با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

برف و پاییز

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۲۲ ب.ظ

من... دل زده از مسیر لعنتی تهران تا کرج و شلوغی و آلودگی ... تنفر از مترو رفتن... استرس از کار های تلبار شده ای که تحویلش یک شنبه بوده و ترس از کارگردانی که هر لحظه ممکن است زنگ بزند و گوشی من شماره اش را نشناسد و من جواب ندهم، پشت میز صبحانه نشستم و فکر میکنم به زمانی که با ده دقیقه پیاده روی داخل بازار قدیمی زرگرهای یزد، به دانشگاه میرسیدم... و مقایسه اش میکنم با الان که برای تقلیل شش ساعت در راه بودن به دو ساعت باید روزی ده هزار تومن هزینه کنم و روزهای بارانی بیشتر... گاهی چهارده هزار تومن... دم راننده های بی انصاف سرد...
من میمانم و خرجی که با دخل جور در نمی آید...
من میمانم و خود آس و پاسم...
به این ها که فکر می کنم ترجیح میدم خانه بمانم و از رقم حساب بانکی ام چیزی کم نشود. ترجیح میدم با همین شعر سرگرم باشم :

دو قرون پیل دارم
بدمش کشمش دمله داره
بدمش بادم پوسله داره (با لهجه محلی خودمان)
و سعی کنم خودم هم گزینه های نخریدنی دیگری به شعر اضافه کنم :
بدمش خرما چنجله داره
بدمش انگیر چوبله داره
بدمش...
شعر را برای پدرم میخوانم. به مسخره بودنش میخندد. خوشحالم که می خندد. در حال خندیدن طیبه زنگ می زند و پنیر میخواهد. چای سرد شده را در قوری خالی می کنم. با گوشی و پنیر و یک عدد لیوان خالی، خودم را میهمان واحد روبرو می کنم... سماورشان کنار پنجره است. نگاهی به بیرون می اندازم و از دیدن دانه های برف ذوق زده می شوم ، از طرفی هم نگران برگ های درخت های روستای خدیجه می شوم که قرار است با سنگینی برف زود تر بریزند و چیزی برای عکاسی من نماند...
یکی از گزینه های خرج کردن پول دود می شود و میرود هوا.
بروم که پیاده رویه اولین برف را از دست ندهم...
این یکی مجانی است...

 

برف و پاییز

 

پ.ن. برف با جدیت تمام می بارد و شدید تر می شود ...

پ.ن. 2 پست هایی که از پلاس کپی می شوند بیشتر برای این است که پرستو هم بخواندشان. پرستویی که با شبکه های اجتماعی میانه ای ندارد. و البته باقی دوستان هم بی تاثیر نیستند!

  • مداد رنگی

کار

نظر (۸)

سلام دوست.من بعضی مطالبتو خوندم زیبا نوشته بودی. تو وب مادرانه نوشته بودی دوست داری مادر بشی مثل من اما انگار ازدواج نکردی...بهرحال موفق باشی
پاسخ:
سلام. خوش اومدین. ممنون. حقیقتش یادم نبود آدرس وبمو تو اون کامنت گذاشتم. یه جورایی از این اعتراف تکان دهنده ی خودم شوکه شدم. 
به هر حال مادر بودن بخش بزرگی از درون دخترها رو از آن خودش کرده که ربطی به مجردیو متاهلی نداره
سلام مداد رنگی خانوم،رفیق فابریک پرستو خانوم
خوبید؟سرحال و روبه رشدید؟!!
دلمون براتون تنگ شده. از اون خرجی بابرکت کمی هم برای اصفهان آمدن بگذارید،آخه دیروز زاینده رود هم جون تازه گرفت...
منتظریم...
راستی نکنه بازیگر شدین و ماخبرنداریم!!!
به هرحال ان شاءالله روزگار به کامتون شیرین باشه،گرچه گاهی تلخی اش هم برای بدن لازمه و مثل دارو میماند.
پاسخ:
سلام خانوم خانوما. من شکر خدا خوبم. شما خوبید؟ بله عکساشو تو اینترنت دیدم. مبارکتون باشه. چشمتون روشن.
به دوستان پیشنهاد دادم بیایم اما با توجه به شرایطشون استقبال نکردن. پرستو هم حسابی سرش گرمه خیلی نمیشه مزاحمش شد...
حتی اگه نیام هم دلم اونجاست... کنار شما و آب زاینده رود
من فکر می کنم برای همه آدم ها در برهه های زمانی حالی چنین پیش بیاید. 
(اقلکن برای خودم که زیاد پیش آمده، حداقل) 
این که بدانیم یکی از آن بلال بالاها و یکی دیگر از کمی بالاتر حواسش بهمان هست حس آدم را عوض می کند. البته که گاهی همین دو وجود یا موجود یا... هم آن قدر صبر می کنند و واکنشی به حال مان نشان نمی دهند. ولی خوبی اش این است که می دانیم هستند. 

می دانم به کسی که در این حال(حال شما)ست. از این دست حرف ها زدن شاید کلافه کننده تر باشد. ولی برای خودم این یاد آوری اثرگذار بوده. گفتم شاید باشد. 

پاسخ:
تفاوت موجود اولی را با دومی نفهمیدم که منظورتون چیه...
اما خدا برای من وجودی است که اهل واکنش نیست! رحیم است و رحمن.. فقط کافی است به سایه ی رحمانیتش پناه ببری. همین
ممنون از نظرتون. خوشبختانه الان حالم خوبه و کلافه نیستم :)
"میخواهم پاک کنم همه ی تلخی ها را...
و از نو بنویسم...
هر آنچه را که آرزو دارم..."
پاسخ:
چشم :)

جوابای  کامنتمو میخونی؟ گویا باید بهت ایمیل بزنم.
سلام 
لبخند پدر .
برف پاییزی .
همسایه  رو برو . 
چای .
کار
هنر 
شعرهای قدیمی
سماور کنار پنجره 
همه و همه زیباست.
پاسخ:
سلام. تشکر

مداد رنگی بودن بنی هر لحظه یه رنگی ممکنه باشی ...

احساس میکنم پیر شدی.. مثل چهل ساله ها حرف میزنی...

چه حال قشنگی بود...

مواظب خودت باش گل دختر...

گاهی دلم هوای تورو  میکنه...

مخصوصن روزای باروونی.. به تو فک میکنم...

مسخرس شاید ..به کسی که حتی ندیده باشیش فک  کنی و دلت بخای کنارش باشی...

ولی میدونم تو کاملن درک میکنی

 

پاسخ:
مدادرنگی... رنگی...
پیر شدم؟ نمیدونم چی باید بگم. :) شاید درست میگی
ممنون که به یادمی. اونم تو حال و هوای بارونی. اصلا هم مسخره نیست
تو هم برای من عزیزی. اصلا انگار بخشی از وجودمی. بهترین آرزو ها رو تو دلم برای تو دارم
آره می خونم، ولی یه حس بدی دارم که توان برگشتو ازم گرفته
پاسخ:
باشه عزیزم. هر جور راحتی
سلام مدادرنگی جان
خیلی خوشحال شدم که کلی مطلب جدید دیدم

پاسخ:
سلام خانوم. شما هم ما رو خوشحال کن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی