با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۰ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

عکسی از آلبوم قدیمی...

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۵۲ ب.ظ

دلم می خواد به عنوان "مهدیه ی ۲۴ ساله" به دوران "مهدیه ۱۵ ساله" برم و کمکش کنم بهتر دنیا رو ببینه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۶ساله" برم و کمکش کنم بهتر بنویسه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۷ساله" برم و کمکش کنم به خواسته های کوچیکش برسه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۸ ساله" برم و کمکش کنم احساس تنهایی نکنه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۹ ساله" برم و کمکش کنم تو کارش موفق تر باشه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۲۰ ساله" برم و کمکش کنم اشتباه نکنه...
 

آخ که دلم برای تنهایی های خودم خیلی می سوزه!

 

 

  • مداد رنگی

ذکر

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۱، ۰۳:۲۵ ب.ظ

اون موقع ها که ام پی تریه خدا بیامرزم هنوز زنده بود یه مداحی داشتم که روزی، خیلی بار!!! گوشش می کردم.
توی این مداحی هم خیلی این جمله تکرار می شد: "کربلا... کربلا... اللهم الرزقنا"*
منم کلا این جمله روی زبونم بود. تا اینکه ام پی تریم به رحمت خدا رفت و من دیگه نتونستم گوشش بدم.
چند ماه بعد قسمتم شد و با بچه های دانشگاه رفتیم کربلا! وقتی برگشتم یه بار اتفاقی باز اون مداحی رو شنیدم و یادم افتاد قبل از رفتن به کربلا مدام این مداحی رو گوش میدادم و زمزمه می کردم! تازه فهمیدم برای چی قسمتم شد که برم. منی که لایق نبودم و نیستم...

 

چند روزه که یه شعر روی زبون پرستو افتاده و مدام اونو زمزمه می کنه... این شعر روی زبون منم افتاد و از طریق من روی زبون سیده و هدهد:

"ای دوست قبولم کن و جانم بستان..."

امروز به پرستو میگم تکرار این شعر رو دست کم نگیر...یه وقت دیدی خدا با همین یه بیت قبولمون کرد!

 

"ای دوست قبولم کن و جانم بستان            مستم کن وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو                    آتش به من اندر زن و آنم بستان"**

 

* دانلود همین مداحی
** دانلود آلبوم یادگار دوست شهرام ناظری

  • مداد رنگی

برای یک دوست...

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۱، ۰۸:۲۲ ق.ظ

من نگرانم... از ناراحتیه تو نگرانم.  اما وقتی تو حرف بزنی... همین که حرف میزنی خیالم راحت می شود که خبر دارم در دل دوستم چه می گذرد...همین خبر داشتن به تمام دنیا می ارزد...
اگر از آن حرف های مگوست... باز هم با من حرف بزن! غر بزن... به زمانه بد و بیراه بگو... گریه کن... فقط ساکت نباش! سکوتت من را از تو جدا می کند.... سکوتت مرا نگران می کند که در زندگی ات هیچ جایی برایم نمانده...

 

  • مداد رنگی

یک دستی زدیم و گرفت!

يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۱، ۰۵:۴۰ ب.ظ

راهنمایی بودیم. من و دو تا از دختر عمو ها و دو تا از دختر دایی ها با هم مدرسه میرفتیم. 5 تا دختر چادری!
مامان اینا (بیشتر از همه زن دایی) خیلی روی حرکات ما در کوچه و راه مدرسه حساس بودند که بلند نخندیم، برنگردیم و پشت سرمان را نگاه کنیم. و گاهی هم یک دستی می زدند و می گفتند: "امروز ما داشتیم شما رو تعقیب می کردیم... یکیتون بلند خندید! کدومتون بودید؟؟؟؟" آن موقع بود که همه از ترس تمام اتفاقات روز را مرور می کردیم که یعنی چه کسی و کجا بلند خندیده!؟

 

ماه پیش فرصتی پیش آمد و با فهیمه، یکی از دختردایی ها که چندین سال دوست صمیمی ام بود تنها شدم. به دور از هر مهمانی شلوغ و پر رفت و آمد فامیلی...

او گفت:"از یک دستی زدن خوشم میاد. چون اتفاقی یه چیزی می گی و وقتی حقیقت داشته باشه کلی کیف می کنی... یه بار به دوستم یک دستی زدم و گفتم مبارک باشه نی نیه توی راهیت... اونم تعجب کرد و پرسید تو از کجا فهمیدی؟ منم گفتم دیگه دیگه!!!! خیلی کیف میده این یه دستی زدن ها"

اما من این یک دستی زدن ها را دوست ندارم. اول اینکه چیزی جز دروغ نیست... زن دایی و زن عمو به ما دروغ می گفتند که ما را تعقیب کردند و با این کار قصد داشتند ما را بترسانند و از زیر زبانمان بکشند که کسی بلند خندیده است یا نه!!! و دوم اینکه که اصلا دوست ندارم مسائل شخصی ام با یک دستی زدن بر ملا شود. دلم نمیخواهد کسی اینطوری (انقدر ناجوانمردانه) به حریم خصوصی من وارد شود.

  • مداد رنگی

زنگ تفریح...

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۶:۳۰ ب.ظ

من میدونم رنگ چه مزه ای داره.... شما چی؟

  • مداد رنگی

دیوانگی

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۱۴ ق.ظ

یعنی دیوانگی از کلام و کار کردن بچه های نقاشی می بارد...

 

در کارگاه یکی استخوان دنده ی گوسفند* (در قطع خیلی بزرگ) پیدا کرده است و می خواهد از روی آن طراحی کند! با همان بوی تعفنی که دارد جلویش گذاشته و کار می کند! و تازه می گوید من از بویش اذیت نمی شوم! (در نهایت که اذیت شدن ما را دید، خیلی لطف کرد و آن را در یک دیگ جوشاند که بو ندهد)

آن یکی با نخ های قالی کلنجار میرود که اثر هنری خلق کند... آن یکی با چرم کیف میدوزد برای کسب روزی حلال!

یکی دیگر ویولن تمرین می کند با صدای سرسام آور...

ما هم که مدام نگران مورچه هایی هستیم که از روی بوممان رد می شوند. و اگر مورچه ای از زیر قلمو سالم (بدون شکستن حتی یک پا) در بیاید از خوشحالی فریاد می زنیم که: "آخجون، مورچه زنده اس!"

یعنی دیوانه تر از هنری ها فقط خودشونن!

 


* بچه ها میگن کتف گاو بوده! :))))))))))))))))

  • مداد رنگی

مادر

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۱، ۰۳:۴۰ ب.ظ

مادر وقتی بچه اش توی بازی های بچه گانه زخمی میشه، نمیگه تقصیر خودت بود، می خواستی اینطوری نکنی، من کاری به کارت ندارم.
وقتی بچه اش تو جوی آب می افته و کثیف میشه نمیگه می خواستی حواستو جمع کنی و تو جوی نیفتی. به من ربطی نداره کثیف شدی. خودت یه فکری به حال خودت بکن...

 

مادر طاقت دیدن گریه ی بچه اش رو نداره... مادر سنگ دل نیست... مادر بی رحم نیست...

 

ای مهربان تر از مادر، مرا دریاب...

 

  • مداد رنگی

انسان های با هوش دقیقه نودی

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۱، ۰۶:۰۷ ق.ظ

چند روز پیش که خدمت استاد راهنمای عزیزم رسیدم. بحث آدم های باهوش و با پشتکار شد و کلی درد و دل که کاش ما! هم جزء دسته ی با پشتکار های با هوش بودیم. جالب اینجاست خود استاد هم از خودش ناراضی بود که تز دکترایش را هنوز تمام نکرده و همین طور از دخترش که هیچ وقت به درس خواندن عادت نکرده و من خوشحال!! که چقدر خوب است که استاد مرا درک میکند، مثلا!!! بعد از درد و دل های او من هم از خاطرات بچگی ام گفتم. از درس نخواندن ها و المپیاد رفتن ها... از نوشتن تکالیف مدرسه درست 5 دقیقه قبل از آمدن معلم سر کلاس! و اینکه این هوش مرا حسابی تنبل کرده!

 

استاد هم سخن نغزی فرمودند: "یه بار جستی ملخک! دو بار جستی ملخک! بالاخره تو مشتی ملخک!!!!
آخرش هم آدم های با پشتکار از آدم های باهوش بدون پشتکار جلو می زنند..."

خیلی وقت ها به دقیقه نودی بودنم فکر می کنم. که چه جوری درستش کنم اما هر بار تیرم به سنگ می خورد. انگار هیچ وقت درست بشو نیست! 

  • مداد رنگی

زوار

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۳۴ ق.ظ

دیروز با پرستو برای خرید زِوار* به نجاری رفتیم... قبل از آن از دو نجاری دیگر قیمت گرفته بودیم. آن ها متری هزار تومان قیمت داده بودند... به همین خاطر انتظار داشتیم که هزینه اش حداقل بیست و پنج هزار تومان بشود... اما با کمال تعجب این نجاری هر شاخه زوار که دو متر طول داشت را ۱۵۰ تومان قیمت گذاشت... یعنی متری ۷۵ تک تومانی!!! وقتی هم که می خواست هزینه ی بُرش را حساب کند با کلی مکث و فکر گفت: ۳۰۰ تومان میشود!!!! هزینه ی همه ی زوار ها با بُرش ۳۵۰۰ شد!!! خودمان که کلی ذوق کردیم و هم کلاسی ها هم کلی تعجب!!! که با چه قیمت بالایی زوار گرفته اند!

خداییش بعضی ها چه نان های حلالی در می آورند!!! حلال... جون... خش**!!!


 

 

*نوعی قاب نازک برای بوم نقاشی
** شما بخوانید گوارا!

  • مداد رنگی

دلیل متقن!!!

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۱، ۰۹:۳۷ ق.ظ

من: "تو چی شده که هنوز ازدواج نکردی؟"
دوستم: "خوب کسایی که اومدن دوست نداشتن خانمشون کار کنه یا درس بخونه."
من: "حالا درس خوندن خیلی مهمه...اما موردی نبوده که بیارزه به خاطرش قید کار کردن رو بزنی؟"
دوستم:"نه... مثلا از یکیشون پرسیدم دلیلتون چیه که نمی خواین خانمتون کار کنه؟ اونم گفت به خاطر اینکه از نیمرو خوردن خسته شدم!!!! آخه به اینم میگن دلیل! حداقل نگفت از روی غیرت! نمیتونم اجازه بدم!!!!"

 

من متعجب از این حرف دوستم که چه ایرادی به طرف گرفته! اصلا نتونستم حرف بزنم! به نظرم از یه امام صادقی بعید بود این حرف و این دلیل!
برای طیبه تعریف کردم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: آخی! بیچاره... (منظورش به پسره بود که از بس نیمرو خورده، عقل از سرش پریده و نفهمیده تو مراسم خواستگاری چه سوتی ای داده!)

به این میگن دو عکس العمل کاملا متفاوت!

خیلی دوست دارم تجربیات فراوانم!!! در زمینه ازدواج* رو توی وبلاگ بنویسم... انشالله هر چند وقت یه بار این کار رو انجام میدم.


بعد نوشت:
*بهتره بگم قبل از ازدواج...

 

  • مداد رنگی