با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تولد» ثبت شده است

دانه‌های مهربانی

جمعه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۲۴ ب.ظ

حدود سوم، چهارم بهمن بود که هدهد دو تا عکس برام فرستاد. عکس دو تا شال گردن با دو مدل متفاوت...
به من گفت: میخوام یه شال ببافم به نظرت کدوم مدل بهتره؟
من از مدل دکمه دار خوشم اومده بود، ولی بهش گفتم: هر دو تاشو بباف و تیپ بزن :)  
_ به نظرت چه رنگی باشه خوبه؟
_ چون بافتش طرح داره بهتره تک رنگ روشن باشه. مدلش طوریه که با سایه ها بازی کنه قشنگ تر میشه...
_ تو رنگش شک دارم، تو باشی سبز آبی میگیری؟
_ آره سبز آبی خیلی قشنگه ! :)


چند روزی کم پیدا بود..
ازش پرسیدم:  کجایی نیستی؟
_ درگیر بافتن یه شالم. همه وقتمو گرفته!
تشویقش کردم: آفرین خوب کاری میکنی... :)
 

یه روزی از همین روزا بود که اومد گفت: میخوام یه بسته پست کنم برای یکی از آشناها آدرس درست و حسابی نداره. میشه به آدرس تو بفرستم بیاد از تو بگیره؟
گفتم: باشه. بفرست. 
فکر کردم برای همون دوست شوهرش می خوان چیزی بفرستن... شب رسیدم خونه، بسته رسیده بود... مامانم فکر کرده بود مال منه و بازش کرده بود :) گفتم: مامان این مال من نبود!! چرا بازش کردی؟! مامان گفت: فعلا که کادوئه تولد تو توشه با یه نامه!!! 

...

 

عکس شال گردن

 

دست خط او...

...

کامواها را یکی یکی با محبت گشتم و انتخاب کردم و دانه دانه اش را با یاد تو بافتم...

تولدت مبارک ...

...


شوکه شده بودم. فکرشم نمیکردم شال رو برای من می بافته و همه این ها نقشه بوده برای غافلگیری من :) زنگ زدم بهش و کلی جیغ جیغ که این چه کاری بود کردی؟ و کلی تشکر...
همون لحظه پوشیدمش رفتم بیرون. بو میکردم و به سینه فشارش میدادم. انگشت های عزیزم به دانه دانه هایش خورده! یاد روزهایی که دست هایش، خودش، به من نزدیک بودند و حالا دو سال و سه ماهه که از اون روز می گذره و من تو این مدت حتی یک بار هم ندیدمش! 

دلم براش تنگ میشه... خیلی تنگ! اما با شالی که برام بافته آرومم... وقتی به دونه ها و رج ها و بافت هنرمندانه اش خیره میشم احساس آرامش میکنم... اینکه کسی هست از راه دور که به فکرمه. منو فراموش نکرده...

الهی شکر...

 


پ.ن. خانواده و دوستان خیلی به یادم بودن ... واقعا تو این هفته ای که گذشت انگاری قلبم سبک تر شده. از حضور کسایی که به یادم بودن خوشحالم و مدام خدا رو شکر می‌کنم... الحمدالله رب العالمین...

  • مداد رنگی

27 سالگی

جمعه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۳، ۰۹:۴۶ ب.ظ

خب تا دهم نشده یازدهم پست تولد بزارم ... به چشم و چراغ قول دادم وبلاگو خوشحال کنم :)

همین دیگه، من خوشحالم الان... چیز دیگه ای باید بگم؟

مثلا از این پستای فلسفی 27 سالگی و اینا ؟ :دی یه چیزایی نوشتم اما ترجیح میدم انتشار ندم...

فعلا که همه چی آرومه... من خیلی خوشحالم...

  • مداد رنگی

من خوبم

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۱۲ ق.ظ

حالم خوبه. 

گرچه نوشتن هم چنان سخته. شاید هم پیاده کردن نوشته های ذهنی سخته

همونایی که اغلب توی راه و توی مترو نوشته میشن و وقتی به خونه می رسم جونی برای نوشتنشون باقی نمی مونه.

دیروز تولدم بود. کادو هایی که گرفتم. دوستایی که تولدمو یادشون بود و یا حتی یادشون نبود کلی بهم امید و انگیزه دادن.

حالم بهتره... به قول یکی از دوستان تولد یه شروع دوباره اس. منم تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم. اول از خودم.

سعی میکنم یه جوری برنامه ریزی کنم که بیشتر به وبلاگم برسم. واقعا خیلی وقتا دلم برای خودم تنگ میشه 

  • مداد رنگی

تولد

يكشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۰۰ ق.ظ

برادر 22 سالش شد. یادم میاد وقتی که خییییلی کوچیک بودیم و می خواستم سرشو گرم کنم براش کتاب داستان می خوندم با تغییر صدا! سه تا صدا بلد بودم. صدای زن (صدای نازک تر از صدای خودم) صدای مرد (کلفت تر از صدای خودم) صدای خروسی :)) (که به طرز خروس واری از ته هنجره می اومد!). با صدای خودم می شد 4 تا (صدای خودم معمولا در نقش راوی بود. با بقیه دیالوگ میگفتم). با این کارم میتونستم آروم نگهش دارم و کتاب داستان های تکراری رو از تکراری بودن خارج کنم. انقدر خوشش می اومد که از جاش تکون نمی خورد...

 

بابا میگه بچه که بودم خواهر خوبی براش بودم. راست میگه... من مدام نگرانش بودم که گریه نکنه بلایی سرش نیاد. در حد خودم ازش مراقبت میکردم. دو سال پیش تو آلبوم عکس عمو رضا اینا یه عکس پیدا کردیم که سند همین بحثه. دو تایی جلوی دوربین ایستادیم که عکس بگیریم. من 6 ساله و برادر 2 ساله. که اون شروع میکنه به گریه و من با چهره ای نگران می خوام آرومش کنم :))
اما راستش... پسرا که بزرگ میشن کنار اومدن باهاشون سخت میشه. یعنی شاید قلقشون* عوض میشه. حتی اگه کوچیک تر از تو باشن بازم مردن. نباید کاری کنی که به مردونگیشون بر بخوره. باید یه جوری رفتار کنی که بدونه هر چی اون میگه داره انجام میشه. البته با تلاش زیاد و صحبت شاید بشه نظرشو عوض کرد. اما باید جوری رفتار کنیم که فکر کنه بازم خواست خودش بوده که نظرش عوض شده :) غیر از این باشه به بحث و جدل میکشه.
یکی از دغدغه های این چند ساله من نحوه ی ارتباط گیری با برادرمه. و اعتراف میکنم تا حالا موفق نبودم.
واقعا خدا کمک کنه. من که نمیتونم از پسش بر بیام.

 

*املاش درسته؟ :)

  • مداد رنگی

تولد پاکی...

پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۱، ۰۶:۰۵ ب.ظ

وای که چقدر این چند روز خوب بود! یادم نمیاد سالی شده باشه انقدر برای تولدم خوشحال شدم باشم! شب قبلش رفتم بیرون برای جشن عطیه خرید کنم... وقتی برگشتم با صحنه ای بس عجیب رو برو شدم! بابا اینا کیک و شام گرفته بودن! اصلا انتظارشو نداشتم! واقعا غافلگیر شدم. همه کلی خوشحال جشن گرفتیم. منم مثل بچه ها مدام دست میزدمو ذوق می کردم! مستنداتش موجوده... بابام این فیلمو میبینن کلی میخندن!  من مثل بچه های کیک ندیده شده بودم که بعد از فوت کردن شمع خودشون از همه بیشتر دست میزنن!!!!! اصلا یه اوضاعی!
اولین کسایی هم که تو همون شب اسمس تبریک دادن پرستو و سیده و هدهد بودن.

روز تولدم اصلا انگار من نبودم! واقعا تو آسمونا بودم... رو ابرا بالا پاببن می پریدم! مصادف شدن تولدم با میلاد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) و تولد عطیه و یه جشن بی نظیر شادیم رو چند برابر کرده بود! از همه مهم تر اون جشنه بود! من انگار از نو متولد شده باشم... حس نوزادی رو داشتم که تازه به دنیا اومده! این احساس وقتی بیشتر شد که یکی از دوستای مجازی عکس یه پستونک!!! رو برام کادو فرستاد!!!!!!
تمام روز صدای اسمس و نوتیف گوشیم می اومد که خبر می داد دوستای حقیقی و  اهالی مجازستانی یادشونه امروز روز تولد منه! خلاصه خیلی خیلی خوب بود. یه روز به یاد ماندنی که هیچ وقت هیچ وقت فراموش نمی کنم.
خداییشم بعد از چندین سال چسبید! حسابی ام چسبید!آخرین تولدی که خوشحال بودم بر می گرده به سال ۸۶ که دقیقا تو روز تولدم خبر قبولی کنکورم هم اومد.

خدا رو شکر...
خدایا نزار نعمت هایی که بهمون می بخشی رو از دست بدیم! مراقبمون باش... همیشه!


*از بین هدایای مجازی بهترین نمره رو به اردیبهشت میدم که واقعا غافلگیر شدم!
** از مینا جون و همه دوستانی که اینجا و جاهای دیگه تبریک گفتن تشکر می کنم! ایشالا عروسیتون جبران کنم!
*** از دیشب که اومدم خونه همین جور دارم تایپ میکنم! دیگه داداشم داره ادای تایپ کردنمو در میاره!!! برم تا کار دست خودم ندادم....

  • مداد رنگی

تقدیم به دوست عزیزم و همه ی فرزندان شهدا...

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۵۴ ق.ظ

- گنجشک ناز و زیبا
که می پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک
دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی
بابام رو تو ندیدی

- دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره ها رفت
یواش و بی صدا رفت

 

- ستاره آی ستاره
پولک ابر پاره
خاموشی یا می تابی؟
بیداری یا که خوابی؟
به من بگو وقتی که خواب نبودی
بابام رو تو ندیدی

- دیدمش از اینجا رفت
اون بالا بالاها رفت
از اون طرف از اون راه
رفته به خونه ماه

- ماه سفید تنها
که هستی پشت ابرا
نقره نشون کهکشون
چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی
بابام رو تو ندیدی

- همین جا پیش من بود
نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت
بابات پیش خدا رفت

- خدا که مهربونه
پیش بابام می مونه
گریه نمی کنم من
که شاد نباشه دشمن

لینک دانلود آهنگ
منبع: قارچی به نام آرمانشهر
به علت مسدود بودن منبع برای آسایش دوستان قسمتی از مطلب آرمانشهر را می گذارم:

(متولدین قبل از سالهای ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ خوب به یاد دارند که اگر اشتباه نکنم از زمستان سال ۱۳۶۶ (و شاید قبل تر از آن) تا ماهها بعد،‌ ترانه کودکانه «بابام رو تو ندیدی»، بارها در برنامه های کودکِ تلویزیون پخش می شد. می گویم زمستان ۱۳۶۶، چون خوب به خاطر دارم که این ترانه در ایام موشک باران تهران که منجر به چند ماه تعطیلی مدارس در تهران شد،‌ از تلویزیون پخش می شد. در آن زمان،‌ کلاس دوم دبستان را می گذراندم.)
...(تقدیم به کوچولوهای عزیز،‌ «آرمیتا رضایی نژاد»، «علی احمدی روشن» و «محمدحسین قشقایی»)...
( وقتی دارید ترانه را گوش می دهید توجه داشته باشید که «آرمیتا رضایی نژاد»، صحنه شهادت پدرش را دیده است. سربازان شیطان، شهید رضایی نژاد را جلوی چشم دختر و همسرش و با خالی کردن هفت گلوله در بدن او به شهادت رسانده اند.)

بعد نوشت: این آهنگ رو برای مادر گذاشتم. شروع کرد از حفظ خوندن. بهم گفت: "تو بهمن 66 این آهنگ رو پخش می کردن. دهه ی فجر... تو اون موقع تازه به دنیا اومده بودی..."

  • مداد رنگی

کیف گلیمی

چهارشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۰، ۰۴:۵۳ ب.ظ
تنهایی به بازار می روم ...وارد مغازه ی منظور می شوم. همان که در کوچه ی نانوایی کپلک* قرار دارد! دنبال کیف می گردم، کیف کوچکی می خواهم قدر جا شدن دوربین و کیف پولم! اما اول سراغ کیف های بزرگ می روم که قیمت همه 35 هزار تومان به با بالاست... به فروشنده می گویم:" آقا! برای این کیف خمره ای دسته دار چقدر تخفیف می دهید؟"... می گوید: "دو هزار تومان!" کیف را سر جایش می گزارم... همان کیفی که از اول مد نظرم بود را بر می دارم... کوچک است... می گویم:"چند؟" می گوید:"  18هزار تومان!"من هم می گویم:"چقدر گران است؟ من هنوز بعد از چهار سال تحصیل در یزد نتوانسته ام کیف گلیمی بخرم! می خواهید بدون کیف گلیمی از یزد بروم؟"..... از این باب چانه زدن را شروع می کنم... آقای فروشنده خیلی دلش به حال من می سوزد به گونه ای که می خواهد کیف را به من هدیه بدهد، تا با خاطره ای خوش از یزد بروم ... از چشمانش معلوم است که دروغ نمی گوید...
اما من کیف رامی خرم... با تخفیف 5 هزار تومنی ،.... 13 هزار تومان...
کارتم را به او می دهم و او پول را از حسابم بر می دارد!

وارد اتاق می شوم و فریاد می زنم: "دونگ هایتان را بیایید بالا!!! زود..... زود.....!!!!!"
پرستو با تعجب نگاه می کند! همین طور سید! پرستو باورش نمی شود واقعا به حرفش گوش دادم...
این کیف گلیمی کادوی تولدم است از طرف دوستان هم اتاقی : پرستو، دارکوب و سید!
قضیه از این قرار است که پرستو گفت:" حالا که داری تا مسجد جامع می روی، خودت هدیه تولدت را بخر!از تولدت خیلی وقت است که گذشته، اگر همین طور پیش برود تا چهلم تولدت هم برایت کادو نمی خریم!!!!" منم، از خدا خواسته خریدم و قرار است بچه ها دونگ هایشان را بدهند!!!!!!!!!!!!!

این هم یک نوع کادوی تولد است که شخص متولد شده خودش می گردد و می پسندد و کارت می کشد. سپس دونگ دوستان را از حلقوم مبارکشان بیرون می آورد!!!!!!!

کلی به هم خندیدیم.... مطمئنم تا عمر داریم این کادو را فراموش نمی کنیم.... هیچ کداممان...




*به این صورت بخوانید kopolok!

نتیجه گیری شخصی:
تولد روز خیلی خوبی است، به شرطی که کسانی که تو را دوست دارند، به دوست داشتن هایت اهمیت بدهند! تولد چندین روز گذشته ام مبارک!!!!!!

  • مداد رنگی