با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

همه چیز به تو ختم می شود ...

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۲، ۰۲:۴۰ ب.ظ

از همه خداحافظی میکنم و از شرکت بیرون می زنم. مقصد همین حوالی است. چند کوچه آن طرف تر. قدم می زنم و مثل همیشه به درختان برهنه و بلند خیره می شوم. وارد کوچه فرعی می شوم. به ته کوچه که می رسم ساختمان دانشکده را می بینم. پس اینجاست! قبلا چند باری برای رفتن به کتاب فروشی از این کوچه عبور کرده بودم اما دانشکده را ندیده بودم. امان از حواس پرتی... از نگهبانی، پارکینگ اساتید و محوطه و سالن می گذرم و میرسم به سالن نمایشگاهی که اصلا به نمایشگاه نمی ماند. سالن پر است از غرفه های بی رنگ و رو و خالی که سفیدی میزهایشان چشم را اذیت میکند. می گردم دنبال غرفه ای که با آن کار دارم. خانم خیاط را از دور میبینم. لبخند می زنم. شاید آن قدر ها هم شبیه اش نباشد اما من را به یاد دکتر همیز می اندازد. داخل غرفه اش خلوت است چرخ خیاطی اش را گوشه گذاشته و چند توپ پارچه ی چادری مشکی روی میز. سلام میکنم. سرش شلوغ است. بدون نگاه جواب سلامم را می دهد و به ادامه ی کارش می رسد...


نمیدانم از کجا فهمیدم آن در آهنی قدیمی به نجاری باز می شود. نمی دانم. فقط میدانم همین که داخل شدم بوی مست کننده ی چوب در بینی ام پر شد. همه چیز حال و هوای یزد داشت. چقدر شباهت وجود داشت بین این نجاری و نجاری ای که سر بازارچه بود. پله های کج و کوله ی سیمانی که به زیر زمین 100 متری ختم می شد، فضایی که گوشه و کنارش پر بود از چوب و دم و دستگاه نجاری، حتی چیدمانش هم مثل چیدمان نجاری سر بازارچه بود. از پله ها به سختی پایین رفتم. داخل نجاری که بودم و کرج و آزادگانی وجود نداشت. ناگهان زمان و مکان از یادم رفت. واقعا فکر میکردم هنوز یزد هستم. فکر میکردم همین که از نجاری بیایم بیرون بازارچه ای را می بینم با نانوایی... میرسم به سه راهی مدرسه ی طلاب.که از کدام سمت به خانه بروم؟ از کوچه ی آشتی کنان؟ یا از کوچه ی بقالی یا از کوچه ی کتابخانه وزیری؟ اصلا ساعت چند است؟ وقت نماز شده؟ اگر وقت نماز است مستقیم بروم مسجد جامع! آخر امام جماعت، نماز های ظهر را تا اذان تمام می شود قامت می بندد! ایک دقیقه هم مهلت نمی دهد"
بعد مسجد می روم خانه... خانه ی بی بی... چه با برکت بود خانه ی بی بی. وقتی آنجا بودم چقدر زیارت رفتم... زیارت... (آه عمیق)


دل، جگر، خوش گوشت، نارنج و نان اضافه. تنها در مغازه ی جگرکی نشسته ام. روبرویم یک بچه ی تپل وسفید مرمری نشسته و لبخند میزند. با خودم فکر میکنم چقدر امروز بچه دیده ام و چقدر دلم قنج رفت برایشان. دلم می خواست بغلشان کنم. فائزه ی مشهدی هم 6 ماهش شده. الان وقت چلاندنش رسیده و گاز گرفتن لپ های تپلی اش... مادرش شانس آورد که من این همه از بچه اش دورم :دی... خنده ام روی لبم می خشکد وقتی باز یاد مشهد می افتم...


ساعت حدود 10 شب در حال برگشت به خانه هستم. تاکسی از کنار زمین های کشاورزی سر خیابانمان عبور میکند. مسیری که پیاده روی اش نیم ساعت طول می کشد. عاشق این هستم که کنار زمین های سر خیابان قدم بزنم. وقتی شب باشد و زمین را تازه آب داده باشند و خنکی نسیم با بوی گل و علف و درخت در آمیزد و در جانم بنشیند. آخ که دلم برای یک نفس عمیقش تنگ شده است. شیشه را پایین می کشم. خنکی هوا به صورتم می زند. خنکی اش مثل سحر های صحن قدس است. وقتی تنها در گوشه ای دور با امام خودم خلوت می کردم...


خانم خیاط هنوز در حال صحبت با مشتری هاست. این دومین بار است که می خواهم او، چادرم را بدوزد. قبل تر ها که یزد بودم مادر سمانه چادر هایم را می دوخت و همیشه به نیت زیارت می دوخت و من بعد از هر بار چادر دوختن به مشهد می رفتم. فکر میکنم چادر و زیارت به هم مربوطند. یک بار هم در خواب دیدم مادر سمانه برای من و دوستان چادر دوخته. چادری که از زیبایی نظیر نداشت. همه گفتند تعبیرش زیارت است و دو ماه بعدش همه دسته جمعی به زیارت عتبات رفتیم. زیارتی عجیب و خاص و خالص. وقتی از یزد برگشتم، اتفاقی این خیاط را در تهران پیدا کردم. اعتقاد دارم که دست خیاط باید خوب باشد! و دستش خوب بود و باز زیارتی نصیبم شد...این بار هم آمده ام که بگویم به نیت زیارت برایم چادر بدوزد. با خودم فکر میکنم آدم بی لیاقتی مثل من باید برای کسب لیاقت دل به دستِ خیاطِ خوش قلب بسپارد. کاش دل خودم لیاقتی داشت که متوسل به دوخت چادر نمی شد. کاش...


زمین ها را رد کردیم. از تاکسی پیاده می شوم. سر کوچه کنار ساختمان مرمری می ایستم و سرم را می گذارم رویش ... چشم هایم را می بندم و یاد دیوار های مرمری حرم میکنم... اشک امانم نمی دهد. خسته ام. از خودم خسته ام. دلم می خواهد با دلی پر از گلایه به آغوش امامم پناه ببرم....چقدر بی لیاقت شده ام که امام رضا هم دیگر با من مهربان نیست... چقدر یک آدم می تواند بی لیاقت باشد...
دلم گرفته.... دلم عجیب گرفته....

 

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی
الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری
الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه
کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ


  • مداد رنگی

روز از نو روزی از نو

پنجشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۵۴ ق.ظ

باز رسیدم به خانه ی اول... بعد از 6 ماه تجربه ی یک کار بی فایده. یا حداقل کم فایده. و باز فکر های تکراری از جنس "روز از نو روزی از نو"
چند روزیه که باز به فکر کار جدیدم. کاری که در آمد خوبی داشته باشه و صرفا به خاطر علاقه نباشه. علاقه ای که در آمد خوب نداشته باشه دیر یا زود آدم رو دلسرد میکنه. این روزا وقتی جسم نحیف و استخوانی پدرم رو می بینم فکر می کنم وارد شدن به رشته ی هنری از اول هم اشتباه بوده. رشته ای که هزینه هایی که براش شده رو پس نمیده. وقتی به پدر مادرم و آرزوهایی که واسه من دارن فکر میکنم بغض سختی تو گلوم میاد. الان به اینجا رسیدم که این کار هم فایده نداره. صد در صد تو ایران فایده نداره. ایرانی که هنر توش هیچ جایگاهی نداره (هم به خاطر عامه ی مردم ایران، هم به خاطر شرایط سیاسی خاص ما در جهان)

باز رسیدم به سوال "چه کار کنم؟"

این بار تنها...

به نظرم پسر ها خیلی تو انتخاب راهشون راحت ترن. چون همه جا جاشون هست و کارشون ربطی به زندگی شخصیشون نداره.

فکر کردن به اینکه می خوام چه کار کنم سخته. چون هیچ تصوری از آینده ندارم. مهم ترین تصور همین ازدواجه و برنامه ریزی برای اون. دو احتمال هست. ازدواج کردن و ازدواج نکردن. اگه همین الان بدونم کدومش تو زندگیم اتفاق می افته برنامه ی مخصوص خودش رو می چینم و کار مناسب حالش رو شروع میکنم اما حقیقتش اینه که من از آینده خبر ندارم. جراتش رو ندارم برای تجرد دائمی برنامه ریزی کنم وقتی میبینم همه چشمشون به ازدواج منه. از اون طرف نمیتونم رو ازدواج حساب کنم. چون احتمال این رو میدم که هیچ وقت پیش نیاد.

راست می گفت پریسا...

تو کشوری که ازدواج ارزشه. کسی که ازدواج نکنه بی ارزش به حساب میاد. این وسط دختره که باید بار سنگین تحقیر و حرف و نگاه دیگران رو به دوش بکشه. حتی اگه خواستگاری و قصد ازدواج از طرف پسر باشه باز هم دختر مقصره که مجرد مونده. کسی به پسری که 40 سالشه و هنوز ازدواج نکرده کاری نداره.

شاید به خاطر همینه که فکر به تجرد و خانه ی مستقل مجردی وحشتناک ترین فکر ممکنه. البته فکر وحشتناکی که جامعه به زودی تسلیمش میشه.

شاید حتی خانواده ی من...
از اونجایی که من دختری نیستم که بخوام تا آخر عمر وابسته بمونم.

 

*فکر کنم نمیتونم خوب منظورم رو برسونم. اینکه چرا انتخاب نوع کارم به ازدواج کردن یا نکردنم مربوطه خیلی مفصل و طولانیه.
حالا شما یه جوری فرض کن که مثلا اینا به هم مربوطن ;)

  • مداد رنگی