با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

ان الانسان لفی خسر

يكشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۲، ۰۶:۴۱ ب.ظ

حالی که دارم، هیچ وقت نداشتم!

سرمایه ام را از دست رفته می بینم.چند صد هزار تومان دنیایی! خریدی کردم و وقتی حاصلش را دیدم مثل آب وا رفتم! این پول برای حالای آس و پاسم نه تنها پول کمی نیست بلکه معجزه به حساب می آید!

خود کرده را تدبیر نیست. نه می توانم یقه ی فروشنده را بگیرم و نه کسی را مقصر بدانم. چرا مقصر بدانم؟ چون با من نیامدند. چون خودشان نخریدند و فقط در اینترنت چک کردند و تلفنی مشورت دادند؟

واقعا "ضرر کردن" بدترین حس دنیاست! و از این بدتر نیست! اینکه سرمایه ای که داشتی را صرف چیزی کنی که به نفعت نباشد که هیچ، حتی به ضررت تمام شود. حال می خواهد این سرمایه مال دنیا باشد، سرمایه ی عاطفی باشد، معنوی باشد، یا عمری باشد که لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه پای "هیچ" می رود!

 

استغرالله ربی و اتوب الیه

استغرالله ربی و اتوب الیه

استغرالله ربی و اتوب الیه

استغرالله ربی و اتوب الیه

یا رب یا رب یا رب

 

*بعد نوشت: ممنون از همدردی دوستان. از وخامت اوضاع کاسته شد. التماس دعا

  • مداد رنگی

وزنه

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۱:۵۸ ب.ظ

وزنه به چی میگن؟ به جسم سنگینی که نمیزاره جسم سبک بالا بره...

 

مثل کیسه های شنی که به بالون وصل هستن. باید بازشون کرد تا بالون بتونه بالا بره ... 

هر چی وزنه کم تر باشه بالا تر میره... بالا و بالا تر...

وزنه هایی که نمیزارن ما پرواز کنیم... واجبات و محرماته... 

دقت کردی گاهی چقدر سنگین میشی؟

اینجور وقتا یا واجبی رو ترک کردی و جبران نکردی! یا حرامی رو انجام دادی و توبه نکردی!

بعضی وقتا آدمیزاد انقدر به این سنگینی عادت کرده که متوجهش نیست.

باید دونه دونه و کم کم این وزنه ها رو باز کنه تا بفهمه سبک بودن یعنی چی...

تا با اعماق وجودش لذت پرواز رو درک کنه..

  • مداد رنگی

این روزها...

شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۴۷ ق.ظ

چه احساسات متفاوت و متناقضی دارم این روزها... گاهی سرمستم از خوشی و گاهی غرق در غم ها... گاهی ذوق میکنم و گاهی از استرس ناخن های دستم را خورد میکنم. وقتی شادم مهم نیست هر چقدر می خواهند از کارم ایراد بگیرند. نقد ها را با جان و دل می پذیرم و شنیدنشان چیزی از خوشحالی من کم نمیکند و وقتی از کارم ناراضی هستم فقط با دوباره کار کردن از ناراحتی خارج میشوم. این جمله را مدام برای خودم تکرار میکنم:
"اگر وقتی برای ناراحتی و حسرت خوردن داری، از آن وقت برای تمرین استفاده کن"

 

بچه های آنجا همه خوبند شاید از تصور من دور باشند اما همه مهربانند.

گاهی که با یکی از همکاران از نگرانی هایم میگویم او هم با من نگران می شود و بعدش سعی میکند هر دویمان را آرام کند. گاهی وقتی می خواهد ستاره را صدا کند اشتباهی اسم من را می گوید و این اشتباه خیلی من را خوشحال میکند. نمیدانم چرا. شاید فکر میکنم در دلش جا باز کرده ام...
زیباست و مهربان... من را به یاد زهرا می اندازد و پرستو... دو دوستی که به داد من می رسیدند. یکی در هنرستان و یکی در دانشگاه...

اهالی منزل هم خیلی هوایم را دارند. سهم کارهای خانه ی من بین اعضا تقسیم شده و من را به شدت لوس کرده اند :). راستش وقتی خسته ام خیلی خوشحال میشوم که هر چه اصرار میکنم پدر نمیگذارد ظرف ها را بشویم و با این کار میخواهد به من بفهماند چقدر دوستم دارد. با این حال بهتر است کم کم کارهای روزانه خانه را خودم انجام بدهم. گرچه واقعا به بعضی کارها نمیرسم. راه دور است و رسیدن من به خانه، دیر...

 

این روزها احساسم به خودم، به زندگی، متفاوت شده است. لبخندی بیشتر ساعات مرا همراهی میکند. خودم را بیشتر دوست دارم، گرچه همچنان اعتماد به نفسم کم است... خیلی کم... ولی تنها پناهم خداست.

خیلی خوشحالم که خدا این فرصت را به من داد. چیزی که فکرش را نمیکردم و از جایی که به ذهنم خطور نمیکرد. البته این هدیه امام رضا (ع) بود به پدر و مادرم، در زیارتی که اخیرا داشتند. دعای پدر و مادر چیز دیگریست!
و به من ثابت شد که دعای دیگران در حق انسان چقدر میتواند موثر باشد. منی که مورد لطف بسیاری از دوستان هم بودم.

از همه شما ممنونم. زمان دعا کردن من را فراموش نکنید که بسیار محتاجم :)

 

 

  • مداد رنگی

پاییز... گرم و بی نظیر

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۴۰ ب.ظ

دیدی وقتایی که میخوای اسباب کشی کنی؟ شاید منطقی نباشه خیلی برای خونه وقت بزاری... هزینه کنی. دیوار ها رو رنگ کنی. پرده بخری... تعمیرات انجام بدی. حتی وقتی نزدیک اسباب کشی میشی دیگه مثل سابق خونه رو مرتب نمیکنی. چون به هر حال قراره همه چیز جابه جا بشه و در یک خونه ی جدید جا بگیره.

 

این احساسیه که من به وبلاگم دارم.

یه هفته است که به امداد الهی اینترنت نا محدود یک ساله به من رسیده و من کاری برای خونه ی قدیمی که اینجا باشه نکردم. نه انگیزه ای دارم نوشته ها رو بیشتر کنم. نه حوصله ای که خونه ی جدید را زودتر آماده کنم برای اسباب کشی. و نوعی بلا تکلیفی... بی مکانی... آوارگی ذهنی!

کاش کسی بود خانه رو آماده ی رفتن میکرد.دیوار هاشو رنگ میکرد. رنگ های پاییزی... گرم و بی نظیر! مبل رو سبز می کرد و دیوار رو گلبهی... پرده هایی با زمینه ی فیروزه ای پخته با گل رز های صورتی آبرنگی... و خانه رو پر میکرد از لوازم چوبی با رنگ طبیعی... پنجره ها چهار چوب ها و در و مبل و میز و نرده ...

 

دلم برای پاییز یه ذره شده... برای باران...

 

* تولد حضرت معصومه مبارک. دخترا تبریک میگم :)

 

  • مداد رنگی

به حکم رابطه رفتیم...

يكشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۲۷ ق.ظ

به حکم رابطه رفتیم... خدا کند به حکم ضابطه و با اوردنگی خارج نشویم!

 

دیروز از روزهایی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم. مثل روزی که آقای معصومی را دیدم. مثل روزی که با آقای کایدان قرار داشتم. مثل روزی که با آقای دارایی بحث کردم... روز هایی که شاید قبل و بعدش فراموش شوند اما خودشان فراموش نخواهند شد!

خیلی می ترسم.اگر دیگران مرا هول نداده بودند و به صورت خود جوش مرا معرفی نکرده بودند و در منگنه نگذاشته بودند که پیگیری کنم، هیچ وقت جرات نمی کردم همچین کاری را شروع کنم.

حال من ماندم و یک فرصتی طلایی، فرد آشنایی که به واسطه ی معرف گردن کلفت، تمام تلاشش را برای من خواهد کرد و... می ماند تلاش من و کنار آمدن من... منی که تا 30 سالگی، چهار سال و نیم بیشتر فرصت ندارم. تازه اگر خدا عمری دهد.

کاش بتوانم به حال سابقم برگردم و خودم را از این پیله ای که به دور تنیده ام خلاص کنم. کاش بشکنم این دیوار های آجری را که خشت به خشت به دور خود چیده ام.

می ترسم...

خیلی می ترسم...

 

  • مداد رنگی

بی اینترنتی

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۰۱ ق.ظ

همیشه روزای بی اینترنتی اولش سخته. تا چند روز اذیت میشم و کم کم عادت میکنم. حالا غیر از من خیلی ها باید به این قضیه عادت کنن که من نیستم.

 

این مدت خیلی حرف داشتم برای نوشتن. اما نتونستم. شاید باید مثل قبل تر ها مخلوط بنویسم:

* عروسی پسر عمو گذشت. تو سالن وقتی عروس و داماد داخل بودن من رو لبم لبخند بود از نوع زورکی! تو چشمم اشک و تو گلوم بغض... اگه کسی منو نمیشناخت و تو این حالت منو می دید فکر می کرد من عاشق دامادم و برای عشق از دست رفته گریه می کنم اما فکر میکنم احساس من رو مادر و خواهر داماد هم داشتن و البته پدر داماد... احساس از دست دادن... من و همه براشون کلی آرزوی خوب داریم و بالاتر از همه عاقبت بخیریشون انشالله!
(یک اعتراف! از نامزدی تا عروسی برای اولین بار من فهمیدم یه خواهر شوهر برای چه مواردی می تونه خواهر شوهر بازی در بیاره. من که پسر عمو برام مثل برادر بوده. به این نتیجه رسیدم شاید روزی برسه از اون خواهر شوهر بدا بشم. کی میدونه! از الان باید هوشیار بود)

* همون دوست ویلاگی که گفتم دیگه دارو برای بیماریه مزمنش جواب نمیده. چند روز پیش اسمس داد که میتونه نمازش رو ایستاده بخونه و خیلییی خوشحال بود. البته من نتونستم جواب اسمسش رو بدم اما بی نهایت خوشحال شدم که منو شریک خوشحالیش کرد. یه شب خواب دیدم بدنش رو به من قرض داد که باهاش نماز بخونم و کلی ذوق می کرد که ببین حالا می تونم ایستاده نماز بخونم. من نماز خوندم... یه نماز دلچسب و اون راضی و خوشحال خیلی زود بدنش رو پس گرفت. انقدر از همه چی راضی بود که دوست نداشت یه لحظه از بدن بیمارش دور بشه. بله... دغدغه ی بعضی ها نماز خوندنه... بعد از نماز خوندن رفتیم روضه ی امام حسین ع
چه خوابی بود... چه حظی بردیم :)

بعدتر نوشت: خبر رسید دوباره نشسته نماز میخونه. انشالله خدا شفا بده. التماس دعای فراوان.

  • مداد رنگی