با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

ختم قرآن

دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۰ ب.ظ

سلام دعوتید به ختم قرآن در وبلاگ کلک خیال

فردا تو دعاهاتون ما رو هم سهیم کنید

یا علی

 

  • مداد رنگی

اعتیاد

شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۲، ۰۲:۱۲ ب.ظ

اصلا انگار به ما نیومده ترک مجازستان کنیم...
مثلا یه هفته اس خواستم چت رو ترک کنم اما برای پر کردن جای خالیش دیوانه وار به شبکه های اجتماعی پناه بردم.
یه مدت برای فرار از این شبکه ها پیش بچه های یه فروم میرفتم. گاهی برای دوری از همشون میومدم بلاگفا و بلاگ و... یه مدت میرفتم پیش بچه های ال فور... خلاصه که انگار بین ما و این دنیای مجازی قرار نیست جدایی بیفته.

 

همکارم بهم میگه تو که روابط عمومیه بالایی تو عالم واقعی داری چرا انقدر به اینترنت وابسته ای؟ جوابش ساده اس.
من به اینترنت وابسته ام چون باهاش بزرگ شدم. چون همیشه چیزای حیرت انگیز توش دیدم چیزایی که کسی بهم ندادتشون... میدونم بهش اعتیاد دارم و خودم دارم توجیه میکنم.... اما نمیدونم جای خالیش رو با چی میشه پر کرد. گاهی برای چک کردن یه نوتیف که فقط دو دقیقه طول میکشه سه ساعت تو نت میمونم. واقعا اعصابم رو به هم ریخته میخوام ترک کنم... یکی بیاد منو ببنده به تخت! :)))

 

*البته اینکه همه چیز و همه چیز به اینترنت ختم میشه هم کار رو سخت کرده. مثل من که الان باید برم تو گوگل سرچ کنم:  "راه های ترک اینترنت" :دی

*بعد نوشت: خب الحمدلله رئیس دست به کار شد و ما رو به تخت بست. با اضافه کردن به ساعت کاری و گرفتن تمام وقت من :) حالا دیگه عملا وقتی واسه اینترنت ندارم و این اینترنت یک ملیون تومنی خورد خورد بر باد خواهد رفت :))

 

  • مداد رنگی

پرم از حرف های دلتنگی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

تازگی ها انگار تخم کفتر خورده باشم، حسابی پر حرف شدم. به دوستای مجازی از دنیای حقیقی میگم.  به دوستای حقیقی از دنیای مجازی میگم. واسه خونه از محل کارم تعریف میکنم. تو محل کار از خونه میگم. تو مترو پایه گیر بیارم کلی باهاش حرف میزنم. سیرمونی هم ندارم. فقط کافیه یکی رو آنلاین ببینم. سرشو میبرم. یه وقتایی هم تلفنی با پرستو و سیده پر حرفی هام رو خالی میکنم. طیبه و مرضیه بیان خونمون یه بند حرف میزنم.

اما بازم تمومی نداره. یعنی احساس خالی شدن بهم دست نمیده اصلا!!! به زهرا میگم ببخشید انقدر حرف میزنم. میگه: "اشکال نداره. فکر میکنم دارم به رادیو گوش میدم" منم میخندم. میگم دستت درد نکنه که منو به چشم رادیو نگاه میکنی!

اومدم یه کم از پر حرفی هام رو اینجا بگم.
مخاطبین خاص: بچه های 206... برید پستو

 

  • مداد رنگی

چک آپ

سه شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۳۴ ب.ظ

وقتی میخوام از خونه یا شرکت بیام بیرون کیفمو چک میکنم که خدای نکرده چیزی جا نزارم و کارم لنگ بمونه.
کیف پول، گوشی، دوربین، هارد، فلش، ظرف غذا (خالی یا پر) و... چیزایی هستن که همیشه تو کیفم دارم.وقتی تو تاکسی میشینم یا وقتی میخوام ازش پیاده شم باز کیفمو چک میکنم که گوشی یا کیف پول یا دوربینم که در طول مسیر بیشتر از بقیه از کیفم بیرون میارم حتما سر جاش باشه. اگه تو ایستگاه اتوبوس نشسته باشم که اتوبوس بیاد وقتی میخوام از صندلی بلند شم بازم یه دور وسایلم رو چک میکنم. همین طور ایستگاه مترو...این کار رو تو خود مترو و اتوبوس و هرجای دیگه انجام میدم. هر چند وقت یه بار وسایل با ارزشم رو چک میکنم. اونی که اگه گم بشه خسارت زیادی بهم وارد میشه. اونی که اگه گم بشه کارم حسابی لنگ میمونه... همین باعث شده من حواسِ پرت کمتر چیزی رو گم کنم (شکر خدا)

 

دارم فکر میکنم بد نیست چند وقت یه بار خودمونو چک کنیم. مبادا چیز با ارزشی رو جایی جا گذاشته باشیم.

چیزایی مثل صداقت، ادب، حیا، پاکی، نجابت، طهارت، ...

چک کنیم ببینیم سر جاشون هستن؟ اگه خدای نکرده یکیشون گم شده، ببینیم کجا جاش گذاشتیم... برگردیم و پیداش کنیم. همون طور که دنبال چیزای گرون قیمتمون میگردیم. همون طور که برای چیزای با ارزش دنیایی خودمون رو به آب و آتیش میزنیم. اگه بی مبالاتی کنیم و به گم کردن و از دست دادن عادت کنیم یه وقتی میاد که دیگه هیچ چیز خوبی برامون نمیمونه...

 

  • مداد رنگی

زن بودن یا مرد بودن مسئله این است.

جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۶ ق.ظ

"تا هجده سالگی راحت ترم. تمام سختی ها به خرید ملزومات خانه و کمی محدودیت ختم می شه. گرچه از همون اول وظیفه دارم خوب درس بخونم و درگیری این رو داشتم که کار خوبی پیدا کنم. من مجبورم خوب درس بخونم بهترین دانشگاه قبول بشم و از سن کم کار کنم و پس انداز کنم چون این منم که قراره یه زندگی رو بچرخونم. علاوه بر خودم باید مسئولیت زن و بچه ها رو به عهده بگیرم. اگه این کارو نکنم هیچ کس به من زن نمیده. تمام جوونیم با همین استرس همراهه منی که نه پدر پولداری دارم و نه پشتوانه ای. باید خودم از صفر شروع کنم و تا خونه و ماشین نداشته باشم حتی نمیتونم حرفی از ازدواج بزنم.

 

دولت و حکومت هم که همه ی وقت و استعداد آدم رو هدر میدن. با این سیستم آموزشی مزخرفشون من رو چندین سال عقب می اندازن و سربازی دو سال از اوج جوونی ام رو هدر میده برای هیچ. با این اوضاع شاید تا 28 سالگی توانایی ازدواج رو پیدا کنم. تازه میرسم به اصل مطلب بیشترین سختی همین ازدواجه. به خدا قسم که اگه برای خدا نبود هیچ وقت ازدواج نمیکردم. که چی! این همه خرج کنی که یه موجود غرغرو و نازک نارنجی و پرخرج و حساس رو کنار خودت داشته باشی! با اون همه مسئولیت سنگین. از هر نظر نگاه میکنم نمی ارزه!
تو دوره ی نامزدی و عقد که هی باید ببریش خرید! تکرار یک روند تکراری، مدام خانم بپسنده تو بخری... خانم بپسنده تو بخری... مدام بخری و بخری... خرج کنی و خرج کنی... آخرشم که مثلا با عروسی نجات پیدا میکنی بازم باید خرج کنی. اصلا من نمیدونم خانما چرا انقدر خرجشون زیاده؟ 5 برابر ما خرج دارن... واسه چی واقعا؟میدونی چقدر برای پس انداز این پول زحمت کشیدم؟ میدونی من با این همه پول چه کارا میتونستم بکنم؟ میدونی آرزو داشتم کجاها خرجش کنم اما باید دو دستی تقدیم خانم بکنم!؟

اندازه ی حقوقم قسط و اجاره خونه دارم و خرجای ضروری خانم هم که تمومی نداره. قرض های فامیل هم به کنار! اصلا من در تعجب موندم که از کجا خرج خورد و خوراکمون میاد و ما هنوز زنده ایم!

حالا مجبورم بیشتر و بیشتر کار کنم. باید بیشتر تلاش کنم که از پس این زندگی بر بیام . اما آخرش چی؟ آخرشم این خانم قدر نشناس ما دیگران رو به رخمون میکشه. هنوزم سر اینکه سالگرد ازدواج رو یادم رفته قهر میکنه. و ناراحته چرا من بهش نمیگم دوسش دارم؟ چرا بهش توجه نمیکنم؟ چرا نمیبرمش گردش؟ و.............واقعا که این زن عجب موجود عجیبیه! یعنی نمی فهمه اینکه من دارم خودمو به آب و آتیش میزنم فقط واسه اونه؟

مثلا اسم من "مرده" اما همه ی  زندگی و وقتم صرف این میشه که وسایل آسایش یه زن رو فراهم کنم و ازش حمایت کنم. من در ظاهر از زن قوی ترم اما در نهایت همه ی این قدرت برای داشتن یه زندگیه خوب استفاده میشه! و شاید عملا این زنه که از من قوی تره. چون راحت میتونه منو قانع کنه و کار خودش رو بکنه!"

 

اگه بخوام ادامه بدم...  این قصه سر دراز دارد.... 

 

این هفته به خاطر محدودیت هایی که یه دختر داره زیادی غر زدم. . یه اتفاقی افتاد که تمام عقده های دخترانه ی زندگیم رو با هم زنده کرد و من 24 ساعت به کمای "عقلی" رفتم. و دور از چشم بقیه حسابی گریه کردم

 دیشب تو راه تمامِ تصورم این بود که اگه پسر به دنیا اومده بودم به خاطر چه چیزایی غرغر میکردم. لیست نا رضایتی ها کم نبود. من اغلبش رو ننوشتم. "حقیقت اینه که مردا کم تر غر میزنن" برای وظیفه هایی که زندگی روی دوششون گذاشته برای سختی هایی که تو زندگیشون هست. اونا یاد گرفتن چه جوری از همین وظایف لذت ببرن.

اینایی که نوشتم _و ننوشتم_ لزوما نمیتونه مصداقی برای تمام مردها باشه. اینه که از همه ی آقایون معذرت خواهی میکنم اگه جسارتی کردم.

دوستای خوبم. دختر خانمای خوب هم ببخشن. خودتون که دخترای این زمونه رو بهتر میشناسید! همه که مثل شما گل نیستن :* 

 

بعد نوشت: این مطلب با هدف هم دردی با آقا پسر ها نوشته نشده بود. هدف، تذکر به خودی بود که زیادی نا شکر بود و زیادی از دختر بودنش گلایه میکرد.... اما یکی دو تا کامنت خصوصی حسابی دلمو سوزوند. انشالله خدا کمک کنه و مشکلات آقایون حل بشه. آمین

  • مداد رنگی