با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

شب نوشت ساده:

جمعه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۴ ب.ظ
حدود  9:30 شب...
باز هم دیوانه شدم.  بعد از مدت ها یک سریال مرا دیوانه کرده... سریالی که به دلایل مختلف نمی پسندمش و فقط چند قسمت از آن را دیدم اما مرا به درون خود کشیده... خودم حدس میزنم به خاطر صدا باشد! تن و لحن صداهایشان من را به درون خودم می کشد. البته دیالوگ ها هم بی تاثیر نیست.
وسط تماشای همین فیلم، برق خانه مان ضعیف می شود... همه چیز را از برق می کشم و چراغ ها را خاموش میکنم. فقط خانه ی ما تاریک است. تاریک تاریک... بقیه ی واحد ها و راه پله برق دارند...

به اتاق می روم. چند شمع تزئینی پیدا میکنم...یکی را روشن میکنم و مقابل خودم می گذارم و به نورش خیره میشوم. مادر خواب است، پدر ماشینش خراب شده و خبر داده دیر می رسد و برادر با گوشی من در اینترنت به سر می برد و من به نور شمع خیره خیره نگاه می کنم.


 

صدای خودم در سرم می پیچد. حرف هایی که به ... زدم در ذهنم تکرار میشود: "احساس می کنم یک الکترون هستم درون یک اتم. که در مدار پیش بینی شده ای مدام در حال حرکت است و یک راه را تکراری، هزاران بار طی میکند. الکترون های دیگر هم راه خودشان را می روند. این چرخه ادامه دارد و ادامه دارد... یکی باید تغیر کند... یا من یا دیگران...و تا وقتی کسی تغییر نکند باز همان آش است و همان کاسه"

حوصله ندارم در این تاریکی شامی هر چند مختصر دست و پا کنم. خودم را با شکلات های روی میز سر گرم میکنم و باز به شمع خیره می شوم...

"نمیدانم چرا با تمام کم محلی هایی که می کنم باز هم وارد مغزم میشود. چند طرح فیلمنامه در ذهنم است. من و چه به فیلمنامه ... اما سال هاست که وضعم همین است. یکی از آن ها خیلی قدیمی است. شاید برای 6 سال پیش باشد. از همه هم پیچیده تر است... اما این آخری از همه شان ساده تر است. دو هفته ای است که وارد ذهنم شده. اصلا از ایده ی یک نقاشی شروع شد. وقتی که دیدم با نقاشی آن طور که باید نمی شود بیانش کرد و ابتر می ماند به طرح فیلمنامه تبدیل شد. مثل خوره به جانم افتاده. بد قلق شده. اذیت می کند. مدام در مغزم تکرار می شود. بدون اینکه جایی برای نشستن پیدا کند. نمیدانم باید چه کارش کنم.نه توانایی نوشتنش دارم و نه راه پیاده کردنش را بلدم. فراموش هم نمیشود که نمیشود"

دیگر خالی بودن شکم را نمیشود با شکلات حل کرد.
"- می خواهم نیمرو درست کنم. تو هم می خوری؟"
"-نه. فقط برای خودت درست کن!"

به سمت آشپزخانه میروم. چند شمع دیگر روشن می کنم و روی کابینت آشپزخانه می چینم.
تخم مرغی درون ماهی تابه میشکنم و با اکراه سر میز می نشینم. از غذا خوردن در تاریکی و نور کم متنفرم. همیشه عادت دارم وقت غذا خوردن، تمام چراغ ها را روشن کنم. اما این بار مجبورم در تاریکی بمانم.
چند لقمه ای می خورم و غذا را نیمه رها کرده به اتاق می روم تا در آن تاریکی دوربین عکاسی ام را پیدا کنم.

"باید این اتم را بشکافم. باید این چرخه ی تکراری الکترون ها را بشکنم. باید با یک انفجار خودم را از این تکراری ها خلاص کنم. سرم گیج رفت از بس در این دور بی پایان، چرخیدم!"

این ها را امروز به ... گفتم. وقتی در باغ نشسته بودیم و فالوده ی شیرازی می خوردیم و قدر تمام دنیا از دانه های رشته و رنگ قرمز شربتش لذت می بردیم و خیره خیره به آسمان و درخت های بلند نگاه می کردیم و گوش به صدای آب و گنجشک می سپردیم.

...
می خواهم این چرخه و انفجار را عکاسی کنم...
عکاسی میکنم....


 


 


 


 

  • مداد رنگی

در راه

روزمرگی

عکاسی

نظر (۷)

نکنه منظورت سریال پروانه است؟
منم با اینکه دوستش ندارم ولی واقعا ذهنم را به هم ریخته
بعد از دیدن سریال توی اتاق تاریکم فقط آهنگ گوش می دهم

پاسخ:
پاسخ: دقیقا... نویسنده خیلی زیرکانه آدم رو حساس میکنه.
پس تو هم تخصص داری تو دیوونه شدن
مادرم حالشون خوب نبود.
خدا روشکر مشکلی نبود و بهتر شدند.
ممنون
راستی ممنون بابت شماره ایرانسلت

پاسخ:
پاسخ: الحمدالله. انشالله همیشه سالم و سلامت باشند و باشید.

از نوع جواب دادنت خوشم میاد. شاید منم تغییر روش دادم.
  • کتابدارِ!آبجی دارکوب!
  • سلام!!
    خوبی؟

    پاسخ:
    پاسخ: سلام خانم. از این طرفا? خوبم. تو خوبی?
    سلام
    وقتی خودش اومده، بی محلی نکن بهش...، بنویس، ایشالا موفق خواهی شد؛
    .
    امان از تکرار.......................
    امان از وقتی که دَرسِت تموم بشه و بست نشینِ خونه بشی و از صبح تا شب فکر کنی به ...
    اما همیشه به آخرش که میرسی، خدا رو شکر میکنی که هست، که گوش میده به حرف هات و کلی نعمت داده بهت، اون وقته که یه سیلی میزنی به هرچی فکر مزاحمه و سعی میکنی برنامه بریزی، امید بپاشی، زندگی کنی...؛
    این هایی که گفتم، زبان حالِ خیلی وقت های خودمه...؛
    التماس دعا، پاینده باشی.

    پاسخ:
    پاسخ: سلام. ممنون که انقدر تحویل می گیری! :)
    درست میگی... بیشتر فکر میکنم
    برام دعا کن
    ی فیلم نامه خوب بگیرید بخونید
    همش حله

    پاسخ:
    پاسخ: مشکل اینجاست خودم هم از نوشتنش فرار میکنم.
    به هر حال ممنون
    در تکرار آرامش است ...
    شاید باید به لایه بالاتری صعود کنی...
    ولی بدان بالا رفتن تنها شدن و غریبی را یه دنبال خواهد داشت ...
    مرد راهی یا رفیق نیمه راه....تصمیم بگیر...شک سم است...تو را از درون می کشد...

    پاسخ:
    پاسخ: من همین حالا هم تنهام. بهتره این تنهایی با آرامش باشه نه با تشویش... از تنهایی بیشتر ترسی ندارم.
    ...
    در تکرار آرامش هست... مثل خوشنویسی و تذهیب. همش تکرار آرامشه. :)
    ...
    تصمیم گرفتم. فقط توان شکافتنش مانده!

    حالت چطوره? چه خبر از امتحانا و تحویلا?
    در جواب"حالت چطوره? چه خبر از امتحانا و تحویلا?"
    این روزها کسی حال مرا نمی پرسد حتی اتفاقی و یا اشتباهی...

    پاسخ:
    پاسخ:
    خوب... دوباره حالت چطوره؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی