با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

مادرانه

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۲۵ ق.ظ

در اتاق شلوغمان صحبت از وبلاگ بود و وبلاگ نویسی... بچه ها هیچ کدام وبلاگ نداشتند من داشتم فضای آن را برایشان توضیح می دادم. در این بین گفتم:
میدانید جالب ترین، جذاب ترین و خوشحال کننده ترین مطالب از نظر من کدام ها هستند؟
همه:؟؟؟؟
من هم با آب و تاب فراوان گفتم: مطالبی که خبر از مادر شدن دوست وبلاگی میدهد و عکس نی نی و غیره... خیلی آدم را خوشحال می کند...
تا این را گفتم یکی از بچه ها صحبت غیر منتظره ای کرد، گفت: من هم خیلی بچه دوست دارم... اما نمیتوانم بچه دار شوم.
ما همگی:

کم کم که صحبت کرد معلوم شد این دوست ما در دوران دانشجویی ناراحتی گوارشی داشته است که به علت تشخیص غلط پزشک طی دو سال بیماری اش شدیدا پیشرفت کرده ... به حدی که هر روز باید قرص های قوی بخورد و خوردن این ها برای جنین خطرناک است. یا باید قرص نخورد که خودش آسیب می بیند یا بخورد که آنوقت چیزی از بچه ی سالم باقی نمی ماند. بیماری اش قابل درمان هم نیست. و حالا به هیچ عنوان نمی تواند بچه دار شود.
ما اصلا نمی دانستیم چه باید بگوییم غیر از اینکه اگر خدا بخواهد می شود!!! اما فایده ای نداشت. باور کرده بود که دیگر مادر نمی شود. ساکت بود و گریه نمی کرد... گریه نکردنش خیلی غمگین تر بود...
چند دقیقه بعد به بهانه ی بردن میوه برای پرستو از اتاق بیرون رفت. چهره های ما، غمگین و در هم... نگاه ها به زمین و سکوت...

من سکوت را شکستم و گفتم: کاش لال میشدم و از وبلاگ چیزی نمی گفتم...
که دیگران هم شروع به صحبت کردند. هیچ کداممان باورمان نمی شد یک بیماری گوارشی ساده به همچین چیزی ختم شود! خیلی ها در خوابگاه بیمار می شوند و به دلیل دوری و غربت فرصت نمی کنند بیماریشان را جدی پی گیری کنند. اما چه کسی باورش می شود آخر اینگونه شود. این است که آدمیزاد به هیچ چیز در زندگی اش نمی تواند تکیه کند. به بودن هیچ چیز نمی تواند اعتماد کند. چون معلوم نیست چه اتفاقاتی قرار است در آینده برای ما رخ دهد. حتی از دو ثانیه بعدمان هم خبر نداریم.

 

پ.ن.
چند شب پیش خواب عجیبی دیدم... حالا... تکان دهنده ترین سوالی که می توانم از خودم بپرسم این است که اگر همین امروز ... همین امروز،  بمیرم چه خاکی می خواهم بر سرم بریزم؟ با چه رویی می خواهم بمیرم؟ با چه رویی؟
این سوال هر چند وقت یک بار به بهانه ای در دلم زنده می شود و قلبم را می لرزاند.
...
...
...
...
حالا...همتون بدون استثنا! زود، تند، سریع منو حلال کنید و گرنه خودتون می دونید...
مخصوصا بچه های اتاق ۲۰۶ سر حساب کتابا...

  • مداد رنگی

مادرانه

وبلاگ نویسی

نظر (۸)

  • فانوس دریایی
  • سلام
    مطلبتونو خوندم و متاسف شدم برای دوست عزیزتون
    بهش بگین درمان داره
    اگه بتونه توی شهرتون یه متخصص خوب طب سنتی پیدا کنه با یک رژیم غذایی مناسب هم بیماریش برطرف میشه و هم کاملا سلامتش رو بدست میاره و میتونه مادر بشه.....سرچ کنید..شاید متخصصین طب سنتی شهرتونو بتونید توی نت پیدا کنید

    امیدوارم طعم شیرین مادر شدن رو بچشه

    یاعلی


    آفرین. این بهترین پیشنهاده... باید بگردم... منم امیدوارم ... دعا کنید
    سلام
    به خاطر اون نظراتی که گذاشتم و بدون جواب تایید کردین
    حلالتون می کنم.
    ان شالله هر چه خدا خواهد همان خواهد شد. و برای دوست گرامی هم عافیت را طلب دارم.
    هر کسی روی این کره خاکی و زیر آسمون نیلگون. مشکلاتی داره که هر کدومشون برای دیگری غیر قابل تحمل.
    اما در پس همین مشکلات خدایی که هیچوقت رهامون نکرده. در امتحانات زندگی حتی اونجاهاکی ما بریدیم جوونه امید رو در دل زنده کرده.
    عافت و سلامت و فرزندی صالح و سالم برای دوست گرامیمان از خدای مهریون خواستاریم.


    سلام ممنون که حلال می کنید!!!!!!
    بله... باز هم ممنون برای دعای خیرتون...
    با این روش های جدید و عجیب غریب بچه دار دشن که دیگر کسی غم بی بچه بودن را ندارد!
    شما هم آدرس و تلفن موسسه رویان را بهش میدادید تا برای دلش محکم شود بهه آینده!
    من که حلالتان می کنم.. حالا خیالت راحت شد؟!


    ممنون از لطف شما. با توضیحاتی که دادند فقط مشکل از دستگاه گوارشه. به خاطر همین نیازی نیست به این موسسه مراجعه کنن.

    ممنون. موفق باشید
  • سید مجتبی
  • واقعا متاسفم. خیلی.
    اما به نظرم حضور در خوابگاه و دوری از خانواده باعث نمی‌شود، آدم بیماری‌اش را درست پیگیری کند.

    البته در مورد این دوست‌تان که گفتید تشخیص پزشک غلط بوده است.

    .......


    بله خوشبختانه این دوست ما در پیگیری بیماری اش کوتاهی نکرده... منظورم به خیلی از دوستانی بود که در خوابگاه به بیماری های خود اهمیت نمی دهند و نمی دانند این بیماری ها ممکن است به کجا ختم شود.
    وای من نمیدونستم .چه خانوم گلی بود جاش خالیه خیلی.
    تو این چند روز با اینکه خیلی شلوغ پلوغ بود اما چیزای خوبی یاد گرفتم .



    آره تو توی اتاق نبودی...
    آفرین... منم کلی چیز یاد گرفتم... خوبه آدم همیشه در حال یادگیری باشه
    منم امیدوارم که راه حلی واسه مشکلش پیدا شه. خیلی ناراحت کننده بود. در ضمن مردن که رو نمی خواد...زندگی کردنه که رو می خواد!! :دی



    داشتیم؟ اینجا هم دست از تیکه هات بر نمیداری؟ نوبت منم میرسه ها!


    این حرفت خیلی تو فکرم برده...
    دوستان عزیز نزدیک ناهاره با هم دوست باشید
    خداییش کیف میده ...هر بار که در میزنند انگاری قلب تو بدن نداری...کم و زیاد میشیم
    هی....
    ایشالا متینا جان هم زود زود خوب بشه .



    خوب شد گفتی یادم نبود نهار نوبت منه!!!!!
    ان شالله
    سلام مداد رنگیِ عزیز
    ممنون که به "رواق" سر زدید و لطف داشتید؛
    جالبه که ما با هم "هم بهمنی" هستیم...، منم بهمن به دنیا اومدم و اختلاف سنی زیادی هم با هم نداریم؛
    خوش به حالتون که "اونجا" درس می خونید...؛
    پاینده باشید.



    سلام.خیلی خوشحالم از آشناییتون.ممنون... موفق باشید.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی