با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

که تو رفتی و ...

چهارشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۶:۰۴ ب.ظ

گریه میکنم
خوشحالم از آمدنت در تمام اوقاتی که نیامدی
از بودنت در تمام لحظاتی که نبودی
خوشحالم از زنده شدن 
از معجزه اسمت

خوشحالم از خوش یمنی حضور تو
خوشحالم به خاطر قدم های پر برکت تو
و این همه خوشحالی، دلیل اشک های من است
حتی اگر چیزی نبوده نباشد
این هیچ برای من بزرگترین چیز دنیا بود

 

 

گریه می‌کنم 
دستمال های خیس پخش شده روی میز کارم را می شمارم
"مهم نیست" را تکرار میکنم
تا شاید این دروغ باورم شود

کاش قلب بی تفاوتم را زنده نمیکردی
چرا در این خانه را کوبیدی؟
چرا منی که بی خیال بودم به هر در زدنی با تقه ای کوچک از طرف تو از جا پریدم؟

چرا در را باز کردم؟
چرا تو سرت را پایین انداختی و بی اجازه به خانه ی دلم آمدی؟
چرا این متروکِ خاک گرفته را با قدم هایت متر کردی و رفتی؟

چرا رفتی؟
چرا من دیگر دست و دلم به پاک کردن خاکروبه ها نمی رود؟
چرا شب و روزم را به تماشای جای پای تو روی خاکروبه ها می گذارنم؟
چقدر بد شانس بودم من 
که تو هم بهار این خانه شدی و هم خزانش...
چقدر ساده است دل من که تمام این چیز و هیچ های کوچک را انقدر بزرگ می بیند...
چه دل نازکم من که به پای نبودن تو زار زار می گریم...

 

میخواهم خانه دلم را آب و جارو کنم 
رد پایت را برای همیشه و همیشه پاک کنم
می خواهم به بازار بروم و یک عالمه پارچه گل گلی و توپ توپی بخرم
در و پنجره ها را تا آخر بازکنم که نور خورشید همه جا را پر کند
میخواهم پرده و رومیزی ها را عوض کنم و لباس های رنگی رنگی بدوزم
من شاد خواهم بود

در خانه ای که به یمن حضور کوتاه تو، دیگر زندان نیست
در خانه ای که معجزه تو، درونش جاری است

حالا من
 دیگر منتظرت نیستم
برای همه خوبی هایت سپاس گزار خواهم بود
و برای همه رنجی که در نبودن‌ هایت کشیدم تو را از یاد خواهم برد
از یاد خواهم برد

 

 

  • مداد رنگی

دخترانه

نظر (۴)

این یکی دیجه چیه...
خو من نمیفهمم چی ب چیه؟!!!
پاسخ:
:)
کاش یه سفر کوتاه میومدین اصفهان ۰۰۰۰
من دلم تنگه و اما باور تو سخت ۰۰۰۰
مواظب خودتو و دلت باش۰۰۰ 
پاسخ:
خیلی دارم به مامان اینا اصرار میکنم. دعا کن نتیجه بده
این پستت .....
به دلم نشست خیلی که نمیدونم چرا .......
پاسخ:
:)
سلام عزیزم..چه متن قشنگیه
حال ادم خوب میشه.
ممنونم از تبریکت.پستای قبلیت رو خوندم .از کار هدهد گریم گرفت.
اون پستی ک درباره دلیل تنهایی نوشتی دقیقن من همون جور بودم.
همون جون خشن و نامهربون باخودم.
الان ،همون حس تنهایی رو خیلی دوس دارم اون بدبختی رنج کشیدن تنهایی رو دوس دارم.و الان دوس دارم ک همونطور می بودم.خیلی بهتره.
زندگی متاهلی الانم خیلی فرق میکنه با  تنهایی هام و تصوراتم. الان گاه نادمم چرا اوال اون حس هایی ک دوست داشتم رو تجربه نکردم  و  وارد این شدم.این ینی الانم.البته الانم اصلن بد نیس. ولی اینکه نمیتونم اون حس ها رو تجربه کنم اذیتم میکنه.
  

مهدیه جونم خیلی دوستت دارم.قبلنم هم از حسی ک به تو دارم.به دوست مجازیمون دارم گفتم.عاشق تو رفتار و کارای دخملونه گیاتم.
دوستت دارم و برات بهترین ها رو میخام.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی