با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

پرم از حرف های دلتنگی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

روزی بود و روزگاری... من و سه تا دختر دیگه توی خوش منظره ترین اتاق خوابگاه باغ ملی شهر یزد، هم اتاقی بودیم. من بودم و سیده و هدهد و پرستو...

 پرستو هم کلاسیم بود اما من بیشتر از اون تو خوابگاه میموندم. یه وقتایی من کلاس نمیرفتم، اون میرفت... یه وقتایی میرفت خونشون، مخصوصا از بهمن به بعد که کلاسامون تموم شده بود فقط یه ماهش رو اومد خوابگاه.

وقتی که نبود من رو تختش میخوابیدم. یه واکنش بود که کمتر جای خالیشو احساس کنم. گاهی با بچه ها سر اینکه کی رو تخت پرستو بخوابه بحث میکردیم. بیشتر با سیده البته! وقتی هم که خوابگاه بود من خیلی وقتا رو تختش شیرجه میزدم. همونجور که اون شیرجه میزد. یا وقتی خواب بود خودمو به زور کنارش جا می کردم. بهش وابسته بودم. خیلی دوست داشت من آدم بشم اما آخرشم موفق نشد که مثلا منو درس خون بکنه. یه کاری بکنه حداقل از چند ساعت قبل امتحان کتاب دست بگیرم. موفق نشد از غرغرای من کم کنه... یه جاهایی هم البته باهام هم راهی میکرد. همیشه شاد بود حتی اگه تو دلش غم داشت. همیشه از یه اتفاق کوچیک یه ماجرای هیجان انگیز می ساخت و واسه همه تعریف میکرد. اتفاقی که بعضا منم توش سهیم بودم ولی انقدر هیجان توش ندیده بودم.
روشش برای مقابله با مشکلات فراموشی و شادی بود. واسه همین گاهی که غصه هاش فوران میکرد خیلی سخت بود که ناراحتی و سکوتش رو ببینی...

خصوصیت بارز پرستو رو میزارم "شاد بودن" به معنای واقعی

......

یه وقتایی با هدهد تنها بودم. مینشتیم سر کار، خورد خورد کار می کردیم و خورد خورد حرف میزدیم. از دانشگاه که می اومد تمام اتفاقات ریزی که افتاده بود رو تعریف می کرد. حرفایی که استادا گفته بودن. اینکه دانشکده چه خبر بوده؟ گاهی از خانواده اش می گفت. از دوستاش می گفت (مخصوصا که روابط زیادی با خداسال بالایی ها داشت) از هر دری با هم حرف میزدیم. حتی اتفاقایی که تو مجازستان می افتاد. از هر کدوم از دوستای وبلاگی خبر دست اول داشتیم به هم میگفتیم. اصلا یه وقت هایی زمان میذاشتیم برای وبگردیه دو نفری. مثلا میرفتیم روزهای مادرانه با هم پستش رو می خوندیم. یادش بخیر... چقدر به هم نزدیک بودیم! پشت لپتاپ مینشستیم. شونه هامون به هم میچسبید و گاهی دستامون با هم قاطی میشد و صدامون تو گوش همدیگه میپیچید. چیزی که دلم خیلی براش تنگ شده. گاهی هم منو در حال گریه کردن های یواشکی غافلگیر میکرد. نمیدونم چرا این موقع ها زود پیداش میشد!  خیلی وقتا باهاش مشورت میکردم. خیلی خوب بلده چه جوری یه خانم تمام عیار باشه. منم دوست داشتم مثل اون خانم باشم گرچه هیچ وقت موفق نشدم.

خصوصیت بارز هدهد همینه! "خانوم!" بازم به معنای واقعی! اون به عنوان یه دختر خیلی متعادل بود.

سیده.. کسی که روزگار ما رو به هم گره داد از همون ترمای اول و هنوزم این گره باز نشده. خیلی معاشرتی! مسئول آش پختن تو خوابگاه و دعوت کردن بچه ها. مسئول دعای اول و آخر سفره  ... و دعای مورد علاقه اش :" ربنا هب لنا..." روحش ظرفیت زیادی داشت برای عبادت و انجام مستحبات. یعنی اگه جلوش رو نمیگرفتی میتونست تا خود صبح سر سفره دعا کنه. بی نهایت پر انرژی و اکتیو. و علاقه مند به کارهای مردونه. اعتماد به نفس رو هم که نگو... در واقع اعتماد و توکل به خدا. کار براش نشد نداشت. بی نهایت مهربون و با ظرفیت. من خیلی به سیده واسه کاراش ایراد میگرفتم خیلی زیاد.. اما اون هیچ وقت ناراحت نمیشد که هیچ. با روی باز میپذیرفت.

خیلی خصوصیت داشت خصوصیت بارزش رو میزارم... ممممممم.... بزار فکر کنم... همون اکتیو و با جنبه بودن!

 

ما بچه های 206 یه چیز خیلی خوب داشتیم اینکه اگه از چیزی یا کاری ناراحت میشدیم به هم میگفتیم. اگه رفتار نا مناسبی از هم میدیدیم تذکر میدادیم و طرف هم از دستمون ناراحت نمیشد. این بود که بد از 9 ماه با هم بودن موفق شدیم خیلی از اخلاقای بدمون رو کنار بزاریم و از نظر شخصیتی رشد قابل توجهی کردیم..
اون یه سالی که ما با هم بودیم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. چون روابط بی نهایت زیبا و بی نهایت ایده آل بود.

هنوزم جا دارم... :) پر حرفی هام تمومی نداره!

 

*یکی از وقتایی که شیرجه زدم رو تخت پرستو... داشت زبان میخوند. این یه صفحه از کتابشه!

 

*یکی از وقتایی که تو اتاقمون مهمون داشتیم. یادم نمیاد جریان چی بود دقیقا! بچه ها یادتونه بگید

 

*لپ تاپ هدهد:

 

* کار کردن دو نفره ی من و پرستو:

 

*جوجه های ماجراهای جوجه ای:

 

*واقعا دلم از اون غذا های خوشمزه میخواد:

 

*نوشته های رو طلق یخچال. هدهد نوشته حلال کن جوجه زده، فلش زده به آلارم. این یعنی صبح با صدای زنگش منو بیدار کرده. منم نوشتم میکشمت :) همراه با شکلک ها ...

 

*حساب کتابا همیشه با من بود. همیشه هم اغلب پولا به من میرسید. در حقیقت من اختلاس میکردم :))
پرستو اینجا نوشته پول ها رو حساب کنید. منم که باید پول میگرفتم: نوشتم سریع تر سریع تر هرچه سریع تر بهتر

 

*تخت من و میز صبحانه

 

* قبل از امتحانا می رفتیم و یه عالمه خوراکی میخریدیم با قیمت های کلان. خیلی کم از این چیزا عکس داریم. من فقط اینو داشتم

 

* در آخر غم انگیز ترین عکسی که دارم... صندلی های خالی... بدون ما...
و ما پخش شدیم در شهر های ایران زمین....

 

  • مداد رنگی

خوابگاه

دانشجویی

نظر (۲۰)

خب چه اشکالی داره . .
مقطعی ... می گذرد ...حتما پُرید از اتفاق هایِ تازه

پاسخ:
پاسخ: بله. من معمولا انقدر پر حرف نیستم
چه پست خوبی . . .
من عاشق سس سالادتون شدم ....
چه خاطره هایِ مصور قشنگی
پاسخ:
پاسخ: ممنونم
سس چیز خاصی نیست. تو سالاد شیرازی به جز نمک و آبلیمو، ماست هم ریختیم.
طعم مطبوعی داره
سلام؛
خوبه...؛ اینم یه جور تخلیه انرژیه دیگه...؛ خوبه که "گوش" زیاد داری، یا میتونی پیدا کنی...؛
خب، ما که مخاطب خاص نیستیم! پس با اجازه
پاینده باشی.

پاسخ:
پاسخ: سلام عزیزم.
خودمم کم "گوش" نبودم.
بر اساس عدالت خداوند الان خیلی بیشتر باید گوش می بود!

نگفتم که بقیه حق ندارن بخونن ... هر جور راحتی
همچنین
فقط گریه از دوریتون حالمو بهتر کرد . همراه با کلی خوشحالی .این عکسها کلی خاطره داره ... کلی لحظه های قشنگی که دلم میخواد برای یک دقیقه هم که شده بر گردم به اون دوره . سفره های رنگی که نهایت خوش سلیقگی و خوش ذوقی یه دختر خانوم دانشجو رو میرسوند .
اون سفره رنگی با ماکارونی و عدس پلو رو خوب یادمه . دوستای سیده برای پروژه کاری اومدن خوابگاه و تو نماز خونه کار میکردند . یکیشون عدس پلو آورده بود و فکر کنم من هم ماکارونی پختم ... آره مثل اینکه آشپزی با من بود . با هم سفره انداختیم یادت نیست ... سیده میخواست تو اتاق کار کنن ما سه تا نذاشتیم .و گفتیم اتاق هرج و مرج میشه ... بیچاره سیده
چند روز پیش اون عکس کتاب زبان رو دوباره دیدم . یادم افتاد ... کلی هم خندیدیم ... گفتم : جوجه زرده من هرچی درس بخونم بازم گیر میکنم اما تو همچنان انیشتین باقی میمونی
دست گلت درد نکنه . کلی کلی کلی لذت بردم .دلم براتون یه ذره شده ... اما اون صندلی های خالی خیلی بد بود ... حس دلتنگیمو بیشتر کرد ..... در کلی همتون هر جا باشین انشاالله بهترین روزها رو پشت سر بگذارین ... دوستون دارم .
مداد جونم تو بهترین نقش پرداز خاطراتی باور کن

پاسخ:
پاسخ: آره منم گریه کردم. خیلی احساس تنهایی میکنم. دلم براتون یه ذره شده
نهایت خوش سلیقگی و خوش ذوقی!!! یه کم از خودمون تعریف کن

من فکر کردم این سفره هه مال همون موقع است که چشم و چراغ اومده بود خوابگاه.
یادم اومد. آخی بیچاره سیده. خداییشم تعدادشون زیاد بود. میومدن اتاق میرفت رو هوا.

ممنون گلم. انشالله تو هم موفق و شاد باشی...
کاش دوباره پیش هم بودیم . اون موقع تو روی بالشت من مینشستی و من هم تازه از اصفهان اومده در رو باز میکردمو و این صحنه رو میدیدمو و داد میزدم مهدیییییییییییه بالشتم خفه شد زو پاشو از روش و تو کلی با چشمات بازی میکردی و در تعجب
تختم اما قابلتونو نداشت ... حس خوابش زیاد بود ... فقط بالشتم ... همین که بردیش آخر با خودت
دلم فقط خودتونو میخواد نه تصویرتونو.....
پاسخ:
پاسخ: آره... اون موقع که رو بالشتت میشستم جیغ میزدی. حالا هی بگو مهدیه کجایی بیای رو متکام بشینی... :))))) قدرمو ندونستی پرستو
مامانم بالشتتو با بالشت خودم ممزوج کرده... الان یه بالشت توپولی دارم :)
منم همین طور. نمیخوای بیای این طرفا؟
راستی کاش تو هم خصوصیت بارزمو می گفتی...
واااااااااااااااااااااااااااااااای مهدیه میکشمت با این مطلبت دلم آتیش گرفت.
از تو چه پنهون امروز یه کم به هوای دویست و شیش دور از چشم همسر اشکم جاری شد.البته قبل از خوندن این مطلب/
ممنون از این همه لطفت .یکی هندونه ها رو جمع کنه

پاسخ:
پاسخ: حالا منو نکش....
تو هم? ای بابا. تو چرا دلت تنگ شده... اونم در حدی که گریه کردی...
ببینم آقای همسر اذیت میکنن? بد خوا مد خوا داری بگو. سه سوت اونجام... :)))))
هبچ کی هم که به ما هندونه نداد... مردیم از گشنگی :دی
[جان ؟
خصوصیت بارز...!
بزار فکر کنم .....
آهان ...
کار نمیکردی ... تو دقیقه نود میخواستی گل بکاری ... اون موقع
تو خونسرد و من مثل فشفشه ....
هیچ کاری رو سمبل نمیکردی مثل خدیجه ... شکل هم بودین .
خصوصیت بارزت میشه دقیقه 99 هی

پاسخ:
پاسخ: واقعا سپاسگزارم از این همه تعریف!!!
بابا به چه زبون بگم من الان تعریف خونم پایینه. یکی ازم تعریف کنه!!! :)))))
بعدشم پرستو خانم تو حرف منو یادت رفته? هزار بار بهت گفتم روحیه ی من تشویقیه نه تنبیهی
حالا هی منو دعوا کن...
بازم سلام؛
وقتی دیدم نوشتی: مخاطبین خاص...، حواسم نبود، فکر کردم مطلب رمزدار گذاشتی! الان خوندم و دیدم...؛ با اینکه هیچوقت تو خوابگاه زندگی نکردم، اما میفهمم این احساس تعلقتون رو...؛
"انشاءالله" همگی، هر جا که هستین، سلامت و شاد و موفق باشین؛
.
منم کلا بیشت

پاسخ:
پاسخ: بازم علیک سلام. منم با خودم فرک کردم چی شده که مینا تحویل نمیگیره. یادم افتاد از تو حرم اسمس دادی... گفتم نه انگار هنوزم تحویل میگیره
ممنون همچنین برات آرزوی موفقیت دارم

نمیدونم چرا کامنتت نصفه شد. تقصیر من نبودا :(
سلام مداد رنگی عزیز منو که می شناسی یه 206 قدیمی ام و برا همین مطالب پستو رو خوندم و با خاطرات تو به یاد دوستان قدیم افتادم . موفق باشی
پاسخ:
پاسخ: سلام مگه میشه نشناسم. اصلا آیپیت رو میبینم میفهمم اومدی

هیچ وقت یادم نمیره وقتی از خونه ی بی بی خسته شده بودم و می اومدم خوابگاه پیش شما... وسایلمو میذاشتم اتاقتون و برای اینکه عذاب وجدان نگیرم که جاتونو تنگ کردم میزدم بیرون :))) اما بازم سر شام صدام میکردین. خدا حقتونو به گردنم حلال کنه :)
  • خواهر هدهد
  • سلام این نظر رو گذاشتم تا اولا بگم هنوزم تقریبا هرروز وبلاگتون رو چک می کنم و پست ها تون رو می خونم با این که غیر از یکی دو بار دیگه ندیدمتون اما باهاتون خیلی حس نزدیکی می کنم این پستتون علاوه بر دویست و ششی ها و من رو هم یاد خیلی چیزا انداخت روزایی که هدهد با شوق و ذوق از شما برام تعریف می کرد و من گاهی باورم نمی شد که شماها رو ندیدم اینقدر که باهاتون حس نزدیکی می کردم این که هنوزم با دوستاتون در ارتباطین خیلی خوبه این یعنی دوستی تون سطحی و ساده مثل خیلی از دوستی های خوابگاهی و مقطعی نبوده امیدوارم روز به روز قصه های قشنگ تری رو تو وبلاگتون بخونم

    پاسخ:
    پاسخ: به! سلام. سرافرازمون کردین. ممنون باعث افتخار بنده اس
    بله دقیقا همینطوره. منم با شما احساس نزدیکی میکنم چون همیشه هدهد ازتون تعریف میکرد. از حال و گذشته هاتون. جوری که دوست داشتم مثل هدهد یه خواهر بزرگ تر داشتم.
    راستش خودمم فکر میکردم ممکنه یه روزی برسه و این دوستی ها فراموش بشه.
    تا حالا که نشده. یعنی من با هر سه تاشون ارتباط مداوم دارم.
    انشالله که دوستی های خوبمون همیشگی باشه

    ممنون از لطف شما. منم امیدوارم همیشه خبرهای خوشحال کننده ازتون بهم برسه
  • چشم و چراع
  • نصیب ما از مائده دوستان نمک گیر شدن بود و بس..

    بین خودمون بمونه ما که فقط کوکو از اتاق شما یادمونه...

    پاسخ:
    پاسخ: خب به ما چه ربطی داره شما کم افتخار میدادین بیاین پیش ما؟/
    بعدشم ما که هر روز مرغ و مسما نداشتیم که. خیر سرمون دانشجو بودیم
    الوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

    پاسخ:
    پاسخ: بله؟ :)
    اِ... چشم و چراغ ... پس اون کیک تولدی که بودی چی ...هان ؟!!!
    ای بابا کوکو سبزی ..... همشم به پست من میخورد .. یادش بخیر...

    پاسخ:
    پاسخ: کدوم کیک تولد؟ من چرا هیچی یادم نیست؟ :|
    سلام
    چه پست پرخاطره ای
    خیلی قشنگه، من را هم بردید به فضای خودتان
    انشآلله همیشه باصفا باشید.
    آمین
    پاسخ:
    پاسخ: سلام. ممنون از محبتتون. همچنین شما و خانواده ی گرامی
    سلام
    واووووووووووووووووو
    این مطالب و این عکسها منو برد به دوران خوابگاه و ...
    من هم با غلظت های کم و زیاد یه همچین دورانی رو گذروندم.
    ان شا الله که بدی از کسی ندیده باشید و خاطره های خوب براتون بمونه.
    در تمام مراحل زندگی موفق باشید
    یا علی
    پاسخ:
    پاسخ: سلام. مگه میشه آدم بدی نبینه؟ ولی خدا رو شکر، خوشی های سال آخر جبران همه چیز رو کرد.
    ممنونم همچنین.
    در پناه علی ع
  • حسنا ی شالی کار
  • پرید هر چی نوشتم رفت . فردا سر بزن .. ببخشید
    الان تو بهتم و حیرت

    پاسخ:
    پاسخ: چی پرید؟ کامنت یا پست وبلاگت؟
    آخییییییییییییییییییییییییی...

    مهدیه دلم برات تنگ شده خب...

    پاسخ:
    پاسخ: سلام. منم:((( خب چه کنم یاهوم نمیدونم چش شده
    عزییییییییزمممممممممممم
    چقدر این پستت رو دوست داشتم،هم برای خودت یاد اور خاطرات خوب بود،هم افرادی رو مثل من که همچین زندگی هایی رو تو خوابگاه تجربه کردن یاد اون روزای شیرین انداخت،گاهی دلم خییییییییییییییییییییلییییی تنگ میشه برا روزای دانشجویی،چقدر زود گذشت،حیف که دیگه تکرار نمیشن
    سلام مهدیه جون،دلم برات تنگیده بود شدییییییییییید،بیا فحش بده به مانیتورم

    پاسخ:
    پاسخ: سلام خوبی ؟ بابا جات خیلی خالیه دختر
    هی یادش بخیر. یکی از دوستای مجازی که اون دورانم بود تو بودی... یادته؟
    ای بابا مانیتور تو هم ترکید؟ :(
  • چشم و چراع
  • پرستو جان شوخی کردم...من تولد شما رو خوب یادمه مقارن با تولد امام حسین فکر کنم...تازه عکسامون رو هم ندیدم

    پاسخ:
    پاسخ: تو هم بودی اون موقع؟
    ماشالله به این حافظه ی من
    سلام
    هر دوره ای یه وقتی تموم میشه. مهم اینه که خوب تموم بشه.
    اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد...
    یاعلی مددی

    پاسخ:
    پاسخ: سلام. بله دنیا محل گذره
    در پناه علی ع
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی