با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشجویی» ثبت شده است

پرم از حرف های دلتنگی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

تازگی ها انگار تخم کفتر خورده باشم، حسابی پر حرف شدم. به دوستای مجازی از دنیای حقیقی میگم.  به دوستای حقیقی از دنیای مجازی میگم. واسه خونه از محل کارم تعریف میکنم. تو محل کار از خونه میگم. تو مترو پایه گیر بیارم کلی باهاش حرف میزنم. سیرمونی هم ندارم. فقط کافیه یکی رو آنلاین ببینم. سرشو میبرم. یه وقتایی هم تلفنی با پرستو و سیده پر حرفی هام رو خالی میکنم. طیبه و مرضیه بیان خونمون یه بند حرف میزنم.

اما بازم تمومی نداره. یعنی احساس خالی شدن بهم دست نمیده اصلا!!! به زهرا میگم ببخشید انقدر حرف میزنم. میگه: "اشکال نداره. فکر میکنم دارم به رادیو گوش میدم" منم میخندم. میگم دستت درد نکنه که منو به چشم رادیو نگاه میکنی!

اومدم یه کم از پر حرفی هام رو اینجا بگم.
مخاطبین خاص: بچه های 206... برید پستو

 

  • مداد رنگی

دانشکده ی زیبای من

سه شنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۴۲ ب.ظ

هنوز هستن کسایی که اونجا زندگی میکنن.


 

من توی این حوض فقط چند باری قدم زدم. دور از چشم آقایان محترم نگهبان...

یه بارش هیچ وقت یادم نمیره. 1 نصفه شب بود. ما هنوز تو دانشکده بودیم. برای کارهای یه همایش.

اون درخت که شکوفه های انار روشه، بزرگتر از چیزیه که می بینید! غروب یه پائیزی که انار ها رسیده بودن سمانه رو گذاشتم نگهبانی بده و خودم برای چیدن انار ازش بالا رفتم. (البته بعد از جواب ندادن تکان دادن شاخه و پرت کردن کفش و باقی تکنیک ها!)  اگه یه دقیقه دیر تر می اومدم پایین یکی از پسرا منو در حال انجام این کار قبیح میدید! و حسابی آبروم می رفت...بالاخره رسولیانه دیگه!

7 دری... در سوم... کنار پنجره... وقتایی که کلاس داشتیم اونجا می نشستم.

دیگه چی؟ آهان.... پنجره های زیر زمین. سایت کامپیوتر، عشق من! منِ عاشق اینترنت و کامپیوتر!

و خیلی چیزای دیگه....

خیلی...

چه روزایی بودن اون روزا....

خدایا شکرت...


 

*تنها در خانه

**عکس: داغه داغ! تازه تازه از تنور فیس بوک در اومده!

*** یه مرورگر پیدا کردم فی*تر شکن سر خود! انقدر کیف داد باهاش پلاس و فیس بوک گردی. یه لحظه فکر کردم خارجم!

**** همین جوری 5 گیگ اینترنت رو تو یه ماه قورت دادم دیگه! انقدر که صفحه های حجیم باز میکنم .پر از عکس!

***** چقدر خوبه که داره اذان میده و من مجبور نیستم بیشتر بیدار بمونم. نماز و خواب! البته اگه باز وسوسه ی طرح شبانه نشم!


 


 

  • مداد رنگی

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۱، ۰۲:۰۰ ب.ظ

دیروز دفاع کردم...
امروز عازم هستم...
فردا به مشهد الرضا می رسم انشالله...

نائب الزیاره دوستان روشن و خوانندگان خاموش خواهم بود...
یا علی.

  • مداد رنگی

تاریخ تکرار می شود...

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۱، ۰۲:۳۷ ب.ظ

بسیاری از اتفاق هایی که پارسال برای خدیجه افتاد. امسال دارد به گونه ای دیگر برای من می افتد.
پرستو می گوید بنویس...
اما من هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم.
باشد طلبتان تا 5 شنبه!

  • مداد رنگی

فیلسوف من...

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۱۵ ب.ظ

تمام نقاش های تاریخ هنر یا خود فیلسوف بودند یا دوستان نزدیکی از فلاسفه داشتند و تحت تاثیر افکار ایشان کار می کردند...

پرستوی من برگشت!!! هورا...

  • مداد رنگی

جزیره ی من قانون خودش را دارد...*

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۹:۲۶ ب.ظ

اتاق 112 هم در نوع خودش جالب بود. من چیزهایی به چشم خودم دیدم که باورش، هم برایم سخت بود و هم عجیب...
این اتاق به بچه های پروژه ای تعلق دارد و هر کسی که پایان نامه دارد و برای دفاع و کرکسیون** آمده، باید اینجا سکنی بگزیند. عضو ثابت این اتاق که طبق معمول همیشه این جانب بودم! که با کمال آرامش!!! پایان نامه ام را کار می کنم.

این اتاق قانون خودش را دارد. اینجا دیگر لوس بازی معنایی ندارد. که خودت را تحویل بگیری و بگویی:
"برای من مهم است هم اتاقی ام چه کسی می خواهد باشد!!! مگر می شود با هر کسی زندگی کرد؟؟؟  من که با فلان تیپ اصلا کنار نمی آیم."
نه! اصلا از این خبر ها نیست! هر کسی می آید باید بدون بهانه پذیرایش باشی...
همه در این اتاق می دانند که قرار نیست تا آخر سال با هم باشند. به خاطر همین با روی خوش همدیگر را می پذیرند. اشتباهات را راحت می بخشند. و کاملا حواسشان به دیگری هست که مبادا کاری انجام دهند و باعث ناراحتی طرف مقابل باشند..با هر عملی و هر کاری به هم اتاقی ها نگاه می کنند که ببینند از کارشان کسی اذیت می شود؟ اثری از ناراحتی در چهره ی کسی دیده می شود یا خیر؟ اینجاست که معنی واقعی احترام و مراعات را می فهمیم. زیرا  دیدگاه همه این است:
 

"ما که رفتنی هستیم، بگذار بهترین خاطره ها را به جا بگذاریم."


حال بیایید این ماجرا را از زاویه دیگر نگاه کنیم. اگر ما قرار بود یک سال با هم زندگی کنیم چه می شد؟
من فقط عکس العمل احتمالی*** خودم را می گویم:
به محض اینکه می فهمم هم اتاقی ام کیست عزا می گیرم و کلی غصه می خورم... بلافاصله به مدیریت مراجعه می کنم که اتاقم را عوض کنم... تمام تلاشم را به کار می بندم که هر جور شده اتاق دیگری پیدا کنم. به همین خاطر خودم شخصا تمام اتاق های خوابگاه را چک می کنم...
وقتی هیچ اتاقی پیدا نمی کنم سراسر اخم می شوم. و به اتاق بر می گردم. هم اتاقی بنده خدا تا من را می بیند می ترسد از این صورت گرفته و او هم ناراحت می شود.من هم در کمال اعتماد به نفس با خود می گویم:
خدایا حال که تو اینگونه می خواهی راضی ام به رضای تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد فکر کردن های من شروع می شود که به چه صورت گربه را دم حجله بکشم؟ خودم مهم هستم... فقط خودم!... که آسایش داشته باشم... جبهه گیری ها و تذکر ها شروع می شود! هم اتاقی بنده خدا هم جبهه گیری من را می بیند، در صف مقابل می ایستد و کوتاه نمی آید....
و این یعنی شروع یک کشمکش طولانی...


البته من مهم بودن دوست و هم نشین خوب را نفی نمی کنم.
اما به خودم می گویم اگر از قضا کسی وارد زندگی ات شد که کارهایش را نپسندیدی، فکر کن که زندگی کوتاه است و ما رفتنی هستیم... تا جایی که امکان دارد مدارا کن و تلاشت این باشد که بهترین خاطره ها را برایش بسازی!



*اقتباس همراه با تغییری کوچک از پایان نامه ی پرستو...
** correction
***انقدر هم بی شخصیت نیستم. باور نمی کنید از بچه ها بپرسید!!!

  • مداد رنگی

دفاع نزدیک است...

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۱، ۰۷:۳۶ ب.ظ

پیش بینی های من از روز دفاع عجیب و گاهی غریب است!!!
از آنجایی که استاد راهنمای عزیز من این اواخر در جلسه های دفاع، دانشجویان محترم را مورد عنایت قرار دادند و به صورت کاملا ملموس و مستقیم صاف فرمودند، انتظار آن را دارم که باقی اساتید به صورت کاملا ناخودآگاه من را مورد عنایت قرار دهند و علاوه بر صاف کردن آسفالت نیز بکنند. اینکه می گویم ناخودآگاه برای این است که یک وقت فکر نکنید خصومت از پیش تعیین شده ای دارند! نه! یک دفعه قرار است سر جلسه ی دفاع منفجر شوند.
پیش بینی من از عکس العمل استاد راهنمای خودم سر جلسه ی دفاع، غریب تر از آن است که بتوان صحبتی از آن کرد!

استراتژی های اتخاذ شده ی اینجانب برای گذراندن جلسه ی دفاعی آرام و بدون تنش:

1- دعوت از استاد چهارم به عنوان آتش نشان که آتش جمع را با مهربانی هایش خاموش کند. گرچه ایشان هم دیدگاه متفاوتی با استاد راهنمای من دارند و کلا بی مسئله نیستند اما می توان به لحن خوبشان امیدوار بود!

2- آویزان کردن یک مقوای 50 در 70 از گردن خودم که رویش این شعر با فونت درشت و خوانا نوشته شده باشد:
"هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست           ور نه تشریف تو (شما) بر بالای کس کوتاه نیست"
به این معنا که ما مخلص شما هستیم... هر چه ایراد و اشکال است از من و هم کلاسی هایم است. خدای نکرده فکر نکنید شما مشکلی در روند آموزشی خود داشتید!!!!! اصلا و ابدا !!!!

3- در ابتدای جلسه ی دفاع به مرور ترم های گذشته بپردازم و از اساتید به صورت جداگانه برای کوچک ترین آموزش ها تشکر کنم و اگر شد هندوانه ای به دستشان بدهم... و به عبارت کاملا ملموس تر پاچه خواری کنم...

 4- و....

البته این موارد در صورتی است که خودم هم بخواهم جلسه بدون تنش برگزار شود وگرنه می توانم به صورت ناگهانی مثل یک نارنجک زیر پایشان منفجر شوم!

 

  • مداد رنگی

دیوانگی

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۱۴ ق.ظ

یعنی دیوانگی از کلام و کار کردن بچه های نقاشی می بارد...

 

در کارگاه یکی استخوان دنده ی گوسفند* (در قطع خیلی بزرگ) پیدا کرده است و می خواهد از روی آن طراحی کند! با همان بوی تعفنی که دارد جلویش گذاشته و کار می کند! و تازه می گوید من از بویش اذیت نمی شوم! (در نهایت که اذیت شدن ما را دید، خیلی لطف کرد و آن را در یک دیگ جوشاند که بو ندهد)

آن یکی با نخ های قالی کلنجار میرود که اثر هنری خلق کند... آن یکی با چرم کیف میدوزد برای کسب روزی حلال!

یکی دیگر ویولن تمرین می کند با صدای سرسام آور...

ما هم که مدام نگران مورچه هایی هستیم که از روی بوممان رد می شوند. و اگر مورچه ای از زیر قلمو سالم (بدون شکستن حتی یک پا) در بیاید از خوشحالی فریاد می زنیم که: "آخجون، مورچه زنده اس!"

یعنی دیوانه تر از هنری ها فقط خودشونن!

 


* بچه ها میگن کتف گاو بوده! :))))))))))))))))

  • مداد رنگی

انسان های با هوش دقیقه نودی

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۱، ۰۶:۰۷ ق.ظ

چند روز پیش که خدمت استاد راهنمای عزیزم رسیدم. بحث آدم های باهوش و با پشتکار شد و کلی درد و دل که کاش ما! هم جزء دسته ی با پشتکار های با هوش بودیم. جالب اینجاست خود استاد هم از خودش ناراضی بود که تز دکترایش را هنوز تمام نکرده و همین طور از دخترش که هیچ وقت به درس خواندن عادت نکرده و من خوشحال!! که چقدر خوب است که استاد مرا درک میکند، مثلا!!! بعد از درد و دل های او من هم از خاطرات بچگی ام گفتم. از درس نخواندن ها و المپیاد رفتن ها... از نوشتن تکالیف مدرسه درست 5 دقیقه قبل از آمدن معلم سر کلاس! و اینکه این هوش مرا حسابی تنبل کرده!

 

استاد هم سخن نغزی فرمودند: "یه بار جستی ملخک! دو بار جستی ملخک! بالاخره تو مشتی ملخک!!!!
آخرش هم آدم های با پشتکار از آدم های باهوش بدون پشتکار جلو می زنند..."

خیلی وقت ها به دقیقه نودی بودنم فکر می کنم. که چه جوری درستش کنم اما هر بار تیرم به سنگ می خورد. انگار هیچ وقت درست بشو نیست! 

  • مداد رنگی

زوار

سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۳۴ ق.ظ

دیروز با پرستو برای خرید زِوار* به نجاری رفتیم... قبل از آن از دو نجاری دیگر قیمت گرفته بودیم. آن ها متری هزار تومان قیمت داده بودند... به همین خاطر انتظار داشتیم که هزینه اش حداقل بیست و پنج هزار تومان بشود... اما با کمال تعجب این نجاری هر شاخه زوار که دو متر طول داشت را ۱۵۰ تومان قیمت گذاشت... یعنی متری ۷۵ تک تومانی!!! وقتی هم که می خواست هزینه ی بُرش را حساب کند با کلی مکث و فکر گفت: ۳۰۰ تومان میشود!!!! هزینه ی همه ی زوار ها با بُرش ۳۵۰۰ شد!!! خودمان که کلی ذوق کردیم و هم کلاسی ها هم کلی تعجب!!! که با چه قیمت بالایی زوار گرفته اند!

خداییش بعضی ها چه نان های حلالی در می آورند!!! حلال... جون... خش**!!!


 

 

*نوعی قاب نازک برای بوم نقاشی
** شما بخوانید گوارا!

  • مداد رنگی