با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دخترانه» ثبت شده است

نوازشِ اسم

دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۵۳ ب.ظ

پارسال آذر بود که از یزد برگشتم. تمام تلاش هایم برای بیشتر ماندن در یزد موثر بود و من جزء آخرین نفراتی بودم که دفاع کردم اما تا ابد که نمی شد آنجا ماند. مخصوصا وقتی که همه ی رفقایت رفته باشند و تو باشی و فضای پر از خاطرات و دل تنگی...
برگشتم به شهر خودم. شهری که همه چیزش غریبه بود. شهری که دیدن آدم هایش مرا به تعجب وا می داشت حتی پاییز و زمستانش فرق داشت. برگشتم به وطنم. وطنی که وقتی در آن حضور داشتم بیش تر از همیشه احساس غربت میکردم. وطنی که همه در آن غریبه بودند و من به جز خانواده و اقوام کسی را نمیشناختم.
وقتی برگشتم من بودم و یک شهرِ بی"دوست" و احساس خفه کننده ی تنهایی... انگیزه ای برای ارتباط دوباره با دوستان قدیمی نداشتم. اصلا وقتی مشترکات اساسا از بین رفته باشند جایی برای دوستی باقی نمی ماند.
برای همین تصمیم گرفتم روزگار جدیدی را شروع کنم و دوستان تازه ای پیدا کنم اما کسی من را به عنوان دوست جدید به دنیای خودش راه نمی داد. سر همه شلوغ بود و حلقه ی دوستان تنگ تنگ! دریغ از یک جای خالی برای دل تنهای من... کم کم عادت کردم به این وضع جدید و به آن ها حق دادم که نخواهند مرا دوست خودشان بدانند. فهمیدم دوستی عمیق تحت شرایط خاصی به وجود می آید... وقت می خواهد ... زمان می خواهد... حوصله می خواهد... فداکاری و گذشت می خواهد...
اما روزگار بدی را گذراندم تا این را فهمیدم. روزگاری سخت... خیلی سخت.
دیگر زندگی ام عوض شد. همین که اسم آدم ها را میشناختم برایم بس بود که کمتر احساس غربت کنم. همین که میدانستم مهتاب نامی را در هیئت دیده ام و با ضحی نامی نقاشی کشیدم و با سارا انجمن رفتم و با انسیه سادات شب شعر رفتم و وتر را چند باری دیدم و به دیدن بچه های هیئت مکتب الهادی رفتم... همین که در این شهر شلوغ چند نفری را به اسم شناختم برایم بس بود و من را راضی می کرد. همین که چند دوست مجازی پیدا کردم خیلی خوشحال کننده بود. وقتی با فاطمه چت میکردم پرواز میکردم. شاید او هم متوجه این احساس من می شد که برایم بیشتر از بقیه وقت می گذاشت.

یک مرتبه به خودم آمدم و دیدم در این حجم انسان هایِ خاکستریِ تهران عده ای برایم رنگی شدند و من زیر سایه ی نوازش اسمشان آرام گرفتم. حتی بدون حرف... حتی بدون نگاه...

این ها را گفتم که بگویم از تصور لحظه به لحظه ی سفر آخر هفته به وجد می آیم. سفر دو روزه با دوستان وبلاگی و پلاسی! دوستانی که (به جز دو نفر از آنها بقیه را) در دنیای واقعی ندیدم. رفتنم کمی عجیب بود. برای همین سفر را کنسل کردم. با خودم گفتم که پیش خودشان چه فکری میکنند وقتی ببینند یک دختر مجرد و تنها حاضر شده صرفا از طریق شناخت مجازی (و دورادور حقیقی) با چند زوج متاهل همراه شود؟! شاید آن ها ندانند و نتوانند درک کنند. با خودم گفتم بهتر است خانم باشم و مثل بقیه دختر ها فقط با خانواده به مسافرت بروم.
ولی دلم راضی نمی شود، امشب کوله ام را در آوردم و دم دست گذاشتم.. شاید نظرم عوض شد و رفتم...
نمیدانم بالاخره کدام بخش وجودم غلبه میکند. بخشی که دوست دارد خانم باشد، بخشی که دوست دارد حتی یک روز بیشتر به کار های شرکت برسد یا بخشی که بی نهایت از بودن با دوستان خوب لذت می برد ... ؟

  • مداد رنگی

زن بودن یا مرد بودن مسئله این است.

جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۶ ق.ظ

"تا هجده سالگی راحت ترم. تمام سختی ها به خرید ملزومات خانه و کمی محدودیت ختم می شه. گرچه از همون اول وظیفه دارم خوب درس بخونم و درگیری این رو داشتم که کار خوبی پیدا کنم. من مجبورم خوب درس بخونم بهترین دانشگاه قبول بشم و از سن کم کار کنم و پس انداز کنم چون این منم که قراره یه زندگی رو بچرخونم. علاوه بر خودم باید مسئولیت زن و بچه ها رو به عهده بگیرم. اگه این کارو نکنم هیچ کس به من زن نمیده. تمام جوونیم با همین استرس همراهه منی که نه پدر پولداری دارم و نه پشتوانه ای. باید خودم از صفر شروع کنم و تا خونه و ماشین نداشته باشم حتی نمیتونم حرفی از ازدواج بزنم.

 

دولت و حکومت هم که همه ی وقت و استعداد آدم رو هدر میدن. با این سیستم آموزشی مزخرفشون من رو چندین سال عقب می اندازن و سربازی دو سال از اوج جوونی ام رو هدر میده برای هیچ. با این اوضاع شاید تا 28 سالگی توانایی ازدواج رو پیدا کنم. تازه میرسم به اصل مطلب بیشترین سختی همین ازدواجه. به خدا قسم که اگه برای خدا نبود هیچ وقت ازدواج نمیکردم. که چی! این همه خرج کنی که یه موجود غرغرو و نازک نارنجی و پرخرج و حساس رو کنار خودت داشته باشی! با اون همه مسئولیت سنگین. از هر نظر نگاه میکنم نمی ارزه!
تو دوره ی نامزدی و عقد که هی باید ببریش خرید! تکرار یک روند تکراری، مدام خانم بپسنده تو بخری... خانم بپسنده تو بخری... مدام بخری و بخری... خرج کنی و خرج کنی... آخرشم که مثلا با عروسی نجات پیدا میکنی بازم باید خرج کنی. اصلا من نمیدونم خانما چرا انقدر خرجشون زیاده؟ 5 برابر ما خرج دارن... واسه چی واقعا؟میدونی چقدر برای پس انداز این پول زحمت کشیدم؟ میدونی من با این همه پول چه کارا میتونستم بکنم؟ میدونی آرزو داشتم کجاها خرجش کنم اما باید دو دستی تقدیم خانم بکنم!؟

اندازه ی حقوقم قسط و اجاره خونه دارم و خرجای ضروری خانم هم که تمومی نداره. قرض های فامیل هم به کنار! اصلا من در تعجب موندم که از کجا خرج خورد و خوراکمون میاد و ما هنوز زنده ایم!

حالا مجبورم بیشتر و بیشتر کار کنم. باید بیشتر تلاش کنم که از پس این زندگی بر بیام . اما آخرش چی؟ آخرشم این خانم قدر نشناس ما دیگران رو به رخمون میکشه. هنوزم سر اینکه سالگرد ازدواج رو یادم رفته قهر میکنه. و ناراحته چرا من بهش نمیگم دوسش دارم؟ چرا بهش توجه نمیکنم؟ چرا نمیبرمش گردش؟ و.............واقعا که این زن عجب موجود عجیبیه! یعنی نمی فهمه اینکه من دارم خودمو به آب و آتیش میزنم فقط واسه اونه؟

مثلا اسم من "مرده" اما همه ی  زندگی و وقتم صرف این میشه که وسایل آسایش یه زن رو فراهم کنم و ازش حمایت کنم. من در ظاهر از زن قوی ترم اما در نهایت همه ی این قدرت برای داشتن یه زندگیه خوب استفاده میشه! و شاید عملا این زنه که از من قوی تره. چون راحت میتونه منو قانع کنه و کار خودش رو بکنه!"

 

اگه بخوام ادامه بدم...  این قصه سر دراز دارد.... 

 

این هفته به خاطر محدودیت هایی که یه دختر داره زیادی غر زدم. . یه اتفاقی افتاد که تمام عقده های دخترانه ی زندگیم رو با هم زنده کرد و من 24 ساعت به کمای "عقلی" رفتم. و دور از چشم بقیه حسابی گریه کردم

 دیشب تو راه تمامِ تصورم این بود که اگه پسر به دنیا اومده بودم به خاطر چه چیزایی غرغر میکردم. لیست نا رضایتی ها کم نبود. من اغلبش رو ننوشتم. "حقیقت اینه که مردا کم تر غر میزنن" برای وظیفه هایی که زندگی روی دوششون گذاشته برای سختی هایی که تو زندگیشون هست. اونا یاد گرفتن چه جوری از همین وظایف لذت ببرن.

اینایی که نوشتم _و ننوشتم_ لزوما نمیتونه مصداقی برای تمام مردها باشه. اینه که از همه ی آقایون معذرت خواهی میکنم اگه جسارتی کردم.

دوستای خوبم. دختر خانمای خوب هم ببخشن. خودتون که دخترای این زمونه رو بهتر میشناسید! همه که مثل شما گل نیستن :* 

 

بعد نوشت: این مطلب با هدف هم دردی با آقا پسر ها نوشته نشده بود. هدف، تذکر به خودی بود که زیادی نا شکر بود و زیادی از دختر بودنش گلایه میکرد.... اما یکی دو تا کامنت خصوصی حسابی دلمو سوزوند. انشالله خدا کمک کنه و مشکلات آقایون حل بشه. آمین

  • مداد رنگی

مرغ از تو بیشتر غذا می خورد!

يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۰۸ ق.ظ

ماه رمضان که شروع شد کمی بیشتر از هر سال خوشحال بودم. مدت زیادی بود که با کراهت تمام سر سفره می نشستم و به اجبار غذا می خوردم. این امر به همراه کاهش وزن بیش از حد این جانب، موجب حرص خوردن و سرزنش بیش از حد اهالی خانه می شد. اما خب کاری هم نمیتوانستم بکنم وقتی به هیچ غذایی میل نداشتم. دست خودم نبود. ماه رمضان که شد خوشحال از اینکه حداقل ساعاتی از روز را از دست این واژه ی مزخرف و تکراری "بخور" راحت خواهم شد و البته همانم شد! و چقدر از این حیث به بنده خوش گذشت!!!!!!!!!

 

حال که ماه رمضان تمام شد و در فاصله ای 10 روزه، عروسی پسر عموست، مادر کارش را از سر گرفته و امید دارد که حداقل این چشم های گود شده را از چاله شان در بیاورد. من چیزی نمی گویم و غذاهای نچسب را به کمک عوامل پایین فرستاننده به هر زحمتی که شده پایین می فرستم! تا ببینم این چشم ها به حالت عادی بر می گردد یا نه!

یکی از آرزوهایم این است که من و تمام دوستان لاغرم که از قضا کم هم نیستند به زندگی عادی برگردیم. زندگی بدون سرزنش و عباراتی از این دست که "مرغ از تو بیشتر غذا می خورد" :)))

 

  • مداد رنگی

بدون عنوان

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۲۱ ق.ظ

داره کم کم یه سال میشه. فکر میکنم این پست نزدیک ترین پست به اون اتفاقه... و بعدش این پست! که اوج ناراحتی من تو اون دوران رو نشون میده.

اوایلش قوی تر بودم. اما کم کم به هم ریختم. مخصوصا بعد از عید که همه چی از دستم خارج شد.

وقتی اتفاقی میافته. مسئله ای پیش میاد. یا وقتایی که باید یه تصمیم مهم بگیرم خیلی به هم میریزم. چون احساس میکنم تنهام و هیچ کس نیست که بتونه کمکم کنه. این احساس من ... اگه دید زمینی داشته باشی درسته. واقعا اطرافیان من هیچ وقت در مسائل فکری نتونستن به من کمک کنن و همیشه من تنها بودم و تحت فشار که نکنه اشتباه کنم... این به هم ریختن ها وقتی خواستگار میاد به اوج خودش میرسه چون علاوه بر خودم و تصمیمی که میخوام بگیرم باید حواسم به همه چیز و همه جا باشه.

این جور وقتا دلم میخواست پدر و مادرم انقدر ساده و مظلوم نبودن. میتونستن حرفمو بفهمن... می تونستم بهشون اعتماد کنم باهاشون حرف بزنم اما ...  ... 

یه وقتایی فکر میکنم درسته که من تنهام. باید تنها فکر کنم. تنها تصمیم بگیرم. اما این احساس زیر فشار بودن و له شدن شدید دلیلی جز توکل نداشتن من نداره. اینکه من داغون میشم تو این شرایط و زندگیم کلا به هم میریزه یعنی خدا رو به عنوان کسی که پشتمه و به فکرمه و پازل زندگی و اتفاقات رو جوری میچینه که به نفعم باشه فراموش میکنم.

خدای خوبم. من واقعا نمیدونم معنای توکل چیه اصلا چه جوری باید توکل کرد! اما تو با من همون طور رفتار کن که با توکل کنندگان رفتار میکنی ...
میدونم همیشه زیادی نگرانم. زیادی حساسم. زیادی سخت میگیرم. اما تو کمکم کن و تنهام نزار...

یه چیز دیگه هم می خوام. لبخند مادر و اینکه امروز به خیر بگذره... همین

  • مداد رنگی

بوی نم بارون!

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ب.ظ

من هنوزم خودمو نشناختم! حالا که اینجام... حالا که از یزد دورم.... حالا که شرایط زندگیم از همه لحاظ نسبت به پارسال فرق کرده...میتونم برم بالای یک کوه بلند و تمام 6 سال گذشته رو اندازه ی یه بند انگشت ببینم! و جالبه که من هر روز چیزای جدیدی کشف می کنم که گاهی چندان دل انگیز نیست!

مثل مرور مفاهیمی چون: آرزو، انگیزه، هدف، تلاش، برنامه ریزی بلند مدت!

کسی باورش میشه من همه ی این ها رو ترم دوم دانشگاه جا گذاشتم؟واقعا باور نکردنیه!

یادم نبود که از 16 سالگی برای تحقق بزرگترین آرزوم برنامه ریزی کردم! و یادم نبود اصلا برای تحقق این آرزو بود که رشته ی نقاشی را انتخاب کردم! رشته ای که همیشه غرغر میکردم که بدون استفاده اس! و حالا باورم نمیشه که وقتی انتخاب رشته میکردم با آگاهی تمام این رشته را انتخاب کردم. و خودم خواستم که شهرستان درس بخونم! برای همین به خودم خیلی هم سختی ندادم و میانگین درس خوندنم از عمد روزی نیم ساعت بود!

تو دانشگاه ادامه دادم و پیگیری کردم. تابستان اولی که یزد بودم در به در دنبال خونه اجاره ای می گشتم که به خاطر کار تو شرکتی که پیدا کرده بودم بمونم اما هر چی گشتم پیدا نکردم و وقتی به شهر خودم برگشتم همه چیز یک باره تغییر کرد!

....

من تصمیم گرفتم یه چیزایی رو تو زندگیم تغییر بدم اما این یه چیزایی، همه چیز رو تغییر داد! حتی آرزو ها رو هم به دست فراموشی داد! انگار که آرزوی سابق با زندگیه جدید تطابق نداشته باشد!

و از همون موقع ترس های من ریز و ریز شروع کردن به رشد! انقدر بی صدا که خودم هم متوجه نشدم. و شرایط و اطرافیان عزیزی که به جای کمک هر لحظه به جوونه ی ترس من، آب دادن. روز به روز من رو کوچیک تر کردن و درخت ترس هام رو بزرگتر!

واقعا تا قبل از یک ماه پیش فکر میکردم سال های دانشجوییم بهترین سال های عمرم بوده! خوب بوده اما بهترین نبوده! بهتر بگم من توی اون سال ها بهترین نبودم! نمیتونم بگم اون سال ها کلا به هدر رفته! اما.... اما... واقعیتش اینه که بخشی اش از دست رفته...

گفتن این حرفا تو 26 سالگی به نظر مسخره میاد. من دیگه انگیزه ای برای بیرون کشیدن اون آرزوی دفن شده ندارم....


 

اما یه آرزوی جدید دارم. که به نفعمه که هر چی زودتر به ترس هام غلبه کنم!

من باید یاد بگیرم که نزارم هیچ کس و هیچ چیز حواسمو از خودم و آینده ای که برای خودم در نظر گرفتم غافل کنه... چیزی که اغلب اتفاق می افته همینه!


 

*نوشتن این پست با صدای رعد و برق شدید و بارون تند تابستونی همراه بود! و بوی نم.... بوی بارون! آخ که چقدر مست کننده اس!

*نمیدونم ببخشمت یا نه! زخمی که با بودنت به من زدی، عمیق تر از چیزیه که فکر میکردم!

  • مداد رنگی

"یک دفعه ای شد!"

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۴ ق.ظ

باز هم روزایی رسید که من پر بشم از پست هایی که در نوبت نوشتنند!


 

راستش تو دلم با خودم وعده کرده بودم که عقد بچه ها حتما پیششون باشم! و پیش خودم حدس زدم اول نوبت کیه؟ گفتم: اول... هدهد! دومی رو شک داشتم. بین پرستو و سیده! و آخری هم خودم! ولی سیده بعد از هدهد گوی سبقت را ربود و دوم شد! به طرز غیر منتظره ای!

دو دعوای اساسی در یک روز که چرا انقدر یک دفعه؟ چرا به من خبر ندادید؟ و به سیده که رسما گفتم: "آخه بابا کدوم خلی در عرض دو هفته پای سفره ی عقد می شینه که تو نشستی!" ولی خب حقیقتش اینه من همزمان نمیتونستم هر دو جا باشم! پس همون بهتر که خبر دار نشدم و به قول خودشان "یک دفعه ای شد!" تا باشد از این یک دفعه ای ها که خبر بدهند! :)

وقتی پرستو خبر عقد هدهد را داد با هول و هراس شدیدی به پرستو گفتم: " تو اینجوری عقد نکنی هاااااا! مثل آدمیزاد خبر بده! می خوام بیام و سر عقدت باشم! :d"

انقدر هول بودم که واقعا انتظار داشتم مثلا یک ساعت دیگه پای سفره عقد باشه و من خبر دار نشم! در این حد!

ولی خیلی خوشحالم! خیلی زیاد!

دوستای نازنینم! براتون آرزوی خوشبختی دارم و عاقبت بخیری خودتون و همسرانتون!

حالا دیگه باید با اونا بخونید: "ربنا هب لنا...." ;)

به خدا و حضرت زهرا می سپارمتون!


 


 

* به سیده می گم: "از بس منبر رفتی که آخرشم حاج آقا نصیبت شد! نکن این کارا رو!" انقدر سر به سرش گذاشتم که آخرش گفت: انشالله یه خوبش نصیب شما بشه! حسابی ترسیدم و گفتم: "نه تو رو خدا اشتباه کردم دیگه از این حرفا نمیزنم! حرفتو پس بگیر! زود باش" یادم افتاد که سری قبل که بچه های همسر حاج آقا رو سر این جریان اذیت می کردم یه خواستگار از نوع آخوند برام اومده بود که از قضا مادر راضی بود! کلی زنگ زدم حلالیت و اینا که من دیگه سر این جریان اذیتتون نمیکنم! حلالم کنید... آخه میگن از هر چی بترسی همون سرت میاد!

*سیده دومی بود که خبر داد! انقدر باورم نمیشد که صبر کردم مادرش از بیرون بیاد و از خودش بشنوم! و جمله ی جالبم: "خاله! جون مهدیه! سیده راست میگه؟؟؟ O..o" اونم گفت: جون مهدیه! و بعد شروع کرد به تعریف جریانات!

* پست مخصوص نیمه شعبان باشه طلب وبلاگم!

*این روزا آروم ترم! چون بیشتر وقتم رو گذاشتم برای کتاب های عقب افتاده! کتاب بهم آرامش میده و دیگه اینکه در حال حاضر انگیزه ی کافی و وافی برای شاغل شدن رو دارم! حسابییی پول احتیاج دارم! :))


 

  • مداد رنگی

عشق فرزندی

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۲۹ ق.ظ

روز انتخابات اتفاق بی نهایت بدی در خانه ی ما افتاد. اتفاقی که دل بند زده ی مادرم را برای بار چندم بد جور شکست. من هم بی تقصیر نبودم. در واقع شروعش کار من بود. بدون عمد...

مادرم رفت اتاق و شروع کرد به گریه کردن. از آن گریه هایی که هر وقت میبینم قلبم می خواهد بایستد از فشار! همیشه توجیه های منطقی داشتم که خودش اشتباه می کند و ضریه ی  اشتباهش را می خورد. اما این بار خودم را جای او گذاشتم. با همان جهان بینی و منطقی که خودش برای خودش می بافد! سخت نبود.

هر چه نباشد، به هر حال او مادر است...

با همین فکر ها برای مادرم و مظلومیت و تنهایی اش دو ساعت گریه کردم. نه گریه ی بی صدای همیشگی! که فقط اشک باشد! زار می زدم! همین که من شروع کردم به گریه کردن مادرم گریه اش قطع شد! میدانم حتی در بدترین شرایط هم طاقت دیدن اشک هایم را ندارد. گریه ی من بند نمی آمد و خودم اصراری در بند آمدنش نداشتم. چون فرای از کلمات، تنها راهی بود که می توانستم بگویم:مادرم من کنارت هستم! تو تنها نیستی.

بعد از دو ساعت گریه بی هوش شدم از سردرد! و بعد که بیدار شدم هوا صاف شده بود. پیام من را با گیرنده ی مادری اش گرفته بود! میدانم با خودش گفته: "من تنها نیستم. دخترم هوایم را دارد" و در دل لبخند زده....

این شد که با هم خوش خوشان بیرون رفتیم و دو ساعتی که در صف انتخابات بودیم گل گفتیم و گل شنفتیم!

چیزی که خودم هم باور نمی شد! مثل خاموش کردم یک جنگل آتش گرفته در عرض یک چشم به هم زدن!


 

اما...

وقتی گریه می کردم با خودم قول و قرار هایی گذاشتم!

"از این به بعد هر چیزی که تو بگی... هر چی تو بگی می خورم. هر چی تو بگی می خرم. هر چی تو بگی می پوشم. اصلا به جهنم پارسال اون تیمبرلند های عسلی که عاشقشون بودم و سال های سال برای خریدش صبر کرده بودم رو به خاطر تو پس دادم و کتونی معمولی گرفتم. اصلا مهم نیست هزار بار برم خرید و تو نپسندی و مجبور بشم مدام برم عوضش کنم! مگه من برای خودم زندگی می کنم که این شادی های کوچیک رو از تو بگیرم؟ مهم نیست چی می پسندم و چی می خوام... از این به بعد نگاه می کنم ببینم تو چی می خوای! هر جوری تو بگی زندگی می کنم. خدا هم کمکم می کنه اون مواقع خیلی حساس راضیت کنه که کمی هم تو کوتاه بیای!"


 

بعد از گذشت چند روز فهمیدم چندان هم راحت نیست. مطیع محض بودن بدون عشق اصلا ممکن نیست!

ولی تا الان که بخیر گذشته! خدا باقیش رو هم ختم به خیر کنه! :)

  • مداد رنگی

مهتاب

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۴۲ ق.ظ

دیشب محو رخ یار شدم....
دست مرا خواند و تا صبح طنازی کرد...


 


 


 

*یک شب با ماه و مهتاب... از طلوع تا غروب...

** "من هر وقت ماه رو می بینم یاد تو می افتم" دیالوگ کسی که عاشق مهتاب شده...

*** عاشقی هم بد دردیه... :)


 

  • مداد رنگی

تابستان

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۵ ق.ظ

گرم است……….. خیلی !
راستش را بخواهی تحملش سخت است …..
اما میدانی گرمای چادرم را چگونه صبوری میکنم ؟؟؟؟؟؟
وقتی به یاد می آورم چادرم برای تو آرامش روح می آورد صبور میشوم !
نه ! …… نه ! خیال نکن منتی هست! منتی نیست !

.
.
. اما تو را به خدا……!
تو هم مواظب نگاهت باش تا هوا گرم تر نشود !

من به غیرت مردان سرزمینم ایمان دارم .


 

* از پلاس یکی!(یادم نیست کی :\)

 


 

  • مداد رنگی

ناسیونالیست ها

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۳۴ ب.ظ

دیروز تو جمع یک مشت ناسیونالیست بودم. مهمانی 15 نفر از فارغ التحصیلان یک دانشگاه خیلی خاص که در خانه ی یکیشان گرفته شده بود.
فقط من نخودی بودم. هم غریبه بودم. هم کم سن و سال و مجرد. هم خیلی بی ربط به درس و دانشگاه و کار آنها!
هر کدامشان حداقل با دو بچه آمده بودند! چهار نفری هم تو راهی داشتند. بعضی سومی را!
چیز عجیب و غریب و شگفت انگیزی بود!


 

راستش... دوستانم را در این وضعیت ها تصور کردم و کلی خندیدم.

فکر این که این دخترک های شیطون و آتیش پاره مادر بشن واقعا خنده داره...


 

  • مداد رنگی