با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

به فاصله ها لعنت!

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۱۰ ق.ظ

با عقد پرستو و خدیجه که تقریبا همزمان بود زندگیم کمی تغییر کرد. من غمگین تر شدم. چون هر چه به اطراف خودم نگاه می کردم، می دیدم همه ازدواج کردن. یه جور احساس غربت داشتم. از تصور زندگی هاشون حالم بد می شد. وقتی اتفاقی زوج جوونی تو خیابون می دیدم اعصابم خورد می شد و سرم رو بر می گردوندم.

راستش اول فکر میکردم چون منم دلم میخواد ازدواج کنم اینجوری شدم. خب اینکه طبیعیه، همه ی جوونای هم سن و سال من چه دختر و چه پسر دوست دارن ازدواج کنن. مخصوصا اگه دختر باشن خوب کمی بیشتر! به دلایلی که قبل تر گفتم. واسه همین از وقتی این دو تا دوست من عقد کردن بهشون زنگ نزدم جز یه بار اجباری، اونم برای تبریک. نمیخواستم چیزی از متاهل شدنشون بشنوم. چند باری پرستو خودش زنگ زد و حال و احوال کرد و قاطی حرفاش از همسرش گفت. و بازم حالم بد شد.

تصمیم گرفتم واسه عقد پرستو به اصفهان نرم. با خودم گفتم میرم و عشقشونو می بینم و از اینکه من هنوز ازدواج نکردم حالم بد میشه!!! اصلا یه جوون عذب رو چه به معاشرت با متاهل ها! اونم این همه متاهل به تعداد بالا! میرم از راه به در میشم اون وقت نمیشه جمعم کرد cheeky

بهش گفتم نمیام و اونم با غم خاصی قبول کرد. هر چی به تاریخ مراسم نزدیک تر می شدیم بی تاب تر می شدم. آخرش دلم طاقت نیاورد. خرید یه بلیط اینترنتی و حرکت! ساعت حرکتم طوری بود که به ساعت آخر مراسم می رسیدم اما رفتم که غافلگیرش کنم. من مهم نبودم که چی میشدم، مهم اون بود که خوشحال بشه و شد. از ترمینال مستقیم رفتم به سالن عروسی. وقتی تو لباس سفید عروسی دیدمش باورم نمی شد این همون پرستوی خودمون باشه. رفتم جلو... می لرزیدم. بغلش کردم و می لرزیدم.. زانو هام سست شده بود. طوری که هر لحظه میترسیدم دیگه منو نگه نداره و من بیفتم زمین. با خودم گفتم تو دیگه چرا می لرزی؟ تو که خبر داشتی قراره ببینیش! اون باید بلرزه و می لرزید. حسابی شوکه شده بود. مادرش خواهرش خاله دخترخاله هاش همه از رسیدن ناگهانی من، شوکه شده بودن. الناز اسطوره ی بی خیالی گریه اش گرفته بود.
و دست آخر من به 45 دقیقه ی آخر مراسم رسیدم! دست و جیغ و هورا به همراه گیلیلیلیلی کِل مبارک باد! و عروس کشان و این حرفا...winksmiley

 

دسته گل عروسی پرستو

 

فردای روز عقد با پرستو رفتیم بیرون که لباس رو پس بدیم و برای خنچه ی داماد وسایل مورد نیاز رو کرایه کنیم. خرید مختصری هم داشتیم که به میدون امام رفتیم و بعدم سریع به خانه برگشتیم. تمام مدتی که من با پرستو بودم و خودش و همسرش رو دیدم فهمیدم این مدت راجع به خودم و احساسم اشتباه فکر میکردم! فکر حسادت من به دوستام بابت ازدواجشون واقعا اشتباه و مسخره بود. چه جالبه که گاهی آدم نمیتونه احساس خودش رو هم تشخیص بده. من در واقع از اینکه فکر میکردم با ازدواج دوستام، بیشتر ازشون دور شدم ناراحت بودم. باید صادقانه اعتراف کنم که به همسر پرستو درست و حسابی تبریک نگفتم. میل چندانی نداشتم با کسی که پرستوی من رو دزدیده بود هم کلام بشم! کاملا نا خود آگاه اینجوری بودم.  بدون برنامه ی قبلی. نسبت به همسر هدهد هم همین احساس بی تفاوتی رو دارم. وقتی سیده پشت تلفن مدام از تغییر زندگیش حرف میزنه حالم بد میشه.

انگار نمیخوام باور کنم همه چیز گذشته و ما دیگه از هم دور شدیم. نمیخوام قبول کنم اونا دیگه مال من نیستن! با قبول نکردنش فقط دارم خودم رو اذیت میکنم. خیلی سخته خیره شدن به نقشه ی ایران و این جمله رو تکرار کردن: "لعنت... به فاصله ها لعنت!" زندگی رو اینطوری گذروندن سخته!

 

 

 

*دوستای گلم اینا رو نگفتم شما رو هم ناراحت کنم. به هر حال این رسم زندگیه... برای همتون آرزوی خوشبختی دارم. نیاد اون روزی که همسراتون دست از پا خطا کنن و شما رو اذیت کنن که من می دونم و اونا! بهتره از الان حواسشون جمع باشه laugh

*این پست چند تا پست تکمیلی داره. اگه فرصتی شد!

* از دوستای اصفهانی معذرت میخوام که فرصت نشد به دیدنشون برم. مخصوصا مهر و رزیتای عزیز... من فقط 24 ساعت تو اصفهان بودم. چون خیلی بی برنامه ریزی و یه هویی اومدم و چند تا کارم داشتم که باید فوری بر میگشتم. خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید.

*روز زن و روز مادر رو به همه ی دوستان عزیز تبریک میگم. ان شالله بتونم یکی از پستای تکمیلی رو که به همین موضوع مربوط میشه رو بنویسم امشب.

 

بعد نوشت: *دوستان عزیز مثل اینکه قسمت آخر متن رو خوب نخوندن! من اونجا نوشتم فهمیدم احساسم اشتباه بوده و ناراحتیم از دور شدن دوستامه نه از ازدواج نکردنِ خودم!:)

*همین ماجرا از زبان پرستو :)

  • مداد رنگی

تنهایی

دلتنگی

دوست

نظر (۲۱)

سلام
الحمدلله 
عیدتون مبارک 
منتظر پست های تکمیلی هستیم. 
ان شالله عاقبت به خیر بشوند.


پاسخ:
سلام. ممنونم از شما که یه جمله حرفتون باعث شد صبرم لبریز شه و برم و اگه نرفته بودم حتما پشیمون می شدم.
 ان شالله شما هم همیشه خوشبخت و سعادتمند و عاقبت بخیر باشید
فاصله ها واقعا آزاردهنده هستن.
 روزای خوب با هم دانشگاه رفتن و ی جورایی با هم زندگی کردن صفای خاص خودشو داره که کم پیش میاد دوباره تکرار بشه...
روز شماهم مبارک
پاسخ:
بهتره بگیم دیگه پیش نمیاد که نمیاد...
خیلی ممنون :)
سلام دوست خوبم
بله جدایی از دوستان سخت است اما به قول خودتان رسم روزگار است.
پاسخ:
سلام. ممنون از توجه شما. امیدوارم پیش خودتون نگید این دختر، چه فکرای چیپِ پیش پا افتاده ای داره :))
سلااااااااااااااااااام عزیییییییییییییییییییزم
حوبی؟
چقدرکار خوبی کردییی رفتی عروسی پرستووو،خیلیی خیلی خوشحالش کردی،من میدونم اون چه حسی داشته، منم وقتی زینا رو دیدم که اومدن عروسیم اونم با خانواده ش خیلیی ذوق زده شدم، خصوصا این که تو عروس گردون به اون شلوغی یهو زینا رو دیدم کنار ماشین عروس نشسته پشت فرمون و خودش رو به ماشین ما رسوند کلیییییییییییییییی ذوق کردم به زینا میگتم عاشقتم:)))
عزیزم منم قبل از ازدواجم همین حس شما رو داشتم،خصوصا این که همه دوستای منم ازدواج کرده بودن و من تنها شده بودم و با شماها اشنا شدم، و این منو خیلی خوشحال کرده،میخوام تا اخر عمر شماها دوستم بمونید، دوستون دارم زیاد،مهدیه رو ،پرستو رو،مینای رواق رو، راضیه دوست عزیزم رو و ....
پاسخ:
سلااام گلی خانم
مرسی خوبم. تو خوبی؟
آقا نبودی ببینی دو تامون داشتیم از خوشحالی غش می کردیم. من که داشتم بیهوش می شدم... خدا نگهم داشت! :)))
عزیزم. چقدر زینا ماهه. چقدر خوبه که زینا رو داری. خدا برای هم حفظتون کنه.
ممنون که منو قابل میدونی...  دوستی مجازی ما از خیلی دوستی های واقعی بهتره!
خدا قسمت کنه یه بار همگی دور هم جمع بشیم

سلام.والا مهدیه هنگ کردم از این که اینقدر راحت حرف دلت رو زدی.آفرین و هزار آفرین.

و آفرین به نثرت که روز به روز زیبا تر از قبل میشه.

دروغ چرا روزگاری منم همین حس رو نسبت به نرگس داشتم .اما خیلی خیلی زود تموم شد من لبته بیشتر حس غبطه داشتم تا حسادت .اما اونم خیلی زود جاش رو داد به یه خوشحالی از ته دل .همون غبطه هم اونقدر کوتاه بود که به مجلس عقد هم نکشید.رو این حساب حرفات رو درک میکنم از جهتی هم مطمئنم تو قلبت اونقدر مهربونه که اگر کوتاهی ای از جانب ما بوده می بخشی.

پاسخ:
سلام. ممنون... نثر زیبا ندیدی! همش میگم چرا نمیتونم اونجور که باید بنویسم.
اوه اوه ... نرگس رو نگو ... :))))))))))
من که حسابی خوشحالم. تا وقتی ازدواج نکرده بودین همش نگرانتون بودم و واستون دلشوره داشتم
به لطف الهی از شرتون خلاص شدم :پی.... الان با خیالی آسوده به تجرد شیرین خودم ادامه میدم :)))
خداییش کوتاهی ندیدم ازتون. :)
اما فاصله ها رو میفهمم .اما همون طور که خودتم گفتی بازی سرنوشت و تقدیر الهیه.همین که میدونیم هر کدوم از دوستان هر جا که هستند در سلامتند خدا را شکر
پاسخ:
بهش فکر نکنم بهتره. باز حالم بد میشه
خدا رو شکر
سلام بر مهدیه عزیز.
خوبی؟ خوشی؟ "ان شاءالله" که باشی.
منم اول از همه میخوام بگم آفرین که انقدر با صراحت حرف زدی...
کاملا درک میکنم که وقتی همه ی دوستان و اقوام ِ هم سن و سال ِ آدم ازدواج کردن و بعضی ها یکی دو تا بچه دارن و تو هنوز تو عالَم ِ خودتی، یعنی چی...
باز تو که خوبی، منو بگو که هموراه اندر خم ِ یک کوچه ام...
ولی، خدا رو صد هزاران بار شکر، برای همهی داشته ها و نداشته هامون.
راستی، این پست و بخون؛ حال و هوای مشابهی داره:
http://revaagh.mihanblog.com/post/70
پاینده باشی.
پاسخ:
سلام مینا جان
مرسی ممنون. آره خدا رو شکر خیلی خوبم.
از اصفهان که اومدم از دوریه پرستو داغون بودم. اما یه اتفاق کوچولوی خوب، حالمو بهتر کرد.
راستش الان دیگه خیلی در گیر عوالم نیستم.
فقط دوست دارم دوستام باشن. هر جوری که هستن. همین

توکل به خدا. امیدوارم موفق باشی و عاقبت بخیر
من الان حس تو رو دارم
 صمیمی ترین دوستم امشب میره خونه بخت و عروسیشه ..
 من نگران ازینکه دیگه کمتر میبینمش . وغبطه میخورم  به رابطه شون . ازین که دیگه تنها نیس!
 ایشالا عاقبت بخیر شیم ما .
 دوستت دارم عزیزم
 فدایی داری!

پاسخ:
اووووووه! صمیمی ترین دوست تو چند سالشه؟ بابا چه خبره!
با این حساب باید زودتر بجنبی :)
همه رو بزار کنار اینکه دوستت مال یکی دیگه بشه و تو دیگه نداشته باشی اش... هعییی
فدای تو. من بیشتر!
سلام
من هرگز چنین فکری نمیکنم اینجا را جایی برای نوشتن از دل میدانم آزاد و رها از هر نوع قیدی :)
پاسخ:
سلام. ممنونم :)
امیدوارم خیلی زود به جمع متاهلین بپیوندی
ولی ما با همسرت سرد سلام علیک نمی کنیم ،گفته باشمااااااا :))
روزت هم مبارک،البته با تاخیر
پاسخ:
هر چی صلاحه ..
حالا هر وقت اومد چونه اش رو هم می زنیم ;)
همچنین شما خانم گل
سلام
راستش خیلی شوکه شدم دیدم اومدی اصفهانو من بیخبر بودم
چند روز پیش پستتو دیدم اما نمیدونم چرا نتونستم جوابی بدم
یه روز دیدم بهم زنگ زده بودی اما بهت که زنگ زدم جواب ندادی
پیامم فرستادم برات
کلی دلم میخواست بگردیم باهم
کلی زیاد
دلم واست واقعا یه ذره شده مهدیه
یاد اونروزا بخیر هر چند که تلخی های زیادی هم داشت...
مهدیه این حس تنها شدنو اینکه ببینی واقعا همه دوستات دارن از پیشت میرن خیلی بده...این که ببینی کم کم داری تنهای تنها میشی
نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت تقدیر یا قسمت...
نمیدونم...
اما مهدیه...لبخند بزن همیشه...برجستگی گونه هات توان این رو داره که امید رفته رو برگردونه بعضی اوقات قوسی کوچک مینونه  معماری بنایی رو نجات بده...
مهدیه تو لایق بهترینایی..

پاسخ:
سلام عزیزم. آره منم خیلی دوست داشتم ببینمت اما ببخشید که نشد!
زنگ زدم بهت همینو بگم. اون موقع اصفهان بودم...
آره یادش بخیر. چه روزایی بود! بهتر بگم چه شبایی! که تو منو تا نصف شبا بیدار نگه می داشتی!
و من هلاک میشدم از بی خوابی!:دی تو که خواب نداشتی!
چشم معمار کوچولوی دوست داشتنیٍ من ...
نگران نباش بابا. من خوبم...
نمی دونم بازم حق شوکه شدن دارم یا نه ...
خیلی قشنگ حرف دل همه ماها رو زدی ... برای وجودت از خدا ممنونم . شاید ندونی که چقدر تو زندگی من سهم داری و مدام از تو و خوابگاه و الناز برای محمد میگم ... وجودت در گوشه گوشه ذهنم روشنه ... حرف حساب جواب نداره ... احساست رو همه ما قبلا داشتیم و امیدوارم کسی که لیاقت تو رو داشته باشه زودتر بیاد .. دوست دارم گلم و ممنونم برای زحمتی که به خودت دادی و سختی راه رو تحمل کردی که منو شاد کنی ... به خودتم گفتم که یکی از بزرگترین شادی های زندگیم اتفاق خوشی بود که روز عقدم برام ساختی و تو و وجود بودن تو این اتفاق رو ساخت ...
تو پشتت به جمعیت بود اما من همه رو میدیدم که دارن جایگاه رو نگاه میکنن و اشکی که از خوشحالی به چشم ماها اومده بود ... ممنونم از این همه خواهرانه ای که در حق من و زندگیم میکنی ... همیشه باش ...
پاسخ:
از چی شکه شدی؟ :؟ من از شوکه شدن شماها متجب شدم :))
خوشحالم که خوشحال شدی... منم خوشحال شدم که تونستم تو لباس سفید عروسی ببینمت و شادی کنم :)
سلام عزیزم خوش به حالت که رفتی و بچه ها رو دیدی دلم برای منیر و الی جون حسابی تنگ شده کار خیلی خوبی کردی که رفتی
پاسخ:
سلام جای شما خالی
کاش تو هم بودی.ببخشید انقدر یه هویی رفتم که یادم رفت خبرت کنم


مهدیه زود تند سریع بگو

رزیتا کیه؟منم می شناسمش؟

پاسخ:
سلام. رزیتا خانم از دوستای اینترنتی چتیه منه. اصفهانیه. دانشجو معماری
شما نمیشناسیش.
سلام خااااااانم!
احوال شما؟
فرصت کردی یه سر به این آدرس بزن. فکر کنم خوشت بیاد. اگه صلاح دیدی دوستاتم دعوت کن :)
http://yaddashthay-shoma.blogfa.com/

یا حق
پاسخ:
سلاااام. به به ... خوش اومدی
ممنون
میزارم همین جا هر کی خواست ببینه
از دست تو دختر...
چه فکرایی میکنیا...
اصلا نمیدونم باید چی بگم

پاسخ:
منظورت دقیقا کدوم فکراس؟ :دی
میگم پیچوندن و اومدن پیش یه دوست خیلی سخته ؟؟؟
دارم به یه برنامه ریزی بلند مدت فکر میکنم ...

پاسخ:

بی خیال!خودتو اذیت نکن

یزدو جور کنیم واسه فارغ التحصیلی....

بهمون مدرک نمیدنا! :s

سلام،

دقیقا همین حس رو  کلاس دوم راهنمایی داشتم ؛

زمانیکه هم بازی دوران کودکیم غافلگیرانه نامزد کرد اونم تو راهنمایی که دخترا خیلی حساسند،کلی گریه کردم ...مطالب رو که خوندم  برام خیلی آشنا بود نگو که قبلا تجربه کرده بودم.

 

 

 

 

 

پاسخ:
سلام. خوش اومدین. ممنون
اونم بله ...خواهشا از زیر سنگ هم شده پول جور کنیم برای خردادماه ...
نیومدی وبلاگم جوابتو بگیری ها !
پاسخ:
پول ندارم. حسابم خالیییه خالیییییییییییه... دارم می میییییییییرممممم
این چند روز نت نبودم. الان میام
چند وقتی بود که کلا نت نبودم
شرمنده که نشد بهت سر بزنم

خخخخخخ یادمه که کم کم داشتی به شب بیداری هم عادت میکردییییی...دی
ولی خداییش پستتو که خوندم جوابتو که خوندم رفتم به اون شبا..

و لازم به گفتنه که شب ها من همچنان کمو بیش همون طورم....



پاسخ:
اکشال نداله عزیزم.
من که اون موقع هم به اجبار تو بیدار میموندم. الان هم کلی لاغر شدم. اگه شب بیدار بمونم رسما کارم به غش و ضعف و سردرد شدید میکشه!
فک میکردم فقط خودم از این احساسا دارم!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی