با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

استقلال

جمعه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۲، ۰۲:۰۳ ب.ظ

ازدواج گذشته از محدودیت هایی که ایجاد میکند مزایای زیادی هم دارد. وقتی برای خودم سبک و سنگین می کردم به این نتیجه می رسیدم که با وجود سختی هایی که دارد، می ارزد. کشف جنبه های دیگر از شخصیت خودم و حضور در شرایطی که تا به حال در آن نبودم، پخته تر شدن و کامل تر شدن و فداکاری و تجربه ی احساسات تازه، جذابیت هایی بود و هست که من را به ازدواج خوشبین میکند. علاوه بر این ها نیاز این روزهای من استقلال است که نه به طور کامل ولی شاید تا حدود زیادی با ازدواج میسر شود.

چند وقت پیش با خودم قرار گذاشتم که خواستگار بعدی که آمد دیگر سخت گیری نکنم. از تمامی معیار ها چند اساسی اش را جدا کردم و در دلم گفتم در این زمانه همین ها را هم داشته باشد برای من کافی است. به دوستان نیز سفارش فرمودم که " بابا جان! انقدر سخت نگیرید"

اما وقتی پای عمل وسط می آید من همان آدم سابقم با همان سخت گیری ها!

حالا چند وقتی است به فکر این افتادم که عطایش را به لقایش ببخشم و فقط به بزرگترین نیازم که همان استقلال است بپردازم! رسیدن به این استقلال برای آقا پسر ها بسیار بسیار بسیار ساده است! من که به عنوان دختر چند باری میان حرف های خانواده این مطلب را در قالب شوخی بیان کردم، عکس العمل جالبی دریافت نکردم. مخصوصا پدر تذکر جانانه ای به من داد که "دیگر از این حرف ها نشنوم" و همین جمله ی آرام او کافی بود که از خجالت آب شوم!

البته این آب شدن به معنای تسلیم نیست. گرچه دوست داشتم زود تر زندگی مستقل را شروع کنم اما خوب شاید چند سالی طول بکشد. مخصوصا که باید همه ی جنبه هایش را در نظر بگیرم! و اینکه سن من برای این کار هنوز خیلی کم است!

فعلا باید تحمل کرد.




 

* هر شهر روحیه ی خودش را دارد! باور نکردنی است. من روز به روز به روحیه ی چند سال پیشم نزدیک تر می شوم. در گذشته کور سوی امیدی به هجرت داشتم اما حالا...




 

  • مداد رنگی

خوب باش!

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مامان چند روز پیش می گفت:"حتما سفر شمال رو برو! حتما! حال و هوات عوض میشه"
امروزم میگه: "حالت واقعا بده! می خوای قبل شمال یه سر اصفهان برو!"
یکی دیگه میگه از خونه بزن بیرون. کلاس برو ... برو کوهنوردی!
اون یکی میگه به بهانه ی فارغ التحصیلی بیا یزد!

اما چه فایده؟ این سفرها برای چه مدت میتونه آدمو آروم کنه؟ تا کی باید برای آروم شدن فرار کنیم؟
تا کجا راه فرار هست؟ راهش این نیست!
راهش اینه "الا بذکر الله تطمئن القلوب"

وقتی خدا هست احساس ناراحتیه من بی معنیه! اما چه با معنی چه بی معنی... من واقعا حالم خوب نیست!
میدونم کوچیکه.. میدونم چیز مسخره ایه! اما چیزیه که هست!

این یعنی ارتباط من با خوبی های جهان قطع شده! من به بالا وصل نیستم!
باید وصلش کنم.

همین!


 

  • مداد رنگی

گریه کن...

جمعه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۲، ۰۱:۵۲ ب.ظ

تکرار چیزای آزاردهنده تو زندگی آدم رو کلافه میکنه. من هیچ وقت آدم ترسویی نبودم. بر عکس جسور بودم. اما زندگی تو خونه ی بی بی با تکرار همین چیزهای آزاردهنده منو ترسو کرده. هر لحظه موش و سوسک و گربه و مارمولکی بود که بی هوا از کنارت رد می شد و قلبت می اومد تو دهنت و جیغ میزدی.
هی تله موش بزار... موش بکش بنداز بیرون... باز از یه جای دیگه موش سبز میشه... دفعه ی بعد دو تا دیگه سبز میشن... و همین طوری ادامه داره و تو هی تله میزاری و موش میکشی و جنازه ی موش میبینی ولی هیچ وقت موش ها از بین نمیرن و تموم نمیشن... همش تکرار و تکرار...
مدام سم سوسک بزن...
دنبال گربه بدو که بندازیش بیرون... نه بابا! درست بشو نبود...
من تو خونه ی بی بی ترسو شدم... ترس از تاریکی... ترس از تنهایی...
این ترس ها هنوز تو وجودم هست. وقتی صدای مبهم میشنوم می ترسم. وقتی تاریکه. وقتی ساکته. وقتی ارتفاع زیاده... وقتی یکی بدون صدا و بی هوا دستش رو می زاره روی شونه ام من واقعا می خوام سکته کنم. قبل از دانشگاه اصلا  اینجوری نبودم.

حالا اینجا... تو این خونه ... یه سری چیزای آزاردهنده ی تکراری هست که با قطع نشدنش اعصابمو شدید به هم ریخته. صبرم به شدت کم شده. با کوچکترین حرفی صدام بالا میره. دستم می لرزه. نفسم بند میاد. قلبم تند تند میزنه............. و کنترل هیچ کدوم از اینا دست خودم نیست.

هر کاری میکنم درستش کنم نمیشه که نمیشه...


آروم باش دختر...
آرووووووووم...
خیلی وقته از اشک دم مشکت خبری نیست...
گریه کن...
حرف بزن...
و از همه مهم تر... بی خیال باش! بی خیال!

  • مداد رنگی

دنیای او

دوشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۱۴ ب.ظ

به پدر گفتم مرا به منزلش برساند. رسیدم. در را که باز کرد دنیا به رویم خندید. دلم بی نهایت برایش تنگ شده بود. مبل هایی که دی ماه با هم سفارش داده بودیم چند روز پیش به دستش رسیده بود و امروز بعد از بازگشتن از اصفهان و یزد، تازه داشت خانه تکانی می کرد. روز پنجم عید.
کمی کمکش کردم و با هم حرف زدیم. سراغ عکس و خاطرات قدیمی رفتیم و او دفتر خاطرات هایش را به من داد که بخوانم. و من حالا به زندگی او وارد شدم. زندگی ای که همیشه از پشت در بسته نظاره گرش بودم و علی رغم سوالات زیاد همیشه سکوت کردم و چیزی نپرسیدم.
بازگشتن به سال های ۷۹... ۸۰ ... ۸۱ زندگی او حس عجیبی داشت. و شنیدن احساساتش در هر مرحله از زندگی اش. اینکه هر لحظه که بخواهد میتواند به احساس آن روزها برگردد واقعا شگفت انگیز است.
اگر من هم در ۱۶ سالگی نوشتن را قطع نکرده بودم و دفتر هایم را نسوزانده بودم و همچنان می نوشتم حتما حالا میتوانستم راحت تر به گذشته هایم برگردم.


 

*چند ماه پیش دغدغه ام این بود که از روزمرگی هایم چیزهایی بنویسم که برای دیگران مفید و کاربردی باشد.
اما حالا می نویسم که به خودم کمک کنم. تا شاید پناهگاهی بشود برای خلاصی از فشار های چپ و راست و اغلب متناقض زندگی!
در خواندن این مطالب مختارید و من مسئول وقت تلف شده ی شما نیستم.

  • مداد رنگی

سال نو مبارک

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۴:۵۱ ب.ظ

به نام او


 

یا مقلب القلوب و البصار...
یا مدبر الیل و النهار...
یا محول الحول والاحوال...
حول حالنا الی احسن الحال...
حول حالنا الی احسن الحال...
حول حالنا الی احسن الحال...

سال نو همگی مبارک... امیدوارم سال ۹۲ یکی از بهترین سال های زندگیتون بشه...
سالی پر از شادی و آرامش و پیشرفت در همه ی عرصه ها...
سالی پر از بندگی...
سالی که همه ی آرزو هاتون توش محقق بشه...
سالی که هر وقت یادش افتادین، لبخند رضایت رو لباتون بیاد...

 


آرزومند آرزوهایتان                     
مدادرنگی                    

  • مداد رنگی