با من از ماه بگو

بسم الله الرحمن الرحیم

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روابط» ثبت شده است

تلخه اما نامردی نیست...

پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۰۲ ق.ظ

یه موقعی در مقابل رسمی و سخت بودن بقیه که دلم رو حسابی میشکوند تصمیم گرفتم من با بقیه مهربون تر باشم و چیزی که خودم از بقیه انتظار دارم رو بهشون هدیه بدم... اما یادم رفت هر مهربونی با مسئولیت همراهه چون طرف روی تو حساب باز کرده، دلشو بهت داده شاید حتی وابسته شده باشه... نمیشه یه دفعه گذاشت رفت و انگار که نه انگار.
اگه اینجوری به قضیه نگاه کنی رسمی و سخت بودن بهتر از مهربون بودنه. چون همون اول به طرف حالی میکنی که نمی خوای به دنیای خودت راهش بدی. یا وقتی نداری براش بزاری یا اصلا نمیتونی باهاش حرف بزنی... به هر دلیلی...
حتی اگه این دلیل در حد مرگ پر بودن حلقه ی دوستان باشه و تو، بیرون این حلقه، حق ورود نداشته باشی...

میدونم تلخه اما نامردی نیست...

 

 

*ماه رمضون داره تموم میشه و این آرامش من کمی مشکوکه!

*عید فطر پیشاپیش مبارک. امیدوارم بتوینم چیزایی که به دست آوردیم رو حفظ کنیم. بهتر بگم چیزایی که بهمون هدیه دادن ... خدایا دست خالی ما رو راهی نکن...

* بعد از اسباب کشی از ایمیل سابق به ایمیل جدید حالا در حال اسباب کشی از اینجا به بلاگ هستم و بعد از اون اسباب کشی از ایرانسل به خطی دیگر. هنوز تصمیم نگرفتم رایتل باشه یا همراه اولمو دوباره بردارم. کسی نظری داره بفرمایه :)

*اینترنتم تموم شد و من موندم تو خماری و حساب هم که خالیه خالی :))

  • مداد رنگی

تولد

يكشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۰۰ ق.ظ

برادر 22 سالش شد. یادم میاد وقتی که خییییلی کوچیک بودیم و می خواستم سرشو گرم کنم براش کتاب داستان می خوندم با تغییر صدا! سه تا صدا بلد بودم. صدای زن (صدای نازک تر از صدای خودم) صدای مرد (کلفت تر از صدای خودم) صدای خروسی :)) (که به طرز خروس واری از ته هنجره می اومد!). با صدای خودم می شد 4 تا (صدای خودم معمولا در نقش راوی بود. با بقیه دیالوگ میگفتم). با این کارم میتونستم آروم نگهش دارم و کتاب داستان های تکراری رو از تکراری بودن خارج کنم. انقدر خوشش می اومد که از جاش تکون نمی خورد...

 

بابا میگه بچه که بودم خواهر خوبی براش بودم. راست میگه... من مدام نگرانش بودم که گریه نکنه بلایی سرش نیاد. در حد خودم ازش مراقبت میکردم. دو سال پیش تو آلبوم عکس عمو رضا اینا یه عکس پیدا کردیم که سند همین بحثه. دو تایی جلوی دوربین ایستادیم که عکس بگیریم. من 6 ساله و برادر 2 ساله. که اون شروع میکنه به گریه و من با چهره ای نگران می خوام آرومش کنم :))
اما راستش... پسرا که بزرگ میشن کنار اومدن باهاشون سخت میشه. یعنی شاید قلقشون* عوض میشه. حتی اگه کوچیک تر از تو باشن بازم مردن. نباید کاری کنی که به مردونگیشون بر بخوره. باید یه جوری رفتار کنی که بدونه هر چی اون میگه داره انجام میشه. البته با تلاش زیاد و صحبت شاید بشه نظرشو عوض کرد. اما باید جوری رفتار کنیم که فکر کنه بازم خواست خودش بوده که نظرش عوض شده :) غیر از این باشه به بحث و جدل میکشه.
یکی از دغدغه های این چند ساله من نحوه ی ارتباط گیری با برادرمه. و اعتراف میکنم تا حالا موفق نبودم.
واقعا خدا کمک کنه. من که نمیتونم از پسش بر بیام.

 

*املاش درسته؟ :)

  • مداد رنگی

چادر عزیز من

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۳۵ ق.ظ

بعضی از مردم دید خوبی نسبت به خانم های مانتویی ندارن. همونایی که موهاشون بیرونه آرایش دارن و مانتوی کوتاه و تنگ می پوشن. به این خانما کمتر علاقه ای دارن و کمتر اعتماد میکنن و بر عکس این قضیه وقتی یه خانم چادری می بینن فوری دوستش خواهند داشت و راحت بهش اعتماد می کنن. برای بعضی مردم چادری بودن و نبودن مقوله ی خیلی مهمیه در قضاوت راجع به افراد...

 

وقتی کمی دقت کنیم می بینیم این ها همه از ظاهر بینی ما نشئت میگیره. حجاب یه آیه از قرآنه. یه اصل. که بعضی بهش عمل میکنن. بعضی در حد متوسط بهش عمل میکنن و بعضی کلا بی خیالش می شن.

خب ما اصول دیگه ای هم داریم. مثل دروغ نگفتن... غیبت نکردن... و خیلی چیزای دیگه

در کل که نگاه بکنی هیچ فرقی بین چادری ها و مانتویی ها نیست. چون همین طور که مانتویی ها به یه بخش از دین عمل نمیکنن ، ممکنه چادری ها هم به بخش دیگه ای از دین عمل نکنن که درست مثل بد حجابی، هم حق الله باشه هم حق الناس و هم حق النفس!

اینا رو نمیگم که بگم چادر و مانتو در کل فرقی با هم ندارن. چادر ارزشش بالاتر از این حرفاست. اما وقتی انسان ها رو در این قالب ها، واسه خودت دسته بندی کنی جفا کردی.

 

*من که واقعا نمیتونم بی خیال چادرم بشم. آقای من! کمکم کن که لایق این عزیزی که می پوشم باشم و بشم یک چادریه واقعی!

** شهادت مولا رو تسلیت میگم.  دعا فراموش نشه لطفا

***خواندن این مطلب  هم پیشنهاد می شود

  • مداد رنگی

رودروایسی

يكشنبه, ۳ دی ۱۳۹۱، ۰۳:۵۳ ب.ظ

به مبل تکیه داده ام... تلفن را برمیدارد و شماره می گیرد...

- (بدون سلام) کجایی؟
- (با فریاد) میگم کجایی؟
-پس کی میای؟
-زود بیا برا شام گوجه می خوام. (قطع بدون خداحافظی)

یلافاصله شماره ی دیگری می گیرد...

- سلام علیکم. احوال شما؟ خوب هستید؟ بنده فلانی هستم. فلان چیز رو دادم خدمتتون برای تعمیر. می خواستم بدونم آماده شده؟ کی آماده میشه؟
- بله درسته....
- بله...
- بله...
- باشه پس من این تیکه رو هم خدمتتون میارم تا ببینید درست شده یا نه!
- چشم...
- بله حتما ممنون از لطف شما. خدانگهدارتون....

من با این قیافه () گفتم: یه لحظه به صحبت کردنت فکر کن. چرا اونجوری که با غریبه صحبت می کنی با خانواده ات صحبت نمی کنی؟
سرش رو انداخت پایین، خنده ی ریز و قشنگی کرد و با خجالت و طنازی گفت: خوب با غریبه رودروایسی دارم. آشنا که لازم نیست آدم اینجوری حرف بزنه...

بله!

این چند روزه به صحبت کردن خودم و اطرافیان دقیق شدم همه تا حدودی اینجوری هستن. با غریبه ها بسیار مهربان و با خانواده در بهترین حالت بگیم معمولی صحبت میکنن. بعضی ها که واقعا با خانواده ی خودشون بی ادب برخورد می کنن...
کاش اول از همه با خانواده ی خودمون رو دروایسی داشته باشیم. کسایی که بیشتر از بقیه با ما هستن. این تکراری شدن آدم ها تو زندگی واقعا گاهی کسالت آور میشه. می تونیم با همون رودروایسی، خودمون رو از حالت کسالت بار بودن خارج کنیم.



 


 

پ.ن: سخته همه ی زندگیه کسی بودن! خیلی سخته!

  • مداد رنگی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست...

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۱، ۰۶:۱۹ ق.ظ

شگفتی های زیادی در دوست داشتن نهفته است. یکی از آن ها، شبیه معشوق شدن است. وقتی کسی را از صمیم قلب دوست داری، خودآگاه و ناخودآگاه به هر چه او می پسندد نزدیک می شوی و از هر چه او نمی پسندد دوری می کنی. این یعنی حقیقت دوست داشتن! که در این بین خودت مهم نیستی تنها رضایت اوست که مهم است...




 

حال بگذریم از اینکه برخی خودخواهانه انسان را دوست دارند و بیشتر از هر چیز به فکر خودشان هستند که همه می دانیم آن نوع دوست داشتن، واقعی نیست!

دوست داشتن لزوما یک چیز یک جانبه نیست. یعنی برای عاشق شدن نیازی نیست این عشق از سمت تو آغاز شود. می تواند از سمت معشوق باشد و تو را از خود بی خود کند...

با این حال...

خدایا... می شود بیشتر دوستم داشته باشی؟
بیشترِ بیشترِ بیشتر، از چیزی که حالا هست...




 

*گاهی از خودم می پرسم: چرا خدا نمی گذارد مثل مردم عادی زندگی کنم... راحت... بدون سخت گیری...
بعد خودم پاسخ می دهم: خوب می کند که نمی گذارد! خوب کرد که نگذاشت...

  • مداد رنگی

جزیره ی من قانون خودش را دارد...*

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۹:۲۶ ب.ظ

اتاق 112 هم در نوع خودش جالب بود. من چیزهایی به چشم خودم دیدم که باورش، هم برایم سخت بود و هم عجیب...
این اتاق به بچه های پروژه ای تعلق دارد و هر کسی که پایان نامه دارد و برای دفاع و کرکسیون** آمده، باید اینجا سکنی بگزیند. عضو ثابت این اتاق که طبق معمول همیشه این جانب بودم! که با کمال آرامش!!! پایان نامه ام را کار می کنم.

این اتاق قانون خودش را دارد. اینجا دیگر لوس بازی معنایی ندارد. که خودت را تحویل بگیری و بگویی:
"برای من مهم است هم اتاقی ام چه کسی می خواهد باشد!!! مگر می شود با هر کسی زندگی کرد؟؟؟  من که با فلان تیپ اصلا کنار نمی آیم."
نه! اصلا از این خبر ها نیست! هر کسی می آید باید بدون بهانه پذیرایش باشی...
همه در این اتاق می دانند که قرار نیست تا آخر سال با هم باشند. به خاطر همین با روی خوش همدیگر را می پذیرند. اشتباهات را راحت می بخشند. و کاملا حواسشان به دیگری هست که مبادا کاری انجام دهند و باعث ناراحتی طرف مقابل باشند..با هر عملی و هر کاری به هم اتاقی ها نگاه می کنند که ببینند از کارشان کسی اذیت می شود؟ اثری از ناراحتی در چهره ی کسی دیده می شود یا خیر؟ اینجاست که معنی واقعی احترام و مراعات را می فهمیم. زیرا  دیدگاه همه این است:
 

"ما که رفتنی هستیم، بگذار بهترین خاطره ها را به جا بگذاریم."


حال بیایید این ماجرا را از زاویه دیگر نگاه کنیم. اگر ما قرار بود یک سال با هم زندگی کنیم چه می شد؟
من فقط عکس العمل احتمالی*** خودم را می گویم:
به محض اینکه می فهمم هم اتاقی ام کیست عزا می گیرم و کلی غصه می خورم... بلافاصله به مدیریت مراجعه می کنم که اتاقم را عوض کنم... تمام تلاشم را به کار می بندم که هر جور شده اتاق دیگری پیدا کنم. به همین خاطر خودم شخصا تمام اتاق های خوابگاه را چک می کنم...
وقتی هیچ اتاقی پیدا نمی کنم سراسر اخم می شوم. و به اتاق بر می گردم. هم اتاقی بنده خدا تا من را می بیند می ترسد از این صورت گرفته و او هم ناراحت می شود.من هم در کمال اعتماد به نفس با خود می گویم:
خدایا حال که تو اینگونه می خواهی راضی ام به رضای تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد فکر کردن های من شروع می شود که به چه صورت گربه را دم حجله بکشم؟ خودم مهم هستم... فقط خودم!... که آسایش داشته باشم... جبهه گیری ها و تذکر ها شروع می شود! هم اتاقی بنده خدا هم جبهه گیری من را می بیند، در صف مقابل می ایستد و کوتاه نمی آید....
و این یعنی شروع یک کشمکش طولانی...


البته من مهم بودن دوست و هم نشین خوب را نفی نمی کنم.
اما به خودم می گویم اگر از قضا کسی وارد زندگی ات شد که کارهایش را نپسندیدی، فکر کن که زندگی کوتاه است و ما رفتنی هستیم... تا جایی که امکان دارد مدارا کن و تلاشت این باشد که بهترین خاطره ها را برایش بسازی!



*اقتباس همراه با تغییری کوچک از پایان نامه ی پرستو...
** correction
***انقدر هم بی شخصیت نیستم. باور نمی کنید از بچه ها بپرسید!!!

  • مداد رنگی

روحیه قربانی

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۱، ۰۳:۱۳ ب.ظ

روحیه ی قربانی در کتاب های روانشناسی به عنوان یک نقطه ضعف شخصیتی بیان شده است. نقطه ضعفی که مانع جدی دربرابر پیشرفتهای اشخاص میشود. "این افراد معتقدند زندگی تحت کنترل آنها نیست و آنها قربانی بی چون و چرای شرایط بیرون از خود هستند. علت اصلی همه ناکامی ها از دید این گروه شرایط نامساعد محیط و دیگران هستند."* این است که علت شکست ها را در هر چیزی جستجو می کنند غیر از خود و شخصیتشان.
کسی که این روحیه را در خود داشته باشد رفتاری تهاجمی دارد و همه ی انتقاد ها را به شدت نفی میکند و اغلب با شنیدن کوچک ترین نقد آشفته می شود. و باز هم برای رهایی از این آشفتگی به دنبال مقصر بیرونی میگردد.
گاهی هم که مقصری نمی یابد به شانس و اقبال پناه می برد و جمله هایی از این دست، زیاد از او شنیده می شود:
"مااگر شانس داشتیم که اینجوری نمیشد"
"این هم از شانس ماست"
و....
زندگی با چنین انسانی بسیار دشوار است چون یا باید سکوت کنی یا وقتی انتقاد می کنی با پریشانی شدید او روبرو می شوی. که اگر از عزیزان نزدیک تو باشد آزرده کردنش بسیار دشوارتر خواهد شد.
مخصوصا که فایده ای هم نخواهد داشت. چون خود شخص است که باید بفهمد. "عیب داشتن عیب نیست. نشناختن عیب ها و ادامه دادن به آن عیب است."
دانستن و فهمیدن عیب های خود، یک نعمت بزرگ است که خدا روزی انسان می کند و باید عمیقا شکرگزار آن بود. و توانایی بر طرف کردن آن عیب نعمتی بالاتر... که شکر این ها از توان هیچ کس بر نمی آید.



*کسانی که حوصله خواندن کتب روانشناسی ندارند.در این لینک توضیحات مختصری داده شده است.

 

 

  • مداد رنگی

اسطوره ی گوش کردن

پنجشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۱، ۰۴:۰۴ ق.ظ

در زندگی ام انسان های مختلفی را دیده ام با خصوصیات متفاوت. کمی که دقت می کردم می دیدم هر انسانی خصوصیت بارزی دارد که مختص به خود اوست. یعنی یک نکته ی مثبت در شخصیتش آنقدر برجسته است که با آن شناخته می شود.
به خاطر همین من از هر کسی چیزی آموختم. بعضی از آموخته هایم را سریع عملی کردم اما بعضی را نه. زیرا نیاز به تمرین فراوان دارد تا درونی شود. قصد دارم هر چند وقت یک بار بر حسب شرایط از خصوصیت بارز یکی از اطرافیانم صحبت کنم. امروز اولین مطلب در این مورد است.

دوست خوبم زهرا که (سه سال پیش) برای چند ماه در خانه ی بی بی با هم زندگی کردیم، دختر منحصر به فردی بود. علاوه بر هم خانه ای بودن در چند کار دانشکده او را همراهی کردم از جمله کارگاه کوفی نگاری که در اسلامیه ی یزد برگزار شد.
زهرا خصوصیات مثبت فراوانی داشت اما چیزی که همیشه مرا شگفت زده می کرد قدرت و توانایی او در گوش دادن بود. بسیار می شد که با هم راجع به مسائل مختلف بحث می کردیم. وقتی من صحبت می کردم سر تا پا گوش می شد.چشمش از روی صورت من تکان نمی خورد. با اشاره های سر مدام نشان می داد که دارد گوش می دهد. حضور لبخندی زیبا روی صورتش و مجموعه ای دیگر از واکنش ها که نشان میداد شش دنگ حواسش جمع صحبت من است. من بدون استثنا هر دفعه فکر می کردم صحبت های من را قبول دارد که در تایید حرف های من اینگونه با دل و جان گوش می دهد اما وقتی صحبتم تمام میشد زهرا می گفت: "اینی که تو میگی درست ولی..." و شروع می کرد صحبت من را نقدکردن و من متعجب با خودم می گفتم: "زهرا که تا این اندازه با دقت گوش می داد پس چرا اصلا صحبت های مرا قبول ندارد؟" فهمیدم می شود صحبت کسی را هر چند اگر قبول هم نداشته باشی گوش کنی. قدرت او در گوش دادن به قدری بالا بود که حتی در زمانی که من میان کلامش می پریدم هم صحبت خود را نصفه می گذاشت و به حرف من گوش می کرد. آنقدر گوش می کرد تا همه ی حرف هایم تمام شود و خودم سکوت کنم. حتی یک بار هم ندیدم وسط کلام من بیاید و حرف من را نیمه کاره بگذارد ولی من بار ها این کار را کردم و هر بار با اینکه می دانستم کار اشتباهی است اما نمی توانستم اخلاقی را که عادت شده بود را کنار بگزارم. زهرا برای من اسطوره ی گوش دادن است. عمیق گوش دادن به صحبت های اطرافیان حتی اگر خلاف نظر او باشد.

بعضی افراد گوش می دهند اما نه به صورت عمیق. وقتی جمله ای خلاف نظر خود می شوند بدون اینکه اجازه ی تمام کردن صحبت را بدهند، سریع میان کلام طرف می روند و شروع می کنند به تقد صحبت طرف مقابل. در این زمان ها شخصی که حرفش نشنیده گرفته شده خیلی سخت می تواند به صحبت طرف مقابل گوش دهد.
وقتی پروسه ی صحبت کردن و گوش دادن درست انجام نشود انسان ها به برداشت های ذهنی خود که بر اساس حدس و گمان پایه ریزی شده، پناه می برند و پیش داوری ها و قضاوت های یک طرفه پیش می آید.
این است که هم باید با نهایت دقت گوش داد و هم با نهایت دقت صحبت کرد تا از ایجاد هر گونه سوءتفاهمی جلوگیری کرد.


*گرچه می دانم حق من نیست، اما دلم فرصتی می خواهد برای شنیده شدن.

  • مداد رنگی

فقط قبولش کن... فقط دوستش داشته باش...

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۱، ۰۱:۰۳ ب.ظ

نمی دانم چرا الان دارم می نویسم اما می خوام بنویسم. از خودم ... از سیده...
از ترم دو می شناختمش.از همان اول در نظرم آدم عجیبی می آمد. شخصیتش خیلی با من فرق داشت. نوع نگاهش خیلی با من تفاوت داشت. چیز هایی که برای من مهم بود برای او مهم نبود و یا بر عکس. مثلا ماجرایی را تعریف می کردم که منظوری را برسانم اما سیده به همه چیز توجه می کرد به جز منظور من. و مسلما عکس این جریان هم خیلی اتفاق افتاده. به خاطر همین تفاوت ها رابطه ی ما از همان اول یک رابطه ی ایده آل نبود.
گذشت و رفته رفته رابطه ما بیشتر شد. من و سمانه هفته ای حد اقل یک بار به خانه ی سیده می رفتیم. او کمتر خانه ی ما می آمد. مهمان نوازی را برای خودش بیشتر می پسندید . در همین رفت و آمد ها باز هم بی مسئله نبودیم.
وقتی سمانه فارغ التحصیل شد. من هم تصمیم گرفتم به خوابگاه بر گردم. سیده هم خانه شان را تحویل داد و به خوابگاه آمد. از همان اول نگران بودم که نکند حالا که به هم نزدیک تر می شویم کارمان به جاهای باریک بکشد. خدای نکرده بحثی، دعوایی پیش بیاید...
خوب همان طور که حدس می زدم رابطه چندان هم دل انگیز نبود و اغلب هم مشکل از من بود که سیده با متانت تحمل می کرد. دغدغه ی ذهنی ام شده بود که چگونه با سیده کنار بیایم؟ چگونه رابطه را بهتر کنم؟
هدهد گاهی می گفت: "تو دیگر خیلی مسئله را بزرگ می کنی. نباید انقدر به خودت تلقین کنی که رابطه خوب نیست." و من می گفتم:"تلقین نمی کنم. فقط به دنبال راه حل هستم که بهتر شود"
بعد از عید چند باری پرستو و هدهد به خانه رفتند و من و سیده با هم تنها شدیم. بار اول سخت بود. اما دفعه های بعد بهتر شد. هر دفعه بهتر از قبل... و این اواخر بهتر از همیشه... روز آخر هم با هم بودیم. با هم اتاق را جمع کردیم. با هم وسایل را در انباری گذاشتیم. ما همان آدم ها بودیم... حتی در نحوه ی بستن کارتون ها اختلاف داشتیم اما با هم خوب بودیم ... خیلی خوب...
حالا یاد حرف آقایان روانشناس می افتم که می گفتند: "تفاهم یعنی پذیرش و قبول تفاوت ها"
سیده من را همان جور که بودم قبول کرد. به عنوان دختری ساکت که سرش در کار خودش است و من هم او را پذیرفتم. همانگونه که هست...

البته شناخت هم مهم بود چون شناخت بر تفاهم مقدم است. شما تا چیزی یا کسی را نشناخته اید نمی توانید قبولش کنید. بعد از 9 ماه زندگی در کنار هم، ما شناخت نسبتا زیادی به هم پیدا کرده بودیم...

و یک نکته ی دیگر اینکه خصلت هایی در سیده وجود داشت که پروسه ی تفاهم را کوتاه تر کرد.
عشق و محبت عمیق... گذشت و فداکاری های بی نظیر...
محبت او خیلی تاثیر گذار بود... خیلی بیشتر از فکر های منطقی من...

فقط حیف که کنار هم بودنمان تمام شد. اگر کمی بیشتر با هم بودیم خواسته هایی که از من داشت را به مرور بهتر و بهتر انجام میدادم...
خوب اشکال ندارد. تا همین جا که خوب پیش رفته ... باید خدا را شکر کرد.

خدایا شکر... برای تمام نعمت هایت ... برای اینکه طعم این دوستی های شیرین را به ما چشاندی.

  • مداد رنگی