با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی نفس کشیدن سخت می‌شود

شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۲۹ ب.ظ

«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک» را می خواندم و به تمام دل بستگی هایم فکر میکردم. تمام عشق و محبتی که دوستان و اطرافیانم دارم. به این فکر می کردم که چقدر دل کندن درد! دارد...  اینکه نزدیک چیزی باشی که دوست داری مال تو باشد اما نیست! این که آن را دوست نداشته باشی و بودن و نبودنش برایت تفاوتی نداشته باشد. اینکه بتوانی دل بکنی
بار ها و بار ها خواستم دل بکنم از دوست داشتن بعضی ها، دل بکنم از خواستنشان و بودن کنارشان اما هر بار نشد. هر بار اتفاقی افتاد که من را بیشتر غرق آن ها کرد. نمیدانم امتحان خداست که می خواهد من را قوی تر کند یا خباثت شیطان که همیشه در مقابل چیزی که انسان اراده می کند می ایستد!  شاید کار او است که هر بار که قصد دوری میکنم من را بیشتر نزدیک می کند! یک باره پیامی، تماسی از راه می رسد از نوع اشتباهی یا غیر اشتباهی و دل تو با آن منفجر می شود! انگار از قبل مینی در آن کار گذاشته باشند که با اشاره ای قلبت را متلاشی کند.

 

 

این وقت ها شاید فرار کردن آسان ترین راه باشد! فرار کنی و نبینی... فرار کنی و نشنوی... فرار کنی و بی خبر باشی و آسوده! این ها ساده است!  وقتی تو جواب ندهی و بی تفاوت شوی، آن ها هم به مرور فراموش ترت! می کنند و روزی می رسد که می‌بینی نامرئی شدی و دیگر کسی تو را نمی بیند که بخواهد صدایت کند! و با صدایش دل تو را بلرزاند ... که بخواهد با نگاهش اشک تو را در بیاورد! برای همین ساده ترین راه ممکن فرار کردن است.
ولی وقتی تصمیم بگیری باشی، ببینی، بشنوی و تا حد مرگ بخواهی آن را داشته باشی ولی از نداشتنش نسوزی و سعی کنی بی تفاوت باشی!!! این هاست که هنر می خواهد. برای همین بود که از اتفاق ها فرار نکردم. گیرم که با هر اتفاق به نظر ساده، دو روز تپش قلب گرفتم و سینه ام تنگ و نفس کشیدن سخت شد و به مرز خفگی رسیدم، اشکال ندارد... کم کم یاد می گیرم همان چیزی را بخواهم که خدا برایم می خواهد... و زیاده از خواست خدا چیزی نخواهم...

 

 

 

 

پ.ن. باز زده به سرم! خودم نمیدونم چیزی که نوشتم قابل فهمه یا نه! همین که کسی بفهمه خوبه... درک کردنش اما از هر کسی بر نمیاد. این روزا من یه چیزایی و یه کسایی رو  تا حد مرگ میخوام ولی ندارم. یه دنیای زیبا توی یه آکواریوم شیشه ای که من توش راهی ندارم. حس میکنم کسی نفرینم کرده. کسی که من و یا چیزی از من رو تا حد مرگ میخواسته و من دریغ کردم. این روزا یاد اون آدما می افتم و احساس پشت گریه هاشون رو درک میکنم و از اینکه دلاشون رو نادیده گرفتم ناراحتم.

  • مداد رنگی

نظر (۲)

میگذره
همونجور که برای اونا گذشته
پاسخ:
تا بگذره...

مهدیه ...مهدیه ی من..........

پاسخ:
:"(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی