با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

هجوم سایه های ترسناک تنهایی

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ

چند روز نبودن در پلاس کافی بود که تمام زخم های چرکی تنهایی ام دوباره سر باز کند. تمام دیروز را گریه کردم. از اول تا آخرش را... 
دو سال از فارغ التحصیلی میگذرد و من حالم روز به روز بدتر و وخیم تر می شود. از اوایل امسال بود که برای رهایی از همین تنهایی ساعت پلاسم را بیشتر کردم. مخاطبینم مشخص بود. دخترانی شبیه خودم. تجربه ی دوستی با متاهل ها به من آموخته بود نباید رویشان حساب کرد. جز زخم دل چیزی برای آدم باقی نمی گذارند. برای همین کم کم حلقه ای خاص پیدا کردم از دخترانی با شرایط خودم. بودنشان مایه ی آرامش بود. اما باز هم روابط کیفیت دلخواه را نداشتند. به همین خاطر به کمیت پناه بردم برای جبران کیفیت، دوستان بیشتر و بیشتر اما فایده نداشت و اصلا فایده ندارد. دوستی های اینترنتی دیگر نمیچسبد. دوستی های اینترنتی به دختر شانزده ساله ای می چسبید که هنوز طعم صحبت با آدم های مختلف را نچشیده بود. برای منی که دیگر عادت کردم خیره شوم در چشم دوستانم. دستشان را بگیرم. بغلشان کنم. در آغوششان آرام شوم. دیگر خیره شدن به صفحه مانیتور جواب نمیدهد.
فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند.
این دو سال از تنهایی فرار کردم. هر بار سرم را به جایی گرم کردم. ترسیدم این تنهایی نابودم کند، متلاشی و پاره پاره ام کند. هنوز هم می ترسم. این بار اما فکری به سرم زده است. این فکر راه حلی برای رهایی از تنهایی نیست. حقیقتش هیچ راه حلی برایش سراغ ندارم. به این نتیجه رسیده ام که تنهایی بخش بزرگی از تمام انسان ها را از آن خود کرده و من تنها موجودِ تنها در این عالم نیستم. درد من اما عمیق تر از این حرفاست که خودم را با این توجیهات گول بزنم. اما شاید بشود این درد را به فرصتی تبدیل کرد. همین دردی که دارد مرا به معنای واقعی کلمه خفه می کند، می کشد. همین درد مشترک شاید بتواند مرا کمی به او نزدیک کند. شاید تنهایی راه من است برای شروع بودن در کنارش. 
دیگر نباید از مردن و خفه شدن بترسم، میروم که در درد ها و  تنهایی ها غرق شوم.

.

 

.

.

پ.ن.1 امسال هم در مرگ پاییز عزادار شدم...
پ.ن.2 برای پرستو و مادرش دعا کنید.

  • مداد رنگی

تنهایی

خدا

دخترانه

دلتنگی

نظر (۸)

سلام عزیزم.
تنهایی خفه کننده س،فقط همینه اصن رنجی یا درد نداره فقط خفت میکنه همین.
گاهی هم چند بار میمیری.همین چیزی نیس ک.
هعی خدا.

مطمعن باش فقط خودت تنها نیستی خیلیا تنهان.خیلیا عین شرایط تو رو دارن عین من.منم دستم رو دراز میکنم میخوره به شیشه مانیتور اما قلبم  رو خیلی نزدیک احساس میکنم.
وقتی هم میبینم ک چقد شبیه م دلم میخاد باهاش یه دل سیر حرف بزنم بخندم.زندگی کنم باهاش.چون عین خودمه.
منه دختر هیجده ساله با تو هیچ فرقی ندارم فقط چند سال شاید کمتر از تو تنها بودم شاید چند بار بیشتر ازتو مردم.

"فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند."

این ره که ما می رفتیم به ترکستان بود. هرچند که شاید الان هم جای بهتری نریم!
  • خواستگار
  • از وقت شوهر کردنت گذشته
    شوهر کن خوب میشوی
    بجای ارتباط با دهها نفر با یک نفر زندگی کن
    سلام، کجایی مدادرنگی  جونم.؟؟



    این عکسی که گذاشتی عجیب آشنا و تکان دهنده است..

    به گمانم تنهایی نبودن کسی یا نداشتن چیزی نیست.. تنهایی نوعی بودنه..
    یک هستی متراکم و غلیظ.. همیشه هم بد نیست.. گاهی حتی نجات دهنده است.
    شاد باشید.
    عه!
    جواب اوشون رو ندادی؟!
    :)
    من چند روز پیش ی پست گذاشته بودم در باره ی تنهایی و اینا.. نمیدونم دیدی یا نه!
    ولی چیزی ک هست.. تنهایی آدم رو هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه پر کنه. چونکه جزء ذاتشه!
    با اینهمه راه هایی هست که کمتر حس بشه!
    حالا ما چون فعلن دسترسی به این راه ها نداریم :)) بنظرم بهتره به خدا بیشتر توجه کنیم که حداقل آرامش رو داشته باشیم.
    الان ی سوال؟
    اینکه گفتی دستشونو بگیرم و اینا چی بود دقیقن؟
    :)

  • سر به مهر
  • عزیزم مهدیه :((

     

    ی پست گذاشته بودم، گفته بودم که این خیلی بده که ما دیگه نمیتونیم یا نمیخایم که دست آدمها رو بگیریم و زل بزنیم تو چشماشون و احساسشون رو از چشمشون بفهمیم...

     

    مهدیه من دلم خیلی برای خودمون میسوزه :(( چرا همش داریم میریم و هیچ وقت به جایی نمیرسیم که راضیمون کنه؟

    ناراضی نیستم... اما خستگی امان آدمو میبره...

    سلام و عرض ِ ادب؛
    با یه چیزی شبیه ِ یه بهونه، واسه "یه دور ِ همی ِ مَجازی" موافقین؟
    ممنون میشم نظرتون رو بدونم؛
    پاینده باشید.

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی