با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

ختم قرآن

پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۴:۵۱ ق.ظ

ختم قرآن دسته جمعی _ تقسیم بندی بر اساس جزء های قرآن_ به نیت شفای هر چه سریع تر تمامی بیماران جسمی و روحی که انشالله خداوند عنایت خاصی بهشان داشته باشد. آن هایی که پزشکان جوابشان کرده اند. ان هایی که همین حالا در تخت بیمارستان هستند و.... 

 

 دوستان عزیزی که قصد دارند در ختم شرکت کنند جزء انتخابی خود را در کامنت اعلام کنند. دقت کنید که جزء تکراری انتخاب نکنید.

 با تشکر و آرزومند بر آورده شدن حاجات همه ی دوستان.

 

 

*کامنت ها در این پست باز هستند

** برای شفای هر چه سریع تر پدر اردیبهشت دعا کنید که انشالله امسال به نذر هر ساله شان برسند.

** برای یک دوست وبلاگی که هنوز به 25 هم نرسیده و سخت بیمار  است و گاهی بی تاب و درمان دیگر جوابی نمیدهد دعا کنید.

** برای مادر یکی از دوستان که تازگی یک جراحی را پشت سر گذاشته و هنوز در بیمارستان است دعا کنید و دعاکنید که باقی جراحی هایش هم به خوبی پیش برود.

** برای همه ی بیماران سرطانی مخصوصا آنهایی که از طرف پزشکان جواب شدند، بیمار منظور و بچه های محک و بیمار مورد نظر من دعا کنید.

** برای خاله ی مهر دعا کنید که انشاالله شفا پیدا کنن.

** برای شفای مادر زن عموی من دعا کنید.

** برای بر طرف شدن تمامی بیماری های روحی و اخلاقی هم دعا کنید.

 

انشالله که همه شفا پیدا کنند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


به علت اختلال در سیستم نظر دهی بلاگفا هنوز چند جزء باقی مانده. هر کس تمایل دارد در باقی جزء ها نیز ما را همراهی کند. با تشکر

____________________________



جزء 1: آقای محمدی                                    جزء 16: فاطمه

جزء 2: عاشق بچه ها                                   جزء 17: آدیگل

جزء 3: شهروند دردمند                                 جزء 18: هدهد

جزء 4: مدادرنگی                                         جزء 19: آقای شیخ

جزء 5: شهروند دردمند                                 جزء 20: وتر

جزء 6: دورهمی                                           جزء 21: نواختر

جزء 7: بسم هو                                            جزء 22: خانم مشایخ

جزء 8: اینک                                                 جزء 23: بلور

جزء 9: مینا                                                  جزء 24: تنواء

جزء 10: میم                                                جزء 25: مسافر

جزء 11: مدادرنگی                                       جزء 26: باران

جزء 12: اردیبهشت                                      جزء 27: چشم و چراغ همه شیرین سخنان

جزء 13: خانم امیرانی                                  جزء 28: پرستو

جزء 14: رواق                                              جزء 29: خانم مشایخ

جزء 15: کور کچل چاق                                 جزء 30: الیما خانم

____________________________

خب همون طور که می بینید ختم قرآنمون کامل شد.

از همه ی دوستانی که ما رو در این ختم همراهی کردن متشکرم. انشالله خدا جزای خیر به همتون بده و همچنین به کسایی که نیت کردن و خواستن کامنت بزارن و موفق نشدن.

انشالله که همگی دست پر این ماه عزیز رو پشت سر بزاریم.

التماس دعای فراوان

یا علی 

  • مداد رنگی

میهمانی

چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۵:۲۳ ق.ظ

یک شنبه داشتم با خودم فکر میکردم چه بهانه ای جور کنم که حداقل یک ماه برم خونه ی سیده اینا بمونم! خیلی دلم هواشون رو کرده بود. فرداش دیدم سیده اسمس داده که تهرانیم. اومدن خونمون. شب موندن و فرداش دوباره رفتن دنبال کارایی که داشتن. سیده خیلی عوض شده بود. یه 12 ساعتی طول کشید به این چهره جدید عادت کنم. خاله هم مثل همیشه مهربون بود و کلی با مامان جور شدن! منم شاهد قابلیت های جدید مادرم بودم که چقدر زود با خاله اخت شد. گرچه قبلا هم همدیگه رو دیده بودن. خونه ی بی بی!

دقایق آخر سیده میگفت دلم میخواد ببینم اومدن ما رو چه جوری تو وبلاگت می نویسی. اما من اصلا نتونستم بنویسم. در واقع اینایی رو هم که نوشتم کلی فکر کردم که بتونم بنویسم.

لذت بعضی چیزا مستقیم میره تو خون آدم! انقدری که نه میشه ازشون حرف زد و نه توصیفشون کرد.

 

*پستو برای هدهد. رمز: "چهار حرف اول رمز وبلاگش"

**یعنی ملت تو کف موندن بالاخره هاتسوکو ازدواج میکنه یا نه! یه سرچای عجیب غریبی تو گوگل دارن که نگو و نپرس. بنده خداها هیچی هم پیدا نمیکنن. میرسن به وبلاگ من! :D

***رفتم وبلاگ پرستو میهمانی...  :D تر

  • مداد رنگی

کسی میداند لبخند خدا کجاست؟

پنجشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۸:۳۳ ق.ظ

-فعلا از برنامه های مختلف تلویزیون فقط سال های دور از خانه را میبینم. یک ماهی میشود! و تنها چیزی که من را پای این سریال نگه می دارد، خنده های هاتسوکو است! و بس... 
و چقدر هنرمند بوده کارگردان این سریال که راکورد اخلاق و رفتار هاتسوکو را با وجود طولانی بودن سریال و تغییر بازیگر همچنان مثل روز اول حفظ کرده!

 

-یک فیلم سینمایی هم هست که حداقل 30 بار دیدمش. و شاید 100 بار صدایش را گوش کرده ام. داستان دختری است که در مشکلات خود غرق است و دوستی دارد به نام "سوز" که در نقش حامی و کمک کننده و امید دهنده است. از قضا شدیدن شبیه پرستو است! چشم هایش! خنده هایش! امیدش!

-امروز بعد از چندین ماه دارم هاردم رو مرتب میکنم. یک سالی می شود که بهم ریخته است. فیلم های مهر و آبان که با بچه ها می رفتیم مشتی را دیدم. چه قدر از ته دل می خندیدیم! کلی کیف کردم. حیف که از تو اتاق بودن هامون فیلم نداریم! محدودیت های دختر بودن همینه دیگه :)

-چیزی که خیلی احتیاج دارم خنده و آرامش است. هم به خنده ی خودم احتیاج دارم. هم به خنده ی مادر... هم پدر و هم برادر... خنده ی دوستان حتی اگر پشت تلفن باشد! حتی اگر مجازی باشد، باز هم قبول است! به شرطی که از آن خنده هایی نباشد که بعدش با خودش دل گیری و گریه بیاورد! بله! خنده هم اصولی دارد :))) باور کن!

 

*عروسی پسر خاله و هدهد در یک روز است و من با بی سیاستی تمام (به قول خانم های متاهل!) این قضیه را به خاله گفتم. حالا دیگر نمیشود بهانه آورد که مثلا برای کارهای فارغ التحصیلی می روم یزد! یعنی باید رک بگویم بودن در عروسی دوستم را ترجیح میدهم؟ خدا خودش بخیر کند!

* گاهی فکر میکنم چقدر پدر، مادر را دوست دارد! حتی بعد از 30 سال زندگی!

  • مداد رنگی

رمضان مبارک!

سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۳۷ ب.ظ

سال پیش روز عید فطر پر بودم از غصه و حسرت! 

معروف است که ساعات خوش زود می گذرد و ساعات تلخ دیر... و چقدر رمضان سریع می گذرد... مثل باد!

مثل باد نه مثل نور... رمضان ماه نور است! و البته ماه حضور... بهترین فرصت است برای خود سازی!

فرصت خوبی است که از میان این خرابه بنایی نو بر آورم. اصلا چرا من بر آورم؟

بهتر نیست بسپارم به دست خودش؟ او به کارش از همه وارد تر است! :)

 

خدایا شکرت که بار دیگر طعم رمضان را به ما می چشانی.

خدایا توفیق بده روز عید فطر حسرت به دل نباشیم. کمکمان کن سر بلند این ماه را پشت سر بگذاریم.

و ببخش گناهانمان را...

آمین...

 

 

* دو سال پیش این موقع کاظمین بودیم. یاد همه ی کربلایی ها بخیر!

 

  • مداد رنگی

....

دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۲:۲۸ ب.ظ

اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ.

 

 ای الله و خداوندگار من اگر نیامرزیده ای ما را در روزهای گذشته از ماه شعبان

 پس ببخش ما را در باقیمانده از آن

آمین

التماس دعای فراوان

  • مداد رنگی

الحمدالله رب العالمین

سه شنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۲۴ ب.ظ

هوای قم باز من را به یاد یزد انداخت! با این تفاوت که به آنجا عادت کرده بودیم امادیروز از شدت گرمای قم شوکه شدم و گرما زده! اصلا چند سالی است یک زیارت با دل خوش به دلم مانده!

قرار شد غر نزنم! :)

خدا را شکر. دو ساعتی زیارت کردیم و شب هم مهمان دوستان بودیم. یه زوج تشکیلاتی فرهنگی که همه چیزشان شده امام زمان! و خانه و زندگی برایشان نمانده! آقا در موسسه می خوابد و خانم در خانه پذیرای مهمان های شهرستانی است. بعد از عطیه دومین نفری بود که در توانایی اش شگفت زده شدم! من که فکر نکنم از این توانایی ها داشته باشم! که مدام مهمان داشته باشم از شهرستان و چند روز بمانند و مدام جلسات موسسه در خانه ام تشکیل شود! و کلا مرزی بین کار و خانه و استراحت وجود نداشته باشد و فقط کار باشد و کار!

البته چیزی که برای من کار حساب می شود برای آن ها عشق است! ولی باز توانایی بالایی می خواهد! انشالله خدا قوت بیشتری بهشان بدهد!

بچه ها خیلی دوست داشتنی بودند. قبل از اینکه به سفر بروم! با فاطمه چت میکردم و می گفت: دیدن روی مومن خیلی برایت خوب است و من چقدر حظ بردم در 24 ساعت گذشته از این مؤمنین مخلص! و سمانه که یکی از آن ها بود.

الحمدالله رب العالمین :)

 


 

  • مداد رنگی

بوی نم بارون!

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ب.ظ

من هنوزم خودمو نشناختم! حالا که اینجام... حالا که از یزد دورم.... حالا که شرایط زندگیم از همه لحاظ نسبت به پارسال فرق کرده...میتونم برم بالای یک کوه بلند و تمام 6 سال گذشته رو اندازه ی یه بند انگشت ببینم! و جالبه که من هر روز چیزای جدیدی کشف می کنم که گاهی چندان دل انگیز نیست!

مثل مرور مفاهیمی چون: آرزو، انگیزه، هدف، تلاش، برنامه ریزی بلند مدت!

کسی باورش میشه من همه ی این ها رو ترم دوم دانشگاه جا گذاشتم؟واقعا باور نکردنیه!

یادم نبود که از 16 سالگی برای تحقق بزرگترین آرزوم برنامه ریزی کردم! و یادم نبود اصلا برای تحقق این آرزو بود که رشته ی نقاشی را انتخاب کردم! رشته ای که همیشه غرغر میکردم که بدون استفاده اس! و حالا باورم نمیشه که وقتی انتخاب رشته میکردم با آگاهی تمام این رشته را انتخاب کردم. و خودم خواستم که شهرستان درس بخونم! برای همین به خودم خیلی هم سختی ندادم و میانگین درس خوندنم از عمد روزی نیم ساعت بود!

تو دانشگاه ادامه دادم و پیگیری کردم. تابستان اولی که یزد بودم در به در دنبال خونه اجاره ای می گشتم که به خاطر کار تو شرکتی که پیدا کرده بودم بمونم اما هر چی گشتم پیدا نکردم و وقتی به شهر خودم برگشتم همه چیز یک باره تغییر کرد!

....

من تصمیم گرفتم یه چیزایی رو تو زندگیم تغییر بدم اما این یه چیزایی، همه چیز رو تغییر داد! حتی آرزو ها رو هم به دست فراموشی داد! انگار که آرزوی سابق با زندگیه جدید تطابق نداشته باشد!

و از همون موقع ترس های من ریز و ریز شروع کردن به رشد! انقدر بی صدا که خودم هم متوجه نشدم. و شرایط و اطرافیان عزیزی که به جای کمک هر لحظه به جوونه ی ترس من، آب دادن. روز به روز من رو کوچیک تر کردن و درخت ترس هام رو بزرگتر!

واقعا تا قبل از یک ماه پیش فکر میکردم سال های دانشجوییم بهترین سال های عمرم بوده! خوب بوده اما بهترین نبوده! بهتر بگم من توی اون سال ها بهترین نبودم! نمیتونم بگم اون سال ها کلا به هدر رفته! اما.... اما... واقعیتش اینه که بخشی اش از دست رفته...

گفتن این حرفا تو 26 سالگی به نظر مسخره میاد. من دیگه انگیزه ای برای بیرون کشیدن اون آرزوی دفن شده ندارم....


 

اما یه آرزوی جدید دارم. که به نفعمه که هر چی زودتر به ترس هام غلبه کنم!

من باید یاد بگیرم که نزارم هیچ کس و هیچ چیز حواسمو از خودم و آینده ای که برای خودم در نظر گرفتم غافل کنه... چیزی که اغلب اتفاق می افته همینه!


 

*نوشتن این پست با صدای رعد و برق شدید و بارون تند تابستونی همراه بود! و بوی نم.... بوی بارون! آخ که چقدر مست کننده اس!

*نمیدونم ببخشمت یا نه! زخمی که با بودنت به من زدی، عمیق تر از چیزیه که فکر میکردم!

  • مداد رنگی

"یک دفعه ای شد!"

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۴ ق.ظ

باز هم روزایی رسید که من پر بشم از پست هایی که در نوبت نوشتنند!


 

راستش تو دلم با خودم وعده کرده بودم که عقد بچه ها حتما پیششون باشم! و پیش خودم حدس زدم اول نوبت کیه؟ گفتم: اول... هدهد! دومی رو شک داشتم. بین پرستو و سیده! و آخری هم خودم! ولی سیده بعد از هدهد گوی سبقت را ربود و دوم شد! به طرز غیر منتظره ای!

دو دعوای اساسی در یک روز که چرا انقدر یک دفعه؟ چرا به من خبر ندادید؟ و به سیده که رسما گفتم: "آخه بابا کدوم خلی در عرض دو هفته پای سفره ی عقد می شینه که تو نشستی!" ولی خب حقیقتش اینه من همزمان نمیتونستم هر دو جا باشم! پس همون بهتر که خبر دار نشدم و به قول خودشان "یک دفعه ای شد!" تا باشد از این یک دفعه ای ها که خبر بدهند! :)

وقتی پرستو خبر عقد هدهد را داد با هول و هراس شدیدی به پرستو گفتم: " تو اینجوری عقد نکنی هاااااا! مثل آدمیزاد خبر بده! می خوام بیام و سر عقدت باشم! :d"

انقدر هول بودم که واقعا انتظار داشتم مثلا یک ساعت دیگه پای سفره عقد باشه و من خبر دار نشم! در این حد!

ولی خیلی خوشحالم! خیلی زیاد!

دوستای نازنینم! براتون آرزوی خوشبختی دارم و عاقبت بخیری خودتون و همسرانتون!

حالا دیگه باید با اونا بخونید: "ربنا هب لنا...." ;)

به خدا و حضرت زهرا می سپارمتون!


 


 

* به سیده می گم: "از بس منبر رفتی که آخرشم حاج آقا نصیبت شد! نکن این کارا رو!" انقدر سر به سرش گذاشتم که آخرش گفت: انشالله یه خوبش نصیب شما بشه! حسابی ترسیدم و گفتم: "نه تو رو خدا اشتباه کردم دیگه از این حرفا نمیزنم! حرفتو پس بگیر! زود باش" یادم افتاد که سری قبل که بچه های همسر حاج آقا رو سر این جریان اذیت می کردم یه خواستگار از نوع آخوند برام اومده بود که از قضا مادر راضی بود! کلی زنگ زدم حلالیت و اینا که من دیگه سر این جریان اذیتتون نمیکنم! حلالم کنید... آخه میگن از هر چی بترسی همون سرت میاد!

*سیده دومی بود که خبر داد! انقدر باورم نمیشد که صبر کردم مادرش از بیرون بیاد و از خودش بشنوم! و جمله ی جالبم: "خاله! جون مهدیه! سیده راست میگه؟؟؟ O..o" اونم گفت: جون مهدیه! و بعد شروع کرد به تعریف جریانات!

* پست مخصوص نیمه شعبان باشه طلب وبلاگم!

*این روزا آروم ترم! چون بیشتر وقتم رو گذاشتم برای کتاب های عقب افتاده! کتاب بهم آرامش میده و دیگه اینکه در حال حاضر انگیزه ی کافی و وافی برای شاغل شدن رو دارم! حسابییی پول احتیاج دارم! :))


 

  • مداد رنگی

عشق فرزندی

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۲۹ ق.ظ

روز انتخابات اتفاق بی نهایت بدی در خانه ی ما افتاد. اتفاقی که دل بند زده ی مادرم را برای بار چندم بد جور شکست. من هم بی تقصیر نبودم. در واقع شروعش کار من بود. بدون عمد...

مادرم رفت اتاق و شروع کرد به گریه کردن. از آن گریه هایی که هر وقت میبینم قلبم می خواهد بایستد از فشار! همیشه توجیه های منطقی داشتم که خودش اشتباه می کند و ضریه ی  اشتباهش را می خورد. اما این بار خودم را جای او گذاشتم. با همان جهان بینی و منطقی که خودش برای خودش می بافد! سخت نبود.

هر چه نباشد، به هر حال او مادر است...

با همین فکر ها برای مادرم و مظلومیت و تنهایی اش دو ساعت گریه کردم. نه گریه ی بی صدای همیشگی! که فقط اشک باشد! زار می زدم! همین که من شروع کردم به گریه کردن مادرم گریه اش قطع شد! میدانم حتی در بدترین شرایط هم طاقت دیدن اشک هایم را ندارد. گریه ی من بند نمی آمد و خودم اصراری در بند آمدنش نداشتم. چون فرای از کلمات، تنها راهی بود که می توانستم بگویم:مادرم من کنارت هستم! تو تنها نیستی.

بعد از دو ساعت گریه بی هوش شدم از سردرد! و بعد که بیدار شدم هوا صاف شده بود. پیام من را با گیرنده ی مادری اش گرفته بود! میدانم با خودش گفته: "من تنها نیستم. دخترم هوایم را دارد" و در دل لبخند زده....

این شد که با هم خوش خوشان بیرون رفتیم و دو ساعتی که در صف انتخابات بودیم گل گفتیم و گل شنفتیم!

چیزی که خودم هم باور نمی شد! مثل خاموش کردم یک جنگل آتش گرفته در عرض یک چشم به هم زدن!


 

اما...

وقتی گریه می کردم با خودم قول و قرار هایی گذاشتم!

"از این به بعد هر چیزی که تو بگی... هر چی تو بگی می خورم. هر چی تو بگی می خرم. هر چی تو بگی می پوشم. اصلا به جهنم پارسال اون تیمبرلند های عسلی که عاشقشون بودم و سال های سال برای خریدش صبر کرده بودم رو به خاطر تو پس دادم و کتونی معمولی گرفتم. اصلا مهم نیست هزار بار برم خرید و تو نپسندی و مجبور بشم مدام برم عوضش کنم! مگه من برای خودم زندگی می کنم که این شادی های کوچیک رو از تو بگیرم؟ مهم نیست چی می پسندم و چی می خوام... از این به بعد نگاه می کنم ببینم تو چی می خوای! هر جوری تو بگی زندگی می کنم. خدا هم کمکم می کنه اون مواقع خیلی حساس راضیت کنه که کمی هم تو کوتاه بیای!"


 

بعد از گذشت چند روز فهمیدم چندان هم راحت نیست. مطیع محض بودن بدون عشق اصلا ممکن نیست!

ولی تا الان که بخیر گذشته! خدا باقیش رو هم ختم به خیر کنه! :)

  • مداد رنگی

مهتاب

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۴۲ ق.ظ

دیشب محو رخ یار شدم....
دست مرا خواند و تا صبح طنازی کرد...


 


 


 

*یک شب با ماه و مهتاب... از طلوع تا غروب...

** "من هر وقت ماه رو می بینم یاد تو می افتم" دیالوگ کسی که عاشق مهتاب شده...

*** عاشقی هم بد دردیه... :)


 

  • مداد رنگی