با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

"یک دفعه ای شد!"

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۴ ق.ظ

باز هم روزایی رسید که من پر بشم از پست هایی که در نوبت نوشتنند!


 

راستش تو دلم با خودم وعده کرده بودم که عقد بچه ها حتما پیششون باشم! و پیش خودم حدس زدم اول نوبت کیه؟ گفتم: اول... هدهد! دومی رو شک داشتم. بین پرستو و سیده! و آخری هم خودم! ولی سیده بعد از هدهد گوی سبقت را ربود و دوم شد! به طرز غیر منتظره ای!

دو دعوای اساسی در یک روز که چرا انقدر یک دفعه؟ چرا به من خبر ندادید؟ و به سیده که رسما گفتم: "آخه بابا کدوم خلی در عرض دو هفته پای سفره ی عقد می شینه که تو نشستی!" ولی خب حقیقتش اینه من همزمان نمیتونستم هر دو جا باشم! پس همون بهتر که خبر دار نشدم و به قول خودشان "یک دفعه ای شد!" تا باشد از این یک دفعه ای ها که خبر بدهند! :)

وقتی پرستو خبر عقد هدهد را داد با هول و هراس شدیدی به پرستو گفتم: " تو اینجوری عقد نکنی هاااااا! مثل آدمیزاد خبر بده! می خوام بیام و سر عقدت باشم! :d"

انقدر هول بودم که واقعا انتظار داشتم مثلا یک ساعت دیگه پای سفره عقد باشه و من خبر دار نشم! در این حد!

ولی خیلی خوشحالم! خیلی زیاد!

دوستای نازنینم! براتون آرزوی خوشبختی دارم و عاقبت بخیری خودتون و همسرانتون!

حالا دیگه باید با اونا بخونید: "ربنا هب لنا...." ;)

به خدا و حضرت زهرا می سپارمتون!


 


 

* به سیده می گم: "از بس منبر رفتی که آخرشم حاج آقا نصیبت شد! نکن این کارا رو!" انقدر سر به سرش گذاشتم که آخرش گفت: انشالله یه خوبش نصیب شما بشه! حسابی ترسیدم و گفتم: "نه تو رو خدا اشتباه کردم دیگه از این حرفا نمیزنم! حرفتو پس بگیر! زود باش" یادم افتاد که سری قبل که بچه های همسر حاج آقا رو سر این جریان اذیت می کردم یه خواستگار از نوع آخوند برام اومده بود که از قضا مادر راضی بود! کلی زنگ زدم حلالیت و اینا که من دیگه سر این جریان اذیتتون نمیکنم! حلالم کنید... آخه میگن از هر چی بترسی همون سرت میاد!

*سیده دومی بود که خبر داد! انقدر باورم نمیشد که صبر کردم مادرش از بیرون بیاد و از خودش بشنوم! و جمله ی جالبم: "خاله! جون مهدیه! سیده راست میگه؟؟؟ O..o" اونم گفت: جون مهدیه! و بعد شروع کرد به تعریف جریانات!

* پست مخصوص نیمه شعبان باشه طلب وبلاگم!

*این روزا آروم ترم! چون بیشتر وقتم رو گذاشتم برای کتاب های عقب افتاده! کتاب بهم آرامش میده و دیگه اینکه در حال حاضر انگیزه ی کافی و وافی برای شاغل شدن رو دارم! حسابییی پول احتیاج دارم! :))


 

  • مداد رنگی

استقلال

جمعه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۲، ۰۲:۰۳ ب.ظ

ازدواج گذشته از محدودیت هایی که ایجاد میکند مزایای زیادی هم دارد. وقتی برای خودم سبک و سنگین می کردم به این نتیجه می رسیدم که با وجود سختی هایی که دارد، می ارزد. کشف جنبه های دیگر از شخصیت خودم و حضور در شرایطی که تا به حال در آن نبودم، پخته تر شدن و کامل تر شدن و فداکاری و تجربه ی احساسات تازه، جذابیت هایی بود و هست که من را به ازدواج خوشبین میکند. علاوه بر این ها نیاز این روزهای من استقلال است که نه به طور کامل ولی شاید تا حدود زیادی با ازدواج میسر شود.

چند وقت پیش با خودم قرار گذاشتم که خواستگار بعدی که آمد دیگر سخت گیری نکنم. از تمامی معیار ها چند اساسی اش را جدا کردم و در دلم گفتم در این زمانه همین ها را هم داشته باشد برای من کافی است. به دوستان نیز سفارش فرمودم که " بابا جان! انقدر سخت نگیرید"

اما وقتی پای عمل وسط می آید من همان آدم سابقم با همان سخت گیری ها!

حالا چند وقتی است به فکر این افتادم که عطایش را به لقایش ببخشم و فقط به بزرگترین نیازم که همان استقلال است بپردازم! رسیدن به این استقلال برای آقا پسر ها بسیار بسیار بسیار ساده است! من که به عنوان دختر چند باری میان حرف های خانواده این مطلب را در قالب شوخی بیان کردم، عکس العمل جالبی دریافت نکردم. مخصوصا پدر تذکر جانانه ای به من داد که "دیگر از این حرف ها نشنوم" و همین جمله ی آرام او کافی بود که از خجالت آب شوم!

البته این آب شدن به معنای تسلیم نیست. گرچه دوست داشتم زود تر زندگی مستقل را شروع کنم اما خوب شاید چند سالی طول بکشد. مخصوصا که باید همه ی جنبه هایش را در نظر بگیرم! و اینکه سن من برای این کار هنوز خیلی کم است!

فعلا باید تحمل کرد.




 

* هر شهر روحیه ی خودش را دارد! باور نکردنی است. من روز به روز به روحیه ی چند سال پیشم نزدیک تر می شوم. در گذشته کور سوی امیدی به هجرت داشتم اما حالا...




 

  • مداد رنگی

دلیل متقن!!!

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۱، ۰۹:۳۷ ق.ظ

من: "تو چی شده که هنوز ازدواج نکردی؟"
دوستم: "خوب کسایی که اومدن دوست نداشتن خانمشون کار کنه یا درس بخونه."
من: "حالا درس خوندن خیلی مهمه...اما موردی نبوده که بیارزه به خاطرش قید کار کردن رو بزنی؟"
دوستم:"نه... مثلا از یکیشون پرسیدم دلیلتون چیه که نمی خواین خانمتون کار کنه؟ اونم گفت به خاطر اینکه از نیمرو خوردن خسته شدم!!!! آخه به اینم میگن دلیل! حداقل نگفت از روی غیرت! نمیتونم اجازه بدم!!!!"

 

من متعجب از این حرف دوستم که چه ایرادی به طرف گرفته! اصلا نتونستم حرف بزنم! به نظرم از یه امام صادقی بعید بود این حرف و این دلیل!
برای طیبه تعریف کردم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: آخی! بیچاره... (منظورش به پسره بود که از بس نیمرو خورده، عقل از سرش پریده و نفهمیده تو مراسم خواستگاری چه سوتی ای داده!)

به این میگن دو عکس العمل کاملا متفاوت!

خیلی دوست دارم تجربیات فراوانم!!! در زمینه ازدواج* رو توی وبلاگ بنویسم... انشالله هر چند وقت یه بار این کار رو انجام میدم.


بعد نوشت:
*بهتره بگم قبل از ازدواج...

 

  • مداد رنگی