با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

چشم های غمگین من

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ب.ظ

+ یکی بهش گفته یه غمی تو چشم های منه... بگرد ببین چیه...

_ فهمید که اون غم از کجاست؟ فهمیدی؟

+ اوهوم... غم من تنهایی بود...

_ فکر کنم چشم های منم غمگینه

+ تو خیلی از من بدتری

  • مداد رنگی

که عشق آسان نمود اول...

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۴۴ ق.ظ

چند بار نوشتم و هر بار شد اونی که نباید! بعد از چندین روز امشب دیگه به این نتیجه رسیدم باقی دلایل تنهایی خیلی قابل گفتن نیست، بعضی دلایل یه جورِ خاله زنک طورِ مسخره ای هستن که ترجیح میدم واردش نشم. همین که ازش بگی وارد چرخه اش شدی... چرخه حرف و حرف و حرف... ترجیح میدی از همون یکی گوشت در کنی...
یه سری دلایل هم گفتنش نا شکری میشه... با فاطمه راحت ازش حرف میزنم و به زمین و زمان فحش میدم، میگم پشیمونم... اما اون میدونه این حرفا از شدت عصبانیت منه، نه از ته قلبم... 
من انتخابش کردم و تا آخر عمرم تاوانش رو میدم... هر چی باشه... هر چی برام بخواد...
من تلاشمو میکنم و ازش میخوام راه رو برام باز کنه...
کمی آسون بگیره که نشکنم
همین

 

پ.ن. نمایش انیمیشن "اگه اسمشو ببرم تو گوگل پیدا میشه" نمکی شد بر زخم هام...
و بال پرنده آرزوهای ذهن من همچنان بسته...

  • مداد رنگی

هیچ!

سه شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۷:۴۰ ب.ظ

لازم نیست دوباره بگم که من احساس تنهایی میکنم، قبل تر اینجا و اینجا مفصل توضیح دادم. گرچه توضیح دادنی نیست حس کردنیه... 

اینجا میخوام از یکی از دلایل رونمایی! کنم... فقط برای اینکه ثبت بشه و هیچ وقت یادم نره...

یکی از مهم ترین دلیل احساس تنهایی من اینه که من با خودم خیلی بی رحمم. من برای همه مهربون ترین آدم دنیا هستم و بی رحم ترین آدم دنیا با خودم...

من وقتی تنها میشم با یه منِ بدجنس روبرو میشم. منی که با همه ی دنیا خوبه و تمام بد جنسی هاش رو جمع کرده برای وقتی که با من تنهاست، منی که مدام تو ذهن من می کوبه: تو بدی، تو موفق نیستی،  تو زشتی، تو نا مرتبی، تو تنبلی، تو کار نمیکنی، تو کتاب نمیخونی...

نه فقط اینها... نه اینکه بگه تو زشتی... میگه تو زشت ترین آدم روی زمین هستی، تو هیچ وقت موفق نمیشی. تو هیچی نیستی، هیچی نمیشی...

جمله های منِ بدجنس مثل یه پتک مطلق تو سر من می کوبه، بدون بندی، تبصره ای... بدون روزنه ای برای فرار...

من آدمی هستم که همه باهام راحتن. همه قبول دارن من آدم مثبت نگری هستم اما من با خودم منفی ترین آدم دنیام... اینکه من از کسی ناراحت نمیشم تا یه سنی از روح بزرگم بود و بخشش بالایی که داشتم، از یه جایی به بعد به خاطر اینه که حق ناراحت شدن برای خودم قائل نیستم... منِ بدجنس مدام تو گوشم میگه: تو!؟ کم مقدار ترین آدم دنیا!؟ چطور جرات کردی ناراحت بشی؟ اصلا تو کی هستی که بخوای ناراحت بشی؟ تو چی هستی؟ تو هیچی نیستی! تو هیچی نیستی...

من بدجنس همیشه منو بی رحمانه با بقیه مقایسه میکنه و موفقیت هاشونو تو سرم میکوبه...

وقتی کسی از من تعریف کنه، منِ بدجنس بالاترین حالت تدافعی رو به خودش میگیره! اگه کسی بگه کارت خوبه، منِ بدجنس تو گوشم میگه: خودت که خودتو میشناسی ... تو هیچی نیستی! این تعریف ها رو باور نکن. وقتی تو مهمونی بگن تو از همه خوشگلتر شدی، چقدر آرایشت بهت اومده! منِ بدجنس گوشام رو می گیره و میگه گوش نده: تو همونی هستی که بارها بهت گفتن زشتی! نه یه بار نه دوبار صد بار... تو هم بهتره باور کنی زشتی... تو زشت ترینی، بد تیپ ترینی، نا مرتب ترینی، اُمُل ترینی... 

وقتی کار نمیکنم منِ بدجنس میگه تو تنبل ترینی! وقتی کار میکنم میگه تو هرچقدر کار کنی بازم هیچی نمیشی. وقتی کتاب نمی خونم میگه تو بی فرهنگ ترین آدم دنیایی، وقتی میخونم میگه این خوندن ها هیچ فایده ای نداره چیزی به هیچ بودنت اضافه نمیکنه...

تو! تو! تو.... هر چی بدیه دنیاست مال توئه... فقط تو!

 

اینکه تو این چند سال چه بلایی سرم اومده... اینکه چه بلایی سرم آوردن... اینکه از کجا شروع شد بماند... منِ بدجنسِ من دوست داره تمام تقصیر ها رو گردن من بندازه و هیچ اشاره ای به کسی نکنه... اما از قضا این یه بار رو منِ بدجنس درست میگه... این من بودم که اجازه تحقیر به دیگران دادم. وقتی بهم گفته می شد تو زشتی  سرش داد نمیزدم. خودم هم می پذیرفتم. من بودم که اجازه می دادم دیگران راحت بهم بگن تو نمیتونی. این من بودم وقتی که دنبال کاری که دوست داشتم می رفتم اگر کسی تو ذوقم میزد کار رو رها می کردم.

 

حالا قضاوت با شما... کدوم آدمی دوست داره با این منِ بدجنس تنها باشه؟ تنها بشه که سرکوفت بخوره؟ تنها بشه که تحقیرش کنه؟ تنها بشه که بزنه تو سرش؟ هر کسی باشه دوست داره از این من بدجنس فرار کنه ... منم دوست دارم فرار کنم. برم پیش کسی که دوستم داشته باشه،  برم پیش کسی که تو صورتم چنگ نندازه، باهام مهربون باشه، آرومم کنه، کمکم کنه...

اینه که دوست دارم با آدمای مهربون باشم. دوستای مهربون کنارم باشن...

برای همینه که وقتی کسی نیست منِ بدجنس منو تو تنهایی هام خفه می کنه... میکشه... نابود میکنه...

 

 

 

پ.ن. امیدوارم آهِ من کسی رو نگیره... چون دوست ندارم وقتی برای التماس و حلالیت پیشم میان مجبور باشم روی نحسشون رو دوباره ببینم. همون طور که یه بار مجبور شدم. آه که نمیشه از همه فرار کرد...

پ.ن.2 منِ بدجنس  تو کتابی که خوندم یه اسم دیگه داره، به دلایلی اینجا از اون اسم استفاده نکردم.

پ.ن.3 من واقعی این روزها فقط دست و پا میزنه که غرق نشه، خفه نشه... امیدوارم خدا کمکش کنه و موفق بشه...

پ.ن.4 فکر کنم باید برم سراغ اون کتاب خاک خورده... شاید کمکم کنه ... 

پ.ن.5 تمام رویاهام فرو ریخت... میخوام رویایی بسازم که توش به هیچ کسی احتیاج نباشه. رویایی که من و خودم خوب و خوش با هم زندگی کنیم و دنبال دوست جدید نگردیم...

  • مداد رنگی

رویاهای گس

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳، ۰۸:۲۸ ب.ظ

علت* احساس تنهایی م (مون) رو پیدا کردم. همین که پیداش کنی کم کم سعی میکنی باهاش کنار بیای. یه زندگی مسالمت آمیز بدون درگیری. وقتی پیداش کنی دنبال راه های جدید میگردی برای شاد زندگی کردن. تمام راه هایی رو که بهشون دل بسته بودی و نتیجه نداده بود رو میزاری کنار...


فقط به این فکر میکنم که کاش میشد زندگی رو جلو برد...
اندازه ی پنج سال... هفت سال...
رسوند به وقتی که بشه رویاهای امروز رو عملی کرد و از این برزخ در اومد
حالا من به آینده ای فکر میکنم که میتونم از تصورش لبخند بزنم
امید مثل یه نور باریک از یه سوراخ کوچیک پیدا شده
و من به راه هایی فکر میکنم که بشه با تمام سختی ها از زندگی لذت برد.



پ.ن. گول بخور

*شاید یه بار نوشتمش...

  • مداد رنگی

بدون او...

دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۳۵ ب.ظ

گاهی دلت میخواهد یک جمله ساده بگویی؛

"من رفتم خداحافظ"

یک نگاه پشت سرت می اندازی که ببینی اصلا کسی منتظر خداحافظی تو هست؟

نه

همان طور که کسی منتظر سلام‌َت نبود

مثل همیشه یک نگاه به ماه می‌اندازی

بدون هیچ سلامی

بدون هیچ خداحافظی

آرام راه خودت را می‌روی

  • مداد رنگی

هجوم سایه های ترسناک تنهایی

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ

چند روز نبودن در پلاس کافی بود که تمام زخم های چرکی تنهایی ام دوباره سر باز کند. تمام دیروز را گریه کردم. از اول تا آخرش را... 
دو سال از فارغ التحصیلی میگذرد و من حالم روز به روز بدتر و وخیم تر می شود. از اوایل امسال بود که برای رهایی از همین تنهایی ساعت پلاسم را بیشتر کردم. مخاطبینم مشخص بود. دخترانی شبیه خودم. تجربه ی دوستی با متاهل ها به من آموخته بود نباید رویشان حساب کرد. جز زخم دل چیزی برای آدم باقی نمی گذارند. برای همین کم کم حلقه ای خاص پیدا کردم از دخترانی با شرایط خودم. بودنشان مایه ی آرامش بود. اما باز هم روابط کیفیت دلخواه را نداشتند. به همین خاطر به کمیت پناه بردم برای جبران کیفیت، دوستان بیشتر و بیشتر اما فایده نداشت و اصلا فایده ندارد. دوستی های اینترنتی دیگر نمیچسبد. دوستی های اینترنتی به دختر شانزده ساله ای می چسبید که هنوز طعم صحبت با آدم های مختلف را نچشیده بود. برای منی که دیگر عادت کردم خیره شوم در چشم دوستانم. دستشان را بگیرم. بغلشان کنم. در آغوششان آرام شوم. دیگر خیره شدن به صفحه مانیتور جواب نمیدهد.
فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند.
این دو سال از تنهایی فرار کردم. هر بار سرم را به جایی گرم کردم. ترسیدم این تنهایی نابودم کند، متلاشی و پاره پاره ام کند. هنوز هم می ترسم. این بار اما فکری به سرم زده است. این فکر راه حلی برای رهایی از تنهایی نیست. حقیقتش هیچ راه حلی برایش سراغ ندارم. به این نتیجه رسیده ام که تنهایی بخش بزرگی از تمام انسان ها را از آن خود کرده و من تنها موجودِ تنها در این عالم نیستم. درد من اما عمیق تر از این حرفاست که خودم را با این توجیهات گول بزنم. اما شاید بشود این درد را به فرصتی تبدیل کرد. همین دردی که دارد مرا به معنای واقعی کلمه خفه می کند، می کشد. همین درد مشترک شاید بتواند مرا کمی به او نزدیک کند. شاید تنهایی راه من است برای شروع بودن در کنارش. 
دیگر نباید از مردن و خفه شدن بترسم، میروم که در درد ها و  تنهایی ها غرق شوم.

.

 

.

.

پ.ن.1 امسال هم در مرگ پاییز عزادار شدم...
پ.ن.2 برای پرستو و مادرش دعا کنید.

  • مداد رنگی

صدایم نکن

جمعه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۴:۰۱ ق.ظ

صدایم نکن
سراغم را نگیر
میخواهم دور باشم، خیلی دور
روزگاری کنار تو بودن آرزویم بود و نشد
شاید اگر آرزویم عکس شود، نتیجه هم عکس شود
میروم
تنها
مرا بیرون نکش از تنهایی ها
بگذار مضطر شوم
بگذار کارد ها به استخوانم برسند
شاید بعدش فرجی در کار باشد
خدای تو خدای منم هست
خدای خوب من همان خدای خوب توست...


  • مداد رنگی

به فاصله ها لعنت!

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۱۰ ق.ظ

با عقد پرستو و خدیجه که تقریبا همزمان بود زندگیم کمی تغییر کرد. من غمگین تر شدم. چون هر چه به اطراف خودم نگاه می کردم، می دیدم همه ازدواج کردن. یه جور احساس غربت داشتم. از تصور زندگی هاشون حالم بد می شد. وقتی اتفاقی زوج جوونی تو خیابون می دیدم اعصابم خورد می شد و سرم رو بر می گردوندم.

راستش اول فکر میکردم چون منم دلم میخواد ازدواج کنم اینجوری شدم. خب اینکه طبیعیه، همه ی جوونای هم سن و سال من چه دختر و چه پسر دوست دارن ازدواج کنن. مخصوصا اگه دختر باشن خوب کمی بیشتر! به دلایلی که قبل تر گفتم. واسه همین از وقتی این دو تا دوست من عقد کردن بهشون زنگ نزدم جز یه بار اجباری، اونم برای تبریک. نمیخواستم چیزی از متاهل شدنشون بشنوم. چند باری پرستو خودش زنگ زد و حال و احوال کرد و قاطی حرفاش از همسرش گفت. و بازم حالم بد شد.

تصمیم گرفتم واسه عقد پرستو به اصفهان نرم. با خودم گفتم میرم و عشقشونو می بینم و از اینکه من هنوز ازدواج نکردم حالم بد میشه!!! اصلا یه جوون عذب رو چه به معاشرت با متاهل ها! اونم این همه متاهل به تعداد بالا! میرم از راه به در میشم اون وقت نمیشه جمعم کرد cheeky

بهش گفتم نمیام و اونم با غم خاصی قبول کرد. هر چی به تاریخ مراسم نزدیک تر می شدیم بی تاب تر می شدم. آخرش دلم طاقت نیاورد. خرید یه بلیط اینترنتی و حرکت! ساعت حرکتم طوری بود که به ساعت آخر مراسم می رسیدم اما رفتم که غافلگیرش کنم. من مهم نبودم که چی میشدم، مهم اون بود که خوشحال بشه و شد. از ترمینال مستقیم رفتم به سالن عروسی. وقتی تو لباس سفید عروسی دیدمش باورم نمی شد این همون پرستوی خودمون باشه. رفتم جلو... می لرزیدم. بغلش کردم و می لرزیدم.. زانو هام سست شده بود. طوری که هر لحظه میترسیدم دیگه منو نگه نداره و من بیفتم زمین. با خودم گفتم تو دیگه چرا می لرزی؟ تو که خبر داشتی قراره ببینیش! اون باید بلرزه و می لرزید. حسابی شوکه شده بود. مادرش خواهرش خاله دخترخاله هاش همه از رسیدن ناگهانی من، شوکه شده بودن. الناز اسطوره ی بی خیالی گریه اش گرفته بود.
و دست آخر من به 45 دقیقه ی آخر مراسم رسیدم! دست و جیغ و هورا به همراه گیلیلیلیلی کِل مبارک باد! و عروس کشان و این حرفا...winksmiley

 

دسته گل عروسی پرستو

 

فردای روز عقد با پرستو رفتیم بیرون که لباس رو پس بدیم و برای خنچه ی داماد وسایل مورد نیاز رو کرایه کنیم. خرید مختصری هم داشتیم که به میدون امام رفتیم و بعدم سریع به خانه برگشتیم. تمام مدتی که من با پرستو بودم و خودش و همسرش رو دیدم فهمیدم این مدت راجع به خودم و احساسم اشتباه فکر میکردم! فکر حسادت من به دوستام بابت ازدواجشون واقعا اشتباه و مسخره بود. چه جالبه که گاهی آدم نمیتونه احساس خودش رو هم تشخیص بده. من در واقع از اینکه فکر میکردم با ازدواج دوستام، بیشتر ازشون دور شدم ناراحت بودم. باید صادقانه اعتراف کنم که به همسر پرستو درست و حسابی تبریک نگفتم. میل چندانی نداشتم با کسی که پرستوی من رو دزدیده بود هم کلام بشم! کاملا نا خود آگاه اینجوری بودم.  بدون برنامه ی قبلی. نسبت به همسر هدهد هم همین احساس بی تفاوتی رو دارم. وقتی سیده پشت تلفن مدام از تغییر زندگیش حرف میزنه حالم بد میشه.

انگار نمیخوام باور کنم همه چیز گذشته و ما دیگه از هم دور شدیم. نمیخوام قبول کنم اونا دیگه مال من نیستن! با قبول نکردنش فقط دارم خودم رو اذیت میکنم. خیلی سخته خیره شدن به نقشه ی ایران و این جمله رو تکرار کردن: "لعنت... به فاصله ها لعنت!" زندگی رو اینطوری گذروندن سخته!

 

 

 

*دوستای گلم اینا رو نگفتم شما رو هم ناراحت کنم. به هر حال این رسم زندگیه... برای همتون آرزوی خوشبختی دارم. نیاد اون روزی که همسراتون دست از پا خطا کنن و شما رو اذیت کنن که من می دونم و اونا! بهتره از الان حواسشون جمع باشه laugh

*این پست چند تا پست تکمیلی داره. اگه فرصتی شد!

* از دوستای اصفهانی معذرت میخوام که فرصت نشد به دیدنشون برم. مخصوصا مهر و رزیتای عزیز... من فقط 24 ساعت تو اصفهان بودم. چون خیلی بی برنامه ریزی و یه هویی اومدم و چند تا کارم داشتم که باید فوری بر میگشتم. خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید.

*روز زن و روز مادر رو به همه ی دوستان عزیز تبریک میگم. ان شالله بتونم یکی از پستای تکمیلی رو که به همین موضوع مربوط میشه رو بنویسم امشب.

 

بعد نوشت: *دوستان عزیز مثل اینکه قسمت آخر متن رو خوب نخوندن! من اونجا نوشتم فهمیدم احساسم اشتباه بوده و ناراحتیم از دور شدن دوستامه نه از ازدواج نکردنِ خودم!:)

*همین ماجرا از زبان پرستو :)

  • مداد رنگی

احساس خفه کننده ی تنهایی

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۴۳ ب.ظ

تنها بودن خیلی سخته...
تنها موندن واقعا سخته...
خیلی وقته با این احساس سر و کله می زنم.
احساسی که منو تا مرز خفگی می رسونه. احساسی که توصیفش سخته... شاید احساسِ کسی که تو یه کویر بی آب و علف گم شده و هر چی می گرده جایی رو غیر از سراب پیدا نمی کنه. احساس کسی که توی چاه افتاده و هیچ کس از زنده موندنش خبر نداره. یا کسی که ته اقیانوسه و هیچ کس صداش رو نمیشنوه.
احساس انتظار و انتظار... انتظار دستِ یه ناجی! که به طرفت دراز بشه...
احساس خواستن یه آغوش گرم که توش گم بشی و اشک بریزی... بدون هیچ سوال و نگرانی...
احساس خواستن یه پناهگاه امن!

این احساس تنهایی ای که من دارم خیلی غیر طبیعی و اغراق شده اس!
شرایطم همیشه همین طور بوده. همیشه چیزایی داشتم که نتونم به کسی بگم. همیشه تنها فکر کردم. همیشه تنها تصمیم گرفتم. هیچ وقت مسائل اساسی زندگیم رو با کسی در میون نذاشتم. اعتراف می کنم که حتی به بچه های اتاق 206 هم نگفتم!
اعترافی که احتمالا باعث تعجبشون میشه اما حقیقت داره! دوست های اینترنتی هم همین طور!
می خوام بگم چیز زیادی تو زندگی ام تغییر نکرده... من همیشه آدمی بودم که در موارد خاص درد دل می کردم و باقی مسائل را تنهایی پیش می بردم.
اما حالا گیج گیجم...
خودم هم تعجب میکنم از این رنجی که می کشم.
همه ی این حس ها بی معنیه وقتی "خدا هست!" آره "خدا هست"... پس من چرا اینجوری ام؟
احساس بد بختی میکنم. واقعا هم بدبخته کسی که با وجود خدا احساس تنهایی کنه!
تنهایی به نظرم بدترین حس دنیاست و کسی که این احساس رو داره بدبخت ترین آدم روی کره ی خاکی!
احساس تنهایی مساوی است با بی خدایی...

 

خدایا تنهایی هام رو جز با خودت پر نکن. انقدر منو تنها نگه دار که چشمای کورم قادر به دیدنت بشه.
من هیچ کس و هیچ چیز رو نمی خوام. فقط "تو" برای همه عمرم کافی هستی...
خواهش میکنم تنهام نزار... دنیایِ بی تو، خیلی دنیای وحشتناکیه!

 

 

*نباید تو چاله زندگی کنی فقط به خاطر اینکه از تو چاه افتادن می ترسی!

  • مداد رنگی

برف شادی

سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ب.ظ

زمستان است و برف و تک نوازی های پیانو...

نوشته ام را با این جمله شروع کردم. وقتی ذهنم دنبال جایی می گشت برای خالی شدن و فقط یک دفترچه همراهم بود.

مردم دختری را می دیدند که در اتوبوس نشسته و تند تند چیز می نویسد. خط می زند. فلش می کشد.

با خودم گفتم می نویسم و بعد در وبلاگ پیاده می کنم. اما حالا نمی خواهم بنویسمش!

شاید چون چیز بهتری برای نوشتن دارم.

برف بازی یک نفره...

نرسیده به مقصد، یک ایستگاه زودتر پیاده شدم. مسیر پرتی تا محل کارم هست که اسمش را نمی شود "میان بر" گذاشت چون راه دور تر می شود اما با اینکه راه دور می شود خلوت است و دنج. کسی را ندیدم از آنجا عبور کند. و من عاشق مکان های خلوت و ساکت  هستم!

امروز از همان جا آمدم. راهی باریک بین درختان کنار اتوبان که در نهایت به کوچه پس کوچه های "از ما بهتران" و خانه های مجلل و گران قیمت ختم می شود.

از رد پاهایی که روی برف 20 سانتی متری مانده بود پیدا بود که من تنها کسی نیستم که از آنجا عبور می کنم.

برف های دست نخورده و نرم و سفید، خیلی وسوسه انگیز بودند. اطراف را نگاه کردم کسی نبود...

اول یه گلوله برف درست کردم و شروع کردم به خوردن! رسم معمول هر ساله ام!

کم کم به سرم زد، از پخش کردن برف در آسمان گرفته تا پرت کردن گوله برفی.... تند دویدن میان برف ها و خندیدن.... کشیدن شاخه های درختان و خالی کردن تمام برفش روی سر خودم ... همه کاری انجام دادم غیر از غلت خوردن، که آن هم به ذهنم نرسید! شاید اگر وسوسه اش پیش می آمد غلت هم می خوردم!

برف بازی خوش گذشت حتی تنهایی...

وقتی رسیدم شرکت صدایم در نمی آمد و گلویم خس خس می کرد.

همه هم از سرفه های من قیافه ی "آخی... طفلی... چقدر سرفه می کنه!" گرفته بودند.

به روی خودم نیاوردم که چه کاراهایی کردم. چند چای داغ و دو قرص... و الان بهترم شکر خدا...

 

* خدایا شکرت که برف رو آفریدی! و اندازه آفریدی!

* امروز گوشیم خاموش شده بود و دوربینم همراهم نبود که از اون راه پرت عکس بگیرم. اگر شد فردا!

* از تفریح های من نگاه کردن به زمین های تاریک مسیر متروی تهران کرجه! جوری که با چادرم، جلوی نور داخل مترو می گیرم تا بهتر بتونم بیرون رو ببینم. امشب تمام وقت همین طور بودم. یه چیز جالب دیدم ساعت 9 شب ... آدمایی که توی این برف سنگین رفته بودن چیتگر و آتیش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن. منم خیلی دلم خواست!

* برج میلاد هم امروز خیلی قشنگ بود!

*برف شادی: هم زمان شدن برف و یک اتفاق خیلی خوب! که ان شا الله به زودی رو نمایی خواهد شد! :)

  • مداد رنگی