با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

سفرنامه

پنجشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۴۴ ب.ظ

دوست داشتم مختصری از سفر مشهد بنویسم. سفری که پر از خاطرات خوب بود و بعد از دو سال حسابی چسبید!

 

دو روز اول که مشهد بودیم چیزی از زیارت نفهمیدم. مدام در حال راهنمایی و توضیح صحن ها و رواق ها بودم. از اینکه وقتی برای زیارت نداشتم دلم گرفته بود.  فکر می کردم من را فقط برای این برده اند که بشوم نقشه آنلاین و جی پی اس و راهنمای داخل و خارج حرم، برای عده ای که تا به حال به زیارت امام رضا نرفته بودند. فکر می کردم خود من را نخواسته اند... فکر می کردم اگر آن ها نبودند من را هم دعوت نمیکردند.
ولی فرقی نمی کرد! من آنجا بودم...غرق شده بودم در اعماق اقیانوسی آرام، بدون طوفان، بدون موج، بدون صدا، بدون هیاهو و همهمه، بدون بالا و پایین زندگی ... همه چیز فراموش شده بود و من به طرز مشکوکی آرام بودم. یک روز که گذشت سعی کردم یادم بیاید که وقتی شهر خودم بودم، وقتی آنجا نبودم در چه مشکلاتی دست و پا میزدم؟ میدانستم قبلا نا آرام بودم اما نمی دانستم چرا? همه چیز فراموشم شده بود و من با سعی و تلاش فراوان به خاطر آوردم که چه کرده ام و روزگار چه با من کرده... خواستم به یاد بیاورم که به امام بگویم و چاره ای بیاندیشیم برای زنده ماندن! برای "زنده" زندگی کردن... یا بهتر بگویم ایشان چاره های خودشان را به عقل ناقص من الهام کنند. امامی که عالم آل محمد است. به نتایجی هم رسیدیم شکر خدا... اگر عملی بکنمشان!

شب دوم بود که با دوستم فهیمه و همسرشون روزگار وصل قرار داشتم. همسفر ها را فرستادم داخل حرم برای زیارت و وقت کمی جور کردم و به دیدن فهیمه رفتم. دخترش فاطمه حسابی بزرگ شده بود و نسبت به دوسال پیش کلی تغییر کرده بود. بچه ها زود بزرگ میشوند و گذر زمان را می شود در چهره هایشان دید... تازه یادم افتاد این دو سالی که مشهد نرفته بودم چقدر طولانی بوده.. چقدر غصه خوردم به خاطر دو سال محرومیت! دیدار با فهیمه خیلی کم بود و متاسفانه دیگر  نشد همدیگر را ببینیم.
خیلی دوست داشتم قدری  بیشتر ببینمشان. قدری که فائزه خانمشان دیگر با من غریبی نکند و در بغلم آروم بگیرد! اما نشد!

غروب روز سوم نقشه را برداشتم و مکانهایی که خانواده قصد رفتنش را داشتند علامت زدم و دادم دستشان وگفتم من نمی آیم! می خواستم چند ساعتی را تنها در حرم بگذرانم و فرصت زیارتی فراهم شود. البته قرار بود قبل اذان سمیه را هم ببینم. خیلی وقت بود که به دلم وعده ی یک صحبت طولانی با او را داده بودم. با کسی که نگاه و لحن کلامش، سراسر آرامش است. اما سمیه زود رفت و فرصت نشد صحبت بکنیم. وقتی رفت من تنها شدم و تمام وعده هایی که به دلم داده بود بر باد رفته بود. چند ساعتی در حرم بودم. نماز خواندم. بعد از زیارت امین الله و روضه ی عجیبی که در صحن انقلاب خوانده شد. دلم برای دوستانم تنگ شده بود. (هدهد... پرستو... سیده... و....) دو دختر چادری پشت سرم نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند! با کلی حسرت به آنها نگاه میکردم و به وقتی که با فهیمه و سمیه نگذرانده بودم فکر میکردم! به گذشته ها فکر میکردم به وقت هایی که با دوستان به زیارت می آمدیم. روضه تمام شد و من باچشمای خیس و لب و لوچه ی ای آویزان داشتم حرم را ترک می کردم. که مداح گفت امام رضا کسی را دست خالی بر نمی گرداند. با این حرف گریه ام شدت گرفت... انگار تمام گریه های خفه شده ام با هم زنده شده باشند.کمی که آرام گرفتم به سمت صحن جامع حرکت کردم...
همین موقع مه تاب به من زنگ زد. فکر کردم به خاطر اسمسی که فرستادم زنگ زده که التماس دعا بگوید اما گفت که صحن انقلاب است. خیلی خوشحال شدم. با حال عجیبی به صحن انقلاب برگشتم. اول صورتم را شستم که کسی اشک هایم را نبیند.
به سمت محل قرار می رفتم که چای نبات و اندرزنامه را دیدم! و فهمیدم مامان سید هم آمده! بیشتر خوشحال شدم...
وقتی مه تاب و مامان سید آمدند، مهر هم با آنها بود. آن موقع بود که قیافه ی من دیدن داشت! در پوست خود نمی گنجیدم از خوشحالی!
با مهر نشستیم و کلی حرف زدیم و به خودمان خندیدیم! چشمم به جمال سید حسین برای اولین بار روشن شد! که کوپی پیست پدرش بود. گوهر شاد حسابی بزرگ شده بود و بیشتر از قبل شبیه مادرش شده بود. به مه تاب و سبک بچه داریش هم کلی خندیدم! یا بهتر بگم به عادت های موزون گوهرشاد برای گریه نکردن laugh این وسط جای نفحات حسابی خالی بود.

در کل  وقتی مشهد بودیم آنقدر سرم شلوغ بود که متن زیارت نامه را دقیقا موقع وداع خواندم! برای همه دعا کردم. و آنهایی که التماس دعا گفته بودند با اسم خودشان... امید که دعا ها اثر کنند.

در راه برگشت که از شمال برمی گشتیم. سر راه (با اصرار زیاد من) به دیدن دوستم لاکی رفتیم. همگی با هم... فکر می کنم همسفر ها (که به طور معمول 5 سال یک بار میبینیمشان) برای همیشه از من به عنوان موجودی رفیق باز یاد کنند! درست می گویند که آدم را باید در سفر دید و شناخت! البته خیلی هم بدشان نشد. چون مادر لاکی ما را با یک جعبه پر از توت فرنگی بدرقه کرد و توت فرنگی ها تا دو روز لحظاتمان را خوشمزه کرد.

شکر خدا در کل سفر عالییی بود. و خاطره ای خوب به دیگر خاطراتم اضافه شد و دل تنگم کمی باز!  الحمدالله رب العالمین.

 

 

××× این روزا به خودم میگم انگار الا قیلا سلاما سلاما برای این دنیا نیست! باید براش زحمت کشید و با تلاش زیاد رفیق اولیای خدا شد!

××× دوست مریم نامی داشتیم زمان دانشجویی (داریم هنوز) ... که از 12 ماه سال 11 ماهش رو مشهد بود! ( با اغراق البته!!! ) من و سمانه مدام نصیحتش می کردیم و اون با صبوری میخندید و کار خودش رو میکرد. دلم میخواد مدتی رو مثل مریم زندگی کنم. بیشتر مشهد باشم. یا تنها برم زیارت یا مثلا با مهر و میقات سفرایی دو سه  نفره رو برنامه ریزی کنیم. کاش آقا باز هم از کرم خود دعوت نامه ای بفرستد برای حقیری که لایق دعوت نیست. دوستان دعا بفرمایید!

××× نگارخونمون هم خوبه! سلام میرسونه! وقتی مشهد بودیم عمو علی جان مهربونم برای غافلگیر کردن من ستونش رو تموم کرده بود و کلی خوشحالم کرد. وقتی هم برگشتیم داداش و پسر عمه یه روز کامل وقت گذاشتن و کمک کردن.فعلا دیوارهاش تکمیل شده! مونده سقف و در و پنجره! مثلا قرار بود خودم درستش کنم!!! تا به حال که فقط در نقش مهندس ناظر فعالیت کردم! البته به جز یه دیوار که خودم تنها درستش کردم!cheeky

  • مداد رنگی

نگارخونه چوبی 1

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۳۲ ق.ظ

این چند وقت درگیر خیلی چیزا بودم که وقت و فرصتی برای وبلاگ نویسی نمونده بود. البته هنوزم درگیر هستم. این متن رو دارم تو مترو مینویسم که فقط بنویسم و به محض رسیدن به اینترنت آپش کنم.

خوابی که دیده بودم رو که یادتون هست. خواستم برای خودم نسخه ی هرچند کوچیک اون باغ رو بسازم. به صورت جوگیرانه ای داداشم رو کشوندم و بردم چوب فروشی های کنار اتوبان مخصوص یه وانت پوسته چوب خریدم برای ساختن یه اتاق کوچیک کنار حیاط. این جریان برمیگرده به 16 روز پیش. چند تا چوبم گرفتم برای ستون و کلاف که تکیه گاهی میشن برای نصب پوسته چوب ها.
اما ... ستون زدن سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم.
من تنها نمیتونستم از پسش بربیام و به کمک بابا احتیاج داشتم. بابا و عمو ها هم هیچ کدوم وقت نداشتن تا همین دیروز که ستون ها بالاخره زده شد. و البته نا گفته نماند که خدا هم به صورت جوگیرانه ای این دو هفته ابراش رو بارونی کرد و مقداری از چوب های من که هنوز خام بود و چیزی روش نخورده بود رو خراب کرد. یعنی هر شب بدون استثنا بارون اومد. اوایل خیلی حرص خوردم. هم از هوای بارونی هم از ستونی که زده نمی شد و من نمیتونستم اتاقمو درست کنم اما دیگه عادت کردم به شبای بارونی و به خستگی اهالی خونه.
ستون زدن کار سختی بود. نصب ستون به متخصص و دستگاه خاص نیاز داره. تا ستون نباشه تقریبا هیچ کاری نمیشه کرد. تا ستون نباشه خونه ای ساخته نمیشه. دیوار و سقفی زده نمیشه... ستون اصله و وقتی نباشه هیچ چیزی نیست.
و این منو یاد چیزی انداخت...
....
نماز ستون دین است...
که باعث شد برگردم به عقب و یه چیزایی رو بررسی کنم.
شاید بد نباشه بر گردیم به عقب یه نگاه بکنیم ببینیم دینمون ستون داره? یا توهم زدیم و دیوار ها رو به هوا می چسبونیم? شاید خودمون رو سرگرم کردیم به جابه جایی مصالح از این طرف به اون طرف... و فکر میکنیم اتاق و خونه ای داریم برای خودمون. اما در واقع نداریم?
اگه خونمون ستون داره. چقدر محکمه? صافه یا کجه? چه اندازه میشه بهش اعتماد کرد که توی زلزله همه چیز رو سرمون آوار نشه...
امیدوارم این فکرِ دوباره به عمل بهتری ختم بشه. و خودم اولین نفری باشم که عمل میکنه...

 

 

پ.ن.1 مترو و اتوبوس نویسی از این بهتر نمیشه
پ.ن.2 نمیدونم چرا ما جز اون دسته آدما نمیشیم که بلیط به دست گرفته و هتل رزرو کرده. با خیال راحت بریم زیارت.
قصد زیارت داریم اگر تمام گزینه های موجود در هوا ثابت بشه. و البته ناگفته نمونه که بنده شخصا به این رفتار های امام رضا عادت کردم اما این دفعه تقریبا همه چیز رو هواست و شرایط خاصی پر از استرس.اگر رفتم نایب الزیاره خواهم بود.

بعد نوشت: چند ساعتی وبلاگ از دسترس خارج بود به دلیل مهاجرت. بیان نرم افزار جدید مهاجرت رو توی سایت قرار داده و من تونستم پستای وبلاگم توی بلاگفا رو به اینجا انتقال بدم. با تشکر :) به دوستان وبلاگی توصیه میکنم حداقل یه بار بیان رو امتحان کنید. سایت خوبیه.

  • مداد رنگی