با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

که عشق آسان نمود اول...

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۴۴ ق.ظ

چند بار نوشتم و هر بار شد اونی که نباید! بعد از چندین روز امشب دیگه به این نتیجه رسیدم باقی دلایل تنهایی خیلی قابل گفتن نیست، بعضی دلایل یه جورِ خاله زنک طورِ مسخره ای هستن که ترجیح میدم واردش نشم. همین که ازش بگی وارد چرخه اش شدی... چرخه حرف و حرف و حرف... ترجیح میدی از همون یکی گوشت در کنی...
یه سری دلایل هم گفتنش نا شکری میشه... با فاطمه راحت ازش حرف میزنم و به زمین و زمان فحش میدم، میگم پشیمونم... اما اون میدونه این حرفا از شدت عصبانیت منه، نه از ته قلبم... 
من انتخابش کردم و تا آخر عمرم تاوانش رو میدم... هر چی باشه... هر چی برام بخواد...
من تلاشمو میکنم و ازش میخوام راه رو برام باز کنه...
کمی آسون بگیره که نشکنم
همین

 

پ.ن. نمایش انیمیشن "اگه اسمشو ببرم تو گوگل پیدا میشه" نمکی شد بر زخم هام...
و بال پرنده آرزوهای ذهن من همچنان بسته...

  • مداد رنگی

رویاهای گس

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳، ۰۸:۲۸ ب.ظ

علت* احساس تنهایی م (مون) رو پیدا کردم. همین که پیداش کنی کم کم سعی میکنی باهاش کنار بیای. یه زندگی مسالمت آمیز بدون درگیری. وقتی پیداش کنی دنبال راه های جدید میگردی برای شاد زندگی کردن. تمام راه هایی رو که بهشون دل بسته بودی و نتیجه نداده بود رو میزاری کنار...


فقط به این فکر میکنم که کاش میشد زندگی رو جلو برد...
اندازه ی پنج سال... هفت سال...
رسوند به وقتی که بشه رویاهای امروز رو عملی کرد و از این برزخ در اومد
حالا من به آینده ای فکر میکنم که میتونم از تصورش لبخند بزنم
امید مثل یه نور باریک از یه سوراخ کوچیک پیدا شده
و من به راه هایی فکر میکنم که بشه با تمام سختی ها از زندگی لذت برد.



پ.ن. گول بخور

*شاید یه بار نوشتمش...

  • مداد رنگی

بدون او...

دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۳۵ ب.ظ

گاهی دلت میخواهد یک جمله ساده بگویی؛

"من رفتم خداحافظ"

یک نگاه پشت سرت می اندازی که ببینی اصلا کسی منتظر خداحافظی تو هست؟

نه

همان طور که کسی منتظر سلام‌َت نبود

مثل همیشه یک نگاه به ماه می‌اندازی

بدون هیچ سلامی

بدون هیچ خداحافظی

آرام راه خودت را می‌روی

  • مداد رنگی

هجوم سایه های ترسناک تنهایی

شنبه, ۶ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ

چند روز نبودن در پلاس کافی بود که تمام زخم های چرکی تنهایی ام دوباره سر باز کند. تمام دیروز را گریه کردم. از اول تا آخرش را... 
دو سال از فارغ التحصیلی میگذرد و من حالم روز به روز بدتر و وخیم تر می شود. از اوایل امسال بود که برای رهایی از همین تنهایی ساعت پلاسم را بیشتر کردم. مخاطبینم مشخص بود. دخترانی شبیه خودم. تجربه ی دوستی با متاهل ها به من آموخته بود نباید رویشان حساب کرد. جز زخم دل چیزی برای آدم باقی نمی گذارند. برای همین کم کم حلقه ای خاص پیدا کردم از دخترانی با شرایط خودم. بودنشان مایه ی آرامش بود. اما باز هم روابط کیفیت دلخواه را نداشتند. به همین خاطر به کمیت پناه بردم برای جبران کیفیت، دوستان بیشتر و بیشتر اما فایده نداشت و اصلا فایده ندارد. دوستی های اینترنتی دیگر نمیچسبد. دوستی های اینترنتی به دختر شانزده ساله ای می چسبید که هنوز طعم صحبت با آدم های مختلف را نچشیده بود. برای منی که دیگر عادت کردم خیره شوم در چشم دوستانم. دستشان را بگیرم. بغلشان کنم. در آغوششان آرام شوم. دیگر خیره شدن به صفحه مانیتور جواب نمیدهد.
فضای پلاسی شبیه زندانی شدن در اتاقک شیشه ای است. اتاق شیشه ای وسط جمعی که دستت بهشان نمیرسد. فکر میکنی نزدیک است. اما نیست. دستت را دراز میکنی که دستش را بگیری اما به شیشه میخوری. به بن بست. هستند اما برای تو نیستند.
این دو سال از تنهایی فرار کردم. هر بار سرم را به جایی گرم کردم. ترسیدم این تنهایی نابودم کند، متلاشی و پاره پاره ام کند. هنوز هم می ترسم. این بار اما فکری به سرم زده است. این فکر راه حلی برای رهایی از تنهایی نیست. حقیقتش هیچ راه حلی برایش سراغ ندارم. به این نتیجه رسیده ام که تنهایی بخش بزرگی از تمام انسان ها را از آن خود کرده و من تنها موجودِ تنها در این عالم نیستم. درد من اما عمیق تر از این حرفاست که خودم را با این توجیهات گول بزنم. اما شاید بشود این درد را به فرصتی تبدیل کرد. همین دردی که دارد مرا به معنای واقعی کلمه خفه می کند، می کشد. همین درد مشترک شاید بتواند مرا کمی به او نزدیک کند. شاید تنهایی راه من است برای شروع بودن در کنارش. 
دیگر نباید از مردن و خفه شدن بترسم، میروم که در درد ها و  تنهایی ها غرق شوم.

.

 

.

.

پ.ن.1 امسال هم در مرگ پاییز عزادار شدم...
پ.ن.2 برای پرستو و مادرش دعا کنید.

  • مداد رنگی

به فاصله ها لعنت!

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۱۰ ق.ظ

با عقد پرستو و خدیجه که تقریبا همزمان بود زندگیم کمی تغییر کرد. من غمگین تر شدم. چون هر چه به اطراف خودم نگاه می کردم، می دیدم همه ازدواج کردن. یه جور احساس غربت داشتم. از تصور زندگی هاشون حالم بد می شد. وقتی اتفاقی زوج جوونی تو خیابون می دیدم اعصابم خورد می شد و سرم رو بر می گردوندم.

راستش اول فکر میکردم چون منم دلم میخواد ازدواج کنم اینجوری شدم. خب اینکه طبیعیه، همه ی جوونای هم سن و سال من چه دختر و چه پسر دوست دارن ازدواج کنن. مخصوصا اگه دختر باشن خوب کمی بیشتر! به دلایلی که قبل تر گفتم. واسه همین از وقتی این دو تا دوست من عقد کردن بهشون زنگ نزدم جز یه بار اجباری، اونم برای تبریک. نمیخواستم چیزی از متاهل شدنشون بشنوم. چند باری پرستو خودش زنگ زد و حال و احوال کرد و قاطی حرفاش از همسرش گفت. و بازم حالم بد شد.

تصمیم گرفتم واسه عقد پرستو به اصفهان نرم. با خودم گفتم میرم و عشقشونو می بینم و از اینکه من هنوز ازدواج نکردم حالم بد میشه!!! اصلا یه جوون عذب رو چه به معاشرت با متاهل ها! اونم این همه متاهل به تعداد بالا! میرم از راه به در میشم اون وقت نمیشه جمعم کرد cheeky

بهش گفتم نمیام و اونم با غم خاصی قبول کرد. هر چی به تاریخ مراسم نزدیک تر می شدیم بی تاب تر می شدم. آخرش دلم طاقت نیاورد. خرید یه بلیط اینترنتی و حرکت! ساعت حرکتم طوری بود که به ساعت آخر مراسم می رسیدم اما رفتم که غافلگیرش کنم. من مهم نبودم که چی میشدم، مهم اون بود که خوشحال بشه و شد. از ترمینال مستقیم رفتم به سالن عروسی. وقتی تو لباس سفید عروسی دیدمش باورم نمی شد این همون پرستوی خودمون باشه. رفتم جلو... می لرزیدم. بغلش کردم و می لرزیدم.. زانو هام سست شده بود. طوری که هر لحظه میترسیدم دیگه منو نگه نداره و من بیفتم زمین. با خودم گفتم تو دیگه چرا می لرزی؟ تو که خبر داشتی قراره ببینیش! اون باید بلرزه و می لرزید. حسابی شوکه شده بود. مادرش خواهرش خاله دخترخاله هاش همه از رسیدن ناگهانی من، شوکه شده بودن. الناز اسطوره ی بی خیالی گریه اش گرفته بود.
و دست آخر من به 45 دقیقه ی آخر مراسم رسیدم! دست و جیغ و هورا به همراه گیلیلیلیلی کِل مبارک باد! و عروس کشان و این حرفا...winksmiley

 

دسته گل عروسی پرستو

 

فردای روز عقد با پرستو رفتیم بیرون که لباس رو پس بدیم و برای خنچه ی داماد وسایل مورد نیاز رو کرایه کنیم. خرید مختصری هم داشتیم که به میدون امام رفتیم و بعدم سریع به خانه برگشتیم. تمام مدتی که من با پرستو بودم و خودش و همسرش رو دیدم فهمیدم این مدت راجع به خودم و احساسم اشتباه فکر میکردم! فکر حسادت من به دوستام بابت ازدواجشون واقعا اشتباه و مسخره بود. چه جالبه که گاهی آدم نمیتونه احساس خودش رو هم تشخیص بده. من در واقع از اینکه فکر میکردم با ازدواج دوستام، بیشتر ازشون دور شدم ناراحت بودم. باید صادقانه اعتراف کنم که به همسر پرستو درست و حسابی تبریک نگفتم. میل چندانی نداشتم با کسی که پرستوی من رو دزدیده بود هم کلام بشم! کاملا نا خود آگاه اینجوری بودم.  بدون برنامه ی قبلی. نسبت به همسر هدهد هم همین احساس بی تفاوتی رو دارم. وقتی سیده پشت تلفن مدام از تغییر زندگیش حرف میزنه حالم بد میشه.

انگار نمیخوام باور کنم همه چیز گذشته و ما دیگه از هم دور شدیم. نمیخوام قبول کنم اونا دیگه مال من نیستن! با قبول نکردنش فقط دارم خودم رو اذیت میکنم. خیلی سخته خیره شدن به نقشه ی ایران و این جمله رو تکرار کردن: "لعنت... به فاصله ها لعنت!" زندگی رو اینطوری گذروندن سخته!

 

 

 

*دوستای گلم اینا رو نگفتم شما رو هم ناراحت کنم. به هر حال این رسم زندگیه... برای همتون آرزوی خوشبختی دارم. نیاد اون روزی که همسراتون دست از پا خطا کنن و شما رو اذیت کنن که من می دونم و اونا! بهتره از الان حواسشون جمع باشه laugh

*این پست چند تا پست تکمیلی داره. اگه فرصتی شد!

* از دوستای اصفهانی معذرت میخوام که فرصت نشد به دیدنشون برم. مخصوصا مهر و رزیتای عزیز... من فقط 24 ساعت تو اصفهان بودم. چون خیلی بی برنامه ریزی و یه هویی اومدم و چند تا کارم داشتم که باید فوری بر میگشتم. خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید.

*روز زن و روز مادر رو به همه ی دوستان عزیز تبریک میگم. ان شالله بتونم یکی از پستای تکمیلی رو که به همین موضوع مربوط میشه رو بنویسم امشب.

 

بعد نوشت: *دوستان عزیز مثل اینکه قسمت آخر متن رو خوب نخوندن! من اونجا نوشتم فهمیدم احساسم اشتباه بوده و ناراحتیم از دور شدن دوستامه نه از ازدواج نکردنِ خودم!:)

*همین ماجرا از زبان پرستو :)

  • مداد رنگی

اصلا با خدا قهرم!

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ

ساعت هفت غروب بود. مامان از راه رسید. حوصله نداشتم. حتی حوصله ی خودمم نداشتم. می خواستم تنها باشم این بود که هر چی مامان صدا زد پا نشدم و گفتم ولم کنه به حال خودم. معمولا آدمایی که زیاد می خوابن نشونه ی اینه که احساس تنهایی می کنن. منم برای اینکه تنها باشم به خواب پناه بردم.

میدونستم خواب غروب خوب نیست اما خوابیدم. یه ساعت بعد صدای قرآن از تلویزیون اومد. مامان باز صدام زد که پاشو اذانه.

گفتم می خوام بخوابم. یه غلت خوردم و تو دلم گفتم اصلا با خدا قهرم! صورتمو توی متکا فرو بردم که اشکای شور و پر از املاحم! رو صورتم نیاد! 

ساعت 10 بلند شدم. مامان تو اتاق بود. داداش و بابا هنوز بیرون بودن. خواستم نماز بخونم... گفتم نه! با خدا قهرم. رفتم پای تلویزیون و باز به گریه (به صورت نا محسوس)... بابا اومد. مهربون و سر حال. سر به سرم می ذاشت اما من حوصله نداشتم. رفتم وسایل سالاد رو آوردم و خودمو سرگرم کردم. شام خوردیم و حدود 11 رفتم سر نماز...

خواستم قامت ببندم. یاد اون لطیفه ی با مزه افتادم: که طرف با خدا قهر بود می خواست فامت ببنده گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره :)))))) خنده ی ریزی اومد رو لبام. اما بازم باخدا قهر بودم.

نماز خونده نخونده پا شدم.
صبحشم همین طور. ظهرشم همین طور... تو دلم می گفتم:

"شاکی ام ازت خدا... برای اون جایی که حقم نبوده ازت شاکی ام..."

امشب میام مسجد. راستش هنوزم آشتی نیستم. میام چون بابام دوست داره بیام مسجد. 
میام به هیچ کسی ام هیچ ربطی نداره! 

اما...  اگه دوستم داشتی برای کمیل نگهم دار...

اگه دوستم داری تمومش کن...

  • مداد رنگی

اینگونه رفتنم آرزوست...

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۱، ۰۹:۱۵ ق.ظ

بعضی رفتن ها سعادت می خواهد... مثل همین خانمی که به تازگی از دنیا رفتند... بعد از 8 سال انتظار، صاحب فرزندی شدند. یک روز بعد از به دنیا آوردن این کوچولوی نازنین و بودن با او... دقیقا موقع اذان صبح در حالی که زیر لب اذان می گفتند، رفتند...
گریه های من فقط برای او نیست. برای خودم هم هست. دلم به حال خودم می سوزد! به او غبطه می خورم که تا این اندازه پاک، تا این اندازه خوب از دنیا رفت. حتما او برای این سعادت تلاش کرده و لایق این رفتن شده...
بچه های گوگل پلاس هیئت امروز را به جلسه ی قرآنخوانی برای او تبدیل کردند. می روم تا به او متوسل شوم. که به عنوان شاگرد اول کلاس بندگی به من کمک کند من هم مثل او بروم... پاکِ پاک...

  • مداد رنگی

فرازی از دعای امام حسین (ع) در روز عرفه

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۱، ۰۷:۰۳ ب.ظ

اِلهی اَغْنِنی بتَدْبیرِکَ لی عَنْ تَدْبیری وَ باخْتِیارِکَ عَنِ اخْتِیاری

خدایا بی نیاز کن مرا به تدبیر خودت از تدبیر خودم و به اختیار خودت از اختیار خودم


وَاَوْقِفْنی عَلی مَـراکِـزِ اضْطِراری

و بر جاهای بـیـچارگی و درماندگیم مرا واقف گردان


اِلـهی اَخْرِجْنی مِنْ ذُلِّ نَفْسی وَطَهِّرْنی مِــنْ شَکّـی وَ شِرْکی قَبْلَ حُلُولِ رَمْسی

خدایا مرا از خواری نفسم نجات ده و پاکم کن از شک و شـرک خـودم پـیـش از آنکه داخل گورم گردم

بکَ اَنْتَصِرُ فَانْصُرْنی وَ عَلَیْکَ اَتَوَکَّلُ فَلا تَکِلْنی

 از تو یاری جویم پس یاریم کن و بر تو توکل کنم پس مـرا وامـگـذار


وَ اِیّاکَ اَسْئَلُ فَلا تُخَیِّبْنی وَ فی فَضْلِکَ اَرْغَبُ فَلا تَحْرِمْنی

و از تـو درخـواسـت کـنـم پـس نـاامـیـدم مـگـردان و در فضل تو رغبت کرده ام پس محرومم مفرما


وَ بجَنابکَ اَنْتَسِبُ فَلا تُبْعِدْنی وَ ببابکَ اَقِفُ فَلا تَطْرُدْنی

و بـه حـضـرت تـو خـود را بسته ام پس دورم مکن و به درگاه تو ایستاده ام پس طردم مکن

....
...
..
.

 


برای درمانده ای دعا کنید...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ ...


...

 

  • مداد رنگی

عکسی از آلبوم قدیمی...

شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۱، ۰۴:۵۲ ب.ظ

دلم می خواد به عنوان "مهدیه ی ۲۴ ساله" به دوران "مهدیه ۱۵ ساله" برم و کمکش کنم بهتر دنیا رو ببینه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۶ساله" برم و کمکش کنم بهتر بنویسه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۷ساله" برم و کمکش کنم به خواسته های کوچیکش برسه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۸ ساله" برم و کمکش کنم احساس تنهایی نکنه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۱۹ ساله" برم و کمکش کنم تو کارش موفق تر باشه...
دلم می خواد به دنیای "مهدیه ی ۲۰ ساله" برم و کمکش کنم اشتباه نکنه...
 

آخ که دلم برای تنهایی های خودم خیلی می سوزه!

 

 

  • مداد رنگی

مادر

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۱، ۰۳:۴۰ ب.ظ

مادر وقتی بچه اش توی بازی های بچه گانه زخمی میشه، نمیگه تقصیر خودت بود، می خواستی اینطوری نکنی، من کاری به کارت ندارم.
وقتی بچه اش تو جوی آب می افته و کثیف میشه نمیگه می خواستی حواستو جمع کنی و تو جوی نیفتی. به من ربطی نداره کثیف شدی. خودت یه فکری به حال خودت بکن...

 

مادر طاقت دیدن گریه ی بچه اش رو نداره... مادر سنگ دل نیست... مادر بی رحم نیست...

 

ای مهربان تر از مادر، مرا دریاب...

 

  • مداد رنگی