با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در راه» ثبت شده است

علی لعنت الله علی القوم الظالمین

شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۳:۴۸ ب.ظ

دل شیر می خواهد... جرأت می خواهد و قلبی محکم، که راحت بگوید "علی لعنت الله علی القوم الظالمین"

 

خودم را ملزم نکردم به زیارت عاشورا خواندن. امسال هم پای خواندنش ننشسته ام مگر بر حسب اتفاق و بدون برنامه ی قبلی... بیشتر برنامه ام این است آرام سلام بگویم.
"السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین"
و به این امید دارم که هر سلامی، علیکی دارد.

 اما امان از وقتی که اتفاقی در مجلس زیارت عاشورا حضور پیدا کنم. طبق عادت از کل زیارت قسمت سلام هایش را میخوانم و وقتی به لعن ها می رسد اشکم جاری می شود.

"اللهم العن اول الظالم ظلم حق محمد و آل محمد..." اینجایش خیلی نگران کننده نیست. من هم همراه با کسی که زیارت را می خواند لعن می فرستم، چون واضح و مبرهن است که اولین ظالم چه کسی بوده. ضرری متوجه شخص "من" نخواهد شد. و به خاطر اینکه شخصش مشخص است من هم از ته دل به آن ملعون لعن می فرستم. اما... وقتی سخت میشود که پای "و آخر تابع له علی ذلک" به میان بیاید و دلت بریزد و لام تا کام نتوانی حرف بزنی از ترس اینکه نکند تو آخری باشی و یک لعن به باقی لعن های فرستاده شده به خودت اضافه کنی... در واقع یک لعن بیشتر به جان بخری!

و دلت برای خودت بسوزد که چقدر نگون بختی!!! ... که اول از همه معصومین زیارت عاشورا خوانده اند و آن ها اولین کسانی هستند که لعن فرستادند... حس بدی است. حس بیچارگی و نگون بختی به معنای واقعی...

به اینجای زیارت که میرسد ضجه های تو هم بالا می رود که "من نمی خواهم از لعن شدگان باشم خدااااااااااا" بعد از آن.... تو می مانی و دنیایی پر اشک و گیج می شوی در دنیا و آخرتی نامعلوم.

 

*باز هم التماس دعا

*هیئت مجازی  همچنان ادامه دارد...

  • مداد رنگی

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی

بوی نم بارون!

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۱ ب.ظ

من هنوزم خودمو نشناختم! حالا که اینجام... حالا که از یزد دورم.... حالا که شرایط زندگیم از همه لحاظ نسبت به پارسال فرق کرده...میتونم برم بالای یک کوه بلند و تمام 6 سال گذشته رو اندازه ی یه بند انگشت ببینم! و جالبه که من هر روز چیزای جدیدی کشف می کنم که گاهی چندان دل انگیز نیست!

مثل مرور مفاهیمی چون: آرزو، انگیزه، هدف، تلاش، برنامه ریزی بلند مدت!

کسی باورش میشه من همه ی این ها رو ترم دوم دانشگاه جا گذاشتم؟واقعا باور نکردنیه!

یادم نبود که از 16 سالگی برای تحقق بزرگترین آرزوم برنامه ریزی کردم! و یادم نبود اصلا برای تحقق این آرزو بود که رشته ی نقاشی را انتخاب کردم! رشته ای که همیشه غرغر میکردم که بدون استفاده اس! و حالا باورم نمیشه که وقتی انتخاب رشته میکردم با آگاهی تمام این رشته را انتخاب کردم. و خودم خواستم که شهرستان درس بخونم! برای همین به خودم خیلی هم سختی ندادم و میانگین درس خوندنم از عمد روزی نیم ساعت بود!

تو دانشگاه ادامه دادم و پیگیری کردم. تابستان اولی که یزد بودم در به در دنبال خونه اجاره ای می گشتم که به خاطر کار تو شرکتی که پیدا کرده بودم بمونم اما هر چی گشتم پیدا نکردم و وقتی به شهر خودم برگشتم همه چیز یک باره تغییر کرد!

....

من تصمیم گرفتم یه چیزایی رو تو زندگیم تغییر بدم اما این یه چیزایی، همه چیز رو تغییر داد! حتی آرزو ها رو هم به دست فراموشی داد! انگار که آرزوی سابق با زندگیه جدید تطابق نداشته باشد!

و از همون موقع ترس های من ریز و ریز شروع کردن به رشد! انقدر بی صدا که خودم هم متوجه نشدم. و شرایط و اطرافیان عزیزی که به جای کمک هر لحظه به جوونه ی ترس من، آب دادن. روز به روز من رو کوچیک تر کردن و درخت ترس هام رو بزرگتر!

واقعا تا قبل از یک ماه پیش فکر میکردم سال های دانشجوییم بهترین سال های عمرم بوده! خوب بوده اما بهترین نبوده! بهتر بگم من توی اون سال ها بهترین نبودم! نمیتونم بگم اون سال ها کلا به هدر رفته! اما.... اما... واقعیتش اینه که بخشی اش از دست رفته...

گفتن این حرفا تو 26 سالگی به نظر مسخره میاد. من دیگه انگیزه ای برای بیرون کشیدن اون آرزوی دفن شده ندارم....


 

اما یه آرزوی جدید دارم. که به نفعمه که هر چی زودتر به ترس هام غلبه کنم!

من باید یاد بگیرم که نزارم هیچ کس و هیچ چیز حواسمو از خودم و آینده ای که برای خودم در نظر گرفتم غافل کنه... چیزی که اغلب اتفاق می افته همینه!


 

*نوشتن این پست با صدای رعد و برق شدید و بارون تند تابستونی همراه بود! و بوی نم.... بوی بارون! آخ که چقدر مست کننده اس!

*نمیدونم ببخشمت یا نه! زخمی که با بودنت به من زدی، عمیق تر از چیزیه که فکر میکردم!

  • مداد رنگی

من بی دلم

سه شنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۱۸ ق.ظ

دلم را بر میدارم و و در دست میگیرم. زیر چادرم پنهانش میکنم. پنهانی ها باید پنهان بمانند.


 

قدم میزنم و میزنم... در کوچه هایی پر از سایه سار درختان بلند...

یک گردش دو نفره ... آخرین گردش دو نفره...

 با هم به طرف یک آپارتمان شیک با سنگ های سفید مبرویم...

و من... او را در سبد زباله ی همان ساختمان می اندازم.

از بالا نگاهش میکنم...

گریه میکند... گریه می کنم...

دلم برایش می سوزد...  برای دلم...

اما چاره ای نیست...

دور ریختنی ها را باید دور ریخت!


 


 

*إقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا

  • مداد رنگی

حضرت پدر

شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۰ ب.ظ

115 روز از آن روز میگذرد! روزی که تصمیم گرفتم این دیدگاه را در زندگیم عملی کنم. روزی که دست برداشتم از معامله. حتی معامله با خدا! روزی که زندگی را مثل یک خط کش 60 سانتی دیدم. باریک و کوتاه! روزی که خودم را از پشت فرمان جسم و این دو چشم بیرون کشیدم. روزی که خودم را دختری دیدم خارج از خودم... با فاصله ی 100 متری از خودم... گاهی هزار متری. اندازه ی یک نقطه!
آن روز بود که یا علی گفتم و با پشتی گرم از حمایت پدرم* علی (ع) بلند شدم و ایستادم...
رکورد! بالایی هم زدم. حتی! که از خودم نبود ... از مدد علی (ع) بود.

زمین خوردم... یک ماه پیش! در دلم کمرنگ شد آن مهر و نیاز...
چرا؟ حساب کتابش سخت است. بعضی معادله ها پیچیده تر از دو دو تا چهار تای دنیایی است! این که من بنشینم و فکر کنم و فکر کنم که چه شد که زمین خوردم... فکر دنیایی.... جواب نمی دهد... به جواب نمیرسد!
جواب ساده تر از این حرف هاست:
من دست پدر را رها کردم...من چشم از او برداشتم... چشمی که فقط برای دیدن روی ماه او آفریده شده!


خدایا! خداوندا! یک لحظه دلم را از مهر علی (ع) خالی نکن... دلمان را...


*سیده نیستم اما علی علیه السلام پدرم است و فاطمه ی زهرا سلام الله مادرم....


 

  • مداد رنگی

شب نوشت ساده:

جمعه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۴ ب.ظ
  • مداد رنگی

خوب باش!

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۴۴ ب.ظ

مامان چند روز پیش می گفت:"حتما سفر شمال رو برو! حتما! حال و هوات عوض میشه"
امروزم میگه: "حالت واقعا بده! می خوای قبل شمال یه سر اصفهان برو!"
یکی دیگه میگه از خونه بزن بیرون. کلاس برو ... برو کوهنوردی!
اون یکی میگه به بهانه ی فارغ التحصیلی بیا یزد!

اما چه فایده؟ این سفرها برای چه مدت میتونه آدمو آروم کنه؟ تا کی باید برای آروم شدن فرار کنیم؟
تا کجا راه فرار هست؟ راهش این نیست!
راهش اینه "الا بذکر الله تطمئن القلوب"

وقتی خدا هست احساس ناراحتیه من بی معنیه! اما چه با معنی چه بی معنی... من واقعا حالم خوب نیست!
میدونم کوچیکه.. میدونم چیز مسخره ایه! اما چیزیه که هست!

این یعنی ارتباط من با خوبی های جهان قطع شده! من به بالا وصل نیستم!
باید وصلش کنم.

همین!


 

  • مداد رنگی

شکرانه

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۲۹ ب.ظ

اشک شوق امانم نمیدهد!
خدای خوبم... خدای مهربانم....
همیشه در آرزویش بودم و هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت فکر نمیکردم چنین روزی را ببینم!

بالاخره توانستم... بالاخره توانستم!


 

این توان هم از توست! همه چیز از توست...
این بار هم در توانم نیست سپاس مهربانی هایت! باز هم ناتوانی ام را ببخش. مثل همیشه...
سپاس و هزاران سپاس!

  • مداد رنگی

روز های مهتابی!

شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۱۳ ق.ظ

سه شنبه 20 روز می شود...البته اگر به 20 روز برسد. آن  وقت است که کمی به موفقیت های بزرگ تر نزدیک می شوم. نمیدانم چند سال دیگر که به این زمستان فکر می کنم، چه چیزی را به یاد می آورم؟ انشالله که موفقیت باشد!
چند روز پیش که داشتم با روانشناسی مشورت می کردم. چند سوال اساسی پرسید و من مجبور شدم سیر تا پیاز زندگی و شخصیت خودم و اطرافیان، و نتایج تمام خود روانکاوی ها بریزم روی دایره! دیدن همه ی این ها با هم واقعا وحشتناک بود. به خودم گفتم: "این خانه از پایبست ویران است. شاید باید این آلونک چند ساله را هم دوباره خراب کنم و از نو بسازم" که همان شد! و من باز همه چیز را خراب کردم. و باز معلقم... منتها در فضایی که این بار دیگر تاریک نیست.... نور خدا هست!
شاید صحبت های استاد راهنما در حال حاضر بیشترین نمود را داشته باشد. "مهدیه بیشتر فکر می کند..."
من حتی فراموش می کنم غذا بخورم! انقدر که در افکار خود غرقم... فکر به خیلی چیز ها...
نمیدانم تا چه وقت می خواهم با خودم کلنجار بروم. شاید تا آخر عمر... شاید تا همیشه... نمیدانم! فقط می دانم این خود درگیری، چیز خوبی باید باشد! و من اینجا هستم که خودم را بسازم و بروم همانجایی که باید! کاش همیشه مثل حالا از خراب کردن چیز هایی که باید خراب شود نترسم. کاش به این خراب شدنی ها دل نبندم... کاش خدا کمکم کند این زمستان به خوبی تمام شود...

  • مداد رنگی

اینگونه رفتنم آرزوست...

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۱۵ ق.ظ

بعضی رفتن ها سعادت می خواهد... مثل همین خانمی که به تازگی از دنیا رفتند... بعد از 8 سال انتظار، صاحب فرزندی شدند. یک روز بعد از به دنیا آوردن این کوچولوی نازنین و بودن با او... دقیقا موقع اذان صبح در حالی که زیر لب اذان می گفتند، رفتند...
گریه های من فقط برای او نیست. برای خودم هم هست. دلم به حال خودم می سوزد! به او غبطه می خورم که تا این اندازه پاک، تا این اندازه خوب از دنیا رفت. حتما او برای این سعادت تلاش کرده و لایق این رفتن شده...
بچه های گوگل پلاس هیئت امروز را به جلسه ی قرآنخوانی برای او تبدیل کردند. می روم تا به او متوسل شوم. که به عنوان شاگرد اول کلاس بندگی به من کمک کند من هم مثل او بروم... پاکِ پاک...

  • مداد رنگی