با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

صدایم نکن

جمعه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۴:۰۱ ق.ظ

صدایم نکن
سراغم را نگیر
میخواهم دور باشم، خیلی دور
روزگاری کنار تو بودن آرزویم بود و نشد
شاید اگر آرزویم عکس شود، نتیجه هم عکس شود
میروم
تنها
مرا بیرون نکش از تنهایی ها
بگذار مضطر شوم
بگذار کارد ها به استخوانم برسند
شاید بعدش فرجی در کار باشد
خدای تو خدای منم هست
خدای خوب من همان خدای خوب توست...


  • مداد رنگی

به فاصله ها لعنت!

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۱۰ ق.ظ

با عقد پرستو و خدیجه که تقریبا همزمان بود زندگیم کمی تغییر کرد. من غمگین تر شدم. چون هر چه به اطراف خودم نگاه می کردم، می دیدم همه ازدواج کردن. یه جور احساس غربت داشتم. از تصور زندگی هاشون حالم بد می شد. وقتی اتفاقی زوج جوونی تو خیابون می دیدم اعصابم خورد می شد و سرم رو بر می گردوندم.

راستش اول فکر میکردم چون منم دلم میخواد ازدواج کنم اینجوری شدم. خب اینکه طبیعیه، همه ی جوونای هم سن و سال من چه دختر و چه پسر دوست دارن ازدواج کنن. مخصوصا اگه دختر باشن خوب کمی بیشتر! به دلایلی که قبل تر گفتم. واسه همین از وقتی این دو تا دوست من عقد کردن بهشون زنگ نزدم جز یه بار اجباری، اونم برای تبریک. نمیخواستم چیزی از متاهل شدنشون بشنوم. چند باری پرستو خودش زنگ زد و حال و احوال کرد و قاطی حرفاش از همسرش گفت. و بازم حالم بد شد.

تصمیم گرفتم واسه عقد پرستو به اصفهان نرم. با خودم گفتم میرم و عشقشونو می بینم و از اینکه من هنوز ازدواج نکردم حالم بد میشه!!! اصلا یه جوون عذب رو چه به معاشرت با متاهل ها! اونم این همه متاهل به تعداد بالا! میرم از راه به در میشم اون وقت نمیشه جمعم کرد cheeky

بهش گفتم نمیام و اونم با غم خاصی قبول کرد. هر چی به تاریخ مراسم نزدیک تر می شدیم بی تاب تر می شدم. آخرش دلم طاقت نیاورد. خرید یه بلیط اینترنتی و حرکت! ساعت حرکتم طوری بود که به ساعت آخر مراسم می رسیدم اما رفتم که غافلگیرش کنم. من مهم نبودم که چی میشدم، مهم اون بود که خوشحال بشه و شد. از ترمینال مستقیم رفتم به سالن عروسی. وقتی تو لباس سفید عروسی دیدمش باورم نمی شد این همون پرستوی خودمون باشه. رفتم جلو... می لرزیدم. بغلش کردم و می لرزیدم.. زانو هام سست شده بود. طوری که هر لحظه میترسیدم دیگه منو نگه نداره و من بیفتم زمین. با خودم گفتم تو دیگه چرا می لرزی؟ تو که خبر داشتی قراره ببینیش! اون باید بلرزه و می لرزید. حسابی شوکه شده بود. مادرش خواهرش خاله دخترخاله هاش همه از رسیدن ناگهانی من، شوکه شده بودن. الناز اسطوره ی بی خیالی گریه اش گرفته بود.
و دست آخر من به 45 دقیقه ی آخر مراسم رسیدم! دست و جیغ و هورا به همراه گیلیلیلیلی کِل مبارک باد! و عروس کشان و این حرفا...winksmiley

 

دسته گل عروسی پرستو

 

فردای روز عقد با پرستو رفتیم بیرون که لباس رو پس بدیم و برای خنچه ی داماد وسایل مورد نیاز رو کرایه کنیم. خرید مختصری هم داشتیم که به میدون امام رفتیم و بعدم سریع به خانه برگشتیم. تمام مدتی که من با پرستو بودم و خودش و همسرش رو دیدم فهمیدم این مدت راجع به خودم و احساسم اشتباه فکر میکردم! فکر حسادت من به دوستام بابت ازدواجشون واقعا اشتباه و مسخره بود. چه جالبه که گاهی آدم نمیتونه احساس خودش رو هم تشخیص بده. من در واقع از اینکه فکر میکردم با ازدواج دوستام، بیشتر ازشون دور شدم ناراحت بودم. باید صادقانه اعتراف کنم که به همسر پرستو درست و حسابی تبریک نگفتم. میل چندانی نداشتم با کسی که پرستوی من رو دزدیده بود هم کلام بشم! کاملا نا خود آگاه اینجوری بودم.  بدون برنامه ی قبلی. نسبت به همسر هدهد هم همین احساس بی تفاوتی رو دارم. وقتی سیده پشت تلفن مدام از تغییر زندگیش حرف میزنه حالم بد میشه.

انگار نمیخوام باور کنم همه چیز گذشته و ما دیگه از هم دور شدیم. نمیخوام قبول کنم اونا دیگه مال من نیستن! با قبول نکردنش فقط دارم خودم رو اذیت میکنم. خیلی سخته خیره شدن به نقشه ی ایران و این جمله رو تکرار کردن: "لعنت... به فاصله ها لعنت!" زندگی رو اینطوری گذروندن سخته!

 

 

 

*دوستای گلم اینا رو نگفتم شما رو هم ناراحت کنم. به هر حال این رسم زندگیه... برای همتون آرزوی خوشبختی دارم. نیاد اون روزی که همسراتون دست از پا خطا کنن و شما رو اذیت کنن که من می دونم و اونا! بهتره از الان حواسشون جمع باشه laugh

*این پست چند تا پست تکمیلی داره. اگه فرصتی شد!

* از دوستای اصفهانی معذرت میخوام که فرصت نشد به دیدنشون برم. مخصوصا مهر و رزیتای عزیز... من فقط 24 ساعت تو اصفهان بودم. چون خیلی بی برنامه ریزی و یه هویی اومدم و چند تا کارم داشتم که باید فوری بر میگشتم. خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید.

*روز زن و روز مادر رو به همه ی دوستان عزیز تبریک میگم. ان شالله بتونم یکی از پستای تکمیلی رو که به همین موضوع مربوط میشه رو بنویسم امشب.

 

بعد نوشت: *دوستان عزیز مثل اینکه قسمت آخر متن رو خوب نخوندن! من اونجا نوشتم فهمیدم احساسم اشتباه بوده و ناراحتیم از دور شدن دوستامه نه از ازدواج نکردنِ خودم!:)

*همین ماجرا از زبان پرستو :)

  • مداد رنگی

فیلسوف من...

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۱، ۰۸:۱۵ ب.ظ

تمام نقاش های تاریخ هنر یا خود فیلسوف بودند یا دوستان نزدیکی از فلاسفه داشتند و تحت تاثیر افکار ایشان کار می کردند...

پرستوی من برگشت!!! هورا...

  • مداد رنگی

جزیره ی من قانون خودش را دارد...*

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۹:۲۶ ب.ظ

اتاق 112 هم در نوع خودش جالب بود. من چیزهایی به چشم خودم دیدم که باورش، هم برایم سخت بود و هم عجیب...
این اتاق به بچه های پروژه ای تعلق دارد و هر کسی که پایان نامه دارد و برای دفاع و کرکسیون** آمده، باید اینجا سکنی بگزیند. عضو ثابت این اتاق که طبق معمول همیشه این جانب بودم! که با کمال آرامش!!! پایان نامه ام را کار می کنم.

این اتاق قانون خودش را دارد. اینجا دیگر لوس بازی معنایی ندارد. که خودت را تحویل بگیری و بگویی:
"برای من مهم است هم اتاقی ام چه کسی می خواهد باشد!!! مگر می شود با هر کسی زندگی کرد؟؟؟  من که با فلان تیپ اصلا کنار نمی آیم."
نه! اصلا از این خبر ها نیست! هر کسی می آید باید بدون بهانه پذیرایش باشی...
همه در این اتاق می دانند که قرار نیست تا آخر سال با هم باشند. به خاطر همین با روی خوش همدیگر را می پذیرند. اشتباهات را راحت می بخشند. و کاملا حواسشان به دیگری هست که مبادا کاری انجام دهند و باعث ناراحتی طرف مقابل باشند..با هر عملی و هر کاری به هم اتاقی ها نگاه می کنند که ببینند از کارشان کسی اذیت می شود؟ اثری از ناراحتی در چهره ی کسی دیده می شود یا خیر؟ اینجاست که معنی واقعی احترام و مراعات را می فهمیم. زیرا  دیدگاه همه این است:
 

"ما که رفتنی هستیم، بگذار بهترین خاطره ها را به جا بگذاریم."


حال بیایید این ماجرا را از زاویه دیگر نگاه کنیم. اگر ما قرار بود یک سال با هم زندگی کنیم چه می شد؟
من فقط عکس العمل احتمالی*** خودم را می گویم:
به محض اینکه می فهمم هم اتاقی ام کیست عزا می گیرم و کلی غصه می خورم... بلافاصله به مدیریت مراجعه می کنم که اتاقم را عوض کنم... تمام تلاشم را به کار می بندم که هر جور شده اتاق دیگری پیدا کنم. به همین خاطر خودم شخصا تمام اتاق های خوابگاه را چک می کنم...
وقتی هیچ اتاقی پیدا نمی کنم سراسر اخم می شوم. و به اتاق بر می گردم. هم اتاقی بنده خدا تا من را می بیند می ترسد از این صورت گرفته و او هم ناراحت می شود.من هم در کمال اعتماد به نفس با خود می گویم:
خدایا حال که تو اینگونه می خواهی راضی ام به رضای تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد فکر کردن های من شروع می شود که به چه صورت گربه را دم حجله بکشم؟ خودم مهم هستم... فقط خودم!... که آسایش داشته باشم... جبهه گیری ها و تذکر ها شروع می شود! هم اتاقی بنده خدا هم جبهه گیری من را می بیند، در صف مقابل می ایستد و کوتاه نمی آید....
و این یعنی شروع یک کشمکش طولانی...


البته من مهم بودن دوست و هم نشین خوب را نفی نمی کنم.
اما به خودم می گویم اگر از قضا کسی وارد زندگی ات شد که کارهایش را نپسندیدی، فکر کن که زندگی کوتاه است و ما رفتنی هستیم... تا جایی که امکان دارد مدارا کن و تلاشت این باشد که بهترین خاطره ها را برایش بسازی!



*اقتباس همراه با تغییری کوچک از پایان نامه ی پرستو...
** correction
***انقدر هم بی شخصیت نیستم. باور نمی کنید از بچه ها بپرسید!!!

  • مداد رنگی

برای یک دوست...

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۱، ۰۸:۲۲ ق.ظ

من نگرانم... از ناراحتیه تو نگرانم.  اما وقتی تو حرف بزنی... همین که حرف میزنی خیالم راحت می شود که خبر دارم در دل دوستم چه می گذرد...همین خبر داشتن به تمام دنیا می ارزد...
اگر از آن حرف های مگوست... باز هم با من حرف بزن! غر بزن... به زمانه بد و بیراه بگو... گریه کن... فقط ساکت نباش! سکوتت من را از تو جدا می کند.... سکوتت مرا نگران می کند که در زندگی ات هیچ جایی برایم نمانده...

 

  • مداد رنگی

اسطوره ی گوش کردن

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۱، ۰۴:۰۴ ق.ظ

در زندگی ام انسان های مختلفی را دیده ام با خصوصیات متفاوت. کمی که دقت می کردم می دیدم هر انسانی خصوصیت بارزی دارد که مختص به خود اوست. یعنی یک نکته ی مثبت در شخصیتش آنقدر برجسته است که با آن شناخته می شود.
به خاطر همین من از هر کسی چیزی آموختم. بعضی از آموخته هایم را سریع عملی کردم اما بعضی را نه. زیرا نیاز به تمرین فراوان دارد تا درونی شود. قصد دارم هر چند وقت یک بار بر حسب شرایط از خصوصیت بارز یکی از اطرافیانم صحبت کنم. امروز اولین مطلب در این مورد است.

دوست خوبم زهرا که (سه سال پیش) برای چند ماه در خانه ی بی بی با هم زندگی کردیم، دختر منحصر به فردی بود. علاوه بر هم خانه ای بودن در چند کار دانشکده او را همراهی کردم از جمله کارگاه کوفی نگاری که در اسلامیه ی یزد برگزار شد.
زهرا خصوصیات مثبت فراوانی داشت اما چیزی که همیشه مرا شگفت زده می کرد قدرت و توانایی او در گوش دادن بود. بسیار می شد که با هم راجع به مسائل مختلف بحث می کردیم. وقتی من صحبت می کردم سر تا پا گوش می شد.چشمش از روی صورت من تکان نمی خورد. با اشاره های سر مدام نشان می داد که دارد گوش می دهد. حضور لبخندی زیبا روی صورتش و مجموعه ای دیگر از واکنش ها که نشان میداد شش دنگ حواسش جمع صحبت من است. من بدون استثنا هر دفعه فکر می کردم صحبت های من را قبول دارد که در تایید حرف های من اینگونه با دل و جان گوش می دهد اما وقتی صحبتم تمام میشد زهرا می گفت: "اینی که تو میگی درست ولی..." و شروع می کرد صحبت من را نقدکردن و من متعجب با خودم می گفتم: "زهرا که تا این اندازه با دقت گوش می داد پس چرا اصلا صحبت های مرا قبول ندارد؟" فهمیدم می شود صحبت کسی را هر چند اگر قبول هم نداشته باشی گوش کنی. قدرت او در گوش دادن به قدری بالا بود که حتی در زمانی که من میان کلامش می پریدم هم صحبت خود را نصفه می گذاشت و به حرف من گوش می کرد. آنقدر گوش می کرد تا همه ی حرف هایم تمام شود و خودم سکوت کنم. حتی یک بار هم ندیدم وسط کلام من بیاید و حرف من را نیمه کاره بگذارد ولی من بار ها این کار را کردم و هر بار با اینکه می دانستم کار اشتباهی است اما نمی توانستم اخلاقی را که عادت شده بود را کنار بگزارم. زهرا برای من اسطوره ی گوش دادن است. عمیق گوش دادن به صحبت های اطرافیان حتی اگر خلاف نظر او باشد.

بعضی افراد گوش می دهند اما نه به صورت عمیق. وقتی جمله ای خلاف نظر خود می شوند بدون اینکه اجازه ی تمام کردن صحبت را بدهند، سریع میان کلام طرف می روند و شروع می کنند به تقد صحبت طرف مقابل. در این زمان ها شخصی که حرفش نشنیده گرفته شده خیلی سخت می تواند به صحبت طرف مقابل گوش دهد.
وقتی پروسه ی صحبت کردن و گوش دادن درست انجام نشود انسان ها به برداشت های ذهنی خود که بر اساس حدس و گمان پایه ریزی شده، پناه می برند و پیش داوری ها و قضاوت های یک طرفه پیش می آید.
این است که هم باید با نهایت دقت گوش داد و هم با نهایت دقت صحبت کرد تا از ایجاد هر گونه سوءتفاهمی جلوگیری کرد.


*گرچه می دانم حق من نیست، اما دلم فرصتی می خواهد برای شنیده شدن.

  • مداد رنگی

فقط قبولش کن... فقط دوستش داشته باش...

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۰۳ ب.ظ

نمی دانم چرا الان دارم می نویسم اما می خوام بنویسم. از خودم ... از سیده...
از ترم دو می شناختمش.از همان اول در نظرم آدم عجیبی می آمد. شخصیتش خیلی با من فرق داشت. نوع نگاهش خیلی با من تفاوت داشت. چیز هایی که برای من مهم بود برای او مهم نبود و یا بر عکس. مثلا ماجرایی را تعریف می کردم که منظوری را برسانم اما سیده به همه چیز توجه می کرد به جز منظور من. و مسلما عکس این جریان هم خیلی اتفاق افتاده. به خاطر همین تفاوت ها رابطه ی ما از همان اول یک رابطه ی ایده آل نبود.
گذشت و رفته رفته رابطه ما بیشتر شد. من و سمانه هفته ای حد اقل یک بار به خانه ی سیده می رفتیم. او کمتر خانه ی ما می آمد. مهمان نوازی را برای خودش بیشتر می پسندید . در همین رفت و آمد ها باز هم بی مسئله نبودیم.
وقتی سمانه فارغ التحصیل شد. من هم تصمیم گرفتم به خوابگاه بر گردم. سیده هم خانه شان را تحویل داد و به خوابگاه آمد. از همان اول نگران بودم که نکند حالا که به هم نزدیک تر می شویم کارمان به جاهای باریک بکشد. خدای نکرده بحثی، دعوایی پیش بیاید...
خوب همان طور که حدس می زدم رابطه چندان هم دل انگیز نبود و اغلب هم مشکل از من بود که سیده با متانت تحمل می کرد. دغدغه ی ذهنی ام شده بود که چگونه با سیده کنار بیایم؟ چگونه رابطه را بهتر کنم؟
هدهد گاهی می گفت: "تو دیگر خیلی مسئله را بزرگ می کنی. نباید انقدر به خودت تلقین کنی که رابطه خوب نیست." و من می گفتم:"تلقین نمی کنم. فقط به دنبال راه حل هستم که بهتر شود"
بعد از عید چند باری پرستو و هدهد به خانه رفتند و من و سیده با هم تنها شدیم. بار اول سخت بود. اما دفعه های بعد بهتر شد. هر دفعه بهتر از قبل... و این اواخر بهتر از همیشه... روز آخر هم با هم بودیم. با هم اتاق را جمع کردیم. با هم وسایل را در انباری گذاشتیم. ما همان آدم ها بودیم... حتی در نحوه ی بستن کارتون ها اختلاف داشتیم اما با هم خوب بودیم ... خیلی خوب...
حالا یاد حرف آقایان روانشناس می افتم که می گفتند: "تفاهم یعنی پذیرش و قبول تفاوت ها"
سیده من را همان جور که بودم قبول کرد. به عنوان دختری ساکت که سرش در کار خودش است و من هم او را پذیرفتم. همانگونه که هست...

البته شناخت هم مهم بود چون شناخت بر تفاهم مقدم است. شما تا چیزی یا کسی را نشناخته اید نمی توانید قبولش کنید. بعد از 9 ماه زندگی در کنار هم، ما شناخت نسبتا زیادی به هم پیدا کرده بودیم...

و یک نکته ی دیگر اینکه خصلت هایی در سیده وجود داشت که پروسه ی تفاهم را کوتاه تر کرد.
عشق و محبت عمیق... گذشت و فداکاری های بی نظیر...
محبت او خیلی تاثیر گذار بود... خیلی بیشتر از فکر های منطقی من...

فقط حیف که کنار هم بودنمان تمام شد. اگر کمی بیشتر با هم بودیم خواسته هایی که از من داشت را به مرور بهتر و بهتر انجام میدادم...
خوب اشکال ندارد. تا همین جا که خوب پیش رفته ... باید خدا را شکر کرد.

خدایا شکر... برای تمام نعمت هایت ... برای اینکه طعم این دوستی های شیرین را به ما چشاندی.

  • مداد رنگی

دوست خوب...

جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۱، ۰۵:۴۷ ب.ظ

دوست خوب... دوست خوب... دوست خوب...
واقعا بزرگ ترین نعمت دنیاست!

خدایا شکر خوبی هایت در توانم نیست. ناتوانی ام را ببخش و این کم را از من بپذیر!

  • مداد رنگی