با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

بوی نم بارون!

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ب.ظ

من هنوزم خودمو نشناختم! حالا که اینجام... حالا که از یزد دورم.... حالا که شرایط زندگیم از همه لحاظ نسبت به پارسال فرق کرده...میتونم برم بالای یک کوه بلند و تمام 6 سال گذشته رو اندازه ی یه بند انگشت ببینم! و جالبه که من هر روز چیزای جدیدی کشف می کنم که گاهی چندان دل انگیز نیست!

مثل مرور مفاهیمی چون: آرزو، انگیزه، هدف، تلاش، برنامه ریزی بلند مدت!

کسی باورش میشه من همه ی این ها رو ترم دوم دانشگاه جا گذاشتم؟واقعا باور نکردنیه!

یادم نبود که از 16 سالگی برای تحقق بزرگترین آرزوم برنامه ریزی کردم! و یادم نبود اصلا برای تحقق این آرزو بود که رشته ی نقاشی را انتخاب کردم! رشته ای که همیشه غرغر میکردم که بدون استفاده اس! و حالا باورم نمیشه که وقتی انتخاب رشته میکردم با آگاهی تمام این رشته را انتخاب کردم. و خودم خواستم که شهرستان درس بخونم! برای همین به خودم خیلی هم سختی ندادم و میانگین درس خوندنم از عمد روزی نیم ساعت بود!

تو دانشگاه ادامه دادم و پیگیری کردم. تابستان اولی که یزد بودم در به در دنبال خونه اجاره ای می گشتم که به خاطر کار تو شرکتی که پیدا کرده بودم بمونم اما هر چی گشتم پیدا نکردم و وقتی به شهر خودم برگشتم همه چیز یک باره تغییر کرد!

....

من تصمیم گرفتم یه چیزایی رو تو زندگیم تغییر بدم اما این یه چیزایی، همه چیز رو تغییر داد! حتی آرزو ها رو هم به دست فراموشی داد! انگار که آرزوی سابق با زندگیه جدید تطابق نداشته باشد!

و از همون موقع ترس های من ریز و ریز شروع کردن به رشد! انقدر بی صدا که خودم هم متوجه نشدم. و شرایط و اطرافیان عزیزی که به جای کمک هر لحظه به جوونه ی ترس من، آب دادن. روز به روز من رو کوچیک تر کردن و درخت ترس هام رو بزرگتر!

واقعا تا قبل از یک ماه پیش فکر میکردم سال های دانشجوییم بهترین سال های عمرم بوده! خوب بوده اما بهترین نبوده! بهتر بگم من توی اون سال ها بهترین نبودم! نمیتونم بگم اون سال ها کلا به هدر رفته! اما.... اما... واقعیتش اینه که بخشی اش از دست رفته...

گفتن این حرفا تو 26 سالگی به نظر مسخره میاد. من دیگه انگیزه ای برای بیرون کشیدن اون آرزوی دفن شده ندارم....


 

اما یه آرزوی جدید دارم. که به نفعمه که هر چی زودتر به ترس هام غلبه کنم!

من باید یاد بگیرم که نزارم هیچ کس و هیچ چیز حواسمو از خودم و آینده ای که برای خودم در نظر گرفتم غافل کنه... چیزی که اغلب اتفاق می افته همینه!


 

*نوشتن این پست با صدای رعد و برق شدید و بارون تند تابستونی همراه بود! و بوی نم.... بوی بارون! آخ که چقدر مست کننده اس!

*نمیدونم ببخشمت یا نه! زخمی که با بودنت به من زدی، عمیق تر از چیزیه که فکر میکردم!

  • مداد رنگی

دخترانه

در راه

نظر (۴)

سلام
از تو حرکت از خدا برکت
رحمانیت حداوند همانطور که بر تمام هستی و کائنات گسترده است بر ما نیز همچنان تابیدن دارد
کافیست با توکل و حرکت در مسیر کمال، رحیمیت خداوندی نیز شامل حالمان گردد.
هر چند بهترین موهبت رضایت حضرتش است.
پاسخ:
پاسخ: سلام. ممنون از لطفتون. دعا کنید
  • چشم و جراغ
  • همراه می خواهیم لطفا سر بزنید...زود دیر می شود...
    چقد دلتنگ و دلگیرتررر میشم وقتی میبینم بعضی از قصه ها چقد شبیه همن ....

    پاسخ:
    پاسخ: من بر عکس! می فهمم زندگی همینه و باید باهاش کنار اومد :)
    ببخشی خودت راحتت تری

    پاسخ:
    پاسخ: بخشیدم!.... محض کلاس گذاشتن بود :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی