با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

دانشکده ی زیبای من

سه شنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۴۲ ب.ظ

هنوز هستن کسایی که اونجا زندگی میکنن.


 

من توی این حوض فقط چند باری قدم زدم. دور از چشم آقایان محترم نگهبان...

یه بارش هیچ وقت یادم نمیره. 1 نصفه شب بود. ما هنوز تو دانشکده بودیم. برای کارهای یه همایش.

اون درخت که شکوفه های انار روشه، بزرگتر از چیزیه که می بینید! غروب یه پائیزی که انار ها رسیده بودن سمانه رو گذاشتم نگهبانی بده و خودم برای چیدن انار ازش بالا رفتم. (البته بعد از جواب ندادن تکان دادن شاخه و پرت کردن کفش و باقی تکنیک ها!)  اگه یه دقیقه دیر تر می اومدم پایین یکی از پسرا منو در حال انجام این کار قبیح میدید! و حسابی آبروم می رفت...بالاخره رسولیانه دیگه!

7 دری... در سوم... کنار پنجره... وقتایی که کلاس داشتیم اونجا می نشستم.

دیگه چی؟ آهان.... پنجره های زیر زمین. سایت کامپیوتر، عشق من! منِ عاشق اینترنت و کامپیوتر!

و خیلی چیزای دیگه....

خیلی...

چه روزایی بودن اون روزا....

خدایا شکرت...


 

*تنها در خانه

**عکس: داغه داغ! تازه تازه از تنور فیس بوک در اومده!

*** یه مرورگر پیدا کردم فی*تر شکن سر خود! انقدر کیف داد باهاش پلاس و فیس بوک گردی. یه لحظه فکر کردم خارجم!

**** همین جوری 5 گیگ اینترنت رو تو یه ماه قورت دادم دیگه! انقدر که صفحه های حجیم باز میکنم .پر از عکس!

***** چقدر خوبه که داره اذان میده و من مجبور نیستم بیشتر بیدار بمونم. نماز و خواب! البته اگه باز وسوسه ی طرح شبانه نشم!


 


 

  • مداد رنگی

دانشجویی

دانشکده

نظر (۴)

سلام
بالارفتن از درحت انار
با برخی از این کارها ، یاد فبلم جودی ابوت می افتم :)

پاسخ:
پاسخ: سلام...خوش اومدین. حال و احوال چطوره؟

بله. جودی و مدادرنگی... فکر کنم دو تاشون ارتفاع رو دوست دارن
وای چقدر قشنگه دانشگاهتون،خوش به حالتون

پاسخ:
پاسخ: سلاااام...
قشنگ بود! مرسی
خاطره خود کلانتر جان است، بر سرت بشکند، هوار شود...!
روزهای سالم سرشار در پس ذهنم سنگینی میکند، انگار سالهاست دور شده ام...از خودم، از زنده گی...
اما شکرت که هنوز می توان گفت یادش بخیر...
یادت بخیر رسولیان دوست داشتنی...

پاسخ:
پاسخ: رسولیان دوست داشتنی بود... اما اون سال ها خیلی سخت بودند.
تازه میفهمم ... تازه دارم حس میکنم چقدر اذیت شدم...
اگه رسولیان زیبا هم نبود معلوم نبود چی میشد!
حالا هم دلم لک زده برای شب های پرستاره ی یزد.

راستی... با یکی دو تا از بچه ها غیبتتون رو می کردیم! قرار شد اینجا حلالیت بگیرم و بگم:
"اگه حلال نمیکنید، کامنت بزارید!" :)) اینجوری خوبه چون معمولا کامنت نمیزارید.
دلم خیلی برای دوران دانشجویی تنگ شده. روزهایی که هیچ گاه تکرار نخواهند شد. روزهایی که واقعا سرخوش بودیم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی