با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

مراقب گل هایتان باشید

شنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۱۳ ب.ظ

 

سال 92 سال سخت یا بهتر بگم تلخی برای من بود...

من شاهد خشک شدن گلدان هایی بودم که بعضا چند سالی ازشون مراقبت کرده بودم (بودیم).

"مهم نیست چند سال گذشته... مهم مراقبت همیشگیه! باید همیشه مراقب بود"

این جمله ثمره ی زندگی من در سال 92 بود.

دوباره دانه کاشتن و جوانه زدن و صبر کردن و صبر کردن...

دوباره درد دیدن و درد کشیدن.... دوباره رفتن تا سر حد مرگ و برگشتن

دوباره بی خوابی های شبانه و ضعف و درمانگاه و گریه کردن...

اگر بخواهم جوانه ای از نو شروع کنم باید همه را به جان بخرم... نه فقط من تنها.......

چقدر بعضی غفلت ها درد آور است. چقدر کشنده است این فراموشی ها...

 

خدای خوبم. راستش یادم نمی آید چند سالم بود 17 سال؟ 18 سال؟

فقط یک چیزش یادم است بسم اللهی که گفتم و توکلی که به قدرت تو کردم

توان دوباره بسم الله گفتن را به من بده که فقط تو می توانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی به امید تو...

که تو می توانی و من نمی توانم...

  • مداد رنگی

وزنه

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۱:۵۸ ب.ظ

وزنه به چی میگن؟ به جسم سنگینی که نمیزاره جسم سبک بالا بره...

 

مثل کیسه های شنی که به بالون وصل هستن. باید بازشون کرد تا بالون بتونه بالا بره ... 

هر چی وزنه کم تر باشه بالا تر میره... بالا و بالا تر...

وزنه هایی که نمیزارن ما پرواز کنیم... واجبات و محرماته... 

دقت کردی گاهی چقدر سنگین میشی؟

اینجور وقتا یا واجبی رو ترک کردی و جبران نکردی! یا حرامی رو انجام دادی و توبه نکردی!

بعضی وقتا آدمیزاد انقدر به این سنگینی عادت کرده که متوجهش نیست.

باید دونه دونه و کم کم این وزنه ها رو باز کنه تا بفهمه سبک بودن یعنی چی...

تا با اعماق وجودش لذت پرواز رو درک کنه..

  • مداد رنگی

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی

خوب باش!

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مامان چند روز پیش می گفت:"حتما سفر شمال رو برو! حتما! حال و هوات عوض میشه"
امروزم میگه: "حالت واقعا بده! می خوای قبل شمال یه سر اصفهان برو!"
یکی دیگه میگه از خونه بزن بیرون. کلاس برو ... برو کوهنوردی!
اون یکی میگه به بهانه ی فارغ التحصیلی بیا یزد!

اما چه فایده؟ این سفرها برای چه مدت میتونه آدمو آروم کنه؟ تا کی باید برای آروم شدن فرار کنیم؟
تا کجا راه فرار هست؟ راهش این نیست!
راهش اینه "الا بذکر الله تطمئن القلوب"

وقتی خدا هست احساس ناراحتیه من بی معنیه! اما چه با معنی چه بی معنی... من واقعا حالم خوب نیست!
میدونم کوچیکه.. میدونم چیز مسخره ایه! اما چیزیه که هست!

این یعنی ارتباط من با خوبی های جهان قطع شده! من به بالا وصل نیستم!
باید وصلش کنم.

همین!


 

  • مداد رنگی

...

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ

پاک کنم تمام شده است... برایم پاک کن نو هدیه بیاورید!

*لا إله إلّا أنت سبحانَک إنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین



 

  • مداد رنگی

گاهی پر از حرفی و لبریز از سکوت!

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۲۹ ق.ظ

از در و دیوار به تو حمله می شود تا شاید این دفعه دیگر کارد به استخوانت برسد!
حتی فیلم ها هم دیگر، فقط داستان زندگی تو را می گویند که برای یک لحظه هم فراموش نکنی چه اتفاقی افتاده! 
نمی دانم تو چاق شده ای یا کارد ها دیگر به تیزی سابق نیستندکه نمی بُرند و خلاص نمی کنند آدم را ...که نمی رسند به این استخوان لعنتی...
که شاید وقتی برسند به استخوان، توان ضجه و فریاد هم برسد و با تمام وجود فریاد بزنی:

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........................................


 


 

*شبیه دیالوگ های سعید نعمت الله شد از لحاظ استفاده از "که"

  • مداد رنگی

سپاس

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۱، ۰۴:۵۶ ق.ظ

به زمین و آسمان قسم که هنوز می بیند چشم هایم اشاره های کوچکت را...
به ماه و ستاره ها قسم که هنوز هم می شنوم صدای مهربانت را...
مهربان پروردگارم... سپاس...


 

  • مداد رنگی

Unknown

سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۰۱ ب.ظ

یادم دادی
بر غم هایم شــاکر باشم تا صــابر!

اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ


 


 

*از صفحه ی پلاس یکی از دوستان

  • مداد رنگی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست...

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۱۹ ق.ظ

شگفتی های زیادی در دوست داشتن نهفته است. یکی از آن ها، شبیه معشوق شدن است. وقتی کسی را از صمیم قلب دوست داری، خودآگاه و ناخودآگاه به هر چه او می پسندد نزدیک می شوی و از هر چه او نمی پسندد دوری می کنی. این یعنی حقیقت دوست داشتن! که در این بین خودت مهم نیستی تنها رضایت اوست که مهم است...




 

حال بگذریم از اینکه برخی خودخواهانه انسان را دوست دارند و بیشتر از هر چیز به فکر خودشان هستند که همه می دانیم آن نوع دوست داشتن، واقعی نیست!

دوست داشتن لزوما یک چیز یک جانبه نیست. یعنی برای عاشق شدن نیازی نیست این عشق از سمت تو آغاز شود. می تواند از سمت معشوق باشد و تو را از خود بی خود کند...

با این حال...

خدایا... می شود بیشتر دوستم داشته باشی؟
بیشترِ بیشترِ بیشتر، از چیزی که حالا هست...




 

*گاهی از خودم می پرسم: چرا خدا نمی گذارد مثل مردم عادی زندگی کنم... راحت... بدون سخت گیری...
بعد خودم پاسخ می دهم: خوب می کند که نمی گذارد! خوب کرد که نگذاشت...

  • مداد رنگی

فرازی از دعای امام حسین (ع) در روز عرفه

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۱، ۰۷:۰۳ ب.ظ

اِلهی اَغْنِنی بتَدْبیرِکَ لی عَنْ تَدْبیری وَ باخْتِیارِکَ عَنِ اخْتِیاری

خدایا بی نیاز کن مرا به تدبیر خودت از تدبیر خودم و به اختیار خودت از اختیار خودم


وَاَوْقِفْنی عَلی مَـراکِـزِ اضْطِراری

و بر جاهای بـیـچارگی و درماندگیم مرا واقف گردان


اِلـهی اَخْرِجْنی مِنْ ذُلِّ نَفْسی وَطَهِّرْنی مِــنْ شَکّـی وَ شِرْکی قَبْلَ حُلُولِ رَمْسی

خدایا مرا از خواری نفسم نجات ده و پاکم کن از شک و شـرک خـودم پـیـش از آنکه داخل گورم گردم

بکَ اَنْتَصِرُ فَانْصُرْنی وَ عَلَیْکَ اَتَوَکَّلُ فَلا تَکِلْنی

 از تو یاری جویم پس یاریم کن و بر تو توکل کنم پس مـرا وامـگـذار


وَ اِیّاکَ اَسْئَلُ فَلا تُخَیِّبْنی وَ فی فَضْلِکَ اَرْغَبُ فَلا تَحْرِمْنی

و از تـو درخـواسـت کـنـم پـس نـاامـیـدم مـگـردان و در فضل تو رغبت کرده ام پس محرومم مفرما


وَ بجَنابکَ اَنْتَسِبُ فَلا تُبْعِدْنی وَ ببابکَ اَقِفُ فَلا تَطْرُدْنی

و بـه حـضـرت تـو خـود را بسته ام پس دورم مکن و به درگاه تو ایستاده ام پس طردم مکن

....
...
..
.

 


برای درمانده ای دعا کنید...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...


...

 

  • مداد رنگی