با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

پیری زودرس

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۴:۲۱ ب.ظ

این روزها درد زانو، کمر، گردن و تمام استخوان های بدنم امانم را بریده... در هر حالتی درد میکند. چند سال پیش که دکتر فعالیت زیاد و کوهنوردی را قدغن کرد امیدم این بود چند سالی بگذرد حالم بهتر میشود اما حالا حس پیرزنی را دارم که از بیست و پنج سالگی به شصت سالگی جهیده...

کتاب کوهنوردی ام را نگاه میکنم و حسرت میخورم از این که هیچ وقت بیشترین چیزی که دوست داشتم را حتی شروع هم نکردم. تپه نوردی های بیست سالگی که کوهنوردی به حساب نمی آید... دوباره رفتم دکتر... اوضاع وخیم تر از آن است که فکر میکردم... احتمالا تا ابد امکان ندارد به آرزویم برسم.با خودم می گویم: دختر! فلج که نشدی! فقط زانوهایت درد میکند! فقط کوه نباید بروی ...

اما حس می کنم این آرزو تمام زندگی م بود... آدم هایی که ضعف جسمانی دارند نمیتوانند آرزو داشته باشند؟ اگر اینطور است چرا آرزو ها بر اساس توانایی ها نیست... تمام انرژی کودکی ام که به انزوا گذشت و این هم از مثلا جوانی... حس می کنم همه چیزم را همان کودکی از دست دادم... وقتی ظریف و نحیف بودم و علی رغم خواسته هایم که دوست داشتم با بقیه بدوم، بپرم، حتی دعوا کنم، گوشه اتاقم نشستم و با اسباب بازی های پلاستیکی ام سرگرم شدم. نهایت سهم من از این دنیا نشستن روی لبه دیوار ها و پشت بام ها بود و تماشای غروب آفتاب... کودکی و جوانی م توی تنهایی و انزوا تلف شد. حالا حس میکنم چیزی از من باقی نمانده... پیر زن شصت ساله ای که تنها بدون همسر و فرزند کنار اتاقش نشسته و انتظار مرگ می کشد!

همه این حس ها دقیقا بعد از دکتر رفتن شروع شد. فقط به این فکر میکنم مردمی که خبر سرطان می شنوند یا ایدز، چه طور با زندگیشان کنار می آیند. این فکر ها کمی تسکینم میدهد. اما حسم را عوض نمیکند... حس پیرزن شصت ساله لب مرگ را...

  • مداد رنگی