با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

روز برفی

يكشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۳۰ ب.ظ

امشب وقت گذاشتم عکس های روز برفی رو بزارم تو وبلاگ. امیدوارم دلتون با دیدنش خنک بشه :)

  • مداد رنگی

احساس خفه کننده ی تنهایی

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۴۳ ب.ظ

تنها بودن خیلی سخته...
تنها موندن واقعا سخته...
خیلی وقته با این احساس سر و کله می زنم.
احساسی که منو تا مرز خفگی می رسونه. احساسی که توصیفش سخته... شاید احساسِ کسی که تو یه کویر بی آب و علف گم شده و هر چی می گرده جایی رو غیر از سراب پیدا نمی کنه. احساس کسی که توی چاه افتاده و هیچ کس از زنده موندنش خبر نداره. یا کسی که ته اقیانوسه و هیچ کس صداش رو نمیشنوه.
احساس انتظار و انتظار... انتظار دستِ یه ناجی! که به طرفت دراز بشه...
احساس خواستن یه آغوش گرم که توش گم بشی و اشک بریزی... بدون هیچ سوال و نگرانی...
احساس خواستن یه پناهگاه امن!

این احساس تنهایی ای که من دارم خیلی غیر طبیعی و اغراق شده اس!
شرایطم همیشه همین طور بوده. همیشه چیزایی داشتم که نتونم به کسی بگم. همیشه تنها فکر کردم. همیشه تنها تصمیم گرفتم. هیچ وقت مسائل اساسی زندگیم رو با کسی در میون نذاشتم. اعتراف می کنم که حتی به بچه های اتاق 206 هم نگفتم!
اعترافی که احتمالا باعث تعجبشون میشه اما حقیقت داره! دوست های اینترنتی هم همین طور!
می خوام بگم چیز زیادی تو زندگی ام تغییر نکرده... من همیشه آدمی بودم که در موارد خاص درد دل می کردم و باقی مسائل را تنهایی پیش می بردم.
اما حالا گیج گیجم...
خودم هم تعجب میکنم از این رنجی که می کشم.
همه ی این حس ها بی معنیه وقتی "خدا هست!" آره "خدا هست"... پس من چرا اینجوری ام؟
احساس بد بختی میکنم. واقعا هم بدبخته کسی که با وجود خدا احساس تنهایی کنه!
تنهایی به نظرم بدترین حس دنیاست و کسی که این احساس رو داره بدبخت ترین آدم روی کره ی خاکی!
احساس تنهایی مساوی است با بی خدایی...

 

خدایا تنهایی هام رو جز با خودت پر نکن. انقدر منو تنها نگه دار که چشمای کورم قادر به دیدنت بشه.
من هیچ کس و هیچ چیز رو نمی خوام. فقط "تو" برای همه عمرم کافی هستی...
خواهش میکنم تنهام نزار... دنیایِ بی تو، خیلی دنیای وحشتناکیه!

 

 

*نباید تو چاله زندگی کنی فقط به خاطر اینکه از تو چاه افتادن می ترسی!

  • مداد رنگی

برف شادی

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ب.ظ

زمستان است و برف و تک نوازی های پیانو...

نوشته ام را با این جمله شروع کردم. وقتی ذهنم دنبال جایی می گشت برای خالی شدن و فقط یک دفترچه همراهم بود.

مردم دختری را می دیدند که در اتوبوس نشسته و تند تند چیز می نویسد. خط می زند. فلش می کشد.

با خودم گفتم می نویسم و بعد در وبلاگ پیاده می کنم. اما حالا نمی خواهم بنویسمش!

شاید چون چیز بهتری برای نوشتن دارم.

برف بازی یک نفره...

نرسیده به مقصد، یک ایستگاه زودتر پیاده شدم. مسیر پرتی تا محل کارم هست که اسمش را نمی شود "میان بر" گذاشت چون راه دور تر می شود اما با اینکه راه دور می شود خلوت است و دنج. کسی را ندیدم از آنجا عبور کند. و من عاشق مکان های خلوت و ساکت  هستم!

امروز از همان جا آمدم. راهی باریک بین درختان کنار اتوبان که در نهایت به کوچه پس کوچه های "از ما بهتران" و خانه های مجلل و گران قیمت ختم می شود.

از رد پاهایی که روی برف 20 سانتی متری مانده بود پیدا بود که من تنها کسی نیستم که از آنجا عبور می کنم.

برف های دست نخورده و نرم و سفید، خیلی وسوسه انگیز بودند. اطراف را نگاه کردم کسی نبود...

اول یه گلوله برف درست کردم و شروع کردم به خوردن! رسم معمول هر ساله ام!

کم کم به سرم زد، از پخش کردن برف در آسمان گرفته تا پرت کردن گوله برفی.... تند دویدن میان برف ها و خندیدن.... کشیدن شاخه های درختان و خالی کردن تمام برفش روی سر خودم ... همه کاری انجام دادم غیر از غلت خوردن، که آن هم به ذهنم نرسید! شاید اگر وسوسه اش پیش می آمد غلت هم می خوردم!

برف بازی خوش گذشت حتی تنهایی...

وقتی رسیدم شرکت صدایم در نمی آمد و گلویم خس خس می کرد.

همه هم از سرفه های من قیافه ی "آخی... طفلی... چقدر سرفه می کنه!" گرفته بودند.

به روی خودم نیاوردم که چه کاراهایی کردم. چند چای داغ و دو قرص... و الان بهترم شکر خدا...

 

* خدایا شکرت که برف رو آفریدی! و اندازه آفریدی!

* امروز گوشیم خاموش شده بود و دوربینم همراهم نبود که از اون راه پرت عکس بگیرم. اگر شد فردا!

* از تفریح های من نگاه کردن به زمین های تاریک مسیر متروی تهران کرجه! جوری که با چادرم، جلوی نور داخل مترو می گیرم تا بهتر بتونم بیرون رو ببینم. امشب تمام وقت همین طور بودم. یه چیز جالب دیدم ساعت 9 شب ... آدمایی که توی این برف سنگین رفته بودن چیتگر و آتیش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن. منم خیلی دلم خواست!

* برج میلاد هم امروز خیلی قشنگ بود!

*برف شادی: هم زمان شدن برف و یک اتفاق خیلی خوب! که ان شا الله به زودی رو نمایی خواهد شد! :)

  • مداد رنگی

من خوبم

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۱۲ ق.ظ

حالم خوبه. 

گرچه نوشتن هم چنان سخته. شاید هم پیاده کردن نوشته های ذهنی سخته

همونایی که اغلب توی راه و توی مترو نوشته میشن و وقتی به خونه می رسم جونی برای نوشتنشون باقی نمی مونه.

دیروز تولدم بود. کادو هایی که گرفتم. دوستایی که تولدمو یادشون بود و یا حتی یادشون نبود کلی بهم امید و انگیزه دادن.

حالم بهتره... به قول یکی از دوستان تولد یه شروع دوباره اس. منم تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم. اول از خودم.

سعی میکنم یه جوری برنامه ریزی کنم که بیشتر به وبلاگم برسم. واقعا خیلی وقتا دلم برای خودم تنگ میشه 

  • مداد رنگی