با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یا امام رئوف

يكشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۱ ب.ظ

تمام، گریه می شوم. شرمنده ام ... هم شرمنده هم عصبانی... برای همین فقط گریه می کنم. دلم میخواهد فرار کنم به جایی دور که کسی را نبینم. کسی حرفی نزند. فقط دلم می خواهد کسی من را بغل کند و بگوید اشکال ندارد مهدیه! اشکال ندارد! تقصیر تو نیست. حتی اگر دروغ باشد حتی اگر خودم، خودم را مقصر بدانم!

 ساعت 9 صبح به سرم می زند که بلیط بگیرم برای مشهد و به کاروان فاطمه و مهتاب بپیوندم . همین دو هفته پیش مشهد بودم اما الان بیشتر دلم امام می خواهد. اجازه را طبق معمول خود امام رضا گرفتند! و من توانستم آخرین نفری باشم که بلیط قطار 8:45 دقیقه شب را می خرد. همین شادی رفتن کلی از غصه های دلم را برد. اما باز هم با دل گرفته و پر درد می روم...
می روم که این بار درمان شوم! دیگر مسکن نمیخواهم... فقط شفا! فقط شفا!

 

برایم دعا کنید. برایتان دعا میکنم...

 

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

 

  • مداد رنگی

آبی

شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۰۹ ق.ظ

اول از همه این را بگویم که تا این بک گراند را دیدم به یاد خدیجه افتادم. مطمئنم پرستو هم ببیند متوجه تشابه سبک و رنگ های تصویر زمینه با نقاشی های خدیجه خواهد شد. و اینکه این روزا همه چی آبی است. آبی، سبز آبی، بنفش و صورتی... این ها تنها رنگ هایی هستند که میتوانم استفاده کنم. اتاقم، وسایلم، کمک لباس هایم تمام پر شده از این رنگ ها! دیگر سردی شان اذیتم نمی کند که حتی به خنکی شان احتیاج دارم.

حالم چندان خوب نیست. باز افتاده ام به جان خودم و سرزنش و سرزنش!

اصلا من همینم که هستم! ساده ... صاف و ساده ... گاهی تند و تیز ... از بیرون دوست نداشتنی! ترسناک و غیر قابل تحمل به نظر می رسم. اما نیستم. فرق من با بقیه انسان های کره زمین این است که از چشم هایم، حرف هایم، واکنشم صداقت می بارد! دروغ گفتن، کتمان کردن، بازیگری کردن و ادا در آوردن بلد نیستم. هر چه قدر هم تمرین کنم یاد نمیگیرم که نمی گیرم! اصلا من همینم که هستم! حتی اگر تلخ! حتی اگر دوست نداشتنی...

  • مداد رنگی

زندگی بی مزه!

پنجشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ق.ظ

زندگی دقیقا همون جوری پیش میره که من نمی خوام. یا بهتر بگم همونجوری که من 3 سال پیش میخواستم. 18 سالم بود. یه زندگی برای خودم متصور بودم. از همه جنبه ها، خانوادگی، کاری. اینکه با چه جور آدمی زندگی کنم و چه سبک زندگی داشته باشم. درست وقتی از اون سبک زندگی پشیمون شدم و روی برگردوندم، برام مهیا شد.

کلا نمیدونم چه حکمتی داره که دقیقا وقتی از یه چیز دل میکنی نصیبت میشه. حالا این دل کندن ممکنه با تنفر همراه باشه یا با بی خیالی و توکل در هر حال فرق نمیکنه. فقط نمیدونم چرا اتفاق ها دقیقا همون موقع که باید نمی افتن! که آدم از اومدنشون بی نهایت خوشحال بشه. مثلا اتفاق امروز باید سه سال پیش می افتاد ولی الان افتاده. امان از این زندگی مسخره که هیچ وقت مطابق خواسته آدم پیش نمیره.

 

پ.ن. آرزو داشتم برمیگشتم به سه سال پیش! و از اتفاقی که امروز افتاده نهایت لذت رو میبردم! اما واقعا امکان داره؟!

پ.ن.2 فکر میکنم آرزوهای امروزم سه سال دیگه محقق بشن. درست زمانی که دیگه نمیخوامشون! گرچه دل زدگی ها از همین الان شروع شده...

پ.ن.3 مشابه اینو قبلا نوشته بودم . کجا؟ نمیدونم...

  • مداد رنگی

وقتی نفس کشیدن سخت می‌شود

شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۹ ب.ظ

«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» را می خواندم و به تمام دل بستگی هایم فکر میکردم. تمام عشق و محبتی که دوستان و اطرافیانم دارم. به این فکر می کردم که چقدر دل کندن درد! دارد...  اینکه نزدیک چیزی باشی که دوست داری مال تو باشد اما نیست! این که آن را دوست نداشته باشی و بودن و نبودنش برایت تفاوتی نداشته باشد. اینکه بتوانی دل بکنی
بار ها و بار ها خواستم دل بکنم از دوست داشتن بعضی ها، دل بکنم از خواستنشان و بودن کنارشان اما هر بار نشد. هر بار اتفاقی افتاد که من را بیشتر غرق آن ها کرد. نمیدانم امتحان خداست که می خواهد من را قوی تر کند یا خباثت شیطان که همیشه در مقابل چیزی که انسان اراده می کند می ایستد!  شاید کار او است که هر بار که قصد دوری میکنم من را بیشتر نزدیک می کند! یک باره پیامی، تماسی از راه می رسد از نوع اشتباهی یا غیر اشتباهی و دل تو با آن منفجر می شود! انگار از قبل مینی در آن کار گذاشته باشند که با اشاره ای قلبت را متلاشی کند.

 

 

این وقت ها شاید فرار کردن آسان ترین راه باشد! فرار کنی و نبینی... فرار کنی و نشنوی... فرار کنی و بی خبر باشی و آسوده! این ها ساده است!  وقتی تو جواب ندهی و بی تفاوت شوی، آن ها هم به مرور فراموش ترت! می کنند و روزی می رسد که می‌بینی نامرئی شدی و دیگر کسی تو را نمی بیند که بخواهد صدایت کند! و با صدایش دل تو را بلرزاند ... که بخواهد با نگاهش اشک تو را در بیاورد! برای همین ساده ترین راه ممکن فرار کردن است.
ولی وقتی تصمیم بگیری باشی، ببینی، بشنوی و تا حد مرگ بخواهی آن را داشته باشی ولی از نداشتنش نسوزی و سعی کنی بی تفاوت باشی!!! این هاست که هنر می خواهد. برای همین بود که از اتفاق ها فرار نکردم. گیرم که با هر اتفاق به نظر ساده، دو روز تپش قلب گرفتم و سینه ام تنگ و نفس کشیدن سخت شد و به مرز خفگی رسیدم، اشکال ندارد... کم کم یاد می گیرم همان چیزی را بخواهم که خدا برایم می خواهد... و زیاده از خواست خدا چیزی نخواهم...

 

 

 

 

پ.ن. باز زده به سرم! خودم نمیدونم چیزی که نوشتم قابل فهمه یا نه! همین که کسی بفهمه خوبه... درک کردنش اما از هر کسی بر نمیاد. این روزا من یه چیزایی و یه کسایی رو  تا حد مرگ میخوام ولی ندارم. یه دنیای زیبا توی یه آکواریوم شیشه ای که من توش راهی ندارم. حس میکنم کسی نفرینم کرده. کسی که من و یا چیزی از من رو تا حد مرگ میخواسته و من دریغ کردم. این روزا یاد اون آدما می افتم و احساس پشت گریه هاشون رو درک میکنم و از اینکه دلاشون رو نادیده گرفتم ناراحتم.

  • مداد رنگی

روز نوشت، الکی نوشت

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ب.ظ

صفحه ریدرم رو بعد از مدت ها باز می کنم که سری به دنیای منجمد وبلاگی زده باشم. حوصله هر مطلبی را ندارم. برای همین فقط فولدر دوستان رو باز میکنم.

اول از همه عطیه نوشته : زن ها بیشتر از مردها به ساعت نگاه می کنند! امروز ازم پرسید: درسته؟ گفتم: آره واقعا درسته

دوم آقای اسدی خبر از تولد پسر دومش داده و عکس نوزادی به شدت خندان (با اینکه چشم هایم از درد دارد از حدقه بیرون میزند اما به پهنای صورت می خندم، اصلا یک دفعه سر حال آمدم)

مینا همچنان می نویسد. چقدر خوب که اسیر شبکه های اجتماعی نشده...

وتر برای حسین سخا طرح جدید زده که دوستش دارم

آقای محمدی از مهمانشان نوشته اند! و من تازه بعد از یک ماه خوانده ام!

مهدیا هم نوشته... روی لینک کلیک میکنم که به وبلاگش بروم اما بلاگفا بالا نمی آید! مشکلش از قبل بیشتر شده! بمب چند هفته اخیر کافی بود تا با سر به زمین بخورد! بعید است دیگر کسی آنجا بماند!

چند وبلاگ دیگر را سرسری چک می کنم ...

....

سرم را از لپ تاپ بیرون می آورم به اطرافم نگاه می‌کنم. روی زمین نشسته ام، کنارم دو طبقه فلزی کتاب با حدود چهل کتاب که دم دست گذاشته ام که بخوانم مثلا! 

جا نمازم وسط اتاق باز مانده! سمت چپم هم آویز لباس های خیس است. بابا می آید برای شام صدایم می کند

دلم ضعف میرود از گرسنگی، این روز ها هر چه که می خورم فقط کفاف انرژی مورد نیاز روزانه ام را می دهد! و وقتی که ته مانده های کالری اش تمام شد بدنم هشدار (low battery) می دهد که "شارژم کن وگرنه الانه که خاموش بشم" الان هم از همان وقت هاست! بروم سراغ شام!

  • مداد رنگی