با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

مرگ احساسات

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۲۸ ق.ظ

یک عالم نوشتم و نوشتم... یک عالم که همش غر بود و نا امیدی و یاس ... نا امیدی یعنی همان بی خدایی... آخرش قبل از انتشار سری زدم به وبلاگستان و وبلاگ سه الف !!! یادم افتاد با چه اسمی لینک شدم! مدادرنگی رنگ خدای... یادم افتاد زندگی همیشه همین بوده! زندگی همیشه سخت و کسل کننده بوده... زندگی همیشه مثل آوار سرم خراب شده اما من آن سال ها انقدر ناامید نبودم. آن سال ها خدایی بود که حالا نیست... مطلب سر تا پا گلایه ام را منتشر نکردم شاید بتوانم پلی بزنم به گذشته... به وقتی که مهدیه صبور بود و آرام! حتی شاید بازگردم به گذشته های خیلی دورتر... مهدیه ای که شاد بود. مهدیه ای که رویا داشت... مهدیه ای که بی ترس دل می سپرد به تجربه های تازه و هیچ چیز و هیچ کس برایش مهم نبود. دلم میخواد این سِرّی و کرختی احساسات تمام شود و چیزی پیدا شود که مرا از ته دل خوشحال کند! اینکه من دیگر با هیچ چیز خوشحال نمی شوم، ذوق نمی کنم، حتی از چیزی ناراحت نمیشوم، درد ناخوشایندی است که راهی برای درمانش ندارم... خدایا اصلا من هیچ چیز بلد نیستم! این همه چرخ زدم و زدم که درست کنم ... بر عکس خراب و خراب تر کردم... خودت درمانم کن... درمان کن این بیماریِ لا علاج دل مردگی را...

  • مداد رنگی

نظر (۵)

درمان کن این بیماری لاعلاج دلمردگی را ... آمین

به چشم بر هم زدنی خط آخرش حذف شد ؛)
پاسخ:
پشیمان شدم از نوشتنش... :)
مهدیه، مهدیه، مهدیه... 
فقط امیدوارم خوب بشه حال دلت هر چه زودتر؛ و شک نکن تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه، خودت هستی. 
پاینده باشی. 
پاسخ:
باور کن دیگه از دست خودمم کاری بر نمیاد!
خدا نزدیکه .لا به لا ی همین اوارها  حتی
پاسخ:
ممنون رفیق!
  • یک دوست قدیمی
  • سلام
    من هم خیلی وقت ها یاد مهدیه ای می افتم که می شناختم و آنقدر با انرژی و انگیزه بود که از او انرژی می گرفتم. بعضی وقت ها دلم تنگ می شود برای آن مهدیه....
    نمی خواهم فکر کنی برچسبی دارم می گدارم ولی فکر می کنم دچار نوعی افسردگی مزدمن شده ای. اینکه از چیری لذت نبری و بیشتر ناراحت باشی تا خوشحال از نشانه های همین حالت است.
    شاید بهتر باشد به مشاور مراجعه کنی یا کمی بشینی و درباره خودت و این حالت مطالعه کنی و از جایی این دور باطل را بشکنی
    برایت دعای خیر می کنم.

    پاسخ:
    سلام نمیدونم چی بگم... برای همین از آدما دوری میکنم. که این بیماری مسری نشه... گرچه واقعا حوصله جواب پس دادن به دوستان رو هم ندارم. که چرا حالم بده؟ هست دیگه... فعلا کاریش نمیتونم بکنم.
    برای خودم و خودت ...نه برای همه ...برای همه آنهایی که در دلشون جوونه ی خوبی وجود داره...که رها بشن از این دور عادت...روزمرگی...برا همه مون دعا می کنم...یه دل سیر خنده...ارزو می کنم ببینیم بهار رو...فک می کنم خیلی وقته دیگه نمی بینیم...از خدا چشم بینا میخوام...از خدا برات شور بوییدن اولین گل بهاری...برات ذوق خوردن اولین نوبرانه تابستان...برات قدم زدن زیر بارون ...برات لذت های کوچیک می خوام...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی