با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

خداحافظی

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۱، ۰۳:۱۰ ق.ظ

موقع خداحافظی رفتم که همه چیز را از دلم بیرون کنم. عصبی و خسته بودم. از لحنم، رفتارم،از نوع خداحافظی ام که با همیشه فرق داشت تعجب کرد و خندید! انگار او هم فهمید که در دلم می گویم: "خداحافظ برای همیشه!"
کمی مانده به حرکت، طبق عادت همیشه اش که برایم چیزی می آورد، با یه شیشه مربای زردآلوی خیلی خوشمزه به خانه مان آمد. گفت:" با زردآلوی خشک شده آن را پخته ام."
من لبخند زدم و خداحافظی ام به خداحافظی یک ماهه تبدیل شد.

حالا... من دوباره یزد هستم.
بر خلاف همیشه، این بار دلم نمی خواست به یزد بیایم. مخصوصا در آن شرایط، تنها گذاشتن مادر...
خدایا مادرم را به تو می سپارم. مواظبش باش.

  • مداد رنگی

دلتنگی

نظر (۵)

سلام
با مطلبی در خصوص بهترین دعا به روزم و مشتاق نظر شما
ورود شکوهمندتان را به شهر....تبریک عرض میکنم


پرستو هم اومده؟4شنبه کجا ببینمتون؟


سلام. ممنون.پرستو احیانا 5 شنبه میاد.
4 شنبه چه خبره ما خبر نداریم؟
سلام
خدایا فقط تو میدانی که مادران چه زحمت ها برای فرزندانشان کشیده اند.
و ما حتی لحظه ای از ان الطاف که تو به ایشان عنایت نمودی نتوانیم جبران کنیم.
خدایا دعایمان در حق مادرانمان را بپذیر.


سلام.
آمین
حذف و اضافه ست
اما فردا دارم میام.کلاسمون انگار تشکیل میشه


آهان. آخجون پس، فردا میای...
از دست این کلاسایی که تشکیل میشه!!!
خوش اومدین




ممنون

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی