با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

........

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۳ ب.ظ

............

  • مداد رنگی

بدون او...

دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۳۵ ب.ظ

گاهی دلت میخواهد یک جمله ساده بگویی؛

"من رفتم خداحافظ"

یک نگاه پشت سرت می اندازی که ببینی اصلا کسی منتظر خداحافظی تو هست؟

نه

همان طور که کسی منتظر سلام‌َت نبود

مثل همیشه یک نگاه به ماه می‌اندازی

بدون هیچ سلامی

بدون هیچ خداحافظی

آرام راه خودت را می‌روی

  • مداد رنگی

هجوم سایه های ترسناک تنهایی

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ

چند روز نبودن در پلاس کافی بود که تمام زخم های چرکی تنهایی ام دوباره سر باز کند. تمام دیروز را گریه کردم. از اول تا آخرش را... 
دو سال از فارغ التحصیلی میگذرد و من حالم روز به روز بدتر و وخیم تر می شود. از اوایل امسال بود که برای رهایی از همین تنهایی ساعت پلاسم را بیشتر کردم. مخاطبینم مشخص بود. دخترانی شبیه خودم. تجربه ی دوستی با متاهل ها به من آموخته بود نباید رویشان حساب کرد. جز زخم دل چیزی برای آدم باقی نمی گذارند. برای همین کم کم حلقه ای خاص پیدا کردم از دخترانی با شرایط خودم. بودنشان مایه ی آرامش بود. اما باز هم روابط کیفیت دلخواه را نداشتند. به همین خاطر به کمیت پناه بردم برای جبران کیفیت، دوستان بیشتر و بیشتر اما فایده نداشت و اصلا فایده ندارد. دوستی های اینترنتی دیگر نمیچسبد. دوستی های اینترنتی به دختر شانزده ساله ای می چسبید که هنوز طعم صحبت با آدم های مختلف را نچشیده بود. برای منی که دیگر عادت کردم خیره شوم در چشم دوستانم. دستشان را بگیرم. بغلشان کنم. در آغوششان آرام شوم. دیگر خیره شدن به صفحه مانیتور جواب نمیدهد.
فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند.
این دو سال از تنهایی فرار کردم. هر بار سرم را به جایی گرم کردم. ترسیدم این تنهایی نابودم کند، متلاشی و پاره پاره ام کند. هنوز هم می ترسم. این بار اما فکری به سرم زده است. این فکر راه حلی برای رهایی از تنهایی نیست. حقیقتش هیچ راه حلی برایش سراغ ندارم. به این نتیجه رسیده ام که تنهایی بخش بزرگی از تمام انسان ها را از آن خود کرده و من تنها موجودِ تنها در این عالم نیستم. درد من اما عمیق تر از این حرفاست که خودم را با این توجیهات گول بزنم. اما شاید بشود این درد را به فرصتی تبدیل کرد. همین دردی که دارد مرا به معنای واقعی کلمه خفه می کند، می کشد. همین درد مشترک شاید بتواند مرا کمی به او نزدیک کند. شاید تنهایی راه من است برای شروع بودن در کنارش. 
دیگر نباید از مردن و خفه شدن بترسم، میروم که در درد ها و  تنهایی ها غرق شوم.

.

 

.

.

پ.ن.1 امسال هم در مرگ پاییز عزادار شدم...
پ.ن.2 برای پرستو و مادرش دعا کنید.

  • مداد رنگی

مراقب گل هایتان باشید

شنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۱۳ ب.ظ

 

سال 92 سال سخت یا بهتر بگم تلخی برای من بود...

من شاهد خشک شدن گلدان هایی بودم که بعضا چند سالی ازشون مراقبت کرده بودم (بودیم).

"مهم نیست چند سال گذشته... مهم مراقبت همیشگیه! باید همیشه مراقب بود"

این جمله ثمره ی زندگی من در سال 92 بود.

دوباره دانه کاشتن و جوانه زدن و صبر کردن و صبر کردن...

دوباره درد دیدن و درد کشیدن.... دوباره رفتن تا سر حد مرگ و برگشتن

دوباره بی خوابی های شبانه و ضعف و درمانگاه و گریه کردن...

اگر بخواهم جوانه ای از نو شروع کنم باید همه را به جان بخرم... نه فقط من تنها.......

چقدر بعضی غفلت ها درد آور است. چقدر کشنده است این فراموشی ها...

 

خدای خوبم. راستش یادم نمی آید چند سالم بود 17 سال؟ 18 سال؟

فقط یک چیزش یادم است بسم اللهی که گفتم و توکلی که به قدرت تو کردم

توان دوباره بسم الله گفتن را به من بده که فقط تو می توانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی به امید تو...

که تو می توانی و من نمی توانم...

  • مداد رنگی

وزنه

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۱:۵۸ ب.ظ

وزنه به چی میگن؟ به جسم سنگینی که نمیزاره جسم سبک بالا بره...

 

مثل کیسه های شنی که به بالون وصل هستن. باید بازشون کرد تا بالون بتونه بالا بره ... 

هر چی وزنه کم تر باشه بالا تر میره... بالا و بالا تر...

وزنه هایی که نمیزارن ما پرواز کنیم... واجبات و محرماته... 

دقت کردی گاهی چقدر سنگین میشی؟

اینجور وقتا یا واجبی رو ترک کردی و جبران نکردی! یا حرامی رو انجام دادی و توبه نکردی!

بعضی وقتا آدمیزاد انقدر به این سنگینی عادت کرده که متوجهش نیست.

باید دونه دونه و کم کم این وزنه ها رو باز کنه تا بفهمه سبک بودن یعنی چی...

تا با اعماق وجودش لذت پرواز رو درک کنه..

  • مداد رنگی

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی

خوب باش!

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مامان چند روز پیش می گفت:"حتما سفر شمال رو برو! حتما! حال و هوات عوض میشه"
امروزم میگه: "حالت واقعا بده! می خوای قبل شمال یه سر اصفهان برو!"
یکی دیگه میگه از خونه بزن بیرون. کلاس برو ... برو کوهنوردی!
اون یکی میگه به بهانه ی فارغ التحصیلی بیا یزد!

اما چه فایده؟ این سفرها برای چه مدت میتونه آدمو آروم کنه؟ تا کی باید برای آروم شدن فرار کنیم؟
تا کجا راه فرار هست؟ راهش این نیست!
راهش اینه "الا بذکر الله تطمئن القلوب"

وقتی خدا هست احساس ناراحتیه من بی معنیه! اما چه با معنی چه بی معنی... من واقعا حالم خوب نیست!
میدونم کوچیکه.. میدونم چیز مسخره ایه! اما چیزیه که هست!

این یعنی ارتباط من با خوبی های جهان قطع شده! من به بالا وصل نیستم!
باید وصلش کنم.

همین!


 

  • مداد رنگی

...

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۱، ۰۷:۴۸ ب.ظ

پاک کنم تمام شده است... برایم پاک کن نو هدیه بیاورید!

*لا إله إلّا أنت سبحانَک إنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین



 

  • مداد رنگی

گاهی پر از حرفی و لبریز از سکوت!

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۲۹ ق.ظ

از در و دیوار به تو حمله می شود تا شاید این دفعه دیگر کارد به استخوانت برسد!
حتی فیلم ها هم دیگر، فقط داستان زندگی تو را می گویند که برای یک لحظه هم فراموش نکنی چه اتفاقی افتاده! 
نمی دانم تو چاق شده ای یا کارد ها دیگر به تیزی سابق نیستندکه نمی بُرند و خلاص نمی کنند آدم را ...که نمی رسند به این استخوان لعنتی...
که شاید وقتی برسند به استخوان، توان ضجه و فریاد هم برسد و با تمام وجود فریاد بزنی:

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.........................................


 


 

*شبیه دیالوگ های سعید نعمت الله شد از لحاظ استفاده از "که"

  • مداد رنگی

سپاس

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۱، ۰۴:۵۶ ق.ظ

به زمین و آسمان قسم که هنوز می بیند چشم هایم اشاره های کوچکت را...
به ماه و ستاره ها قسم که هنوز هم می شنوم صدای مهربانت را...
مهربان پروردگارم... سپاس...


 

  • مداد رنگی