با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دخترانه» ثبت شده است

چشم های غمگین من

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ب.ظ

+ یکی بهش گفته یه غمی تو چشم های منه... بگرد ببین چیه...

_ فهمید که اون غم از کجاست؟ فهمیدی؟

+ اوهوم... غم من تنهایی بود...

_ فکر کنم چشم های منم غمگینه

+ تو خیلی از من بدتری

  • مداد رنگی

........

سه شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۳ ب.ظ

............

  • مداد رنگی

که تو رفتی و ...

چهارشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۶:۰۴ ب.ظ

گریه میکنم
خوشحالم از آمدنت در تمام اوقاتی که نیامدی
از بودنت در تمام لحظاتی که نبودی
خوشحالم از زنده شدن 
از معجزه اسمت

خوشحالم از خوش یمنی حضور تو
خوشحالم به خاطر قدم های پر برکت تو
و این همه خوشحالی، دلیل اشک های من است
حتی اگر چیزی نبوده نباشد
این هیچ برای من بزرگترین چیز دنیا بود

 

 

گریه می‌کنم 
دستمال های خیس پخش شده روی میز کارم را می شمارم
"مهم نیست" را تکرار میکنم
تا شاید این دروغ باورم شود

کاش قلب بی تفاوتم را زنده نمیکردی
چرا در این خانه را کوبیدی؟
چرا منی که بی خیال بودم به هر در زدنی با تقه ای کوچک از طرف تو از جا پریدم؟

چرا در را باز کردم؟
چرا تو سرت را پایین انداختی و بی اجازه به خانه ی دلم آمدی؟
چرا این متروکِ خاک گرفته را با قدم هایت متر کردی و رفتی؟

چرا رفتی؟
چرا من دیگر دست و دلم به پاک کردن خاکروبه ها نمی رود؟
چرا شب و روزم را به تماشای جای پای تو روی خاکروبه ها می گذارنم؟
چقدر بد شانس بودم من 
که تو هم بهار این خانه شدی و هم خزانش...
چقدر ساده است دل من که تمام این چیز و هیچ های کوچک را انقدر بزرگ می بیند...
چه دل نازکم من که به پای نبودن تو زار زار می گریم...

 

میخواهم خانه دلم را آب و جارو کنم 
رد پایت را برای همیشه و همیشه پاک کنم
می خواهم به بازار بروم و یک عالمه پارچه گل گلی و توپ توپی بخرم
در و پنجره ها را تا آخر بازکنم که نور خورشید همه جا را پر کند
میخواهم پرده و رومیزی ها را عوض کنم و لباس های رنگی رنگی بدوزم
من شاد خواهم بود

در خانه ای که به یمن حضور کوتاه تو، دیگر زندان نیست
در خانه ای که معجزه تو، درونش جاری است

حالا من
 دیگر منتظرت نیستم
برای همه خوبی هایت سپاس گزار خواهم بود
و برای همه رنجی که در نبودن‌ هایت کشیدم تو را از یاد خواهم برد
از یاد خواهم برد

 

 

  • مداد رنگی

که عشق آسان نمود اول...

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۴۴ ق.ظ

چند بار نوشتم و هر بار شد اونی که نباید! بعد از چندین روز امشب دیگه به این نتیجه رسیدم باقی دلایل تنهایی خیلی قابل گفتن نیست، بعضی دلایل یه جورِ خاله زنک طورِ مسخره ای هستن که ترجیح میدم واردش نشم. همین که ازش بگی وارد چرخه اش شدی... چرخه حرف و حرف و حرف... ترجیح میدی از همون یکی گوشت در کنی...
یه سری دلایل هم گفتنش نا شکری میشه... با فاطمه راحت ازش حرف میزنم و به زمین و زمان فحش میدم، میگم پشیمونم... اما اون میدونه این حرفا از شدت عصبانیت منه، نه از ته قلبم... 
من انتخابش کردم و تا آخر عمرم تاوانش رو میدم... هر چی باشه... هر چی برام بخواد...
من تلاشمو میکنم و ازش میخوام راه رو برام باز کنه...
کمی آسون بگیره که نشکنم
همین

 

پ.ن. نمایش انیمیشن "اگه اسمشو ببرم تو گوگل پیدا میشه" نمکی شد بر زخم هام...
و بال پرنده آرزوهای ذهن من همچنان بسته...

  • مداد رنگی

کمی مجردی

جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۱۱ ق.ظ

آخرِ آخرِ آخرش رو که ببینی دوست داشتن حرف اول رو می زنه... شما بگو خوش اومدن! چه فرقی میکنه!

تا از کسی خوشت نیاد نمیتونی بهش بله بگی. بله که جای خود داره ... بگو یک دقیقه روی خوش! که نصیب حضرت بیچاره اش نمیشه...

حالا تو هعی دلایل منطقی بچین که تصمیمت رو موجه جلوه بدی...

اصلا این سخت ترین قسمت ماجراس که بخوای برای همه توضیح بدی، مامان بابا عمه خاله زن عمو... تا فامیل درجه هفتم باید قانع بشه تو چرا به خواستگارت جواب منفی دادی. اصلا چرا باید قانع بشن؟

تخفیف میدیم، اصلا قصد دخالت ندارن و همشون نگرانن!  اما زیادی نگرانن...

زندگی فقط به ازدواج کردن نیست

نه ما بد شانسیم که تا حالا کسی وجودش رو نداشته که دلمون رو به دست بیاره ...

نه متاهلا هنر کردن که تو سن بیست سالگی کسی وارد زندگیشون شده که دوسش داشتن ...

آخرشم هیچ خبری نیست...

هممون می‌میرم :دی

به همین سادگی

به همین خوشمزگی

پ.ن. این پست غر زدن نیست، حداقل برای من یکی شده طنز مداوم! دیگه فقط می خندم.... الانم حالم خوبه. از مجردی هم راضی هستم و لذتشو می برم :)
فقط حیف میخورم برای عمری که اینجوری گذشت... که اونم دیگه مهم نیست، حال و آینده مهم تره.

  • مداد رنگی

خورشید

چهارشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۵۰ ب.ظ

کسی هست، آینه به دست

خورشید شلیک میکند به چشمانت

همه اش بازی است

از سر حوصله سر رفتگی است

فقط خوشش آمده

از بازی آینه و خورشید

نگاه تو را نمی خواهد

نگاه تو را نمی خرد

ساده نباش

  • مداد رنگی

رویاهای گس

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳، ۰۸:۲۸ ب.ظ

علت* احساس تنهایی م (مون) رو پیدا کردم. همین که پیداش کنی کم کم سعی میکنی باهاش کنار بیای. یه زندگی مسالمت آمیز بدون درگیری. وقتی پیداش کنی دنبال راه های جدید میگردی برای شاد زندگی کردن. تمام راه هایی رو که بهشون دل بسته بودی و نتیجه نداده بود رو میزاری کنار...


فقط به این فکر میکنم که کاش میشد زندگی رو جلو برد...
اندازه ی پنج سال... هفت سال...
رسوند به وقتی که بشه رویاهای امروز رو عملی کرد و از این برزخ در اومد
حالا من به آینده ای فکر میکنم که میتونم از تصورش لبخند بزنم
امید مثل یه نور باریک از یه سوراخ کوچیک پیدا شده
و من به راه هایی فکر میکنم که بشه با تمام سختی ها از زندگی لذت برد.



پ.ن. گول بخور

*شاید یه بار نوشتمش...

  • مداد رنگی

بدون او...

دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۳۵ ب.ظ

گاهی دلت میخواهد یک جمله ساده بگویی؛

"من رفتم خداحافظ"

یک نگاه پشت سرت می اندازی که ببینی اصلا کسی منتظر خداحافظی تو هست؟

نه

همان طور که کسی منتظر سلام‌َت نبود

مثل همیشه یک نگاه به ماه می‌اندازی

بدون هیچ سلامی

بدون هیچ خداحافظی

آرام راه خودت را می‌روی

  • مداد رنگی

شوخی بی شوخی؟ یا با شوخی؟

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ب.ظ

یه مقدار نوشتن برام سخت شده. اما دارم سعی میکنم هرجور شده بنویسم . حتی خودمونی. حتی با زبان عامیانه ی هر روزه. قضیه از اینجا شروع میشه که من وارد یه محیط کاری جدید شدم که قبل از این هیچ تجربه ای ازش نداشتم. آدمای جدید، دغدغه های جدید، رفتارای جدید، روابط جدید. همه چیز برام تازه است و من کاملا تو این زمینه بی تجربه هستم. وقتی میخواستم وارد محیط خبری بشم دوستم بهم گفت: حواست باشه خودتو حفظ کنی. نفهمیدم منظورش چیه؟ الان بعد از تقریبا یک ماه متوجه منظورش میشم.

تو محیط خبری آدما خیلی راحت برخورد می کنن. حریم روابط اونجوری که بعضا تو جاهای دیگه هست، نیست. روزای اول برام جالب بود که از خبر های نه چندان مناسب خیلی راحت حرف زده میشه. خیلی راحت بحث ها در غالب شوخی مطرح میشه. خیلی راحت آدما همدیگه رو مفرد خطاب میکنن. اما منم کم کم عادت کردم و شبیهشون شدم. یه دفعه دیدم این عادی شدنه از محیط خبری خارج شده و من کلا با بقیه راحت تر شدم. تو فضای مجازی... مخصوصا منشن های الکی با :دی... دیگه مثل قبل از اینکه دیگران با من مفرد صحبت کنن ناراحت نمیشدم. نه اینکه اصلا ناراحت نشم. اما ناراحتیم کم شده بود و کمی جای خودش رو به راحتی داده بود. تازه فهمیدم منظور دوستم از حفظ تو محیطای خبری چی بوده...

عقب نشینی کردم. از پستای شوخی تو فضای نسبتا عمومی. از راحت حرف زدن از راحت شوخی کردن. اولش آسون تر بود چون من محل کارم نبودم. امروز باز کمی به حالت قبل برگشتم. حالا این دغدغه هم به باقی دغدغه ها اضافه شد. جنگ علیه راحتی. علیه شوخی. علیه عادی شدن. فقط باید به این فکر کنم که من یه دخترم و نزارم این شوخی ها و راحتی ها، ذره های وجودمو از من جدا بکنه و برای همیشه با خودش ببره. کاش بتونم از پسش بر بیام...

 

 

پ.ن. از اون پستایی بود که چون به موقع نوشته نشد از ذهن افتاد!

پ.ن.2 میخواستم بحث شوخی رو از جنبه های دیگه هم بنویسم اما یه دفعه احساس کردم دیگه به نوشتنش احتیاج ندارم. شاید چون دیگه سوالی ندارم. امروز جواب سوالمو گرفتم.

پ.ن.3 از همه ی کسانی که به خاطر پست قبلی، نگران ناراحتی های من شدن و تو خصوصی برام کامنت گذاشتم و ایمیل دادن و تو چت سراغ گرفتن ممنونم.

  • مداد رنگی

هجوم سایه های ترسناک تنهایی

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ

چند روز نبودن در پلاس کافی بود که تمام زخم های چرکی تنهایی ام دوباره سر باز کند. تمام دیروز را گریه کردم. از اول تا آخرش را... 
دو سال از فارغ التحصیلی میگذرد و من حالم روز به روز بدتر و وخیم تر می شود. از اوایل امسال بود که برای رهایی از همین تنهایی ساعت پلاسم را بیشتر کردم. مخاطبینم مشخص بود. دخترانی شبیه خودم. تجربه ی دوستی با متاهل ها به من آموخته بود نباید رویشان حساب کرد. جز زخم دل چیزی برای آدم باقی نمی گذارند. برای همین کم کم حلقه ای خاص پیدا کردم از دخترانی با شرایط خودم. بودنشان مایه ی آرامش بود. اما باز هم روابط کیفیت دلخواه را نداشتند. به همین خاطر به کمیت پناه بردم برای جبران کیفیت، دوستان بیشتر و بیشتر اما فایده نداشت و اصلا فایده ندارد. دوستی های اینترنتی دیگر نمیچسبد. دوستی های اینترنتی به دختر شانزده ساله ای می چسبید که هنوز طعم صحبت با آدم های مختلف را نچشیده بود. برای منی که دیگر عادت کردم خیره شوم در چشم دوستانم. دستشان را بگیرم. بغلشان کنم. در آغوششان آرام شوم. دیگر خیره شدن به صفحه مانیتور جواب نمیدهد.
فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند.
این دو سال از تنهایی فرار کردم. هر بار سرم را به جایی گرم کردم. ترسیدم این تنهایی نابودم کند، متلاشی و پاره پاره ام کند. هنوز هم می ترسم. این بار اما فکری به سرم زده است. این فکر راه حلی برای رهایی از تنهایی نیست. حقیقتش هیچ راه حلی برایش سراغ ندارم. به این نتیجه رسیده ام که تنهایی بخش بزرگی از تمام انسان ها را از آن خود کرده و من تنها موجودِ تنها در این عالم نیستم. درد من اما عمیق تر از این حرفاست که خودم را با این توجیهات گول بزنم. اما شاید بشود این درد را به فرصتی تبدیل کرد. همین دردی که دارد مرا به معنای واقعی کلمه خفه می کند، می کشد. همین درد مشترک شاید بتواند مرا کمی به او نزدیک کند. شاید تنهایی راه من است برای شروع بودن در کنارش. 
دیگر نباید از مردن و خفه شدن بترسم، میروم که در درد ها و  تنهایی ها غرق شوم.

.

 

.

.

پ.ن.1 امسال هم در مرگ پاییز عزادار شدم...
پ.ن.2 برای پرستو و مادرش دعا کنید.

  • مداد رنگی