با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

روزمرگی ها

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۸ ب.ظ

نشسته ام پشت میز جزیره ای آشپزخانه میترا... دستم هنوز بوی صابون لوکس می دهد. تشنه ی نوشتنم اما چیز درخوری برای نوشتن وجود ندارد. جز احوالات شخصی! این روزها من بی وقفه کار میکنم. دو شغل دارم که یکی از آن ها روز و شب نمی شناسد. خیلی از شب ها تا صبح بیدار می مانم و کار و کار و کار...

خسته ام...

بعد از کلی تفکر و چه کنم چه کنم فعلا به این رسیده ام که تا می توانم پولدار شوم! آرزوهایم را زیر سایه پول می بینم. چیزی که باید باشد! 

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته است!

از کربلایی که نمی روم... از مشهدی که کنسل شد... از احساس تنهایی... از نوشته ای که برای من بود و نبود... از خودم ... از خیلی چیز ها... از خیلی چیز ها...

مخصوصا اینجا که هستم همه چیز دلگیرتر است... امید های من اینجا تماما نا امید می شود! و من فقط سعی می کنم زنده نگه دارم امید های تازه ام را...

فردا تحویل پروژه داریم. پروژه ای که قرار بود جمعه تحویل داده شود و من به علت بدقولی و بی کفایتی نیرو ها مجبور شدم همه را تنها اجرا کنم. هنوز دو طرح مانده ... ادیت های نهایی و خورده فرمایشات مشتری جدا! فقط منتظرم این کار تمام شود! شاید بتوانم یک عصر برای دیدن فرزانه به خانه اش بروم. چند ماهی از ازدواجش گذشته و من هنوز نرسیده ام به خانه اش بروم. و بعد احتمالا می روم اصفهان

باید برای پروژه بعدی عکاسی کنم. شاید با پرستو و الناز نشستیم و کمی کار کردیم... مثل سابق... شاید آن ها دوست داشتند که به من کمک کنند. بچه های تهرانی یا کارشان ضعیف است یا تنبل و بد قول هستند و یا سر شلوغ ! شاید الناز و پرستو بتوانند کمکم کنند... شاید...

 

  • مداد رنگی

نظر (۱)

  • خواهر هدهد
  • سلام چه خوبه که دوباره می نویسید خیلی خوشحال شدم

    موفق باشی عزیزم

    پاسخ:
    ممنون که بهم سر میزنید :) همیشه احوالتون رو از هدهد می پرسم. سلامت باشید
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی