهد نفوذ کند... باید یک قدم جلوتر باشم... این جنگ است یک جنگ واقعی...
حتی اگر شکست خوردم، بلند میشوم... خود را نمی بازم... با توکل به خدا من پیروز این میدانم...


این فایل سخنرانی از حاج آقا جاودان  رو چند وقت پیش یکی از دوستان برای من میل کردند که خیلی به بحث مربوطه .
و دیگه اینکه!

ماه رمضان بالاخره اومد.... خیلی خیلی خوشحالم...
به همه ی دوستان تبریک میگم و از همه التماس دعا دارم

یا علی
 

 

  • مداد رنگی
(... شما جوانید، دلهاى شما پاک است، ناآلوده است. به عمق این حرف هم شما حالا نمیرسید، که این ناآلودگى معنایش چیست، گرفتارى دلهاى آلوده کجاست؛ این را شما که جوانید، حالا حالاها به آن نمیرسید؛ به حدود سنى ما که رسیدید، آن وقت گرفتارى را میفهمید، مى‌بینید که چقدر این زلالى دل در دوره‌ى جوانى قیمت و ارزش دارد، که دیگر قابل برگشت هم نیست.
 امروز این سرمایه در اختیار شماست. من حرفم این است: این دل پاک و زلال را هرچه میتوانید، با منبع عظمت، با منبع حقیقت، با منبع زیبائى - یعنى ذات مقدس بارى‌تعالى - پیوند دهید و نزدیک کنید. اگر موفق شدید، تا آخر عمر زندگى سعادتمندانه خواهید داشت اگر حالا موفق نشوید، بیست سال دیگر سخت‌تر است؛ اگر بیست سال بعد هم که شماها چهل سال، چهل و پنج سال سنتان هست - موفق نشوید، بیست سال بعدش بسیار بسیار مشکل‌تر است؛ یعنى در سنینِ کمتر از سنِ حالاى من  خیلى سخت خواهد شد. نه اینکه محال باشد، اما مشکل است. حالا دل را به خدا پیوند بزنید. راهش هم در شرع مقدس باز است؛ یک کار رمزآلود پیچیده‌اى نیست. شما قله‌ى کوه را از پائین نگاه میکنید، مى‌بینید کسانى آنجا هستند؛ اینجور نیست که تصور کنید اینها بال زدند رفتند آنجا؛ نه، اینها از همین مسیرى که جلوى پاى شماست، جلو رفتند و به آنجا رسیدند. دچار توهم نشویم، خیال نکنیم که با یک نوع حرکت غیرعادى و غیرمعمولى میتوان به آن قله‌ها رسید؛ نه، آنهائى که در آن قله‌ها مشاهده میکنید، از همین راهها عبور کردند. این راهها چیست؟ در درجه‌ى اول، ترک گناه. گفتنش آسان است، عملش سخت است؛ اما ناگزیر است. دروغ نگفتن، خیانت نکردن، از لغزشهاى گوناگون جنسى و شهوانى پرهیز کردن، از گناهان پرهیز کردن؛ قدمِ مهمترینش این است. بعد از ترک گناه، انجام واجبات، و از همه‌ى واجبات مهمتر، نماز است. «و اعلم انّ کلّ شى‌ء من عملک تبع لصلاتک» همه‌ى کار انسان تابع نماز است. نماز را به وقت بخوانید، با توجه و با حضور قلب بخوانید. حضور قلب یعنى بدانید که دارید با یکى حرف میزنید؛ بدانید یک مخاطبى دارید که دارید با او حرف میزنید. این حالت را اگر در خودتان تمرین کردید، اگر توانستید این تمرکز را ایجاد کنید، تا آخر عمر این براى شما میماند. اگر حالا نتوانستید - همان طور که گفتم - بیست سال بعد سخت است، بیست سال بعدش سخت‌تر است؛ بعد از آن، کسى اگر از قبل نکرده باشد، خیلى خیلى سخت است. از حالا عادت کنید این تمرکز را در حال نماز در خودتان ایجاد کنید و به وجود بیاورید. آن وقت این آن صلاتى است که: «تنهى عن الفحشاء و المنکر». تنهى یعنى شما را نهى میکند؛ معنایش این نیست که مانعى جلوى شما میگذارد که شما دیگر نمیتوانید گناه کنید نه، یعنى دائم به شما میگوید گناه نکن. خوب روزى چند نوبت از درون دلِ انسان به او بگویند گناه نکن گناه نکن، انسان گناه نمیکند...
 روزه‌ى ماه رمضان خیلى مغتنم است؛ مبارزه‌ى با گرسنگى، تشنگى، گرما و سختى‌هائى که انسان دارد. انس با قرآن و انس با نهج‌البلاغه و انس با صحیفه‌ى سجادیه و دعا و نافله و نماز شب و هر کار که توانستید بعد از آن بکنید.
 این دل نورانى و پاکیزه را که در شما هست، قدر بدانید ... جوان خاصیتش این است. دلتان پاکیزه است... در روایت دارد که وقتى گناهى میکنید، یک نقطه‌ى سیاهى در قلب شما به وجود مى‌آید - البته اینها زبان نمادین است، زبان سمبلیک است - گناه دوم را که میکنید، این نقطه‌ى سیاه دو برابر میشود. هرچه گناه بکنید، این نقطه‌ها هى اضافه میشود، تا اینکه همه‌ى قلب را سیاهى میگیرد. ترجمه‌ى مفهوم عرفى‌اش همین است که من گفتم؛ یعنى شما الان دل و جان و روح آماده‌اى دارید، بمرور گناهان، گرفتارى‌ها و مشکلات فراوانى که در مسیر مبارزات زندگى انسان به وجود مى‌آید ... چنانچه انسان از حالا تمرین نکرده باشد، اینها گرفتارى‌ها را زیاد میکند، دل را تاریک میکند. پس عرض اول ما و حرف اصلى ما این است. شما مثل فرزندان من هستید. من اگر بخواهم به بچه‌هاى صلبى و نسبىِ خودم بهترین سفارشها را بکنم، همینى که به شما عرض کردم، به آنها خواهم گفت...)
  • مداد رنگی

کویر تشنه ی باران است...

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۹:۱۱ ق.ظ

امروز هرچه می خواهم از خود عصبانی باشم نمیشود...
باران میبارد... از دیشب بدون وقفه می بارد...
شهر و آدمهایش شادند... هوا پاک است...
همه ی درخت ها، دیوار ها، شیشه ها و هر چه هست پاک شده اند...
من هم زیر باران خیس شدم... خیس خیس...
به امید اینکه از این پاکی سهمی هم نصیب من شود...

  • مداد رنگی

برای تو می نویسم...

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۷:۱۸ ق.ظ

برای تو می نویسم. زیر باران می نویسم... با چادری خیس... با گونه های خیس...
برای تو که در فراموش کاری زبانزدی... برای تو که حافظه ات از ماهی هم کمتر است...
برای تو می نویسم تا یادت نرود این روز ها را... تا یادت باشد... یادت باشد که چهار سال وقت داشتی...
بس است دیگر... از این به بعد فقط خودت را سرزنش کن که لایق سرزنش کردنی...

  • مداد رنگی

چشم امیدم فقط به توست...

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۱، ۰۶:۴۷ ب.ظ

این چند روز، روزهای مرور خاطرات بود...
مادر تمام وسایلم را دانه دانه آورده که من چک کنم و آن هایی که به درد نمی خورد دور بریزم!
تا به حال 5 کارتون بزرگ دور ریخته ام!!! اول به مادرم می گفتم همه را لازم دارم... و حال مادر است که به من می خندد و می گوید: چقدر چیز لازم داشتی...
خوب است که حوصله به خرج می دهد و می گذارد با تمام خاطراتم تنها باشم. و یک هفته نا مرتب بودن اتاق را تحمل می کند و می گوید: اشکال ندارد، آرام آرام جمع کن!
چه لحظه هایی گذشته است که من اینی شدم که هستم... چه اتفاقات شیرین و تلخی... چه زمین خوردن های دردناکی... و بلند شدن های شیرینی...
باور کردنش برایم سخت است و عجیب! نمی دانم از چه بگویم.... از کدامشان بگویم...
نوشته های چهار سال پیشم را می خواندم. فکر هایم! دغدغه هایم ...
وای که چه سال سختی بود سال 87!
وقتی می خواندمشان دلم برای دفترچه های خاطرات و شعر کودکی ام تنگ شد! کاش اینجا بودند... کاش می توانستم بخوانمشان ... اما حیف که برای نخوانده شدن مجبور به سوزاندنشان شدم! مثل تو فیلم ها! خنده ام می گیرد ... واقعا خنده دار است!
حالا... وقتی به گذشته نگاه می کنم... از 6-7 سالگی تا به حال! و این همه اتفاق...با اینکه از خودم ناراضی ام و شاکی... خدا را شاکرم که هیچ وقت تنهایم نگذاشت. حتی زمان هایی که من از او دور بودم مراقبم بود.

خدایا.... تو را شکر میکنم برای چیزی که هستم... شکر برای چیزهایی که به من دادی...
این روزهای خوب با تو بودن را در خواب هم نمی دیدم...
و ببخش بر من تمام ناسپاسی هایم را...
یادم هست میگفتم نمی فهمم معنای خوف و رجا را؟ نمی دانم یک انسان چگونه همزمان هم می تواند بترسد و هم امید داشته باشد؟ حالا سراسر وجودم را خوف فرا گرفته و رجا....
حالا با تمام وجودم حس می کنم معنایش را... تنهایی ترسناکم را با حضور پر از امید و مهربانی ات پر کن...
چشم امیدم فقط به توست...

 

  • مداد رنگی

اینجا... این روزها...

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۶:۳۰ ق.ظ

این شهر ...
کم ندارد دختران و زنانی که خود را می آرایند تا نگاهی را گدایی کنند...
و کم ندارد مردانی که برای اینکه خدای نکرده تماشای دختر زیبا رویی را از دست بدهند، تک تک خانم ها را بررسی می کنند. حالا برایشان فرقی ندارد ... می خواهد محجبه باشد. می خواهد نباشد... هرچه گیرشان بیاید راضی اند!
دلم در این شهر می گیرد... می پوسد...


*ترم دو احساس غالبی داشتم که همیشه با من بود... بی انصافی است اما... الان دقیقا همان حس را دارم.

 

  • مداد رنگی

مخلوط

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۱، ۰۲:۱۹ ب.ظ

۱- گریه ناک ترین صحنه موقع خالی کردن اتاق: باز کردن پرده های اتاق که نشونم داد دیگه همه چی تمومه!


۲- توصیه به دانشجویان هنر: اگر به هر دلیلی کار پیدا نکردید و افسرده و غمگین شدید. خیلی نگران نباشید... به باربری ها سری بزنید. قول میدهم با شنیدن اندکی از تجربیات شما در این زمینه حتما استخدامتان می کنند! (یادتون نره روز باربر رو حتما به من تبریک بگین.! چون رکورد تاریخ رو زدم!)


۳- از چند روز قبل فکر می کردم تمام مسیر ۹ ساعته برگشت را به خاطر تمام شدن دوران پر از آرامش و شروع یک تابستان پر از دغدغه گریه خواهم کرد. حدسم درست بود گریه کردم اما نه برای گذشته و آینده! برای روز پر مکافاتی که داشتم تا چند ساعت گریه کردم که الحمدلله بغل دستی ام به فریادم رسید.


۴- صبح رسیدم. به برادر می گویم شهر تغییر کرده! می گوید: نمی دانم... کمی فکر می کنم و می گویم: آهان درخت ها سبز شده!!! وقتی رفتم درخت ها تازه جوانه نزده بودند!


۵-سلام ها و خدا حافظی های جالب:
مادر: خداحافظ خانه ی خلوت... خداحافظ خانه ی مرتب!
برادر: خداحافظ آرامش من ... خداحافظ اتاق من!
طیبه: خداحافظ استقلال! خدا حافظ پول تو جیبی های کلان!
من: سلام! غذاهای پر چرب (و همزمان شدن این حرف با اخم مادر!)


۶-رسیدم . فکر می کنم از کجا کارهایم را شروع کنم...
مادر می گوید: من برایت برنامه ریزی کردم!
من: ؟؟؟؟؟؟؟
مادر: برنامه ات این است...  خواب... خوراک... استراحت!
من : بببببببللللللللللله!


۷-به طیبه می گویم بیا فردا به شاه عبد العظیم برویم. مادر از دور اشاره می کند نه! با قانون خواب و استراحت هم خوانی ندارد! خدا عاقبتمان را بخیر کند!


۸-مادر یکی از کوزه ها را دیده و می گوید: اینکه ناقصه! بدون پاسخ لبخند میزنم: او ادامه می دهد: "هجی همه کاریات دیاریه" ( اصطلاحی در زبان لری حدودا با این معنی : تو که هیچ وقت کارت به آدمیزاد نرفته!)........... بقیه کوزه ها رو ببینه چی میگه؟؟؟!!!!

عید همگی مبارک!
خیلی خیلی خیلی التماس دعا!

  • مداد رنگی

کلاغ پر

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۱، ۰۶:۱۷ ب.ظ

امروز:
هدهد ..... پر!
پرستو ..... پر!

فردا:
سیده ..... پر!
سیده که پر نداره! خودش خبر نداره!

 

  • مداد رنگی

خلوتی خلوت

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۱، ۰۷:۰۹ ب.ظ

بی قراری هایم را می بیند... در گوشم زمزمه می کند: من با تو ام. از چه می ترسی؟
من می گویم: قلب کوچک من دیگر توان شکسته شدن و دوباره شکسته شدن را ندارد. این بار اگر بشکنم... از من چیزی باقی نمی ماند. از تو چیزی باقی نمی ماند. من بی تو می شوم...
او آرام می گوید: تو درآغوش منی... نمی گذارم بشکنی...
می گویم: نگران و غمگینم از این شکست های ممتد... نکند به بی وفایی هایم نگاه کنی! نکند در ازدحام دوران رهایم کنی... نکند تنها شوم... نکند بی تو شوم... 
میگوید: نترس... آرام باش... من با توام... تنهایت نمی گذارم ... همیشه مراقبت هستم... 
می گویم: پس بگزار ببینم بودنت را. بگذار بفهمم این، تاوان بی وفایی های من نیست. بگذار مثل همیشه طعم شیرین بخششت را بچشم. بگذار که با تو باشم و از تو جدا نباشم... دوری ات در توان من نیست... من غیر از تو هیچ کسی را ندارم.
میگوید:من با توام اما تو توان دیدنش را نداری... اگر می خواهی ببینی چشمانت را آماده ی دیدن کن.
من می گویم: چگونه؟
او آهسته لبخند می زند و می گوید: خودت خوب میدانی....


* امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) :
"التوحید ان لاتتوهمه ، و العدل ان لا تتهمه"
"توحید آنست که خدا را در وهم و اندیشه نیاورى و عدل آنکه خدا را به ظلم و کار قبیح متهم نگردانى."

  • مداد رنگی

اتاق ما

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۱، ۱۰:۱۷ ق.ظ

این روز های شلوغ و پر کار تحویل، هیچ کدام در اتاق کار نمی کنیم. هر کس جایی برای کار کردن دارد.
فقط برای استراحت به اتاق بر می گردیم. اتاقی که بر خلاف روال شب های تحویل مثل همیشه کاملا مرتب است...
کسی پرسید چرا در اتاق خود کار نمی کنید؟
در جواب باید بگویم:

اتاق ما جایی است برای آرامش... استراحت...
برای گپ زدن... خندیدن...
برای نگاه های پر از محبت و لذت بردن...
برای دور هم بودن... آرام گرفتن...

اتاق ما خانه ی ماست...
 

 

  • مداد رنگی