با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی

اینگونه رفتنم آرزوست...

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۱۵ ق.ظ

بعضی رفتن ها سعادت می خواهد... مثل همین خانمی که به تازگی از دنیا رفتند... بعد از 8 سال انتظار، صاحب فرزندی شدند. یک روز بعد از به دنیا آوردن این کوچولوی نازنین و بودن با او... دقیقا موقع اذان صبح در حالی که زیر لب اذان می گفتند، رفتند...
گریه های من فقط برای او نیست. برای خودم هم هست. دلم به حال خودم می سوزد! به او غبطه می خورم که تا این اندازه پاک، تا این اندازه خوب از دنیا رفت. حتما او برای این سعادت تلاش کرده و لایق این رفتن شده...
بچه های گوگل پلاس هیئت امروز را به جلسه ی قرآنخوانی برای او تبدیل کردند. می روم تا به او متوسل شوم. که به عنوان شاگرد اول کلاس بندگی به من کمک کند من هم مثل او بروم... پاکِ پاک...

  • مداد رنگی

فرازی از دعای امام حسین (ع) در روز عرفه

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۱، ۰۷:۰۳ ب.ظ

اِلهی اَغْنِنی بتَدْبیرِکَ لی عَنْ تَدْبیری وَ باخْتِیارِکَ عَنِ اخْتِیاری

خدایا بی نیاز کن مرا به تدبیر خودت از تدبیر خودم و به اختیار خودت از اختیار خودم


وَاَوْقِفْنی عَلی مَـراکِـزِ اضْطِراری

و بر جاهای بـیـچارگی و درماندگیم مرا واقف گردان


اِلـهی اَخْرِجْنی مِنْ ذُلِّ نَفْسی وَطَهِّرْنی مِــنْ شَکّـی وَ شِرْکی قَبْلَ حُلُولِ رَمْسی

خدایا مرا از خواری نفسم نجات ده و پاکم کن از شک و شـرک خـودم پـیـش از آنکه داخل گورم گردم

بکَ اَنْتَصِرُ فَانْصُرْنی وَ عَلَیْکَ اَتَوَکَّلُ فَلا تَکِلْنی

 از تو یاری جویم پس یاریم کن و بر تو توکل کنم پس مـرا وامـگـذار


وَ اِیّاکَ اَسْئَلُ فَلا تُخَیِّبْنی وَ فی فَضْلِکَ اَرْغَبُ فَلا تَحْرِمْنی

و از تـو درخـواسـت کـنـم پـس نـاامـیـدم مـگـردان و در فضل تو رغبت کرده ام پس محرومم مفرما


وَ بجَنابکَ اَنْتَسِبُ فَلا تُبْعِدْنی وَ ببابکَ اَقِفُ فَلا تَطْرُدْنی

و بـه حـضـرت تـو خـود را بسته ام پس دورم مکن و به درگاه تو ایستاده ام پس طردم مکن

....
...
..
.

 


برای درمانده ای دعا کنید...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...


...

 

  • مداد رنگی

عکسی از آلبوم قدیمی...

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۵۲ ب.ظ

دلم می خواد به عنوان "مهدیه ی ۲۴ ساله" به دوران "مهدیه ۱۵ ساله" برم و کمکش کنم بهتر دنیا رو ببینه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۶ساله" برم و کمکش کنم بهتر بنویسه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۷ساله" برم و کمکش کنم به خواسته های کوچیکش برسه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۸ ساله" برم و کمکش کنم احساس تنهایی نکنه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۹ ساله" برم و کمکش کنم تو کارش موفق تر باشه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۲۰ ساله" برم و کمکش کنم اشتباه نکنه...
 

آخ که دلم برای تنهایی های خودم خیلی می سوزه!

 

 

  • مداد رنگی

مادر

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۱، ۰۳:۴۰ ب.ظ

مادر وقتی بچه اش توی بازی های بچه گانه زخمی میشه، نمیگه تقصیر خودت بود، می خواستی اینطوری نکنی، من کاری به کارت ندارم.
وقتی بچه اش تو جوی آب می افته و کثیف میشه نمیگه می خواستی حواستو جمع کنی و تو جوی نیفتی. به من ربطی نداره کثیف شدی. خودت یه فکری به حال خودت بکن...

 

مادر طاقت دیدن گریه ی بچه اش رو نداره... مادر سنگ دل نیست... مادر بی رحم نیست...

 

ای مهربان تر از مادر، مرا دریاب...

 

  • مداد رنگی

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۲۱ ب.ظ

 

ذهن آشفته... افکار متناقض... پیش بینی های عجیب! دلم می خواهد همه را برای تو بگویم.
دلم می خواهد از نزدیک حرف بزنم و حرف بزنم.... آنقدر که دیگر حرفی برای گفتن نماند!
کمکم کن... پناه من تویی... غیر از تو به کجا پناه ببرم؟

  • مداد رنگی

باورنکردنی!

يكشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۱، ۰۷:۴۳ ق.ظ

یکی از بهترین حس های دنیا، دوست داشته شدن است! اینکه بدانی کسانی هستند که تو را با تمام وجود دوست دارند. حتی اگر تو این همه دوست داشتن را باور نکنی، باز فرقی نمی کند. آن ها تو را از صمیم قلب دوست دارند.
خیلی شیرین است کسی به تو بگوید:
- علاوه بر خدایی که همیشه با توست. من هم با تو هستم. هیچ وقت احساس تنهایی نکن.
- من هیچ وقت فراموشت نمی کنم، ترکت نمی کنم و برای همیشه در زندگی من خواهی ماند.
- هر جا رفتیم به یادت بودیم و با خود می گفتیم کاش مداد رنگی هم اینجا بود!
- جانم به فدایت. چه موقع بر می گردی؟ من نگرانم با این شرایط در شهر غربت و تنهایی و...  سکوت همراه گریه...
انگار بار بزرگی از دلم برداشته شده.
ممنون که دوستم دارید.....

  • مداد رنگی

روزگار رنگی...

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۱، ۰۶:۲۶ ق.ظ

برای انجام دادن کارهای هنری رنگ های مختلفی وجود دارد. گواش، آبرنگ،رنگ روغن، اکریلیک، مداد رنگی و ...
بعضی از رنگ ها اساسا حساس هستند و باید مراقبشان بود. مثل گواش، که بعد از هر بار رنگ برداشتن، باید فورا در آن را بست که خشک نشود. وقتی خشک شود حتی با ریختن آب داخل آن و رقیق کردنش به حالت اول بر نمی گردد و کیفیتش را از دست میدهد.
از این بین مداد رنگی با همه شان تفاوت دارد. مداد رنگی فقط تحت فشار زیاد ممکن است که از وسط بشکند و همه گمان می کنند حتی از شکسته ی آن هم می شود استفاده کرد.
مداد رنگی محکم به نظر می رسد اما از همه حساس تر است. وقتی از فاصله ی یک متری روی زمین محکم (سرامیک، موزاییک، کاشی، آسفالت و ...) بیافتد، مغز مداد که کار اصلی نوشتن را انجام میدهد از قسمت های مختلف می شکند. این شکسته شدن فقط موقع تراشیدن آن دیده می شود... به طوری که مدام می تراشی و می تراشی اما هر چه می تراشی به نوک مداد نمیرسی... میبینی نوک مداد خود به خود شکسته میشود و می افتد...
اگر مدادی این طور شکست حتما به خاطر ضربه ایست که قبلا به آن وارد شده است...


مداد رنگی عزیز...
حالا که هیچ کس به فکر تو نیست، خودت به فکر خودت باش!!!
حالا که هیچ کس مراقب تو نیست، خودت مواظب خودت باش!!!
دیگران شکسته شدنت را نمی بینند... شکسته شدنت را باور نمی کنند...
سالم بمان... محکم باش مثل همیشه!
یادت باشد...
تو فقط زمانی می توانی به دیگران کمک کنی که خودت سالم و محکم باشی...
مواظب خودت باش...
خدا دوست ندارد تو بشکنی...
خدا دوست ندارد دل تو را شکسته ببیند...

  • مداد رنگی

خداحافظی

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۱، ۰۳:۱۰ ق.ظ

موقع خداحافظی رفتم که همه چیز را از دلم بیرون کنم. عصبی و خسته بودم. از لحنم، رفتارم،از نوع خداحافظی ام که با همیشه فرق داشت تعجب کرد و خندید! انگار او هم فهمید که در دلم می گویم: "خداحافظ برای همیشه!"
کمی مانده به حرکت، طبق عادت همیشه اش که برایم چیزی می آورد، با یه شیشه مربای زردآلوی خیلی خوشمزه به خانه مان آمد. گفت:" با زردآلوی خشک شده آن را پخته ام."
من لبخند زدم و خداحافظی ام به خداحافظی یک ماهه تبدیل شد.

حالا... من دوباره یزد هستم.
بر خلاف همیشه، این بار دلم نمی خواست به یزد بیایم. مخصوصا در آن شرایط، تنها گذاشتن مادر...
خدایا مادرم را به تو می سپارم. مواظبش باش.

  • مداد رنگی

فکر هایم گم شده

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ

برای کسی که با نوشتن فکر می کنه...
برای کسی که با نوشتن حرف می زنه...
برای کسی که با نوشتن به خاطر میسپاره...
برای کسی که با نوشتن به یاد میاره...
برای کسی که حتی تو فکرش هم مدام داره می نویسه و می نویسه...
فاجعه اس که همزمان 4 تا از مهمترین دفترهاش رو گم کنه...


*البته بنده گم نکردم... عزیزی لطف کردند و  برایم گم فرمودند.

 

  • مداد رنگی