با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی

مرغ از تو بیشتر غذا می خورد!

يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ق.ظ

ماه رمضان که شروع شد کمی بیشتر از هر سال خوشحال بودم. مدت زیادی بود که با کراهت تمام سر سفره می نشستم و به اجبار غذا می خوردم. این امر به همراه کاهش وزن بیش از حد این جانب، موجب حرص خوردن و سرزنش بیش از حد اهالی خانه می شد. اما خب کاری هم نمیتوانستم بکنم وقتی به هیچ غذایی میل نداشتم. دست خودم نبود. ماه رمضان که شد خوشحال از اینکه حداقل ساعاتی از روز را از دست این واژه ی مزخرف و تکراری "بخور" راحت خواهم شد و البته همانم شد! و چقدر از این حیث به بنده خوش گذشت!!!!!!!!!

 

حال که ماه رمضان تمام شد و در فاصله ای 10 روزه، عروسی پسر عموست، مادر کارش را از سر گرفته و امید دارد که حداقل این چشم های گود شده را از چاله شان در بیاورد. من چیزی نمی گویم و غذاهای نچسب را به کمک عوامل پایین فرستاننده به هر زحمتی که شده پایین می فرستم! تا ببینم این چشم ها به حالت عادی بر می گردد یا نه!

یکی از آرزوهایم این است که من و تمام دوستان لاغرم که از قضا کم هم نیستند به زندگی عادی برگردیم. زندگی بدون سرزنش و عباراتی از این دست که "مرغ از تو بیشتر غذا می خورد" :)))

 

  • مداد رنگی

تلخه اما نامردی نیست...

پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۰۲ ق.ظ

یه موقعی در مقابل رسمی و سخت بودن بقیه که دلم رو حسابی میشکوند تصمیم گرفتم من با بقیه مهربون تر باشم و چیزی که خودم از بقیه انتظار دارم رو بهشون هدیه بدم... اما یادم رفت هر مهربونی با مسئولیت همراهه چون طرف روی تو حساب باز کرده، دلشو بهت داده شاید حتی وابسته شده باشه... نمیشه یه دفعه گذاشت رفت و انگار که نه انگار.
اگه اینجوری به قضیه نگاه کنی رسمی و سخت بودن بهتر از مهربون بودنه. چون همون اول به طرف حالی میکنی که نمی خوای به دنیای خودت راهش بدی. یا وقتی نداری براش بزاری یا اصلا نمیتونی باهاش حرف بزنی... به هر دلیلی...
حتی اگه این دلیل در حد مرگ پر بودن حلقه ی دوستان باشه و تو، بیرون این حلقه، حق ورود نداشته باشی...

میدونم تلخه اما نامردی نیست...

 

 

*ماه رمضون داره تموم میشه و این آرامش من کمی مشکوکه!

*عید فطر پیشاپیش مبارک. امیدوارم بتوینم چیزایی که به دست آوردیم رو حفظ کنیم. بهتر بگم چیزایی که بهمون هدیه دادن ... خدایا دست خالی ما رو راهی نکن...

* بعد از اسباب کشی از ایمیل سابق به ایمیل جدید حالا در حال اسباب کشی از اینجا به بلاگ هستم و بعد از اون اسباب کشی از ایرانسل به خطی دیگر. هنوز تصمیم نگرفتم رایتل باشه یا همراه اولمو دوباره بردارم. کسی نظری داره بفرمایه :)

*اینترنتم تموم شد و من موندم تو خماری و حساب هم که خالیه خالی :))

  • مداد رنگی

السلام علیک با امام الرئوف...

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۱۱ ب.ظ

وقتی دنبال بلیط میگشتم براشون حسابی هوایی شدم. کیه که هوای مشهد نکنه.
وقتی بلیط رو دادم بهشون سعی کردم گریه نکنم و خوشحال باشم. بروز ندم که منم دوست دارم باهاشون برم.
حالا تا رفتنشون نباید حرفی از مشهد بزنم که با خیال راحت برن و فکر من نباشن... اما با دلم چه کنم؟

 

آقا جان... قدیما بیشتر دعوتم می کردین. سالی چهار بار حتی... بدون اینکه من به خانواده اصراری بکنم. یادتونه همیشه می گفتم: "اگه دعوتم کردین خودتون به دلشون بندازین، من یه بار بیشتر نمیگم، نمی خوام به اجبار راضیشون کنم."  من فقط یه بار میگفتم و میدیدم چند ساعت بعد خودشون زنگ زدن که راضی ان و من می فهمیدم شما راضیشون کردین و از ته دل خوشحال میشدم که من حقیر رو بازم قابل دونستین.

چه کنم.... دله دیگه... خیلی وقت ها براتون تنگ میشه... خیلی وقت ها...

برای شما که کاری نداره آقا................

 

السلام علیک با امام الرئوف... السلطان علی بن موسی الرضا المرتضی علیه السلام...

  • مداد رنگی

تولد

يكشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۰۰ ق.ظ

برادر 22 سالش شد. یادم میاد وقتی که خییییلی کوچیک بودیم و می خواستم سرشو گرم کنم براش کتاب داستان می خوندم با تغییر صدا! سه تا صدا بلد بودم. صدای زن (صدای نازک تر از صدای خودم) صدای مرد (کلفت تر از صدای خودم) صدای خروسی :)) (که به طرز خروس واری از ته هنجره می اومد!). با صدای خودم می شد 4 تا (صدای خودم معمولا در نقش راوی بود. با بقیه دیالوگ میگفتم). با این کارم میتونستم آروم نگهش دارم و کتاب داستان های تکراری رو از تکراری بودن خارج کنم. انقدر خوشش می اومد که از جاش تکون نمی خورد...

 

بابا میگه بچه که بودم خواهر خوبی براش بودم. راست میگه... من مدام نگرانش بودم که گریه نکنه بلایی سرش نیاد. در حد خودم ازش مراقبت میکردم. دو سال پیش تو آلبوم عکس عمو رضا اینا یه عکس پیدا کردیم که سند همین بحثه. دو تایی جلوی دوربین ایستادیم که عکس بگیریم. من 6 ساله و برادر 2 ساله. که اون شروع میکنه به گریه و من با چهره ای نگران می خوام آرومش کنم :))
اما راستش... پسرا که بزرگ میشن کنار اومدن باهاشون سخت میشه. یعنی شاید قلقشون* عوض میشه. حتی اگه کوچیک تر از تو باشن بازم مردن. نباید کاری کنی که به مردونگیشون بر بخوره. باید یه جوری رفتار کنی که بدونه هر چی اون میگه داره انجام میشه. البته با تلاش زیاد و صحبت شاید بشه نظرشو عوض کرد. اما باید جوری رفتار کنیم که فکر کنه بازم خواست خودش بوده که نظرش عوض شده :) غیر از این باشه به بحث و جدل میکشه.
یکی از دغدغه های این چند ساله من نحوه ی ارتباط گیری با برادرمه. و اعتراف میکنم تا حالا موفق نبودم.
واقعا خدا کمک کنه. من که نمیتونم از پسش بر بیام.

 

*املاش درسته؟ :)

  • مداد رنگی

بدون عنوان

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۲۱ ق.ظ

داره کم کم یه سال میشه. فکر میکنم این پست نزدیک ترین پست به اون اتفاقه... و بعدش این پست! که اوج ناراحتی من تو اون دوران رو نشون میده.

اوایلش قوی تر بودم. اما کم کم به هم ریختم. مخصوصا بعد از عید که همه چی از دستم خارج شد.

وقتی اتفاقی میافته. مسئله ای پیش میاد. یا وقتایی که باید یه تصمیم مهم بگیرم خیلی به هم میریزم. چون احساس میکنم تنهام و هیچ کس نیست که بتونه کمکم کنه. این احساس من ... اگه دید زمینی داشته باشی درسته. واقعا اطرافیان من هیچ وقت در مسائل فکری نتونستن به من کمک کنن و همیشه من تنها بودم و تحت فشار که نکنه اشتباه کنم... این به هم ریختن ها وقتی خواستگار میاد به اوج خودش میرسه چون علاوه بر خودم و تصمیمی که میخوام بگیرم باید حواسم به همه چیز و همه جا باشه.

این جور وقتا دلم میخواست پدر و مادرم انقدر ساده و مظلوم نبودن. میتونستن حرفمو بفهمن... می تونستم بهشون اعتماد کنم باهاشون حرف بزنم اما ...  ... 

یه وقتایی فکر میکنم درسته که من تنهام. باید تنها فکر کنم. تنها تصمیم بگیرم. اما این احساس زیر فشار بودن و له شدن شدید دلیلی جز توکل نداشتن من نداره. اینکه من داغون میشم تو این شرایط و زندگیم کلا به هم میریزه یعنی خدا رو به عنوان کسی که پشتمه و به فکرمه و پازل زندگی و اتفاقات رو جوری میچینه که به نفعم باشه فراموش میکنم.

خدای خوبم. من واقعا نمیدونم معنای توکل چیه اصلا چه جوری باید توکل کرد! اما تو با من همون طور رفتار کن که با توکل کنندگان رفتار میکنی ...
میدونم همیشه زیادی نگرانم. زیادی حساسم. زیادی سخت میگیرم. اما تو کمکم کن و تنهام نزار...

یه چیز دیگه هم می خوام. لبخند مادر و اینکه امروز به خیر بگذره... همین

  • مداد رنگی

چادر عزیز من

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۳۵ ق.ظ

بعضی از مردم دید خوبی نسبت به خانم های مانتویی ندارن. همونایی که موهاشون بیرونه آرایش دارن و مانتوی کوتاه و تنگ می پوشن. به این خانما کمتر علاقه ای دارن و کمتر اعتماد میکنن و بر عکس این قضیه وقتی یه خانم چادری می بینن فوری دوستش خواهند داشت و راحت بهش اعتماد می کنن. برای بعضی مردم چادری بودن و نبودن مقوله ی خیلی مهمیه در قضاوت راجع به افراد...

 

وقتی کمی دقت کنیم می بینیم این ها همه از ظاهر بینی ما نشئت میگیره. حجاب یه آیه از قرآنه. یه اصل. که بعضی بهش عمل میکنن. بعضی در حد متوسط بهش عمل میکنن و بعضی کلا بی خیالش می شن.

خب ما اصول دیگه ای هم داریم. مثل دروغ نگفتن... غیبت نکردن... و خیلی چیزای دیگه

در کل که نگاه بکنی هیچ فرقی بین چادری ها و مانتویی ها نیست. چون همین طور که مانتویی ها به یه بخش از دین عمل نمیکنن ، ممکنه چادری ها هم به بخش دیگه ای از دین عمل نکنن که درست مثل بد حجابی، هم حق الله باشه هم حق الناس و هم حق النفس!

اینا رو نمیگم که بگم چادر و مانتو در کل فرقی با هم ندارن. چادر ارزشش بالاتر از این حرفاست. اما وقتی انسان ها رو در این قالب ها، واسه خودت دسته بندی کنی جفا کردی.

 

*من که واقعا نمیتونم بی خیال چادرم بشم. آقای من! کمکم کن که لایق این عزیزی که می پوشم باشم و بشم یک چادریه واقعی!

** شهادت مولا رو تسلیت میگم.  دعا فراموش نشه لطفا

***خواندن این مطلب  هم پیشنهاد می شود

  • مداد رنگی

مبحث نور

جمعه, ۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۰۸ ب.ظ

تو جمعیت برق رفت و هیچ منبع نوری نبود. همه جا تاریک بود و صدای هم همه ی مردم فضا رو پر کرده بود. اینجا بود که آدما چند دسته شدن. اونایی که نور نداشتن. اونایی که نورشون انقدر کم بود که کار خودشون رو هم به سختی راه می انداخت. اونایی که نور کافی (موبایل های چراغ قوه دار) داشتن ولی فقط به فکر خودشون بودن. تند و تند وسایلشون رو جمع می کردن که برن. اونایی که با اینکه احتمالا دیرشون شده بود مثل تیر چراغ برق ایستاده بودن و نورشون رو طوری تنظیم کرده بودن که فضای بقیه رو روشن کنه تا مردم به کارشون برسن....

 

اونجا بود که فهمیدم نور چقدر مهمه. بدون نور... تو تاریکی و ازدحام چه وحشتی به دل ها می افته...

و البته فهمیدم شاید کسی باشه که با نور خودش جلوی تو رو هم روشن کنه :)

  • مداد رنگی