با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

ناسیونالیست ها

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۳۴ ب.ظ

دیروز تو جمع یک مشت ناسیونالیست بودم. مهمانی 15 نفر از فارغ التحصیلان یک دانشگاه خیلی خاص که در خانه ی یکیشان گرفته شده بود.
فقط من نخودی بودم. هم غریبه بودم. هم کم سن و سال و مجرد. هم خیلی بی ربط به درس و دانشگاه و کار آنها!
هر کدامشان حداقل با دو بچه آمده بودند! چهار نفری هم تو راهی داشتند. بعضی سومی را!
چیز عجیب و غریب و شگفت انگیزی بود!


 

راستش... دوستانم را در این وضعیت ها تصور کردم و کلی خندیدم.

فکر این که این دخترک های شیطون و آتیش پاره مادر بشن واقعا خنده داره...


 

  • مداد رنگی

من بی دلم

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۱۸ ق.ظ

دلم را بر میدارم و و در دست میگیرم. زیر چادرم پنهانش میکنم. پنهانی ها باید پنهان بمانند.


 

قدم میزنم و میزنم... در کوچه هایی پر از سایه سار درختان بلند...

یک گردش دو نفره ... آخرین گردش دو نفره...

 با هم به طرف یک آپارتمان شیک با سنگ های سفید مبرویم...

و من... او را در سبد زباله ی همان ساختمان می اندازم.

از بالا نگاهش میکنم...

گریه میکند... گریه می کنم...

دلم برایش می سوزد...  برای دلم...

اما چاره ای نیست...

دور ریختنی ها را باید دور ریخت!


 


 

*إقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا

  • مداد رنگی

حسرت

چهارشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۲:۵۶ ب.ظ

دستمو گرفت تو دستش. خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین و گفتم: "دستام سرده"  میدونستم مریضه و دستای سردم حالشو بدتر میکنه.
نذاشت دستمو از تو دستش بیرون بکشم و لبخند زد و گفت:

"دوستی برای همین وقتاست دیگه..."

هیچی نگفتم... هیچی نگفت...
به صدای آل یاسینی که پرستو گذاشته بود گوش می کردیم و در جاده ای سر سبز قدم میزدیم...

غروب بود. شب اول ماه رجب... دلم تنگ بود... طاقت دوری دوباره رو نداشتم... دوری از این بچه هایی که منو دوست خودشون میدونن و تو جمع خودشون پذیرفتن. با اینکه هیچی نیستم. با اینکه هیچی ندارم ولی اونا هستن که منو لبریز می کنن از عشق و محبت!

 


 

این رسم شماست. این بچه ها از راه و رسم شما پیروی می کنن. مگه نه؟
من هیچی ندارم. هیچی نیستم. حتی با فاصله ی زیاد، زیر صفرم.

بزرگترین حسرت حال و آینده ی من، کنار شما نبودنه!  منو تنها نزارید...


 


 

  • مداد رنگی

حضرت پدر

شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۰ ب.ظ

115 روز از آن روز میگذرد! روزی که تصمیم گرفتم این دیدگاه را در زندگیم عملی کنم. روزی که دست برداشتم از معامله. حتی معامله با خدا! روزی که زندگی را مثل یک خط کش 60 سانتی دیدم. باریک و کوتاه! روزی که خودم را از پشت فرمان جسم و این دو چشم بیرون کشیدم. روزی که خودم را دختری دیدم خارج از خودم... با فاصله ی 100 متری از خودم... گاهی هزار متری. اندازه ی یک نقطه!
آن روز بود که یا علی گفتم و با پشتی گرم از حمایت پدرم* علی (ع) بلند شدم و ایستادم...
رکورد! بالایی هم زدم. حتی! که از خودم نبود ... از مدد علی (ع) بود.

زمین خوردم... یک ماه پیش! در دلم کمرنگ شد آن مهر و نیاز...
چرا؟ حساب کتابش سخت است. بعضی معادله ها پیچیده تر از دو دو تا چهار تای دنیایی است! این که من بنشینم و فکر کنم و فکر کنم که چه شد که زمین خوردم... فکر دنیایی.... جواب نمی دهد... به جواب نمیرسد!
جواب ساده تر از این حرف هاست:
من دست پدر را رها کردم...من چشم از او برداشتم... چشمی که فقط برای دیدن روی ماه او آفریده شده!


خدایا! خداوندا! یک لحظه دلم را از مهر علی (ع) خالی نکن... دلمان را...


*سیده نیستم اما علی علیه السلام پدرم است و فاطمه ی زهرا سلام الله مادرم....


 

  • مداد رنگی

بچه های همیشه بچه!

شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۱:۰۸ ب.ظ

گاهی فکر میکنم چقدر بچه ایم. بزرگ شدیم. اسباب بازی هایمان فرق کرده ولی شدت علاقه ی ما فرق نکرده!

ما همان بچه های دیروزیم. با اسباب بازی هایی مخصوص گروه سنی خودمان... خانه... ماشین... مادر... همسر... فرزند... دوست...

فرزندان، اسباب بازی هستند، مناسب برای کودکانی با رده ی سنی 20 تا 40 سال... شاید هم بیشتر!

حتی این وبلاگ هم بازی است... باور کن... بازی است...

همه چیز... همه چیز... بازی است...

تا این اندازه بازی ها را جدی نگیر!


 

پ.ن. در ادامه ی کشفیات معنای زندگی! :)))))))


 

  • مداد رنگی

شب نوشت ساده:

جمعه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۴ ب.ظ
  • مداد رنگی