با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

سیانور

چهارشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۱۵ ق.ظ

یه روزی از روزا که با چهار تا وروجک زیر 10 سال تنها بودم، خیلی بیش از حد شلوغش کرده بودن. آخر نهار قرص ویتامین سیاه رنگم رو در آوردم که بخورم. قبل از خوردن به بچه ها نشونش دادم وگفتم: این سیانوره از بس که اذیتم کردید می خوام بخورم از شما و این زندگی راحت بشم!


 

یکیشون زیر لب گفت: بهتر! ما هم از دست تو خلاص میشیم میریم ایکس باکسمونو بازی میکنیم!

گفتم: ئه؟ اینجوریه؟ الان این قرص رو میخورم تا 5 دقیقه دیگه میمیرم. ببینم کی بعدش میتونه ایکس باکس بازی کنه!

و بعد قرص رو خودم.
اونا هم فوری ته مونده ی غذاشونو تموم کردن  همه با هم پریدن جلوی ساعت دیواری برای شمارش معکوس!

5 تا 60 ثانیه...

چهارتایی فریااااااااااااد میزدن:

60... 59 ... 58 ... 56 ... 55 .............

روده بر شده بودم ازخنده که چه علاقه و ذوق و شوقی برای مردن من دارند! بله!

در حال جمع و جور کردن ظرف ها و  میز بودم که فاطمه تذکر داد دقیقه ی آخره!

20 ... 18 ... 17 ... 16 ... 15 ...

10 ... 9 ... 8 ... 7 ... 6 ... 5 ... 4 ... 3 ... 2 ...

همین که دیدم اومده رو دو! پریدم روی کاناپه و ادای مریض ها رو در آوردم. و شروع کردم به وصیت:

توصیه من به شما اینه که حتما توی انتخابات شرکت کنید!!!!!!!!!

فاطمه گفت: به کی رای بدیم؟ گفتم: به هر کی که خودت صلاح میدونی!

بعد ادامه دادم: با هم مهربون باشید. اموال منو منصفانه بین خودتون تقسیم کنید.

همه گفتن: هههههه مگه تو چی داری؟

واقعا از چشم یه مشت جوجه ی پولدار من هیچی نداشتم! :)) گفتم:

 خوب موبایلمو میدم به شما. ولی نوبتی بازی کنید و عدالت رو فراموش نکنید عزیزانم!

داشتم حرف میزدم، حوصله شون سر رفت و گفتن: پس کی میمیری؟ بمیر دیگه! :))))))))

تو دلم گفتم: باشه می میرم. الان چشمامو که ببندم. اینا ببینن من مردم میرن پی کارشون و من میتونم نیم ساعت دراز بکشم.

چشمام رو بستم و سرم رو به کاناپه تکیه دادم و در همین خیالات واهی بودم که جسم سنگینی بر شکم تازه از نهار برگشته ی من وارد آمد!

با درد فراوان چشم های از حدقه در آمده، سرم را برگرداندم. دیدم بله! همه روانه ی شکم مبارک شدند به قصد سی پی آر!!!!!!!!!!! و فریاد میزنند:

مهدیه نمیر! :)))))))))))))))))))

نمیدونستم بخندم یا از درد گریه کنم. به سختی خودمو از زیر دست و پاشون کشیدم بیرونو به خودم گفتم: چی فکر میکردم چی شد! خواب؟ استراحت؟ عمرا!

و البته تا شب رفلاکس داشتم! و باز هم تصمیم گرفتم دیگر از این غلط ها نکنم!

یه بار دیگه که بازم باهاشون تنها بودم بعد نهار محمد حسین پرسید:مهدیه سیانورت کو؟

یه لبخند زورکی تحویلش دادم و تو دلم گفتم: من دیگه از این غلطا نمیکنم!  :D

  • مداد رنگی

شبه طنز

نظر (۳)


من خیلیییی از این خاطره تون خنده م گرفت
خیلی با لحن بامزه ای تعریف کردید
خیلی جالب بود

پاسخ:
پاسخ: ممنون :)
خیلی خوبه فقط پریدن روی شکمت. و تصمیم نگرفتن تو را به عنوان یه مرده تشریح کنند.

پاسخ:
پاسخ:
:)))))) فکر اینجاشو نکرده بودم
همین جوری تو حال فوق العاده بدم تو وبگردی چند ساعته رسیدم به این پست شما،اینقدر خندیدم که کلا حال بدم فراموش شد،ممنون یک دنیااااا :)

پاسخ:
پاسخ:
سلام شکر خدا که باعث خیر شدم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی