با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۵ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

من و تو

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۲۱ ب.ظ

یک صندوق چوبی قدیمی که روی آن یک شیار باریک قرار دارد. چیزی شبیه شیاری که روی قلک بچه ها است. در صندوق با قفلی بسته شده .کلیدش را ده سال پیش داخل دره ای انداخته ای که کسی  نتواند در آن را باز کند.

قفل را می‌شکنی و می‌بینی داخل صندوق پر است از کاغذ های تا شده، از هر جنس و از هر رنگی... پارس... آچهار... کاهی... کاغذ پیش نویس خبر... کاغذ باطله ی طراحی... فیلم‌نامه‌ی به درد نخور... الگوی خیاطی...

می‌بینی کسی رویشان چیزی نوشته، با خط تو روی آن ها چیزی نوشته! این‌ها همان نوشته های روزمره و بی هدف خودت است که در این ده سال داخل صندوق پس انداز کرده بودی برای روز مبادا... دانه دانه باز می‌کنی و می‌خوانی. اتفاقات ریز و درشت زندگی‌ ات از مقابل چشمانت عبور می کند، بالا و پایین ها...  تلخی ها و شیرینی ها... حالا میتوانی تمام فکرهای گذشته ات را بخوانی...  اینکه چه زمانی چه احساسی داشتی، چه تصمیمی گرفتی و چرا گرفتی... همین طور نامنظم بخوانی و بخوانی و بخوانی و برگردی به روزهای گذشته...
...
شاید کمکی برایت باشد... شاید دست نجاتی بیاید از گذشته و نجاتت دهد...
شاید توی چهل ساله به من سی ساله احتیاج پیدا کنی که کمکت کنم...
کمک کنم به تو، به خودم در آینده... شاید ما در آینده هنوز هم احساس تنهایی کنیم..
شاید ما بتوانیم فرای این بعد زمان و مکان کنار هم باشیم..
شاید بتوانم کمکت کنم تنها نباشی...
شاید...

پ.ن.1 رویایی کوتاه از آینده که عملی نخواهد شد! نمیدانم با نوشته هایم چه کنم. نمیتوانم دور بریزمشان ... دلم میخواست فقط و فقط همین ها را با خودم به آینده ببرم... انگیزه های بالایی برای نوشتن دارم. وقتی تابستان غمگین امسال از راه رسید، همین نوشته ها بود که نجاتم داد از افسردگی... نوشته هایی که بدون ترس از کسی و چیزی و جایی در تنهایی های پستو ذخیره کرده بودم.

پ.ن.2 دلم برای نوت بوک موبایل تنگ شده ...

  • مداد رنگی

رویاهای گس

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳، ۰۸:۲۸ ب.ظ

علت* احساس تنهایی م (مون) رو پیدا کردم. همین که پیداش کنی کم کم سعی میکنی باهاش کنار بیای. یه زندگی مسالمت آمیز بدون درگیری. وقتی پیداش کنی دنبال راه های جدید میگردی برای شاد زندگی کردن. تمام راه هایی رو که بهشون دل بسته بودی و نتیجه نداده بود رو میزاری کنار...


فقط به این فکر میکنم که کاش میشد زندگی رو جلو برد...
اندازه ی پنج سال... هفت سال...
رسوند به وقتی که بشه رویاهای امروز رو عملی کرد و از این برزخ در اومد
حالا من به آینده ای فکر میکنم که میتونم از تصورش لبخند بزنم
امید مثل یه نور باریک از یه سوراخ کوچیک پیدا شده
و من به راه هایی فکر میکنم که بشه با تمام سختی ها از زندگی لذت برد.



پ.ن. گول بخور

*شاید یه بار نوشتمش...

  • مداد رنگی

بدون او...

دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۳۵ ب.ظ

گاهی دلت میخواهد یک جمله ساده بگویی؛

"من رفتم خداحافظ"

یک نگاه پشت سرت می اندازی که ببینی اصلا کسی منتظر خداحافظی تو هست؟

نه

همان طور که کسی منتظر سلام‌َت نبود

مثل همیشه یک نگاه به ماه می‌اندازی

بدون هیچ سلامی

بدون هیچ خداحافظی

آرام راه خودت را می‌روی

  • مداد رنگی

شوخی بی شوخی؟ یا با شوخی؟

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ب.ظ

یه مقدار نوشتن برام سخت شده. اما دارم سعی میکنم هرجور شده بنویسم . حتی خودمونی. حتی با زبان عامیانه ی هر روزه. قضیه از اینجا شروع میشه که من وارد یه محیط کاری جدید شدم که قبل از این هیچ تجربه ای ازش نداشتم. آدمای جدید، دغدغه های جدید، رفتارای جدید، روابط جدید. همه چیز برام تازه است و من کاملا تو این زمینه بی تجربه هستم. وقتی میخواستم وارد محیط خبری بشم دوستم بهم گفت: حواست باشه خودتو حفظ کنی. نفهمیدم منظورش چیه؟ الان بعد از تقریبا یک ماه متوجه منظورش میشم.

تو محیط خبری آدما خیلی راحت برخورد می کنن. حریم روابط اونجوری که بعضا تو جاهای دیگه هست، نیست. روزای اول برام جالب بود که از خبر های نه چندان مناسب خیلی راحت حرف زده میشه. خیلی راحت بحث ها در غالب شوخی مطرح میشه. خیلی راحت آدما همدیگه رو مفرد خطاب میکنن. اما منم کم کم عادت کردم و شبیهشون شدم. یه دفعه دیدم این عادی شدنه از محیط خبری خارج شده و من کلا با بقیه راحت تر شدم. تو فضای مجازی... مخصوصا منشن های الکی با :دی... دیگه مثل قبل از اینکه دیگران با من مفرد صحبت کنن ناراحت نمیشدم. نه اینکه اصلا ناراحت نشم. اما ناراحتیم کم شده بود و کمی جای خودش رو به راحتی داده بود. تازه فهمیدم منظور دوستم از حفظ تو محیطای خبری چی بوده...

عقب نشینی کردم. از پستای شوخی تو فضای نسبتا عمومی. از راحت حرف زدن از راحت شوخی کردن. اولش آسون تر بود چون من محل کارم نبودم. امروز باز کمی به حالت قبل برگشتم. حالا این دغدغه هم به باقی دغدغه ها اضافه شد. جنگ علیه راحتی. علیه شوخی. علیه عادی شدن. فقط باید به این فکر کنم که من یه دخترم و نزارم این شوخی ها و راحتی ها، ذره های وجودمو از من جدا بکنه و برای همیشه با خودش ببره. کاش بتونم از پسش بر بیام...

 

 

پ.ن. از اون پستایی بود که چون به موقع نوشته نشد از ذهن افتاد!

پ.ن.2 میخواستم بحث شوخی رو از جنبه های دیگه هم بنویسم اما یه دفعه احساس کردم دیگه به نوشتنش احتیاج ندارم. شاید چون دیگه سوالی ندارم. امروز جواب سوالمو گرفتم.

پ.ن.3 از همه ی کسانی که به خاطر پست قبلی، نگران ناراحتی های من شدن و تو خصوصی برام کامنت گذاشتم و ایمیل دادن و تو چت سراغ گرفتن ممنونم.

  • مداد رنگی

هجوم سایه های ترسناک تنهایی

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ

چند روز نبودن در پلاس کافی بود که تمام زخم های چرکی تنهایی ام دوباره سر باز کند. تمام دیروز را گریه کردم. از اول تا آخرش را... 
دو سال از فارغ التحصیلی میگذرد و من حالم روز به روز بدتر و وخیم تر می شود. از اوایل امسال بود که برای رهایی از همین تنهایی ساعت پلاسم را بیشتر کردم. مخاطبینم مشخص بود. دخترانی شبیه خودم. تجربه ی دوستی با متاهل ها به من آموخته بود نباید رویشان حساب کرد. جز زخم دل چیزی برای آدم باقی نمی گذارند. برای همین کم کم حلقه ای خاص پیدا کردم از دخترانی با شرایط خودم. بودنشان مایه ی آرامش بود. اما باز هم روابط کیفیت دلخواه را نداشتند. به همین خاطر به کمیت پناه بردم برای جبران کیفیت، دوستان بیشتر و بیشتر اما فایده نداشت و اصلا فایده ندارد. دوستی های اینترنتی دیگر نمیچسبد. دوستی های اینترنتی به دختر شانزده ساله ای می چسبید که هنوز طعم صحبت با آدم های مختلف را نچشیده بود. برای منی که دیگر عادت کردم خیره شوم در چشم دوستانم. دستشان را بگیرم. بغلشان کنم. در آغوششان آرام شوم. دیگر خیره شدن به صفحه مانیتور جواب نمیدهد.
فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند.
این دو سال از تنهایی فرار کردم. هر بار سرم را به جایی گرم کردم. ترسیدم این تنهایی نابودم کند، متلاشی و پاره پاره ام کند. هنوز هم می ترسم. این بار اما فکری به سرم زده است. این فکر راه حلی برای رهایی از تنهایی نیست. حقیقتش هیچ راه حلی برایش سراغ ندارم. به این نتیجه رسیده ام که تنهایی بخش بزرگی از تمام انسان ها را از آن خود کرده و من تنها موجودِ تنها در این عالم نیستم. درد من اما عمیق تر از این حرفاست که خودم را با این توجیهات گول بزنم. اما شاید بشود این درد را به فرصتی تبدیل کرد. همین دردی که دارد مرا به معنای واقعی کلمه خفه می کند، می کشد. همین درد مشترک شاید بتواند مرا کمی به او نزدیک کند. شاید تنهایی راه من است برای شروع بودن در کنارش. 
دیگر نباید از مردن و خفه شدن بترسم، میروم که در درد ها و  تنهایی ها غرق شوم.

.

 

.

.

پ.ن.1 امسال هم در مرگ پاییز عزادار شدم...
پ.ن.2 برای پرستو و مادرش دعا کنید.

  • مداد رنگی