با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

حسرت

چهارشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۲:۵۶ ب.ظ

دستمو گرفت تو دستش. خجالت کشیدم. سرمو انداختم پایین و گفتم: "دستام سرده"  میدونستم مریضه و دستای سردم حالشو بدتر میکنه.
نذاشت دستمو از تو دستش بیرون بکشم و لبخند زد و گفت:

"دوستی برای همین وقتاست دیگه..."

هیچی نگفتم... هیچی نگفت...
به صدای آل یاسینی که پرستو گذاشته بود گوش می کردیم و در جاده ای سر سبز قدم میزدیم...

غروب بود. شب اول ماه رجب... دلم تنگ بود... طاقت دوری دوباره رو نداشتم... دوری از این بچه هایی که منو دوست خودشون میدونن و تو جمع خودشون پذیرفتن. با اینکه هیچی نیستم. با اینکه هیچی ندارم ولی اونا هستن که منو لبریز می کنن از عشق و محبت!

 


 

این رسم شماست. این بچه ها از راه و رسم شما پیروی می کنن. مگه نه؟
من هیچی ندارم. هیچی نیستم. حتی با فاصله ی زیاد، زیر صفرم.

بزرگترین حسرت حال و آینده ی من، کنار شما نبودنه!  منو تنها نزارید...


 


 

  • مداد رنگی

نظر (۴)

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
میبینم که کلی خوش گذروندید!

بچه ها خوب بودن؟

کی مریض بو؟چرا؟

منم دوست دارم.

پاسخ:
پاسخ: سلااام. بله جای شما خالی....
راستش همه داغون بودیم !!!!! ولی خوب شدیم.

مریض همونی بود که تو اورژانس فکر بکر بازی میکرد. هنوز خوب نشده.

منم... :)

سلام عزیزم
این روزها همه ش به یاد دعای ماه رجبی میوفتم که ژارسال باهم میخوندیم


عزیزانم خیلی جاتون خالیه

پاسخ:
پاسخ: ................
سلام از این نوشته ها چیزی سرم نشد، شاید مشکل گیرایی من است که این روزها پایین آمده است.
ولی بوی دوستی ها و همراهی هایی دارد که با هم اند و تنهایی شان تنها مانده باشد.
نمی دانم چقدرش مانده اما قدرش را بدانید.
حق مددتان


پاسخ:
پاسخ: سلام.
نه مشکل در گیرایی شما نیست. مشکل پرهیز من از استفاده ی چند کلمه است که اگه گفته میشد، همه متوجه می شدند

تمام شد...
یا حق

تنهات نمیذارن عزیزممم

پاسخ:
پاسخ: .........
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی