با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خوابگاه» ثبت شده است

پرم از حرف های دلتنگی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

تازگی ها انگار تخم کفتر خورده باشم، حسابی پر حرف شدم. به دوستای مجازی از دنیای حقیقی میگم.  به دوستای حقیقی از دنیای مجازی میگم. واسه خونه از محل کارم تعریف میکنم. تو محل کار از خونه میگم. تو مترو پایه گیر بیارم کلی باهاش حرف میزنم. سیرمونی هم ندارم. فقط کافیه یکی رو آنلاین ببینم. سرشو میبرم. یه وقتایی هم تلفنی با پرستو و سیده پر حرفی هام رو خالی میکنم. طیبه و مرضیه بیان خونمون یه بند حرف میزنم.

اما بازم تمومی نداره. یعنی احساس خالی شدن بهم دست نمیده اصلا!!! به زهرا میگم ببخشید انقدر حرف میزنم. میگه: "اشکال نداره. فکر میکنم دارم به رادیو گوش میدم" منم میخندم. میگم دستت درد نکنه که منو به چشم رادیو نگاه میکنی!

اومدم یه کم از پر حرفی هام رو اینجا بگم.
مخاطبین خاص: بچه های 206... برید پستو

 

  • مداد رنگی

جزیره ی من قانون خودش را دارد...*

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۹:۲۶ ب.ظ

اتاق 112 هم در نوع خودش جالب بود. من چیزهایی به چشم خودم دیدم که باورش، هم برایم سخت بود و هم عجیب...
این اتاق به بچه های پروژه ای تعلق دارد و هر کسی که پایان نامه دارد و برای دفاع و کرکسیون** آمده، باید اینجا سکنی بگزیند. عضو ثابت این اتاق که طبق معمول همیشه این جانب بودم! که با کمال آرامش!!! پایان نامه ام را کار می کنم.

این اتاق قانون خودش را دارد. اینجا دیگر لوس بازی معنایی ندارد. که خودت را تحویل بگیری و بگویی:
"برای من مهم است هم اتاقی ام چه کسی می خواهد باشد!!! مگر می شود با هر کسی زندگی کرد؟؟؟  من که با فلان تیپ اصلا کنار نمی آیم."
نه! اصلا از این خبر ها نیست! هر کسی می آید باید بدون بهانه پذیرایش باشی...
همه در این اتاق می دانند که قرار نیست تا آخر سال با هم باشند. به خاطر همین با روی خوش همدیگر را می پذیرند. اشتباهات را راحت می بخشند. و کاملا حواسشان به دیگری هست که مبادا کاری انجام دهند و باعث ناراحتی طرف مقابل باشند..با هر عملی و هر کاری به هم اتاقی ها نگاه می کنند که ببینند از کارشان کسی اذیت می شود؟ اثری از ناراحتی در چهره ی کسی دیده می شود یا خیر؟ اینجاست که معنی واقعی احترام و مراعات را می فهمیم. زیرا  دیدگاه همه این است:
 

"ما که رفتنی هستیم، بگذار بهترین خاطره ها را به جا بگذاریم."


حال بیایید این ماجرا را از زاویه دیگر نگاه کنیم. اگر ما قرار بود یک سال با هم زندگی کنیم چه می شد؟
من فقط عکس العمل احتمالی*** خودم را می گویم:
به محض اینکه می فهمم هم اتاقی ام کیست عزا می گیرم و کلی غصه می خورم... بلافاصله به مدیریت مراجعه می کنم که اتاقم را عوض کنم... تمام تلاشم را به کار می بندم که هر جور شده اتاق دیگری پیدا کنم. به همین خاطر خودم شخصا تمام اتاق های خوابگاه را چک می کنم...
وقتی هیچ اتاقی پیدا نمی کنم سراسر اخم می شوم. و به اتاق بر می گردم. هم اتاقی بنده خدا تا من را می بیند می ترسد از این صورت گرفته و او هم ناراحت می شود.من هم در کمال اعتماد به نفس با خود می گویم:
خدایا حال که تو اینگونه می خواهی راضی ام به رضای تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد فکر کردن های من شروع می شود که به چه صورت گربه را دم حجله بکشم؟ خودم مهم هستم... فقط خودم!... که آسایش داشته باشم... جبهه گیری ها و تذکر ها شروع می شود! هم اتاقی بنده خدا هم جبهه گیری من را می بیند، در صف مقابل می ایستد و کوتاه نمی آید....
و این یعنی شروع یک کشمکش طولانی...


البته من مهم بودن دوست و هم نشین خوب را نفی نمی کنم.
اما به خودم می گویم اگر از قضا کسی وارد زندگی ات شد که کارهایش را نپسندیدی، فکر کن که زندگی کوتاه است و ما رفتنی هستیم... تا جایی که امکان دارد مدارا کن و تلاشت این باشد که بهترین خاطره ها را برایش بسازی!



*اقتباس همراه با تغییری کوچک از پایان نامه ی پرستو...
** correction
***انقدر هم بی شخصیت نیستم. باور نمی کنید از بچه ها بپرسید!!!

  • مداد رنگی

دیوانگی

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۱۴ ق.ظ

یعنی دیوانگی از کلام و کار کردن بچه های نقاشی می بارد...

 

در کارگاه یکی استخوان دنده ی گوسفند* (در قطع خیلی بزرگ) پیدا کرده است و می خواهد از روی آن طراحی کند! با همان بوی تعفنی که دارد جلویش گذاشته و کار می کند! و تازه می گوید من از بویش اذیت نمی شوم! (در نهایت که اذیت شدن ما را دید، خیلی لطف کرد و آن را در یک دیگ جوشاند که بو ندهد)

آن یکی با نخ های قالی کلنجار میرود که اثر هنری خلق کند... آن یکی با چرم کیف میدوزد برای کسب روزی حلال!

یکی دیگر ویولن تمرین می کند با صدای سرسام آور...

ما هم که مدام نگران مورچه هایی هستیم که از روی بوممان رد می شوند. و اگر مورچه ای از زیر قلمو سالم (بدون شکستن حتی یک پا) در بیاید از خوشحالی فریاد می زنیم که: "آخجون، مورچه زنده اس!"

یعنی دیوانه تر از هنری ها فقط خودشونن!

 


* بچه ها میگن کتف گاو بوده! :))))))))))))))))

  • مداد رنگی

تکنیک من درآوردی!!!

يكشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۱، ۱۱:۳۷ ق.ظ

نقاشی کردن هم عالمی دارد و البته نقاش ها هم. بعضی از نقاش ها مثل آدم نقاشی می کنند! دقیقا مثل آدم. تر و تمیز و مرتب، سر بوم می نشینند و رنگ می گذارند و کار می کنند و کار می کنند. پرستو از آن نقاش هایی است که عجیب آدم است. همیشه وسایلش خیلی مرتب و سازماندهی شده کنارش است.
حالا من! می خواستم تکنیکی جدید کشف کنم و عاشق لفظ دهن پر کنش بودم: mixed media که حالم اساسی گرفته شد. الان توضیح می دهم. راستش کار من برگرفته از المان های کهکشان و سحابی است. برای این، نیاز به بافت های دودی و ابر و بادی داشتم. نمونه ی آن در کاغذ های ابر و باد که برای خوشنویسی از آن استفاده می شود به چشم می خورد. تا اینجا خوب است... وقتی مشکل پیدا می کند که آدم! بخواهد این کار را در قطع 120 در 90 روی بوم انجام دهد. برای انجام این کار حوضچه ای ساختم و آن را پر از آب کردم که مثلا به آن فرم های ابر و بادی برسم...
شب اول حوض را سطل سطل پر کردیم و وقتی کار تمام شد آن را مثل آدم! سطل سطل خالی کردیم(با کمک پرستوی عزیز) شب بعد خواستم زرنگی کنم. حوض را در جایی سرامیکی که چاه فاضلاب هم داشت قرار دادم که وقتی کار تمام شد بلافاصله  همه ی آب را خالی کنم!!!!
اما اصلا به فکرم هم نرسید چه گندی خواهد خورد! بلا فاصله بعد از خالی کردن حوض همه ی رنگ های روغنی به زمین و دیوار چسبید! رنگ روغن هم که با آب پاک نمی شود. این شد که چند بار تمامی مکان را با تینر روغنی تمیز کردم!! کاش همین جا ختم می شد! تینر روغنی، از آنجا که از اسمش پیدا است متشکل از روغن است. این شد که برای پاک کردن آن روغن،مجبور شدم چند بار با تاید به جان مکان بیافتم. آن هم نه یکی دو بار! چهار بار!
دست و بال خود را نیز با همین روش شستم و در نهایت به غلط کردن افتادم که دیگر از این غلط ها نکنم!

* اگر اینجا خارج! بود، فیلم این مصیبت را در سایت برادر، یوتیوب قرار میدادم تا همه نظاره گر شاهکار های این دختر دیوانه باشند!
** بعد از تفکر فراوان به این نتیجه رسیدم که دیدن دوباره ی سریال یانگوم (چند هفته پیش) تاثیر بسزایی در خریت اینجانب داشته است! لذا توصیه اکید دارم که از دیدن سریال های کره ای شدیدا اجتناب کنید!!!
*** از آنجایی که این تکنیک به نتیجه نرسید موقتا کنارش گذاشتم.

  • مداد رنگی

صدای ما را از اتاق 112 می شنوید!

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۱، ۰۵:۵۸ ق.ظ

بعد از دو روز خوابیدن در نماز خانه اتاق ۱۱۲ را که قبل از آن انباری!!! خوابگاه بوده است را برای پروژه ی یک ماهه به ما اعطا نمودند. و از قضا چه مناسب است لفظ انباری برای آن.
کاش نامناسب بودن این اتاق به کثیف بودن و طراحی نا مناسب آن ختم می شد!
این اتاق دو پنجره ی شیشه ای بزرگ دو در سه متر دارد. که یکی دقیقا در آشپزخانه باز می شود و یکی در سالن ورودی. یعنی وقتی پنجره باز شود می شود بچه ها را در حال پخت و پز در آشپزخانه تماشا کرد! علاوه بر این دو پنجره، یک پنجره ی شیشه ای یک در سه متر هم دارد که در راهروی طبقه زیرزمین باز می شود (اتاق ما به اندازه ی نیم طبقه از زیرزمین بالاتر است)
حالا ماجرا به این ختم نمیشود. یک روشنایی دو در چهار متر وجود دارد که تا پشت بام (طبقه ی سوم ) ادامه پیدا کرده و از این طریق اتاق ما به اتاق بالا متصل می شود. و باز هم این روشنایی بین ما و اتاق کناری مشترک است. (گویا این دو اتاق قبلا یک اتاق بوده!) به همین دلیل یک عدد حفره ی یک در یک متری بین ما و اتاق کناری موجود می باشد.
این اتاق یعنی نهایت صدا و نهایت نور! صدای ظرف شستن. بچه ها در حال آشپزی. صدای مدیریت خوابگاه، تاسیسات و بچه ها از توی سالن. صدا از راهروی پایین. از اتاق بالا و اتاق کناری....
فقط زمانی میشود خوابید که همه ی بچه های خوابگاه خواب باشند و قبل از خواب باید تمام چراغ های راهروی پایین و بالا و آشپزخانه و سالن خاموش شود. با تمام این کارها باز هم به خلوت و تاریکی دلخواه نمی رسی!
این، برای منی که با کوچک ترین صدا از خواب بیدار می شوم یعنی فاجعه! که باعث میشود سر درد بی سابقه ای را تحمل کنم.

 

با تمام این ها من این اتاق را دوست دارم چون بزرگ ترین نعمت دنیا با من است: پرستو!
بدون او دست و دلم به کار نمی رفت. با آمدنش وسایل اتاق و تخت ها را جا به جا و مرتب کردیم و فرش!!!* انداختیم. الان اتاقمان خیلی دوست داشتنی شده ... 


*خوابگاه باغ ملی (محل اسکان هنری ها) فرش ندارد. فقط موکت است. احتمالا به خاطر رنگی نشدن آن ها به ما فرش نمی دهند. (البته حق هم دارند)
ولی ... چون اینجا قبلا انباری بوده! یک فرش زیبای قرمز در آن جا مانده است!

  • مداد رنگی

اتاق ما

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۱، ۰۵:۴۲ ب.ظ

صبح رسیدم. همین که وارد خوابگاه شدم اتاق ترم پیش خودمان را دیدم.(به خاطر اینکه وقتی داخل می شوی اولین اتاقی است که دیده می شود)... قلبم لرزید ... چشمانم را بستم و به سمت نمازخانه رفتم.
این دو روز هم از رفتن به آنجا دوری می کردم و مسیر رفت و آمدم را طوری انتخاب می کردم که از جلوی اتاق 206 عبور نکنم.

 

تا اینکه سیده گفت:" آینه ی تزئینی که پرستو درست کرده بود روی یخچال جا مانده. برو و بیارش."
منم گیج و مات و مبهوت ... که آخر من چگونه می توانم بروم و آنجا را ببینم.
...
......
با اصرار هدهد میرویم. با دستان لرزان در میزنم و داخل می روم اما ...
همه چیز با تصورات من خیلی فاصله دارد. اینجا دیگر اتاق ما نیست! همه چیز عوض شده ... هیچ چیز به زیبایی سابق نیست. پرده های توری سفید را ترم پیش باز کرده بودیم و حالا پرده های سبز رنگ خوابگاه نمای بدی به اتاق داده بود. خبری از رومیزی قرمز خوش رنگمان نبود. گلدان گل رز... درختچه ی کوهی ( که من به او می گویم درختچه ی ستاره ای ) ... تخت های مرتب و اتاق با سلیقه... از همه مهم تر دیگر هدهدی آنجا نیست. پرستویی... سیده ای...
206 را برای این دوست داشتم که با دوستان خوبم آنجا زندگی می کردم. 206 بدون بچه های با صفایش هیچ لذتی ندارد... بدون خدیجه... بدون زهرا... بدون زهره... الناز... بهناز... پرستو... سیده... هدهد...
آنجا فقط یک مکان بود... سر پناهی برای خوشی های ما....

 

  • مداد رنگی

مخلوط

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۱، ۰۲:۱۹ ب.ظ

۱- گریه ناک ترین صحنه موقع خالی کردن اتاق: باز کردن پرده های اتاق که نشونم داد دیگه همه چی تمومه!


۲- توصیه به دانشجویان هنر: اگر به هر دلیلی کار پیدا نکردید و افسرده و غمگین شدید. خیلی نگران نباشید... به باربری ها سری بزنید. قول میدهم با شنیدن اندکی از تجربیات شما در این زمینه حتما استخدامتان می کنند! (یادتون نره روز باربر رو حتما به من تبریک بگین.! چون رکورد تاریخ رو زدم!)


۳- از چند روز قبل فکر می کردم تمام مسیر ۹ ساعته برگشت را به خاطر تمام شدن دوران پر از آرامش و شروع یک تابستان پر از دغدغه گریه خواهم کرد. حدسم درست بود گریه کردم اما نه برای گذشته و آینده! برای روز پر مکافاتی که داشتم تا چند ساعت گریه کردم که الحمدلله بغل دستی ام به فریادم رسید.


۴- صبح رسیدم. به برادر می گویم شهر تغییر کرده! می گوید: نمی دانم... کمی فکر می کنم و می گویم: آهان درخت ها سبز شده!!! وقتی رفتم درخت ها تازه جوانه نزده بودند!


۵-سلام ها و خدا حافظی های جالب:
مادر: خداحافظ خانه ی خلوت... خداحافظ خانه ی مرتب!
برادر: خداحافظ آرامش من ... خداحافظ اتاق من!
طیبه: خداحافظ استقلال! خدا حافظ پول تو جیبی های کلان!
من: سلام! غذاهای پر چرب (و همزمان شدن این حرف با اخم مادر!)


۶-رسیدم . فکر می کنم از کجا کارهایم را شروع کنم...
مادر می گوید: من برایت برنامه ریزی کردم!
من: ؟؟؟؟؟؟؟
مادر: برنامه ات این است...  خواب... خوراک... استراحت!
من : بببببببللللللللللله!


۷-به طیبه می گویم بیا فردا به شاه عبد العظیم برویم. مادر از دور اشاره می کند نه! با قانون خواب و استراحت هم خوانی ندارد! خدا عاقبتمان را بخیر کند!


۸-مادر یکی از کوزه ها را دیده و می گوید: اینکه ناقصه! بدون پاسخ لبخند میزنم: او ادامه می دهد: "هجی همه کاریات دیاریه" ( اصطلاحی در زبان لری حدودا با این معنی : تو که هیچ وقت کارت به آدمیزاد نرفته!)........... بقیه کوزه ها رو ببینه چی میگه؟؟؟!!!!

عید همگی مبارک!
خیلی خیلی خیلی التماس دعا!

  • مداد رنگی

کلاغ پر

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۱، ۰۶:۱۷ ب.ظ

امروز:
هدهد ..... پر!
پرستو ..... پر!

فردا:
سیده ..... پر!
سیده که پر نداره! خودش خبر نداره!

 

  • مداد رنگی

اتاق ما

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۱، ۱۰:۱۷ ق.ظ

این روز های شلوغ و پر کار تحویل، هیچ کدام در اتاق کار نمی کنیم. هر کس جایی برای کار کردن دارد.
فقط برای استراحت به اتاق بر می گردیم. اتاقی که بر خلاف روال شب های تحویل مثل همیشه کاملا مرتب است...
کسی پرسید چرا در اتاق خود کار نمی کنید؟
در جواب باید بگویم:

اتاق ما جایی است برای آرامش... استراحت...
برای گپ زدن... خندیدن...
برای نگاه های پر از محبت و لذت بردن...
برای دور هم بودن... آرام گرفتن...

اتاق ما خانه ی ماست...
 

 

  • مداد رنگی

بوی بهار نارنج فراموشم نمی شود... هرگز!

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۱، ۱۰:۳۳ ب.ظ

حضرت محمد (ص): "مومن، با اشتهای خانواده اش غذا می خورد و منافق، خانواده اش با میل و اشتهای او غذا می خورند"
معروف است که حضرت محمد(ص) بر هیچ غذایی عیب نمی گرفتند. بدون اینکه تفاوتی برای غذا ها قائل شوند، آن ها را میل می کردند و شکر خدا را به جا می آوردند. به طوری که اطرافیان ایشان نمیدانستند که چه غذایی را بیشتر دوست دارند. به چه غذایی بیشتر میل دارند.

خوب!
من این حدیث را حدودا آبان ماه پارسال خواندم! که متاسفانه چندان هم به آن عمل نکردم...
جا دارد که همین جا از هم اتاقی های عزیزم بابت هر گونه تحمیل غذا عذر خواهی کنم. عذر خواهی برای حذف فلفل، مخصوصا از پرستو! و همین طور حذف بادمجان از وعده های غذایی.... از سیده هم معذرت می خواهم که سبزی خشک داخل سالاد را دوست نداشتم! دیگر ...... باز هم ببخشید که از بعد عید به این طرف نگذاشتم تن ماهی بخرید! و موارد بسیار دیگری که الان در خاطر ندارم...
امیدوارم ببخشید! 


حرف هایم بدجور بوی خداحافظی می دهد! حال می دانم که می توانم این روز های آخر را فقط اشک بریزم!
خدا را شاکرم... برای همه ی نعمت هایش!


*ساعت 3:3 است...همین حالا یک آرزو کن! قول می دهم بر آورده شود!

 

  • مداد رنگی