با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

از آینده

يكشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۵:۱۱ ب.ظ

صفحه ی اینوریدرم را برای چک کردن وبلاگ های آپ شده باز میکنم... فقط یک وبلاگ در لیست آپ شده ها است: پاکــــ نویــــــس

از دیدن وبلاگ خودم در لیست، تعجب میکنم وقتی می دانم مطلب جدیدی ننوشته ام. تاریخش را نگاه می کنم برای دسامبر 2014 است!

"مسخره است! این تاریخ که هنوز نیامده... حداقل 9ماهی تا آن موقع مانده..." این ها را در دلم می گویم.

مطلب را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن! مطلب قشنگ و شادی است از آینده... آینده ای از زبانِ خودم، در آینده... چیز غریبی است. انگار کسی  پیغامی فرستاده باشد که تو را از اتفاقی که بعدا رخ خواهد داد با خبر کند. در حال خواندنش هستم که واردِ زمان همان مطلب می شوم و هر چه خوانده ام را جلو چشمانم حاضر می بینم. نوشته ها تبدیل به واقعیتی ملموس می شوند و من خودم را در آن زمان و فضا می بینم. می بینم که زندگی ام اساسی تغییر کرده. خانه ای دارم وسط یک باغ بزرگ، پر از هوای تازه، بدون دود، بدون بوهای مزاحم همیشگی... صبح است و من دارم به محل کارم می روم که زن همسایه را می بینم. دستی برایش تکان می دهم و به سمت در می روم... صدای چرق چرق سنگ ریزه های کف باغ در گوشم می پیچد... چقدر آرامش دارد این باغ...

 

با صدای عمه از خواب می پرم. همه چیز خواب بود! به خودم و خواب های عجیبم می خندم! laughهیچ چیز عجیب تر و خنده دار تر از دسامبر 2014 نبود. دیگر کارم به جایی رسیده که خواب هایم را به تاریخ میلادی میبینم cheeky

 

به آینده فکر میکنم...
به آخرای دسامبر 2014... دی 1393 ... یک ماه مانده به تمام شدن 27 سالگی ام! شاید اول از همه دلم بخواهد آن موقع دیگر اینجا نباشم ولی اگر همچنان باشم و به احتمال قوی همچنان وبلاگ داشته باشم، ترجیح میدهم صفحه ی وبلاگم با چه پستی پر شود؟ چقدر حاضرم برای به حقیقت پیوستنش تلاش کنم؟

به همین ها فکر میکنم و فکر میکنم...

 

 

 

*این روزها ترجیح میدم یه خونه باغ کاهگلی داشته باشم مثل خونه ی مادر بزرگم، که بچگی هامون داخلش می گذشت. خونه ی خیلی کوچیکی بود. زیر بناش به 9 متر هم نمی رسید. دوطبقه بود. احتمالا طبقه ی اولش مخصوص احشام بوده. سقف کوتاهی داشت و یه پنجره ی کوچیک نقلی و کوتاه. فسقلی بود. دقیقا اندازه ی بچه گی های فسقلیه من، فسقلی بود... دقیقا اندازه ی خود خود من ... کاش الانم جایی داشتم اندازه ی خودم. خودم، تنها... خودم، آروم...

*سید حسین آقایِ زینب بانو به دنیا اومد و من لحظه شماری میکنم برای بغل کردنش. وقتی مادرش منو خاله صدا میکنه کلی دلم قنج میره. یعنی روزی میرسه خودشم منو خاله صدا کنه؟ نمیدونم. به خیلی چیزا بستگی داره! به روابط فاطمه و زینب و مه تاب غبطه می خورم. اما تو دلم میگم اون خدایی که این سه تا رو برای هم آفریده حتما کسی رو هم برای من کنار گذاشته. شاید کسی که هست و نمی بینمش!

*من و بچه های هنرستان و همکارای هفت هشت سال پیش، امروز قراره همدیگه رو ببینیم. احتمالا من با یه مشت دختر جینگول پینگول مواجه می شم و اونا با مادربزرگی با روسری گلدار!laughخدا بخیر کنه

  • مداد رنگی